ᴍᴇᴍᴏʀɪᴇs|!
Ir al canal en Telegram
155
Suscriptores
Sin datos24 horas
-5967 días
-59230 días
Archivo de publicaciones
155
- بیوبیو؛ داستان ماه و خورشید رو شنیدی؟
+ نه چه داستانی!
- یه زمانی ماه و خورشید کنار هم توی آسمون بودن. هروقت به بالا نگاه میکردی میتونستی این سمت آسمون خورشید رو ببینی و اون سمتش ماه رو.
اونا عاشق هم میشن. ماه دل به درخشش خورشیدش میده و خورشید با دیدن ماه معنی زیبایی رو میفهمه.
+ اما الانکه نمیتونیم کنار هم توی آسمون ببینیمشون
- هوم درسته! عشق اونا به کسی آسیب نزد اما
+ اما چی؟
- عشق بهشون قدرت داده بود و این برخلاف قوانین امپراتوری زئوس بود. اونا میتونستن پادشاهی قدرتمندی ایجاد کنن. حکومتی که خشتش از عشق بود
+ پس یعنی زئوس...
- آره. زئوس این رو نمیخواست. خورشید رو از ماه دور کرد و جهان تاریک و به وجود آورد
+ اما این ناعادلانست بل. اونا فقط عاشق هم بودن
- عشق شجاعت میاره بیو. جسارت و قدرت میده. عشق قویترین سلاحه
+ پس یعنی سرنوشت خورشید و ماه جدایی بود؟
- نه. اونا دوباره روی یه خط به هم میرسن.
+ اما داستان ماه و خورشید فقط یه افسانهس
- کیی میدونه؟ شاید افسانه ها از قلب واقعیت بیرون میانخورشیدِ من.
+ و اگه من و تو افسانه شیم چی؟
- اونوقت.. روی همون خطی که ماه و خورشید به هم میرسن، منتظرت میمونم؛"
155
+1
#OSمیتونستم ببینم وقتی شمع هارو روشن کردم چطوری بدنش شروع به لرزیدن کرد. این میتونست یه انتقام باشه؟ من شیطان بودم یا اون؟ دمای اتاق پایین بود اما دونه های عرق روی پوست گردنش میرقصیدن. صدای نفساش باعث شد بیشتر بخوام ادامه بدم. تنها چیزی که کم داشتم بوی خون بود بریدن پوست نازک دستاش و شنیدن زجههاش وقتی داره تقلا میکنه. . . - حالا که چراغها خاموشن و سیاهی چشمات توی تاریکی برق میزنن.. وقتشه گردنت بوم نقاشی شه. صبر کن! قلموم کجاست؟ تازه تیزش کرده بودم اونقد تیز که میتونم ظریف ترین طرح هارو روی پوستت کنده کاری کنم حتی بهتر از پو دونگ. تا وقتی کارم تموم نشده نزار اشکات بریزن. زخمات و میسوزونن. اوه اینجاست پیداش کردم. توی کشوی بالایی گذاشته بودمش تو این لبخند و خوب یادته میای باهم بشمریم بلادونا؟
پو دونگ : نقاش چینی که ظریف ترین طرح ها رو داره. بلادونا : در ایتالیا به زنان زیبا بلادونا میگن و علاوه بر این جزء سمی ترین گلهای دنیاست.
155
دیگه ربات فیک استارت نزن که بیفتم توو این وضعیت ممبر فیک حذف کنم. بزار همون 30 نفر باشن اکی؟😂
155
شدت دلتنگیم به میزان خاطرههامون بستگی داشت. هرچقد بیشتر از تایم رفتنت میگذشت، خاطره های بیشتری توی ذهنم بیدار میشدن و تو رو به قلبم یادآوری میکردن. گاهی زمان زیادی غرق گذشتهم با تو میشدم و اونقد با خاطرت زندگی میکردم که نبودت و از یاد میبردم.
اما بدترین قسمت ماجرا این نبود
درد واقعی رو وقتی احساس میکردم که اون تلنگر لعنتی به صورت نور من و به زمان حال برمیگردوند.
جایی که هیچ اثری از تو نبود
به جز منی
که از داشتنت جا مونده بود ".
155
بعضی از حقایق مثل دو راهی ایه که هرکدومش تو رو به دره میرسونه.
چه بگی و چه نگی
این تویی که میشکنی
155
اینبار آن طور که خواستم بوسیدمت
آن طور که باید تماشایت کردم
گفتند خواب بوده و خیالات تو را مجنون کرده.
اما من عطرت را نفس کشیدم
و لمس دستانت.. به سان چسباندن دستان سردی به فنجان قهوهای گرم بود
صدای قدم هایت هنگامی که سنگهای ریز و درشت را پشت سر میگذاشتی به وضوح گوشم را نوازش داد
و لبخندت.. آن چروک گوشه لبت همه چیز را عیان کرد ..
خواب من حقیقیتر از واقعیتهای این جهان بود.
155
اینبار آن طور که خواستم بوسیدمت
آن طور که باید تماشایت کردم
گفتند خواب بوده و خیالات تو را دیوانه کرده است.
اما من عطرت را نفس کشیدم
و لمس دستانت.. به سان چسباندن دستان سردی به فنجان قهوهای گرم بود
صدای قدم هایت هنگامی که سنگهای ریز و درشت را پشت سر میگذاشتی را شنیدم.
لبخندت..
چروک گوشه لبت همه چیز را عیان کرد
155
- ما میدونستیم حقیقت چیه؛
میدونستیم چه کسایی این بین شکستن؛
چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن
حداقل نه زمانیکه اشک میریزن
