es
Feedback
رمان و داستان های مثبت 18🔞

رمان و داستان های مثبت 18🔞

Ir al canal en Telegram

هزاران داستان های واقعی و تخیلی به صورت ناشناس پیام بدید https://t.me/BitnetChatqavi_bot?start=sec-ggadebabgd

Mostrar más
2 683
Suscriptores
Sin datos24 horas
+337 días
+11230 días
Archivo de publicaciones
دستم شروع کردم به مالیدن کصش ی چن دقیقه همزمان هم میمالیدم هم لیس میزدم طوری که بعدش بدنش شروع به لرزیدن کرد و آبش پاشید روم ولی همچنین حشری بودم من شروع کردم دوباره به لیس زدن کس خیسش ی چن دقیقه ای لیسیدم و برگشت گفت بسته حالا نوبت منه منو تو تخت نشوند و خودش نشست روبروم کیرمو دستش گرفت و شروع کرد به مالیدن واقعا حس عالی بود و خوشم اومده بود نرمی دستاش عالی بود بعد شروع کرد به ساک زدن بهترین حس دنیا بود هرزگاهی دندون میزد ولی عالی ساک میزد و منم از موهاش گرفته بودم و بیشتر سمت کیرم فشار می‌دادم داشت ابم میومد که گفتم دست نگه داره و کل ابمو ريختم روی ممه هاش و دوباره رفت حموم و بعدش اومد لخت تو بغل هم خوابیدیم نوشته: علی

داستان کده | رمان: دانشجوی حشری #خاطرات_نوجوانی #ساک_زدن #دانشجویی سلام اسم من علیه قدم ۱۸۰ و بدن خوبی دارم (ورزشکاری نیست)و تو مشهد دانشجوم اصالتا شمالیم و با اتوبوس میرم دانشگاه اولش سخت بود چون تنها بودم و کسی نبود بعد چند ماه فهمیدم یکی از دخترا هم شمالیه دختر کیوت و سفیدی بود قدش فک کنم ی ۱۶۰ میشد تقریبا اسکینی بود توی ۲ سال تقریبا ی ۷ ۸ باری باهم رفتیم و اومدیم اکثرا تو اتوبوس ته میشینیم و مسافرای زیادی سوار نمیشن تو راه درباره دانشگاه و دانشجو ها حرف میزدیم و کم کم یخمون آب شده بود دیگه مثلا میگن فلانی سینه هاش چه بزرگه و بدن فلان پسر چ سکسیه و سعی می‌کردم باهاش لاس طور حرف بزنم بهش با خنده میگفتم بدن خودتم خوبه و اینا اونم خجالت میکشید ولی معلوم بود خوشش میومد واقعا بدن سفیدی داشت تو کفشم هنوزم البته بعضی وقتا شوخی های دستی میکردیم هرزگاهی میمالیدمش و به اون راه میزدم خودمو اونم چیزی نمی‌گفت حتی ی بار که نشسته بودیم داشتیم میوه میخوردیم و ی آلوچه افتاد لای پاهاش و سریع برداشتم و گفتم چ آلوچه خوشمزه ای شده این اونم خندید و گفت بخورش دیگه آخرین باری که باهاش داشتم برمیگشتم ی کراپ پوشیده بود نافش بیرون بود و خط سینه هاش مشخص بود فک کنم سایزش ی ۷۰ میشد شلوار جذبی هم پوشیده بود و از حرکاتش مشخص بود که یکم هورنیه نمیدونم تو گوشیش چی میخوند یا میدید لباشو گاز میگرفت گردنشو لمس میکرد انگار عرق کرده بود بعضی وقتام با سینه هاش ور میرفت و البته من خودمو به خواب زده بودم و اون نمیفهمید همیشه عادت داره کفشاشو در میاره و پاهاشو بزاره رو صندلی که میشینه پاهای سفید و خوشگلی داره این بار بهم گف خیلی گرممه میخوام جورابامو در بیارم بهم میگفت بوش که اذیتت نمیکنه منم گفتم چ بویی اخه دختر پاهای خوشگل تو میخوای نشونم بدی هاا اونم خندید گفت بلدی ماساژ بدی پاهامو خیلی گرم شده پاهام منم که دوست داشتم لمسش کنم قبول کردم پاهاشو دراز کرده بود گذاشته بود روم یکی از پاهاشو با دستم الکی ماساژ میدادم بیشتر میمالوندمش اونم با اون یکی پاش که رو کیرم بود منو یواش می‌مالید طوری که انگار خودش انجام نمیده بعد منم شق کرده بودم سفت شده بود اونم فهمید رنگش سرخ شده بود قشنگ گفتم خوب ماساژ میدم و اینا اونم گف عالیه با خنده بهش گفتم پاهات بوی خوبی میدن و کاش میشد بلیسم واست تا گرمیت کمتر بشه تعجب کرد ولی انگار دوست داشت از قبلشم هورنی بود بهم گف فک نکنم خوشت بیاد و فوت فتیش نیستی و اینا گفتم نهه من دوست دارم پاهاتو بوس کنم یکمم حرف زدیم اخرش مخشو زدم تا یکم بلیسم پاهاشو با اون یکی پاش همچنین کیرمو میمالید و به روش نمی‌آورد منم چیزی نمیگفتم شروع کردم چن تا بوسه زدم رو پاش و با زبونم کف پاشو لیسیدم خوشش اومده بود میدیدم با دستش ممه هاشو میماله منم با زبونم لیس میزدم واسش از ی طرفم با دستم دستشو گرفتم و ممه شو مالوندم کم کم می‌آوردم دستشو پایین و بردم سمت کصش و از رو شلوار یکم مالوندمش سرخ سرخ شده بود غیر اینم کاری از دستمون بر نیومد از ی طرف پاشو لیس میزدم از ی طرفم دستم رو کصش بود قشنگ گرم بود لاپاش برگشت گفت کیرتو نشونم بده منم حشری شده بودم درش آوردم قشنگ تشنه کیرم شده بود رسما با پاش میمالید کیرمو که ابم بیاد آخرشم ابم ریخت رو پاهاش بعدش از هم لب گرفتیم و همو میمالیدیم تو خماری هم مونده بودیم ولی کار بیشتری هم نمیتونستیم بکنیم به جای رفتن به خوابگاه اومد خونه ما و بعد اینکه دوتامون جدا حموم کردیم و خستگی راه رو از تنمون دور کردیم وقت کارایی بود کاری که تو حسرتش بودیم با اینکه از هم خجالت میکشیدیم ولی نمیتونستیم جلوی اون حس رو بگیریم و شروع کردیم به لب گرفتن و انداختمش رو تختم و لب میگرفتم ازش و پام وسط دوتاش فشار میدادم گردنشو مک میزدم و لیسش می‌زدم و از گردن تا گوشش لیس زدم و لاله گوششو گاز گرفتم و همزمان ناله هایی میکرد و من صدای حشری گفتم الان میخوای خیست کنمم و گفت اروم شروع کردم به درآوردن سوتینش چ ممه های نازی داشت با دستام شروع کردم به مالیدنش و اونم ناله میکرد بعدش افتادم روش و شروع کردم به مک زدن و لیسیدن سینه هاش همزمان ناله هاش زیادتر میشد وقتی نوک ممه هاشو گاز گرفتم دیگه اوج نالش بود و بی اعتنا به ناله هاش کارمو میکردم شلوارشو درآوردم و دیدم کل شورتش خیس شده صحنه ی عالی بود واسم از رو شورت شروع کردم به لیس زدن بعد شورتشو دراوردم و بوش کردم چ بویی داشت حشری ترم کرده بود رسما بعدش سرمو گذاشتم لای پاهاش و زبونم روی کصش بود همین که شروع کردم به لیس زدن ناله هاش شروع شد و خودشو بالا کشید و جون جون میکرد و با دستش سرمو فشار میداد لای پاهاش دلش میخواست ی حال اساسی بهش بدم منم از خدا خواسته این کارو میکردم زبونم رو میکشیدم لای کصش و میخوردم واسش زبونمو میبردم داخل کصش معلوم بود حال میکرد و بیشترش واسش انجام میدادم بعدش با

کشیدم. با چشم به شلوارش اشاره کرد. کمربند و دکمه و زیپ رو‌باز‌کردم و شورت و شلوارو باهم پایین کشیدم. خیلی آروم منو روی تخت خوابوند و دو طرف اون سوتین توری‌رو‌کشید و از وسط پاره اش کرد. چشمام گشاد شدن و بدون یک لحظه درنگ با وسط شورتمم همین کار کرد و دولا شد و‌ پاهامو از هم باز کرد. کیرشو روی کس خیسم میکشید. من بی قرار تلاش کردم کیرشو بکنه توی کسم ولی نمیذاشت و پاشد و تا کاندوم بپوشه. جلوی امیر ایستاد. امیر سر پایین گرفت. -با کیرمم نمیتونی چشم تو چشم شی؟ سایزش تو رو خجالت زده میکنه؟ تازه فهمیدی نمیتونستی نگارو ارضا کنی؟ کاندوم رو پوشید و پوسته اشو جلوی امیر انداخت و اومد سمتم. توی یه حرکت منو برگردوند و سریع کیرشو وارد کرد. جیغ کشیدم. درد داشت. به جیغ هام اهمیتی نداد و تلمبه زد. کم کم درد کم شد و من ناله میکردم. اسپنک میزد و با سینه هام بازی‌ میکرد. گوشام سوت میزد. حس‌میکردم بعضی از ضربه هاش به دهانه رحمم میخوره. درد لذت بخشی می کشیدم زیرش. ناله های مردانه اش منو حشری تر میکرد. کیرشو که بیرون کشید اعتراض کردم. خندید -جونم؟ میخوای؟ چی میخوای نگار؟ هوم؟ لبامو بوسید و دستمو کشید تا از تخت بیرون بیایم. دقیقا کنار امیر ایستادیم. -دوست داری امیر ببینه دقیقا چطوری کیرم میره توی کست؟ حرفاش منو حشری تر کرد. موهای امیر رو کشیدم و گفتم: +یکم ابمو بخور تا کمتر لیز باشم امیر سرشو به وسط پام فشار دادم. چشمای ارمان میدرخشید. خمار بود و با یکم فاصله نگاه میکرد و که من صورت امیر رو به کسم فشار میدم. جلو اومد و سر امیر رو هول داد. پامو گرفت و بلند کرد و کیرشو توی کسم جا داد. ناله میکردم و با هر تلمبه حس میکردم که سکسی بهتر‌‌ از این رو نمیتونم تجربه کنم. کشید بیرون و فاصله گرفت. بلاتکلیف ایستادم که با صندلی گرد بدون پشتی جلو اومد. خیلی راحت تکونم میداد و پوزیشنی که میخواستو به بدنم میداد. شکمم روی صندلی قرار گرفت و فیس تو فیس امیر شدم. کیرشو به محکم ترین حالت ممکن واردم کرد. جیغ آرومی کشیدم و با هر تلمبه ناله میکردم موهام توی دستش مشت شد: -باز کن چشماتو نگار. ببین شوهرت چند بار ارضا شده. ببین چقدر از دیدن تو زیر کیر من حشریه چشم تو چشم امیر شدم. صورتش قرمز بود و خیس عرق. مردمک هاش گشاد شده بودن. نفس نفس میزد و شبیه مست ها به نظر میرسید. چشمم به کیرش افتاد. نبض زد و ازش چند قطره آب غلیظش بیرون ریخت. تلمبه محکمی توی کسم خورد و من ناله کردم و کیر امیر دوباره نبض زد. ارمان کیرشو بیرون کشید و منو بلند کرد: -کافیه دیگه. منو بلند کرد و روی تخت خوابوند. پرده رو کشید و از دید امیر پنهون شدیم. نشست وسط پاهام و ویبراتور رو آورد. اروم زمزمه کردم:+ از کجا میدونستی من واژینال ارضا نمیشم؟ با سر به پشت پرده اشاره کرد. امیر حتی در این مورد هم باهاش حرف زده بود. ورود کیرش افکارمو هم پاره کرد. ویبراتور روی کلیتوریس گذاشت و تلمبه زد. پاهامو سر شونش گذاشته بود و خم شده بود روم. نمیتونستم هیچ تکونی بخورم و فقط چنگ میزدم به سر شونه هاش و ناله میکردم. ارضا شدم. جیغ کشیدم ولی اجازه عقب کشیدن نداد.بدنم منقبض شده بود و همچنان تلمبه میزد و ویبراتور رو ثابت نگه داشته بود ناله های مردانه اش نشون میداد نزدیک ارضا شدنه و من کامل جیغ میکشیدم و بوم. تا حالا نتونسته بودم برای دوبار توی یک روز خود ارضایی کنم ولی مثل یک بمب برای بار دوم ارضا شدم. نه چیزی میدیدم نه چیزی میشنیدم. چشمام سیاهی میرفت و گوشام سوت میکشید. کم کم شنیدم حرفای ارمانو و حس کردم نوازش صورتمو. -جانم. جانم عزیزم. ببین چطور ارضا شده. نگار یکم خودتو شل کن. عضلاتت رو شل بگیر. آفرین. اگه شل نکنی کیرمو از دست میدم. چشمامو باز کردم. صورتش خندون بود. پاهامو شل کردم و اروم بیرون کشید. -افرین دختر خوب. دفعه بعدی ازت سه تا ارضا میکشم بیرون. پتو رو روی تنم کشید و کنار ابرومو بوسید: -بخواب یکم تا انرژیت برگرده عزیزم انرژیی نداشتم تا جواب بدم چشمام روی هم افتاد و خوابیدم … نوشته: نیلا

روشن بود و روی یکیش سکس مارو نشون میدادن و روی یکیش تحقیر امیر رو +چقدر به امیر‌ چک دادی؟ -یک میلیارد +همینقدر ارزون بودم؟ -برای من نه ولی برای امیر اینطور به نظر میرسه +میخوام این‌ پول رو ازش بگیرم -من مهریه اتو تمام پرداخت میکنم +گفتم میخوام اون پول رو ازش بگیرم -میخوای چیکار کنی؟ +میخوام باهات سکس کنم و امیر هم ببینه. اون برای دیدن ما باید هزینه کنه. اون چک رو باید پس بده. اخم کرد: -قرار منو امیر این نبود +این یه قرار جدیده. من تعیین میکنم. تو که دادی چکو چیکار داری که امیر باهاش چیکار میکنه؟ تو میخوای با من سکس کنی؟ تو دوست داری امیر رو‌ توی اون وضعیت ببینی. اینطور نیست؟ -هنوز منو نشناختی. علایق من منحصر به فردن. ولی اینو هم‌میپسندم به امیر‌ زنگ‌ زدم و‌ گوشی رو روی بلندگو گذاشتم. با شنیدن الو امیر، نگار معصوم وجودم برای همیشه مرد. +تو دوست داری منو زیر ارمان ببینی؟ زیر کیر آرمان بابایی؟ هیجان و شهوت توی صدای امیر موج میزد =حاضرم برای دیدنت هر کاری بکنم +چقدر بهت چک داده؟ =یه تومن +من اون چکو میخوام. برای چند بار دیدن من بهم اون یه تو منو میدی؟ من منی کرد و سکوت +فکراتو بکن. چون من میخوام تا یک ساعت دیگه برم خونه اش و بهش بدم. میخوای باشی؟ من برای ۵ بار دیدن این سکس اون چکو میخوام. =کمه نگار +باشه پس هیچی گوشیو قطع کردم و نگاهم توی صورت ارمان چرخید. لبخند زده بود. -از توی توله یه سگ ماده ی وحشی میسازم. +من سگ نیستم -وقتی برای داشتن کیرم پارس کردی و زوزه کشیدی میفهمیم +برو بابا گوشی زنگ خورد و آرمان گفت بزنم بلندگو =نگار یکم منصف باش. یه تومن مبلغ بالاییه. حداقل تعداد رو بیشتر کن صدامو اروم کردم و زمزمه کردم: +چون خیلی سکسیه ده بار باهاش میخوابم فقط =لعنت بهت. قبوله ارمان با صدای بلندی گفت -امیر یک ساعت دیگه خونم باش -خجالت نمیکشی دیگه ازم؟ گفت و لباس هارو به دستم داد. بعد از چند ماه اول ازدواجمون که فهمیدم امیر مرد سکسی نیست دیگه لباس خاصی نپوشیده بودم +نه. دیگه نمیخوام عقلم تصمیم بگیره. قفل سوتینمو باز کرد و لباشو چسبوند پشت گردنم. تکون محکمی خوردم که نذاشت فاصله بگیرم -عقلت هم منو انتخاب میکنه نگار زبونشو‌ روی ستون فقراتم‌ کشید. ناله کردم و تلاش کردم‌ دور شم ولی نذاشت. سوتینمو زمین انداخت و نوک سینه هامو به بازی گرفت و زانوشو وسط پام فشار داد. کمرمو قوس دادم و خودمو بیشتر به پاش فشار دادم. فاصله گرفت: -ولت کنم به زانومم میخوای بدی در زدن و صدای نگهبانشو شنیدم: اقا امیر اومدن -کامل به گردش. گوشیشو ازش بگیر و کامل برهنه وارد راهرو بشه. نشستم روی تخت تا جوراب های ست رو بپوشم زانو زد جلوم و برای پوشیدن و وصل کردنشون به شورت کمکم کرد. صدای در زدن اومد و آرمان اجازه ی ورود داد. امیر لخت وارد اتاق شد. ارمان دستشو روی شونش گذاشت و مجبورش کرد همونجا زانو بزنه. -سلام امیر. نظرت چیه امروز دستاتو باز بذارم؟ به جاش میتونیم کیر‌ کوچولوتو ببندیم. امیر از جا جهید ولی آرمان اجازه نداد از حالت دو زانو در بیاد. موهاشو مشت کرد و کشوندش سمت میله ی کنار اتاق. -پس دستات بسته باشه هوم؟ امیر سر تکون داد -زبونتو برید نگهبان؟ امیر من من کرد و فقط یه کلمه گفت: سلام حقیر و بدبخت بود. ارمان دستاشو از پشت با دستبند بست و با بند کوتاهی به میله وصل کرد. دستاشو سمت من گرفت و من بلند شدم و توی اغوشم‌کشید دم‌گوشم زمزمه کرد: -ما یک‌کلمه رو‌انتخاب میکنیم که هر وقت ازش استفاده کنی همه چی متوقف میشه. چی دوست داری باشه؟ +کافیه -خوبه من هرموقع این کلمه رو شنیدم همه چی رو تموم‌میکنم. گوشمو‌ توی دهنش کشید و زبونشو تا سر شونم کشید. لرزیدم و ناله کردم. گردن و سینم تیکه به تیکه کبود شد. گاز‌ میگرفت، مک میزد ٫ زبون میکشید. منو زانو زده کنار تخت روی زمین گذاشت و زیپ شلوارشو باز کرد و کیرشو بیرون اورد و نشست لبه ی تخت. متوجه منظورش شدم و دو زانو جلو رفتم تا وسط پاهاش. کیرشو توی دهنم کردم و اروم شروع کردم به مکیدن. موهامو با دست جمع کرد و کامل توی دستش گرفت و سرمو کشید بالا و دم گوشم پچ زد: -درست ساک بزن نگار. باید برای جا دادنش توی دهنت تلاش کنی. جا نمیشه؟ خودم جاش میدم! سرمو فشار داد روی‌کیرش. تلاش کردم برای جا دادنش ولی عوق‌ زدم. سرمو عقب‌کشید و گفت: نفس‌ عمیق بکش بلافاصله سرمو فشار داد. حس‌کردم به لوزه هام برخورد کرد و عوق‌ زدم. اجازه نمیداد بالا بیارم و از دهنم بیرون میکشید و بعد از اروم شدن عضلاتم دوباره تکرارش میکرد. اب‌ دهنم از کیرش چکه‌ میکرد و داشتم از شهوت دیوونه میشدم. به سرفه افتادم که موهامو ول کرد. -لباسامو در بیار از جام بلند شدم کتشو از‌ شونه هاش سر دادم و دکمه های پیراهنشو یکی‌یکی باز کردم. با لذت زل زده بود به صورتم. پیراهنشو در اوردم و روی عضلاتش دست

داستان کده | رمان: شروعی با کاکولدی (۲) #بی_دی_اس_ام #بیغیرتی ...قسمت قبلی دوباره غلطی توی تخت زدم. گچ بری سقف ایراد کوچیکی داشت و کل چند ساعت قبلی بهش خیره بودم. دیشب بعد از اینکه ارمان منو رسونده بود هتل گوشیمو خاموش کردم و الان نزدیک به ۲۴ ساعت بود که نه چیزی خوردم و نه حتی از تخت بیرون اومدم. تصور اتفاقی که افتاده بود سینمو سنگین میکرد. دیگه شهوتی نداشتم و فقط عذاب وجدان و ناراحتی رو احساس میکردم. چیکار کرده بودم؟ من یه زن متاهل بودم. تمام روز هایی که امیر بی توجهی میکرد و توی اتاق نقاشی میموند و همونجا میخوابید من به چیزی جز خود ارضایی فکر نمیکردم. در اتاق زده شد و خانومی چند بار با فامیلم منو صدا کرد نگاهمو از سقف نگرفتم. صدای بوق کوچیکی اومد و توی صدم ثانیه ارمان کنار تخت ایستاده بود. -دیگه نگرانت شدم. این چه وضعیه؟ خیره ی صورتش شدم. دیگه به نظرم جذاب نمیومد. +برو بیرون از اتاقم. از جفتتون متنفرم. برگشت و به خانومی که کارت اتاق دستش بود اشاره ای کرد. خانوم سری به احترام تکون داد و با گفتن با اجازه از اتاق خارج شد. -نگار من شوخی نمیکنم. بلند میشی الان دوش میگیری وگرنه جور‌ دیگه ای عمل میکنم +چیکار میکنی؟ جلوی امیر منو میکنی؟ نه قبلش دستای جفتمونو میبندی و با پولت دوتا برده میخری؟ خیز گرفت و مچ پامو گرفت و کشید: -توی کردنت که شکی نیست ولی قبلش دوش میگیری و باهم صحبت میکنیم مقاومتم بی فایده بود. خیلی راحت منو کشید لبه ی تخت و از کمر گرفت و از زمین بلندم کرد. دست و پا میزدم تا از دستاش فرار کنم. هر لحظه عصبانی تر میشد و در نهایت منو روی کولش انداخت. جیغ ارومی‌ کشیدم: +آی آی شکمم بزارم پایین منو گذاشت زمین: -برو دوش بگیر و بیا من توی کافه منتظرت میمونم تا صحبت کنیم. رنگ به روت نیست و بهم گفتن که از اتاق بیرون نرفتی و چیزی هم سفارش ندادی. باهم چیزی میخوریم و حرف میزنیم. به چهره جدیش نگاه کردم. دلم ضعف رفت و تازه فهمیدم که چقدر گرسنه ام. سر تکون دادم و رفتم حمام. تایم طولانیی رو بی حرکت زیر اب ایستادم و بالاخره به گریه افتادم. اروم و بی صدا اشک میریختم و خیلی زود تبدیل به هق هق شد و فاک. متوجه شدم که دارم پانیک میشم دستمو به شیر گرفتم و خواستم بشینم که چشمام سیاهی رفت دستمو توی هوا تکون دادم و وسایل زیادی رو زمین ریختم اما به موقع تونستم از افتادنم جلوگیری کنم. نشستم همونجا زیر دوش. دیگه هق هق دست خودم نبود و نفسم تنگ شد و بدنم کامل ول شد و ولو شدم. نمیتونستم از زیر آب خودمو کنار بکشم و‌ اب توی دهن و بینیم میرفت و نفس کشیدنم کامل مختل شده بود. صدای تق وحشتناکی شنیدم و از زیر آب کنار کشیده شدم. منو نشوند و خمم کرد سمت جلو و با چند ضربه به پشت کمرم باعث شد مقداری آب بالا بیارم و سرفه کنم. آروم دست میکشید پشت کمرم و فقط میگفت که هر اتفاقی بیوفته کنارم میمونه و هرچی من بگم همون کارو میکنه. تنفسم منظم تر شد که منو بلند کرد و روی تخت برد. روی‌ تن خیسم پتو کشید و حوله اورد و اروم تنمو خشک کرد. دوباره روم پتو کشید و با گوشیش صحبت کرد. کت و شلوارشو در اورد و گوشه اتاق پرتاب کرد. چشمام گشاد شد -خیسه نگار. مجبور شدم درشون بیارم کاریت ندارم. حوله سفید رنگ هتل رو پوشید و یکی هم تن من کرد. بدنم کمی از کرختی خارج شده بود و خودم همکاری میکردم. با خودش سشوار اورد و منو نشوند جلوی پاش و پشت سرم سشوار رو روشن کرد و موهامو خشک کرد. دختر باز قهاری بود؟ خوب بلد بود موی بلند رو چطور خشک کنه. سشوار خاموش شد و منو کشید سمت خودش. کامل توی آغوشش نشسته بودم. -زنگ زدم لباس بیارن برام تا بریم پایین. صحبتمون باید توی محیط رسمی‌ تر و بهتری باشه. ولی من کنارتم. هرچی تو بخوای همون میشه نگار ولی بعد از اینکه حرف زدیم. از پشتم بلند شد و از توی چمدانی که دیشب برام توی اتاق آورده بود کت و شلواری که هیچ وقت ندیده بودم رو دراورد. یه شورت و سوتین توری مشکی و یه تاپ ساده و روسری ساتن کوتاه. یه کیف لوازم ارایش هم کنارشون گذاشت. -لطفا اماده شو عزیزم چرا این هزینه ر‌و میکرد؟ ارایش کردم. یه آرایش کامل و لباس رو پوشیدم. صدای صحبت کردنشو با کسی که دم در بود میشنیدم. از اتاق بیرون رفتم و دیدمش. کت و شلوار تمیزی پوشیده بود و داشت در مورد خسارت در حمام که شکسته بود صحبت میکرد. خانومی که داخل اتاق بود با احترام زیاد حرفشو قطع کرد و گفت اجازه همچین کاریو نداره و اتاق منو تا وقتی برگردم عوض میکنن. واقعا این مرد کی بود؟ از بالا تا پایین نگاهش کردم. تصاویر دیروز توی‌ ذهنم پررنگ شدن. خیس شدم. گوشیمو روشن کردم تا ببینم پیامی از امیر دارم ولی خبری نبود. بالاخره اون خانوم از اتاق بیرون رفت و آرمان برگشت طرفم -بفرمایید بانو +میشه بریم رستوران؟ -حتما عزیزم برای همراهی من خودشم سالاد سفارش داده بود و میخورد. حرفی نمیزدیم. انگار توی ذهنم دوتا مانیتور

نگ میزدم اما نمیزاشتم کیرم به کوسش برخورد کنه پایین سینه هاشو میخوردم اخر شکمش برام خیلی حال میدادهمزمان داخل رون و دور کوسش رو میمالیدم طاقت نداشت دیگه باز بزور سر مو به کوسش فشار میدادکه اینبار لای کوسشو باز و زبونمو رو چوچولش میزدم عاشق میک زدنش بودم کوسش مرمری بود که وسط هاش نارنجی رنگ می شد زبونمو نوک تیز میکردم و تو سوراخش جلو عقب میکردم سرشو اینور اونور میکرد که علامت رسیدن به ارضا شدنش وقتی بود که پاهاشو دور گردنم قفل میکرد و نفس نفس زنان کوسشو چرهشی بالا پایین دور دهنم حرکت میداد از بدشانسی من قرص حاملگی نمی خورد چون خانم چاق میشن و ضرر داره پس باید از قبل لباس چرکی پارچه ای حاضر میکردم تا زیر باسنش پهن کنم بعد از تلمبه زدن و وقت اومدن ابم بیرون بکشم با دستم کیرمو جلو عقب کنم و روی لباس خالی کنم توافق کرده بودیم اول من ابم بیاد بعد اون میگفت اینجوری اعصابم راحت تره پس روش میخوابیدم‌و یار کمکی درجه یک سکس که ژل لیز کننده باشه رو و کوسش میزدم و در حالیکه لبهاشو میخوردم ۰با دستم کوسشو بازی میدادم تا جاییکه چشمهاش فشرده میشد نفس هاش تن. و صداهای عجیب ریز در میاورد ارضا شدنشم داستاتی بود یکدفعه پاهای قویشو دور کمرم ودستهاش دوز گردنم قفل میکرد بریده بریده خخخخ میکرد و کوسشو جوری به دهنم فشار میدادکه حس خفگی میکردم بجان دخترم یبار چنان شدیدگردنمو فشلر دادکه حدود۱ماه گردن کج راه مرفتم پماد هم کاری نمیکردگاهی هم برعکس که مردها بدن زن زیر گلو رو میک میزنن کبود میشه این زنم بود که رد شهوتش زخم و زیلیم میکرد این سکس خاطرش بفکر انداخت منو که فرقش چی بود متوجه شدم با تحریکی که دید زدن سهیبا در اون حد شدید شهوتمو زیاد کرده بود میشد حدس زد چه خوشبخای بود تجربه لذت بردن از ب ن شهیلا که علا وه بر جذابیت های جنسیش این رفتار و منشش بور که متفاوتش میکرد بعد از سالها نا امیدی دیگه خواستم جسارتمو بیشتر کنم پو ببینم راهی هست که به مامان سهیلا نزدیکتر بشم حالا هرچقدر هم کم اما تمام وجورم تشنه بود و تمنا میکرد پس با امید اجازه ندادم حرکت کنه یا شورت بپوشه از عقب چسبیدم بهش و خوابیدیم این قسمت او ل داستان مادرزنم بود بزودی قسمت ۲ رو خدمتتون میفرستم‌بجان دخترم تجربیاتی بدشت اوردم که میشه در میون گذاشت تا شاید فایده کنه و بشه بمراد دولتون برسین اگه ممکن شد عکس مخفیشم‌میفرستم با یه نشونه که باور کنید هم از بدن زنم شیدا هم مادر زنم سهیلا خوشگله بعید میدونم از کوسشون اما جوری که نفهمن دوست دارم اگه بتونم حال کوچیکی شده بدم در ضمن اگه پیام وخواستین بدین س الی تظری چیزی در خدمتتونم امشب شب یلداست مبارکتون باشه شاد و پربرکت باشه سفرتون نوشته: پیمان

داستان: 🔸نام داستان : مادرزنم رویای زندگیم دوستان اغلب داستان ها غیرواقعیه که اشکالی نداره اماداستا نیکه اتفاق افتاده خودبخود تاثیر دیگه میزاره حالاقسم میخورم بجان عزیزام بجز اسم ها بقیه داستانم اتفاق افتاده و ور ۲ قسمت میفرستم ،من ۴۴ سالمه زنم شیدا۳۴سالشه مادر زنم سهیلا که فامیل سهیلا خوشگله بهش لقب دادن۴۹سال داره روز اول خواستگاری دیدن مادر زنم میخکوبم کرد و همیشه میگم که من اول مامانتو پسندیدم بعد با تو ازدواج کردم سهیلا جون پسر نداره ۲ تا دختر همه زندگیشه شوهرش بدجوری یبس و از خود راضیه مامان سهیلا که ندیدم از زندگیش گله کنه یبار که اذیتش کرده بود دردل کرد وگفت ۱۵ سالم بود خانوادم اونقدر اصرارکردن که مرد زندگیه و خانواده معروفین تا دیدم توخونش عروس شدم اما مامان سهیلا اذری الاصل و ساکن تهرانسم قد بلند اندام توپر وشاسی بلند باسن خوش فرم وایرانی پسند پوستش سفید صدفی که اگه انگشتتو روش فشار بدین سرخ میشه اما ظاهر یه چیز اما برای من خانوم بودن متانت مهربانی و سادگیشه اصلا ارایش نمیکنه یبار گفتم نبایدم ارایش کنی چون ارایش جذابت شما رو میپکشونه اقا صورتش مثل انار سرخ شد به زنم گفت میبینی پسره چی میگه معلوم بود خیلی خوشش اومده چون شوهرش که همیشه طلبکارم هست باور کنید این جذابیت زنانه رو هر زنی با این شوهر گوسفنداقلا خیابون گردی میکرد و خودشو نمایش میدادما جایی میرفتیم همه نگاه ها بهش بود اوجش شبی بودکه عروسی رفتیم ما اصرار کردیم ارایشگاه بره و لباس مجلسی شیک بپوشه مهمون های مرد بهونه پیدا میکردن احوالپرسی کنن مثل مگس دورش میگشتن لباس بلند چسبونی که فقط چسبون بود و راه میرفت ظرافتو جذابیت وقار بود که ازش میبارید شب برگشتیم خسته بود رفت طبقه سوم اتاق خوابش بخوابه من سیگاریم طبقه سوم بالکن دارن رفتم که دیدم در بازه سهیلا یکطرفی به شکم پشت بدر خوابه تا اومروز زانو به پایین و فقط بازوهاش رو دیده بودم نماز خون و‌پوشیده بود اما یبار جلوی ما دراز نکشید که اندامش دیده بشه جذبه خاصی داشت که جرات نداشتم از یه جایی جلوتر برم اما بخدا قسم اکثر سکس هام با زنمو با تمرکز ذهنی که تلقینم بشه که سهیلا کنارم خوابیده البته رگه های از بدن سهیلا توی ب ن زنم مشخص بود اما چی بگم خلاصه بجز تصور و سکس ذهنی باهاش سوژه دیگم لباس زیر هاش بود که بیرون پهن نمیکرد داخل رختکم حمام خشک میکرد به هوای دستشویی لباس زیرهاشو برای ارضا شدن استفاده میکردم خلاصه اراده از بین رفته بود جادو شده اروم جلو رفتم ۱متری تخت وایستادم و محو این نماد جذابیتهای زنانه بودم خدایا چی میشد من به اینکه کنارش بخوابم بغلش کمم بوشو بگیرم م هاشو نوازش کنم‌اگه شد چند تا بوسش کنم همین هم زیا م بود اما محال بنظر میرسید فاجعه میشد خیلی مقید بودن یکدفعه وحشت کردم کسی بیاد یا بیدارشه زدم بیرون سیگارمو کشیدم شب رفتیم منزل خودمون خسته بودیم خوابمون برد ۶ صبح بیدار شدم شیدا لباس خواب مشکی توریشو که وسط باسنش میرسید تنش بوداکمم به شکم یکطرفی خواب بود متاهل ها میدونن سکس صبح زود مزه دیگه ای داره اما ۲ روز قبل برنامه داشتیم اما هوای سهیلا مدام همراهم بود بفکرم رسید تصویر سازی کنم‌انگار کنارم سهیلا خوابه پس چسبیدم بهش دستمو روی رون های م مری زنم سر میدادم عاشق داخل پاهاش جاییکه به کوس میزسه بودم همیشه اونجا کلی کار داشتم میبوسیدم و لیس میزدم که ترفندی هم بود برای اتیشی کردن شیدا نزریک کوسشو با دست و دهن لمس و تحریک میکردم و حتی دور کوسش نزدیک پاها رو همینطور اما کوسشو که تشنه میشد و زنی نبود بگه کوسمم بخور پس سمت صورتو سینه هاشم کامل لمسو تحریک میکردم به شکمش که چربی دایره ای جذابی داشو حسابی بازیش میدادم تا جاییکه میدیدم نفس هاش تند تر شره سرشو بعل میبرد با چشمهای بسته دستشو مشت میکرد از اذیت کردنش بیشر شهوتم بیشتر میشد تا جاییکه زن خجالتی و مغروری که تربیت شده بود که زشته زن‌ وقت سکس هیجانشو تشون بده اما موهامد چنگ میزد سرمو با فشار سمت کوسش هول میدادمنم وسط پاش میشستم با نوک زبون اط اف شورتشوزبون میزدم پیچو تاب میخورد مگه کوسش بزبومم برسه مرحله بعدی شورت توری کیفیت بالا و کشی که توصیه میکنم برای خریدش خساست بخرج نریم کمی گرونه اما اثرش عالیه با یه انگشت بغل شورتشو کاملا کنار میزدم و باز از کناره هالیس میز م اخز دلم میسوخت لبهای کوسشو باز میکردم کوسی که نارنجی میشدو‌از سوراخ کونش نوک زبون میزدم پشت سرش زبونمو پهن لای چاک بلسنو‌کوسش میکشیدم بصورتش مگاه میکردی فکر میکردی داری شکنجش میکنی اما میدونستم تمام وجودش داره التماس میکنه چوچولشو حال بیارم امانه هموز م نده بود روش میخوابیدم لباشو بوسه و میک میزدم لب پایینشو با دندون گاز میزدم یهو لبهاش شل میشد و راخت مثل خامه میشد توی دهانم تمام لبهاشو بکشم دودشتهامم زیر سوتینش سینه های مرمری دنبه مانندشو چ

چاله شده اون گوشه اس برش داشتم و گذاشتم توى شورتم و اومدم پايين ٣ روز اونجا بوديم همه در كنارهم و من خيلى خوشحال ازين‌كه شورت افسانه در حضور شوهرش وهمه فاميل روى كير منه اونم به كلكسيون اضافه كردم و شده بود ٣ تاشورت ١ دونه سوتين چند جفت جوراب كه متنوع بودن ولى همشون شيشه اى ديگه گذشت و من رفتم خدمت و برگشتم رفتم توكار خاله ليلا كه با اندامش خيلى حال ميكردم مخصووووووصا ساق پاهاش كه توپر و سفيده. و وقتى جوراب ميپوشه دوست دارم ابمو بريزم روى قوزک پاش ، من تونستم دو جفت جوراب بپیچونم ازش و روى كيرم نگهدارى كنم تواين مدت خواهر کوچیکم هم ازدواج كرد و بعد ازدواج خيلى پله اى اندامش شكوفا شد و طعم سكس رفت توى دهنش و كونش شد دوبرابر من خيلى ميرم خونشون كه حاصلش همش ديد زدن كون بزرگش که تونستم دوبار شورتش بردارم از كشو يه دونه شورت كرم رنگ ساتن كه جلوش گيپور داره يه مدت مي پوشيدم تا اينكه يه موقعيت ديگه يدونه شورت لامبادا مشكى فقط تعجبم ازینه كه چجوري اون حجم كون توى اين شورت جا ميشه خيلى خوشحال هر شب روى كيرمه و جاى كوسشو ليس ميزنم ميمالم به كيرم جق ميزنم ابمو ميريزم روش خواهر بزرگترم مریم با شوهرش تفاهم نداشتن و بعد چند سال زندگی از هم جدا شدن و مریم برگشت به خونه خودمون و منم همش اندامش رو زیر نظر میگرفتم اخه خیلی هیکلش خوبه تو پر سفید تو همین فازها زندگی میکردم تا اينكه ديدم با گذشت زمان دسترسى به خونه و اتاق و كشو شورت و سوتين فاميل خيييبيبيلى سخت شده متوسل شدم به كشو شورت هاى آبجی مریم و مامانم که از جوراب پوش هاى قَدَر فاميله چند بار مسافرت رفتن من لاى شورت ها وسوتين هاى ابجیم سایز ۷۵ و مامانم سايز ٨٥/٩٠ و انواع جوراب هاشون زندگى ميكردم و دائم توى سوتين هاشون توى شورت هاش روى جوراب هاشون جق میزدم آبم خودنمايي ميكرد تا وقتى كه بخوان بيان از سفر وقتى ام كه ميان لنگه‌لنگه جوراب هاشون روى كيرم خيس ميشن نوشته: Mehran i85

هاشو برمیداشتم وجق اساسی ميزدم روشون سوتين هاى تورى بنفش و قرمز و مشكى و انواع شورتها بعد از چند وقت متوجه شدم داخل كمد ديوارى يه ساک لباس هست يه روز كه تنها شدم بازش كردم از لباسهاش مشخص بود كه براى عمه كوچيكم ليلا هستش وقتی سالک لباس رو كامل خالى كردم ديدم دو تا سوتين اسفنجی كرم و مشكى به همراه یه دونه شورت صورتي ساتن كه خيلى نررررم بود و كار من شد نوبتی جق زدن روى شورتاي عمه هام مثلا عمه آذر كه از حموم ميومد بيرون شورتش آويز بود داخل حموم منم ميرفتم ميپوشيدمش ميرفتم زير اب حساااابى حال ميكردم وجق ميزدم تو اون قسمت كسش كه گذشت عمه اذر خونه گرفت رفت من و مامان بزرگ پيرم تنها مونديم از يه طرف بد شد كه ديگه شورت عمه آذر نبود ولى خوبيش هم اين بود جا براى مانور من بيشتر شد و همش اون شورت صورتى توى شورتم بود وتواين حين هرچى جوراب ميتونستم بپيجونم مياوردم اونجا جاساز ميكردم براى خودم كه تو اين مدت پسر عمه ليلام تازه داشت ميرسيد به بلوغ خيلى ميخاريد و دوست داشت هى ور بره وجون هيكل پر زور و درشتی داره يه بار كفتم ماساژم بده كه خدايى خيلى حال ميداد كه ديگه بعدش هى خودش ميومد تو اتاق ماساژم ميداد اخراش مي رفت سمت پاهام و كيرم يه بار انقدر از قصد ماليد آبم اومد توى شورتم خودش متوجه شد. دیگه كار هميشگي ما شد تا اینکه یه بار هم منم براش مالیدم گفت ميخوام كيرتو بخورم خوب ساک میزد و آبمو میریختم تو دهنش تا يه بار بهش گفتم ميخوام لاپايي بكنم فقط به يه شرط گفت چه شرطی گفتم شورت و جوراب زنونه بپوشی گفت باشه شب كه همه خوابيدن شورت صورتى مامانشو دادم پووشيد جوراب شلوارى خالمم دادم پوشيد و شروع كرديم و بعد چند‌دیقه تلمبه زدم لای پاش ، آبمو خالى كردم روى رون هاش و روى شورت بعد گفت اینا که كثيف شد براى كى بود اينا ؟؟ كفتم شورت براى مامانته جورابم براى خاله خودمه واسش جق زدم گفتم کجا میریزی گفت نمیدونم ! من شورت مامانشو اوردم جلو ، آبش اومد ريخت تو شورت مامانش نفس نفس ميزد خيلى بهش حال داده بود يه مدت گذشت و هی ميومد شورت مامانشو ميپوشيد جق میزدیم دوتایی كه يه بار گفتم اين تكراري شده از خونتون شورت و سوتين جديد مامانت بيار گفتم منم جوراب مامانمو ميارم كه شهوتى شد و چند ساعت بعد اومد يه شورت مشكى و سوتين تورى عمم رو اورد و منم جوراب مامانمو دادم پاش كرد رفتيم تو برنامه تا. اينكه ديگه هر دومون دوبار آبمون اومد من كه روى بدنش خالى ميكردم اونم يه بار تو شورت مامانش آبشو ريخت يه بارم تو جوراب مامانم كه زن دايي ميشه بعد اون ديگه چند بار انجام داديم و ديگه شرايط جور نشد تو اين مدت يه شب خونه افسانه اينا موندم رفتم اتاق لباس عوض كنم براى خواب از كشو افسانه يه جفت جوراب رنگ پا ساق بلند بالا زانو برداشتم و فرداش آوردم توى جاساز ام تابستون بعدش قرار شد همگى دست جمعى برىم مشهد با خانواده دايى بزرگم و خاله معصوممو افسانه اينا اونجا چون همه بودن و شلوغ بود نميشد حركتی زد براى جوراب ها موقع برگشت تخت بالايى قطار كه چمدونها وساكها همه بالا بود منم رفتم خوابیدم كوپه كه خلوت شد چمدون خاله معصومم باز كردم هى دست چرخوندم تا بالاخره رسيدم به شورتش شورت صورتى سريع برداشتم كردم تو شلوارم خلاصه بعد چند ساعت رسیدیم و رفتيم خونه و بردم تو جاسازم دو ماه بعدش داييم و زندايى زينت رفتن مكه بعد ده روز اومدن و فرداش قرار بود مراسم بگيرن و بريز و بپاش همه رفته بودن براى شام با پسر داييم برگشتيم خونه اون وايساد تو كوچه سيگار بكشه و من رفتم بالا كه كاري انجام بدم موقع برگشت رفتم در كمد ديوارى باز كردم دوتا ساک لباس بود بازشون كردم پيرهن زن دايي زينت يادم اومد فهميدم ساک لباساى اونه يه شخم زدم تا سوتين كرم رنگ سايز ٨٠ که نصفش توری پيدا كردم و سريع كردم تو شلوارم و رفتم پايين يه حس عجبيبى داشتم پيش پسر داييم كه خيلى ريلكس پيش هميم با اين موضوع كه سوتين سايز ٨٠ مامانش که تا ۱۰ ساعت پیش توی تنش بوده و سینه‌هاشو نگه میداشته الان توى شورتمه داره ماليده ميشه به كيرم شب كه برگشتم خونه مامانبزركم اونم جاساز كردم الان قشنگ يه ست سكس اونجا داشتم سوتين زندايى زينت شورت خاله معصوم جوراب افسانه كه با اين پكيج براى لاپايى با پسر عمم كاااافى بود كه اونم بعد چند بار شورت و سوتين مامانشو اورد كَفت توام از مامانت بيار كه منم دو جفت جوراب بردم يدونه كشيد روى كيرش يدونه ام پاش بود كه آب سفيدش اونو نقاشى كرده بود من شورت عمم يادگارى برداشتم اونم جوراب شيشه اى مامان منو چند وقت بعدش خواستيم بريم شمال خانواده ما و داييم اينا و خالم اينا و دختر خالم ظهر راه افتاديم غروب رسيديم وسايل هارو برديم تو من ساک‌ها رو بردم طبقه بالا توى اتاق ميدونستم ساک ها براى كيه ساک دختر خالم باز كردم ديدم يه دونه شورت نخى خيس م

خالم اكرم ازدواج كرد و شروع كرد جوراب شيشه اى مشكى پوشيدن كه خب چندبار ديده بودم كوشه اتاق برداشته بودم و جق زده بودم به نيت پاهاش و چون جوراب در دسترس تر. از شورت و سوتين هستش خيلى بهم حال داد و معتاد اينكار شدم گذشت تا افسانه با يكى از آشناها ازدواج كرد و رفت و آمد هاى فاميلى به اوج خودش رسيده بود شب حنابندون شون كه مراسم توى خونه بود و چند تا كوچه فاصله داشت با خونه بابابزرگم زن دايي بزرگم زينت ( زندایی زینی صداش میکنیم ) اومد توى پله ها منو صدا زد يكم رفتم بالاتر تا ببينمش چشمم كه افتاد بهش ديدم يه لباس بلند یکسره كه گردن و گلو و بالاى سينه‌هاش لُخت بودن ، ميومد پايين مي رسيد به يه حجم بزرگ و پهن كونش و يكم پايين تر از روى رون گوشتيش لباسش يه چاک داشت تا پايين و پاهاى خوردنیش توی جوراب شلوارى مشکی بگذريم، گفت كه برو اون خونه ( خونه بابا‌بزرگم ) از روى ميز فلان وسيله رو بيار كليد گرفتم رفتم اونجا ، رفتم تو اتاق ديدم پر از لباس و وسايل كه يه جفت جوراب شيشه اى مشكى نظرمو جلب كرد و حدس زدم براى زن دايي باشه جون از وقتی يادمه هميشه جوراب پارازين يا شيشه‌ای ميپوشيد سريع برداشتم گذاشتم توى شورتم اون وسيله رو برداشتم برگشتم توى مراسم و ٢٢ ساعت اون جواربها روى كيرم ماليده ميشد و فردا که روز عروسی بود چون همه تقريبا زود اماده شده بودن كه برن تالار من رفتم طبقه بالا خونه دايي كوچيكم حاضر بشم كه موقع لباس پوشيدن گفتم يه سر هم به كشو زن دايي پروين بزنم كه يه جفت جوراب شيشه اى رنگِ پا ازينا كه تا بالاى رون مياد يعنی اكه يه ذره ادامه داشت ميشد شلوارى لول شده بود معلوم بود ديشب پوشيده بوده و همينجوري تابيده در اورده منم اون جوراب هاى زن دايي زينت رو گذاشتم تو كشو زندايي پروين جورابهاى اونو برداشتم و رفتم گذشت و ما اون تابستون خيلى خونه بابابزرگم اينا بوديم به همراه خانواده دايى بزرگم ومن هر روز غش ميكردم براى تيپ زندا‌يى زينت كه با تی‌شرت و دامن ميچرخيد موقع نشستن و بلندشدن صحنه هاى جذابى رو ميديدم و از همه بهتر جوراب هاش بود كه نوبتی برمیداشتم ميذاشتم توى شورتم تا چند روز بعد تو همين شبها مامانم توى بيمارستان بسترى شد و خاله معصومم ميرفت به عنوان همراه ميموند شبها و من ميرفتم خونشون پيش شوهر خالم كه يه شب رفت خريد كنه من سريع پريدم توى اتاق سروقت كشو كه سريع يه جفت جوراب رنگ پا تا زير زانو برداشتم و فلش رو زدم به لبتاب رفتم تو پوشه عكسها كه تقريبا بيشترشون رو كپی كردم اخه توش خيلى عكس از خالم بود هم بالباس خونه هم بالباس مجلسى كه كت دامن پوشيده بود و اون ساق هاى كلفتش خودنمايي ميكرد اخرين جورابى كه از خاله معصوم برداشتم چندماه روى كيرم بود تا خانواده و ما و خاله معصوم اينا يه مسافرت رفتيم سمت شيراز و اصفهان شب اول رسيديم به آباده تصميم گرفتيم چادر بزنيم بخوابيم چادر زديم شام خورديم ۵ نفر تو چادر خوابیدیم بابام و شوهر خالم رفتن تو ماشين يكم گذشت هوا خيلى داشت سرد مي شد و خالمم داشت ميلرزيد داداشمو و دختر خالم و مامانم خواب بودن خالم به من گفت يكم پاهامو بمال گرم بشم ياهاش يخ بود تا گفت هنگ كردم اخه من با پاهاش بهش حس پيدا كرده بودم و همون لحظه لنگه جورابش روى كيرم بود و من بايد پاهاشو ميماليدم شروع كردم به مالش و هى سانت به سانت اومدم بالا مج پاهاش و ساق پاهاشو خودشم هى ميگفت ادامه بده تابه خودم اومدم ديدم زانو های گوشتيش رو رد كردم و دارم از سربالايى رون هاى گوشتالو ميرم بالا هى دست كشيدم كه گرم بشه تا یه وجبی كسش اومدم بالا دستمو چرخوندم. از پشت رفتم بالا تا كمرشو دست بكشم كه جِند بار گذرى لمبه‌هاى پهن باسنش رو دست ماليدم اومدم بالا كمر و ماليدم كه ديكه خوابش برد منم ادامه ندادم چون ميترسيدم خيلى برم جلو یه وقت قاتى كنه . صبح شد ادامه مسير داديم رسيديم دو روز اونجا بوديم برگشتيم اصفهان دنبال سوییت بوديم كه يه اقايى گفت جا دارم رفتيم خونه خودش تازه عروس بود خانومش خونه باباش بود خودش خونه‌رو کرایه میداد تا خرجشون دربیاد من رفتم اتاق که برم حموم دوش بگیرم خستگی راه دربیاد که دیدم توی اتاق چند تا كشو بود و از اونجا كه من به كشوی لباس حساسم بازش كردم ويه سوتين پلنگی سایز ۷۵ بود براى زن اون يارو بردم تو حموم از اونجایی که این چند روز حسابی حشری شده بودم و شق درد داشتم دو دست حساااابی جق زدم ریختم توی سوتین و اومدم بيرون همینجوری گذاشتم تو كشو و فرداش راه افتاديم به سمت تهران تابستون من میرفتم خونه مادربزرگ ( پدرى ) كه چون تنها بود من اونجا زندگی میکردم و عمه آذر هم طلاق كه گرفته بود اونجا زندگی ميكرد و من هى لباساشو دستمالى ميكردم جوراب هاشو برمیداشتم موقعى ام كه كسی خونه نبود خيالم راحت بود كه سركار هستش و مادربزرگم مهمونى هستش شورت و سوتين

داستان: 🔸نام داستان : بی شدن من روى فامیلها و محارم اول ماجرا وقتى خيلى بحه بودم توى حياط خونه بابابزركم همه جمع بودن زن عمو و عمه هام كه داشتن پتو مي شستن داخل و تشت و لگن كه عمه بزرگم آذر و زنعمو نيره پاچه هاى شلوارشونو تا بالا زانو تا زده بودن داشتن لگد ميكردن ديدن اون سفيدى پوست و حجم كوشتالو ساق پاهاشون خيلى هيجان زده كرده بود منو يا وقتى ما نوه ها تنها ميشديم منو پسر عموم و دختر عمم با هم ور ميرفتيم از كنجكاوي بحكى تابستونا مي رفتيم خونه بابابزرگم میموندیم و بازى و … يه شب يادمه خونه بابابزرگم خوابيده بوديم من كنار دختر خالم افسانه خوابيده بودم كه نصف شب اومد دست كشيد روى مژه‌هام ببينه بيدارم يا نه وقتى تكون نخوردم یذره از روى شلوار ماليد منو وقتي يه ذره سفت شد دستشو برد زير و از روى شورت شروع به ماليدن كرد حدود ١٠ ديقه اينطورا بعدش دستشو درآورد و خوابيديم ومن هنوز معنى اون حركت نفهميدم و جرات ندارم ازش بپرسم و عنوان كنم اين موضوع ديگه گذشت تا رسیدم به اول راهنمايي كه جِندروزى از تابستون رو همراه مامان بزرگم رفتیم خونه عمه طاهره كه تازه يه جرقه هايى درون من داشت ميخورد كه موقع لباس عوض كردن با استرس كشو رو باز كردم و اولين چيزى كه ديدم برداشتم سريع كردم توى شورت و شلوارم يدونه سوتين كشى مشكى سايز ٨٠ ديكه اون چند روزى كه اونجا بوديم اين سوتين همش توى شورتم بود با اينكه هنوز با جق آشنا نشده بودم كه بخوام آبيارى كنمش ولى يه حس هيجان انگيزى داشتم كه بعدش گذاشتم تو كشوى لباس هاى عمم اومديم خونه بعدش ديگه اولين نفرى كه سوژه‌ام شده بود خاله معصومم بود منم تازه داشتم حس شهوت رو درک میکردم كه همزمان شده بود با ازدواج خاله‌م كه يه روز زمستون رفتيم كه بوت بخره هرجا ميرفتيم اندازه نميشد چون مچ پاهاش خيييييلى کلفت و گوشتی بود و ساق پاهاش كلفت بود زيپشون بالا نميرفت من اون پاهارو كه ميديدم از تو ميلرزيدم تا اينكه بعدش چنتا از شورت هاشو خونه بابا بزرگم ديدم که يه دونه از شورت‌هاش خط هاى راه‌راه رنگى افقى داشت با يكى از بهترين پارچه هاى ايران ( ساتن ) كه وقتی ماليده ميشد به كيرم از شدت هيجان بدنم ميلرزيد زمان گذشت و خاله معصوم حامله كه شد منم به بلوغ رسيده بودم ميدونستم چه عملى انجام شده كه حامله شده و ازين داستان هر روز جق ميزدم تا دخترش بدنيا اومد و من تونستنم چندبار به بهونه هاى مختلف برم خونشون وقتی كه هيچكس نبود ( براى دخترش لباس و پوشک )ببرم كه وقتى اولين بار رفتم تو خونه سريع رفتم توى اتاق دونه دونه كشوهارو باز كردم تا رسيدم به بهترين كشو لباس ايران كه پر از شورت و سوتين بود كه من سريع يه شورت برداشتم ليس زدم يكم كه طعم كسشو بچشم كه متاسفانه نشد چون بوی مایع لباسشویی میداد و معلوم بود تازه شسته شده بود . گذشت تا يه روز خونه عموم اينا بودم كه قرار شد همه خانوما برن مراسم سفره مولودى من مجبور شدم تنها بمونم تا غروب كه همه از سركار ميان يشت در نمونن يكم منتظر شدم دور بشن رفتم سراغ كشوهاى لباس زنعمو نيره و دوتا دختراش اكرم و زهره كه اكرم حدود ١١ سال و زهره ۵ سال از من بزرگتر بودن كه خب به طور طبيعي كشو وسطى كه سايز سوتين هاش از همه بزرگتر بود برای زن عمو بوده كه سايزشون ۹۵ بود با بندهای پهن و انواع جنس پارچه و رنگ (تورى‌ِِ مشكى و كشیِ بنفش و ساتنِ كرم رنگ ) كه همه رو درآوردم و كيرم رو به همه قسمتها ماليدم توى كاپ سوتينش ، روى اون پارچه كه روى پهلو قرار میگيره با بندهايي كه روى شونه هاش میچسبه بعد به همين ترتيب رفتم سراغ كشو اكرم كه تو اون زمان هيكل معمولي روبه لاغر داشت ولى سينه هاش درشت بودن كه سايز سوتین‌هاش ۷۵ بود در رنگ‌ها و مدل هاى مختلف و كه يدونه شورت سفيد خيلى خوشكل داشت كه پوشيدمش و قشنگ كيرمو ماليدم روى قسمت كسش كه نتونستم كنترل كنم آبم جهش كرد و اون قسمت جلوى شورت آبيارى شد كه مجبور شدم بشورمش و رفتم سراغ كشو زهره كه اونم لباس هاى جذابى داشت شورت و سوتين هاى ست تورى و ساتن كه ديگه فقط يكم ماليدم به كيرم ترسيدم آبم دوباره نياد تا گذشت من حسم رفت روى دختر خاله بزرگم اكرم كه ١٢ سال از من بزرگتره و چون خونه هامون نزديک بود خيلى رفت و آمد داشتيم ميرفتم مي موندم و اكرم باهام درس كار ميكرد كه توى يكى از همين تمرين ها. متوجه شدم خشتک شلوارش يه بند انگشت پاره است و همه تلاشم اين بود كه ديد بزنم و لذت ببرم . بعدش يه بار كه خونه خالم اينا من و دختر خالم افسانه و باباش تنها بوديم اون بيچاره داشت تلويزيون نگاه مي كرد منم درس مينوشتم و افسانه هم توى اتاق خودش بود كه در باز كردم رفتم تو اتاق ديدم تكيه داده به ديوار يه پاشو انداخته روى اون يكى پاش و پاچه شلوارشو زده بود بالا داشت ميخاروند و من اونجا متوجه گوشتی و توپر بودن پاها و بدن افسانه شدم كه رفته رفته شد سوژه جديد من تااا اينكه دختر

🔸نام داستان : چت و عکس گرفتن از زندایی سلام ماهان هستم اسم مستعار هستش یک روز خونه نشسته بودم و سیمکارتم زیاد داشتم که کسی شمارشو نداشت زندایی من مذهبی هستش ن زیاد زد به سرم امتحانش کنم تو واتس آپ اسممو گذاشتم مریم بهش پیام دادم یه فامیل داریم اسمش مریم هستش گفت تویی مریم گفتم ن گفت مسخره بازی در نیار گفتم نیستم دیگه باهم آشنا میشیم اونم خیلی ساده بود قبول کرد از خودم الکی بهش گفتم و دیگه چیزی نپرسید بهش گفتم یه عکس سکسی از خودت بده گفت مریم خودتی گفتم ن دیگه مریم کیه هی میگی ولی ته دلش فکر میکرد مریمی که میشناسه داره چت میکنه بهش گفتم یه عکس سکسی بفرس دیگه تاپ بپوش و شلوار پاد نباشه گفتم نمیفرسته اون فکر میکرد اون مریم هستش فرستاد و من که تا حالا بی حجاب ندیده بودمش با روسری بود لباس خونگی موجه عکس فرستاده برای من عکس و باز کردم چه چیزی داشتم می‌دیدم سفید مثل بلور بود لعنتی راست کرده بودم بهش گفتم یه عکس دیگه بده با یه تاپ دیگه برام فرستاد قشنگ سینش معلوم بود ولی نوک سینه ن من راست کرده بودم داشت آبم میومد اون روز گذشت تا فردا بشه داشتم به عکس ها نگاه میکردم فردا شد بهش پیام دادم احوال پرسی دوباره بهش گفتم یه عکس بده با ساپورت تحریکم کنه منم عاشقه ساپورت وقتی فرستاد از قبلشم راست کرده بودم با این عکس که فرستاد آبم اومد خیلی بهم حال داد فرداش بهش پیام دادم احوال پرسی دوباره دیگه اولش عکس نخواستم بهش گفتم چه کونی چه سینه های بیام بخورمشون گفت تو ماشینم حشری میشم نجس میشم وضوم باطل میشه گفتم حالی میری میای نماز میخونی اونجا نخون هی حرفای سکسی میزدم می‌گفت داره آبم میاد و منم خیلی حشری شده بودم این چت ها چند روز گذشت عکسم ازش می‌گرفتم بعد چند روز بهش گفتم یدونه عکس از سینه ها لختی بده ببینم هی میگفت ن منم هی میگفتم و من از یه راه دیگه وارد شدم بهش اول گفتم یه عکس برو جلو آیینه با تاپ بگیر از خود نوک سینه هاتو خیس کن از تاپ معلوم بشه گفت چند لحظه منتظر باش فرستاد دیدم عالی بود دوباره بهش گفتم گفت نگفتم مسخرشو در نیار این همه عکس فرستادی این و نمی‌خوای بدی یک دقیقه کارش هستش میری تو حموم یا دستشویی لباسو در میاری یه عکس می‌فرستی تمام چند روز گذشت صحبت نکردیم و بعدش پیام دادم صحبت کردیم آخرش داشتیم خدافظی میکردیم گفتم اون عکسو میفرستادی چقدر خوب میشد که نمیفرستی که سینه هاتو ببینم باشه خدافظ بعد چند دیگه گفت صبر کن الان میام منم چیزی نگفتم برام فرستاد با اون عکس دوبار پشت سر هم خیلی سریع آبم اومد چند بار دیگه عکس برام فرستاد و چند روز گذشت بهش گفتم ماهان هستم جا خورد گفت میام در خونتون خودمو با بنزین آتیش میزنم دایی هم باخبر میشه خون راه میفته گفتم برو بگو برام اصلا مهم نیست ولی اگه اینکارارو انجام ندی خیلی خوب باهم کنار می‌آییم گفتم من این همه عکس جور وا جور ازت دیدم بیا باهم باشیم و کسی هم نمی‌فهمه جواب نداد بعد چند ساعت بعد گفت عکسارو پاک کن گفتم ن چرا بذار باشه هیچ اتفاقی نمیوفته خلاصه مخشو زدم تا الان که دارم براتون می‌نویسم دارم هفته ای یک بار میکنمش و از عکساشم سو استفاده نمیکنم نوشته: ماهان

وم با دستش میماله و یه چیز به عربی میگفت و فقط عزیزم هاشو میفهمیدم. قشنگ صداش حشری حشری و نسخ کس مامانم بود. کیرش رو که دیدم انصافا دلم خواست. دلم خواست کونی بودم به این کیر کلفت میدادم دیگه مادرم که تجربش رو داشته بود بماند.‌دیدم مامانم هم عکس از ممه هاش و کس و کونش فرستاده. اینجا اولین بار بود کس و کون مادرم رو می‌دیدم. کس بزرگ و پف کرده مامانم ولی سیاه بود. بر خلاف پوست و ممه های سفید مامانم ولی کس تپل و سیاهی داشت. تا کیرمو مالیدم ابی ازم اومد جوری ارضا شدم انگار من مامانم رو کرده بودم. دوستان تا اینجا نوشتم خیلی زیاد شد اگه دیدم نظرتون مثبته ادامش رو میگم میخوام ادامش رو بگم که سکسشون رو دیدم و سفر عراق هم بگم. اگه نظری راجب نوشته ها یا گفتارم داشتید بگید و اینکه به جان مادرم که عزیزه برام بمیره اگه بخوام یک کلمه ازش رو دروغ گفته باشم. فحش هم میخواید بدین ولی واقعیت اینه جامعه اینجور اتفاق ها زیاده داخلش و گی و بی غیرتی و… هست حتی خودتون و اشناهاتون ولی کسی نشون نمیده فکر میکنید اینا الکیه یا دروغه. نوشته: محمد

اینارو نشون دادم گفتم ببین داشت میدید ولی تا لباس شب هارو دید سریع برداشت و گذاشت تو کیسه و رفت تو اتاق. من از رفتارش فهمیدم میخواد سریع قایم کنه که بابام نبینه. دیدم بعدش هم سریع مامانم گوشی رو برداشت و داشت پیام میداد. چند روزی گذشت فضولیم و فکرام باعث شد گوشی مامانم رو بعد از ظهر که خواب بود بردارم و برم ببینم چی نوشته اون روز واسه ماجد. چون اون روز اصلا به بابام راجب لباس شب ها نگفت. رفتم برداشتم رمزش رو زدم و دیدم نوشته این چه لباسیه برای من اوردی.‌پسرم دید شانس آوردم شوهرم ندید وگرنه چی میگفتم. نمی‌گفت چرا این یارو برات همچنین لباسی اورده. دیدم ماجد نوشته اینو خوب برای خودم و خودت گرفتم عزیزم. فقط جلوی خودم می پوشی دلبری میکنی باهاش اینو که خوندم شوک شدم. ضربان قلبم بالا رفت. دهنم خشک شده بود. کیرم شق شده بود. عصبانی بودم. هیجان داشتم‌.‌نمیدونم چطور بگم یه حس عجیب یه شوک عجیب زده بود بهم.‌نمیدونستم چیکار کنم. همه فکرایی که راجب مادرم میکردم که پاکه و توی این خط کار ها نیست حالا همه اینا برعکس شده بود. گفتم شاید دارم اشتباه میکنم شاید هیچ مسئله ای نیست. رفتم ادمه پیام هاشون رو خوندن. دیدم نوشته که یه عکس بگیر حالا ببینمت خوشگلم. دیدم مادرم جلو آینه وایساده و لباس شب هایی که گرفته بود براش عکس گرفته بود. سینه های بزرگ و سفیدش معلوم بود. یدونه دیگه عکس گرفته بود پشت کرده بود به اینه جوری که کون بزرگش معلوم باشه. کیرم داشت منفجر میشد. اعصابم کیری بود. دیدم ماجد پیام هایی فرستاده که قربونش میرفت‌ نازشو میکشید مثلا نوشته بود جانم به فدات عزیزم چقدر ماه شدی. یکم دیگه از پیام هارو خوندم وبعد دیگه گوشی رو گذاشتم کنار رفتم تو اتاقم چند روزی اخلاقم بد شده بود از مادرم متنفر بودم. توی مدرسه کلا اعصابم خورد بود فکرم درگیر بود ولی حس بی غیرتی به من غلبه کرد. گفتم باید برم همه چت هارو از روز اول بخونم ببینم چی گذشته چی گفتن. وقتی بعد از ظهر شد مامانم و بابام رفتن خوابیدن من گوشی برداشتم رفتم تو اتاقم از پیام اول.‌ دیدم اول یکم راجب کار حرف زدن ولی بعد ماجد کم کم شروع کرده بود از تعریف و لاس زدن با مادرم. خیلی پیام بود خیلی زیاد بیشترش پیام کاری بود. عکس های قالی ها و روند کار و… ولی خب پیام های لاس زدن هم بود. همه چیز هم ماجد شروع کرده بود از تعریف کردن راجب مادرم. جوری که دلشو برده بود.‌انقدر این ماجد دیوث تعریف کرده بود که مادرم رو مخش زده بود. مثلا ماجد نوشته بود کاش زن ایرانی مثل تو داشتم انقدر خوشگل و زیبا بود. زنای عراقی هیچ کدوم به پای تو نمیرسن و…بعد مادرم هم کم کم پا داده بود بهش.‌پیام هارو خوندم و خوندم تا رسیدم به یه پیام حدودا برای اوایل مهر بود. نوشته بود فردا میرسم یزد به همه بگو نمیخواد بیان فردا میخوام خودم و خودت دوتایی پیش هم باشیم. مادرم نوشته باشه عزیزم صبح بیام کارگاه ماجد نوشته بود اره بیا میام ولی میبرمت خونه ساعتی گرفتم اونجا راحت تر از کارگاهه. مامانمم نوشته بود چشم عزیزم ساعت هفت منتظرتم. اینو که خوندم دیگه فهمیدم مامانم به ماجد کس و کون رو میده ولی نمیدونم از کی شروع کرده بود. چون توی چت ها متوجه نشدم و چت ها از یه تاریخی به بعد کلا شده بود لاس زدن و قربون هم دیگه رفتن. اینجا شاید بپرسید ماجد مگه یزد زندگی نمی کرد مگه خونه نداشت باید بگم ماجد چیزی که ازش میدونم با مادر پیرش زندگی میکنه و با اینکه خیلی پول داره ولی خونه مجردی نداره. عراق ولی خونه داره خودش اما مادرش و خواهر برادراش همه ایرانن. به رفتار های پدر و مادرمم توجه کردم فرقی ندیدم‌. مادرم شبایی که به پدرم میداد رو من یواشکی صداشون رو میشنیدم و حتی سکسشون هم کم نشده بود. البته خب مادرم همیشه و هر روز که سکس نداشت با ماجد. مادرم نمیتونست شب یا بعد از ظهر بره پیش ماجد.‌صبح هم که تو کارگاه بود و ماجد هر روز نمیومد که سر بزنه اونجا و اگر هم میومد هم نمیتونست دست مادرم رو بگیره جلو اون همه زن ببرتش بیرون یا تو اتاق بکنتش. سر همین چیزی که توی چت ها متوجه شدم این بود که اونا دو هفته یکبار کارگاه رو یک روز به همه مرخصی میدادن و میگفتن نمیخواد بیاین و تعطیل هستین و خودشون میرفتن توی کارگاه یا خونه اجاره ای باهم سکس میکردن اینم در شرایطی که ماجد ایران بود وگرنه همیشه یک ماه یا حتی بیشتر میرفت عراق کارهای اونجاشو میگردوند و دوباره میومد ایران. چت هارو خوندم و کیرم شق شق بود. لاس زدنای مامانم و ماجد رو میخوندم و لذت میبردم. بی غیرتی بهم اثر کرده بود. تا رسیدم به چت هایی که ماجد رفته بود عراق. دیدم هر روز چت کردن. ماجد نوشته بود دلم برات تنگ شده عروس خوشگلم. بعد عکس کیرشو فرستاده بود. کیر بزرگی داشت سر بالا و کلفت. یه فیلم هم فرستاده بود باز کردم دیدم داره کیرشو ار

ا که امیدوارم تا اینجا خوب همه چیز رو گفته باشم. حالا بریم سراغ ماجد. صاحب اون کارگاه قالی بافی که گفتم اجاره کرده بود اونجا رو اون موقع یه مرد بود که عراقی بود. شاید بگید چرا عراقی. چون اکثر کسایی که توی خیابون سلمان یزد زندگی میکنن عرب های مهاجر هستن که از جنوب ایران اومدن یا از عراق.‌سی چهل ساله اینا اینجا زندگی میکنن و کلا خیلی هاشون اینجا بزرگ شدن. این ماجد هم ایرانی عراقیه و کلا توی ایران و عراق رفت و امد داره و وضع خوبی هم داره. یه آدم هیکلی خوشتیپ بود که فکر کنم چهل و خورده ای سال رو داشت اون موقع. مادرم میگفت اونجا نیست و هفته ای یکی دوبار میاد سر میزنه و میره و حتی عراق هم میره و میاد. من وقتی با بچه ها بازی میکردم ظهر میشد معمولا میرفتم اونجا که کار مامانم تموم شد باهم بریم خونه و خب اونجا گفتم زنا هم راحت بودن. مادر منم همینطوری بود معمولا با یه تاپ و موهای کلیپس زده می شست و قالی رو می بافت. منم دیگه برای بقیه زنا عادی شده بودم و همه فکر میکردن بچم و یه جورایی دوست شده بودم باهاشون. میرفتم توی حیاط کارگاه یا براشون چایی میبردم و… یه بار که رفتم اونجا دیگه ساعت یک و نیم بود همه داشتن میرفتن دیگه من و مادرم تقریبا آخرین نفر بودیم من دم در بودم دیدم ماجد اومد سلام کرد. گفت شما کی هستی گفتم پسر فاطمه خانوم هستم. دست داد باهم و گفت ماشالله چه گل پسری داره بهش نمیخوره. رفت داخل منم پشت سرش رفتم داخل. مادرم داشت کیف و وسایلش رو برمیداشت وقتی برگشت ماجد رو دید یهو شوک شد یه جیغ کوچیک زد. مادرم یه تیشرت پوشیده بود و سر برهنه بود با یه شلوار راحتی به پا داشت. ماجد هم خندید و گفت ببخشید سرزده اومدم. مادرم سریع شالش رو برداشت انداخت روی موهاش ولی چادرش چون دم در ورودی آویزون بود به چوب‌لباسی نرفت برداره. به من گفت محمد چادر منو بیار گفتم باشه ولی اون موقع حس عجیبی داشتم نمیخواستم چادر مادرم رو بیارم اولین بار بود میدیدم یه نامحرم مادرم رو داره میبینه یه حس عجیبی اومد بود سراغم یه لذتی داشتم میبردم. مادرم با اون تیشتر که سینه های بزرگش کاملا برجسته و معلوم بود و دستای سفیدش که معلوم بود جلو ماجد وایساده بود. ماجد گفت میشه حرف بزنیم مادرمم نشست. منم نمیخواستم چادر بیارم واسه همین پشت در وایساده بودم. ماجد گفت اومدم سر بزنم ببینم قالی ها و پیشرفت کار چطور بوده حالا هم که شمارو دیدم بهترین فرصته برای چیزی که میخوام انجام بدم میدونم میخواید برید ولی اومد یه پیشنهاد بهتون بدم. گفت میدونید که من چند ماه عراقم چند ماه ایران. اینجا هم یکی از کارهایی هست که من توش فعالم‌. شما رو میخوام بکنم مسئول اینجا که پیگیر کارهای من باشید. چون شما جوان تر بقیه هستید و سواد کافی هم دارید. میخوام اینجا اگه قرار شد قالی رو بار بزنن یا الیاف رو بیارن و کار خانوم ها همه اینا ناظرش شما باشید و توی وایبر هم باهم در تماس باشیم و کارها رو بهتون میگم انجام بدین.‌ مادرم گفت حقوقش چطوره مسئولیت سختیه. گفت نگران نباشید فاطمه خانوم خودم کمکتون میکنم شما فقط موافقت کنید که مادرم گفت باشه. گفت وایبر دارید که مادرم گفت نه گفت پس نصب کنید اونجا کارمون رو انجام میدیم و صحبت میکنیم. بعد من سریع رفتم دم در تو کوچه دیدم ماجد و مادرم اومدن و مادرم چادرشو از چوب لباسی برداشت و با یه نگاه عصبانی نگاه من کرد و ماجد خداحافظی کرد و مادرم اومد سمتم گفت چرا نیاوردی چادرم رو گفتم عه یادم رفت مامان دوستم رو دیدم یادم رفت. رفتیم خونه مامانم خبر خوش رو به بابام گفت و بابام هم خوشحال بود. مادرم همون شبش اومد گوشیش رو اورد گفت وایبر بریزم براش. من اینا رو بلد بودم براش نصب کردم. گذشت و گذشت یادمه من تازه رفته بودم کلاس هفتم و تازه داشتم راجب جق زدن و سکس و این چیزا میفهمیدم‌. یادمه اون موقع گوشی خریده بودم و با دوستام حرف کس و کون بود همیشه توی مدرسه و منم تازه پورن میدیم و یه اوضاعی بود. یه روز وقتی رفتم خونه مادرمم پنج دقیقه بعدش همیشه پشت سر من میومد خونه. وقتی اومد دیدم دست پر اومده. گفتم مامان اینا چیه گفت نمیدونم خودمم اقا ماجد تازه از عراق اومده اینارو اورده گفته اینا سوغاتی هست. گذاشت رو میز و رفت لباساشو در بیاره. منم فضول سریع باز کردم کردم ببینم چیه دیدم چند تا شیرینی و لباس و این چیزا هست. دیدم چند تا تیشرت پسرونه هست برای خودمه. چند تا پیراهن مردانه بود که برای بابام بود. یه چند تا شال و روسری و چادر و دوتا لباس شب زنونه. لباس شب هارو که دیدم خیلی زیبا و سکسی بود. معلوم بود قیمت بالایی هم داره. یدونه لباس شب ها مشکی بود بعد قسمت سینه هاش تور توری بود یعنی کامل سینه از اون زیر معلوم بود و پایینش مثل دامن و روش هم نگین کاری شده بود. یه چیز خیلی سکسی و زیبا‌ مادرم که اومد

داستان: 🔸نام داستان : مامانم زیر خواب کیر عرب شد سلام دوستان اسمم محمد هست و الان 23 سالمه‌‌‌ میخوام همه چیز رو کامل بگم و هیچ ترسی ندارم. کلاس ششم بودم فکر کنم‌ حدود ده یازده سالم بود اگه اشتباه نکنم که ما خونمون آماده شد. ما توی شهر یزد زندگی می‌کنیم. خانه نوساز ما آماده شد و بعد از چندین سال تلاش کارگری پدرم بالاخره خونمون ساخته شد. اوایل بهار بود رفتیم توی خونه خودمون. خونه ما خیابون سلمان بود. کسایی که یزدی هستن میدونن کجاست. من تک فرزندم. پدرم متولد 53 هست و مادرمم 58 هست. پدرم یه مرد کاملا نرمال هست نه چاق هست نه لاغر کاملا نرمال و خوشتیپ و عالی(اینو میگم یهو فکر نکنید دلیل رابطه مادرم این بوده که پدرم مشکل داشته نه اتفاقا هنوز عاشق هم هستن و هنوز ندیدم دعوا کنن یا مشکلی داشته باشن) مادرمم یه زن خوشگل صورت گرد چشم و ابرو و مو مشکی و سفید با یه هیکل توپر. چاق نیست توپره با سینه های بزرگ. مادرم الان مانتویی هست و بیرون شال و مانتو هست ولی اون موقع چادری بود. توی خونه هم همیشه لباس باز می‌پوشید و دامن همیشه به پا داشت. منم از اون بچه مامانی ها بودم که وابسته مادرم بودم‌ خلاصه زیاد نمیگم میرم سراغ اصل ماجرا‌ دو سه ماهی که گذشت یکم شرایط ما سخت شده بود. پدرم کارگر کارخونه بود و حالا با اون حقوق کارگری و وام هایی که گرفته بود صاحب خونه شده بودیم ولی قسط وام ها خیلی سنگین بود. حتی تا قبل از تکمیل خونه هم قسط مصالح ساختمانی رو میدادیم و چند باری پدرم از بقیه پول قرض کرده بود ولی بدشانسی که ما داشتیم این بود که اون کارخونه همیشه حقوق هارو دیر پرداخت می کرد. حقوق ها رو دو ماه یکبار میریخت. حتی شده بود تا چهار ماه حقوق نداده بود همه با اعتصاب و اعتراض حقوق هارو گرفتن و حقوق چهار ماه رو یکجا زده بود. پدرم با این اوضاع توی شرایط سختی قرار داشت. چندین سال بود کار کرده بود اونجا و نمیشد بیاد بیرون‌. چند سالی تا بازنشستگی نمونده و کلا مجبور بود بسازه. مادرمم که خانه دار بود دید اینجور نمیشه. مادرم از همسایه ها شنیده بود یه کارگاه قالی بافی هست به پدرم گفت میرم اونجا ببینم اگه شد منم کمکت میکنم. توی خیابون ما یه محله هست به اسم نظرکرده اونجا یه مسجد و حسینه کوچیک داره روبروی این مسجده یه سالن روضه خونی هست یه سالن دیگه هم هست که کنارش کارگاه قالی بافی هست برای همین حسینه و مسجده هست و هر کسی اجاره میکنه اینجارو پول اجاره رو میده به همین حسینه که خرج مراسم ها بشه. الان نمیدونم هنوز فعال هست یا نه. یزدیا خصوصا کسایی که تو کار قالی هستن میدونن کجا رو میگم. یادمه صبح شد. پسر داییم هم اومده بود خونه ما از شهرستان اومده بود یه هفته ای خونه ما بود سه سال ازم بزرگتره. مادرم به ماهم گفت بیاین بریم ببینیم چجوریه. تا خونه ما پیاده ده دقیقه هم راه نبود. رفتیم اونجا وقتی مادرم وارد شد اونجا پر از زن بود‌‌ همه هم زن های سن بالا بودن پنجاه سال به بالا(حداقل قیافه هاشون که اینطور میخورد) وقتی مادرم رفت داخل من و پسر داییم هم رفتیم همه زنا خب راحت بودن و سر برهنه بودن به قول گفتی مارو دیدم سریع چادر سرشون کردن و به ما گفتن بیرن بیرون. مادرم گفت اینا بچه هستن هنوز. بعد مادرم گفت رئیس اینجا کیه یدونه از زنا گفت آقای فلانی‌.‌مادرم شمارش رو گرفت باهاش تماس گرفت و راجب کار گفت و باهاش حرف زد. گفت که نیاز به این کار داره و بلده و از بچگی پیش مادربزرگم قالی بافی بلد بوده. راجب شرایط کار و حقوقش پرسید و خلاصه اون مرده که اسمش ماجد بود گفت فردا تشریف بیارید هستم میتونیم حرف بزنیم اگه اوکیه شروع کنید. رفتیم خونه بعد از ظهر که پدرم اومد از سرکار اومد مادرم گفت راجب اونجا و محیطش و گفت من راحتم برم اونجا کار کنم.‌راجب دستمزد هم اینجوریه که هر ردیف قالی که بافته بشه گفته 3هزار تومان دستمزد میده.(اون موقع دلار فکر کنم 4هزار تومان هم نبود. حقوق پدرمم فکر کنم 800 هزار تومان بود اون موقع ولی یه چیز در همین مایه ها بود قیمت کار و دستمزد) مادرم پدرم رو راضی کرد که من میرم. محمد که یا با دوستاش میره توی کوچه بازی میکنه یا خونه هست. غذا هم راحت درست میکنم کلا پنج دقیقه فاصله داره و راحت میرم و میام و توهم دیگه مجبور نیستی دو شیفت پشت سر هم برداری پدرم با اینکه خیلی مخالف بود مادرمو دوست داشت میگفت من کار میکنم بیشتر ولی مادرم گفت نه و خلاصه کار رو شروع کرد. تابستون بود شده بود دیگه. من صبح بیدار میشدم تنها بودم مادر پدرم سر کار بودن. ساعت ده یازده دیگه میرفتم بیرون با بچه ها بودم تا ظهر که دوباره میومدم خونه مادرمم اون موقع میومد خونه و کارش تموم میشد. اگه بیرون نمی رفتم با پلی استیشن بازی میکردم ساعت ده اینا مادرم یه ده دقیقه میومد خونه سر به غذا میزد یا به من میگفت حواسم به غذا باشه و کی خاموش کنم و… این از توضیحات اینج

ر لباش براش پاک کنه درباره رفت به خوردن کیر.مهسا گفت چه زن جنده ای داری… درباره رفت نشست رو کیر مهدی چنان بالا پایین میکرد صدا شلپ شلپ کردن کوسش تا تو کوچه می‌رفت ،مهدی دیگه طاقت نداشت الهه از روش زد کنار رفت سراغش شروع کرد به خوردن کوس داغ آبکی الهه که پر آب بود الهه داشت لذت میبرد هوایی شده بودم .دلم خواست، آروم نیم خیز رفتم سمتشون خواستم ی لبی از الهه بگیرم خودم شریک لذتشون کنم با دست زدم کنار. اشاره کرد به مهسا گفت پارتنرت اونجاست یا برو باهاش یا از تماشات لذت ببر اولش ناراحت شدم از برخوردش ولی بعدش کیف کردم برگشتم سمت مهسا…لبها مهدی هم آب ازشون می‌چکید نامردی نکرد تلافی کرد رفت ازش لب گرفت…مهدی همینجوری که داشت میخورد آروم انگشت کرد تو کوسش آه ازش بلند تر شد تلمبه انگشتاش تندتر کرد ناله های الهه بلندتر شد .تا حالا الهه اینجوری ندیده بودم دو پاش گذشت رو شونه های مهدی از زمین کنده شد فقط شونه هاش رو فرش بود افقی سیخ مثل چوب خشک شده بود داشت می‌لرزید ترسیده بودم تا حالا این حالی ندیده بودنش…ی مرتبه ارضا شد مثل بادکنکی که باد باشه ترکید پرنچر شد افتاد پایین بی‌حال شد ،مهدی امانش نداد پاهاش زد کنار رفت سر کیرش گذاشت لای چاک کوسش میکشید چند بار این کار کرد یواش سرش کرد تو کوسش،برق از چشمان الهه پرید،ی آخ گفت درباره انرژی گفت نیم خیز شد نگاه به کوس خودش میکرد که مهدی چطوره میگایدش. هی التماس میکرد تندتر…در ضمن الهه عاشق سکس خشن که من دلم نمیاد خشن بکنمش …مهدی ی نگاه به من کرد با علامت سر اوکی دادم،نامردی نکرد چنان میکرد که دلم براش میسوخت ولی خودش میخواست دلش میخواست عاشق سکس خشن، مهدی چنان محکم میکرد دهن الهه از درد باز میشد ناله میکرد التماس مهدی میکرد بازم…چند بار زیر پای مهدی ارضا شد مهدی خسته شد رفت شروع به خوردن کسش کرد .الهه بلند شد مهدی خوابوند برعکس نشست رو کیر مهدی…باسنش سمت صورت مهدی بالا پایین میکرد چند باری برگها باسن می‌گرفت باز میکرد که کیر تا ته بره تو کوسش .رو کیر مهدی با تمام وجود داشت خودش جر میداد، دوباره ارضای…چند دقیقه استراحت می کرد ادامه میداد چرخید رو به مهدی رو کیرش بالا پایین کردن ارضا پشت ارضا…(الان این حرفها میزنم شاید باورتون نشه ولی تا حالا الهه اینجوری ندیده بودم تو اوج سکس نهایت ۴بار ارضا میشد ،اون شب ۱۱بار ارضا شد😳) تا اینکه ترسیده بودم دعوتشون کردم که بسه دیگه گفت آخریش …خم شد گفت داگی،مهدی داگی پشتش نشست دستاش رو شونه هاش گذاشت با تمام وجود الهه میکرد پس از چند دقیقه الهه درباره ارضا شد پنچر همون‌جوری خوابید مهدی هم رو پشتش از پشت تو کسش تلمبه میزد نزدیک بود آبش بیاد کیرش کشید بیرون،آبش ریخت رو کمر الهه…تا بحال همچون بکنی ندیده بودم همچنین بده ندیده بودم… نکنه جالب داستان اینه که فرداش از سرکار آمدم خونه دیدم الهه رو تخت خواب گفتم چی شده اینقدر بی‌حالی گفت پریود شدم تعجب کردم گفتم ۱۰روز دیگه وقتشه… ببخشید سرتون درد آوردم سعی کردم ریز جزئیات کم کنم اصل داستان بازگو کنم که داستان بلند حوصله بر نشه.اگه کمی کاستی بود ببخشید.انشاالله اگه در آینده با مهسا مهدی پلن رفتیم اگه دوست داشتین براتون می‌نویسم… سپاس مرتضی نوشته: مرتضی

داستان: 🔸نام داستان : تماشای سکس خانمم درود خدمت دوستان ،داستانی کاملاً واقعی که همین اردیبهشت امسال اتفاق افتاد می‌خوام خدمتتون عرض کنم.همین ابتدا بگم من نویسنده حرفه‌ای نیستیم که بتونم قواعد نویسندگی رعایت کنم به بزرگواری خودتان ببخشید. مرتضی هستم با قد و چهره معمولی و همسرم الهه با قد کاملا بلند خوش هیکل سکسی هات ،شیراز زندگی میکنیم .تو این چند سال که ازدواج کردیم تو سکس عالی بودیم چیزی کم نداشتیم .تا اینکه منو الهه تصمیم گرفتیم وارد فانتزی ها سکسی بشیم.با فانتزی تری سام شروع کردیم عالی بود و اینکه پایه ثابت نفر سوم مرد داشتیم.دوباره تصمیم گرفتیم فانتزی ضرب هم تجربه کنیم. بعد کلی گشتن ی زوج محترم از بندرعباس پیدا کردیم رفتیم بندر که پلن بریم . پلن انجام دادیم خیلی خیلی بد بود حس خوبی نگرفتیم.فانتزی ضرب مدتی کنار گذاشتیم.بعد چند وقت درباره تصمیم گرفتیم واردش بشیم این بار با وسواس بسیار یه زوج کاملا محترم و از شیراز تو رنج سنی خودمون پیدا کردیم بعد کلی دیدار دورهمی دوستانه بیرون.تصمیم گرفتیم با اونها تو خونه شون پلن بریم.این زوج محترم مهدی و مهسا که اتفاقا از اعضای فعال این سایت هستن جالب بدونید تو همین سایت با هم آشنا شدند ازدواج کردن و چند سالی هست کنار هم زندگی عالی دارند یکی از فانتزی بازها قهار هستن. من الهه رفتیم خونه مهدی مهسا کلی تحویلمون گرفتن با مشروب قلیون شروع کردیم بعد بازی جرات حقیقت که یخمون آب بشه آخرش به سکس ختم شد. پلن من زود تموم کردم معذرت خواهی که کار واجبی پیش آمده باید بریم.آمدیم .تو را الهه گفت چی شد،گفتم من با مهسا اوکی نیستیم واقعا نمیدانم چرا…فکر کنم باید خانمی فراتر از الهه بود که نظرم جلب کنه نمی‌دونم به هر حال حس لذت بخشی نگرفتم ولی از زوج بندری بهتر بودن …به رو خودمون نیاوردیم.چند ماهی گذشت تا اینکه تو اردیبهشت گذشته درباره مهدی آمد سراغ الهه که بیاین با هم باشیم اگه پلن نباشه یه دورهمی با هم باشیم… الهه با من در میان گذاشت ،قبول نکردم خلاصه با اصرار خانم قبول کردم البته الهه خودش هم دوست داشت.به رسم ادب این بار ما دعوتشون کردیم خونه .مهدی مهسا آمدن خونه با روحیه خوب پذیرایی صرف مشروب قلیون…اون سه نفر مشروب خوردن مست مست من نخوردم دیدم جو عالیه منم ی پیپر گل بار زدم کشیدم،رفتم تو فضا… همگی بلند شدیم رقصیدن…وای اون شب رقص الهه چیز دیگه بود لعنتی یجور سکسی می‌رقصید ناز میکرد…مهدی بغلش کرد لب گرفت منم مهسا بغل کردم لب عشق بازی کنار مهسا خوابیدم لب بغل حال ،چند دقیقه ای طول کشید.ی مرتبه چشمم خورد به مهدی الهه مثل مار پیچ خوردن به هم دارن عشق بازی میکنن ناخودآگاه بهشون خیره شدم نگاهشون میکردم لذت می‌بردم.به خودم آمدم از مهسا معذرت خواهی کردم . دختر تحصیل کرده فهمیده ای بود گفت دوست داری تماشاشون کنی به سر تایید کردم …دوتای کنار هم سر مهسا تو سینه ام محو تماشای مهدی الهه شدیم . الهه تو بغل مهدی رو روناش نشسته بود دستاش دور گردنش حلقه زده بود داشت لب مهدی میخورد یا میجوید… بعضی وقتها گازش می‌گرفت مثل قطعی زدها داشت حال میکرد. مهسا گفت مرتضی می‌دونی حس منو تو یکی هست . جفتمون کاکولد ایم ، با لذت پارتنر مون لذت می‌بریم . موافق هستی امشب اینجوری لذت ببریم تماشاشون کنیم تحلیلشون کنیم.سکس تصویری پخش مستقیم…منم از خدا خواسته اوکی دادم (الان می‌خوام اون شب از دید من مهسا هرچه دیدیم عین واقعیت براتون بازگوی کنم) مهدی الهه داشتن لب میگرفتن ،الهه با جفت دست کف گرگی زد رو سینه اش هلش داد رو زمین افتاد روش شروع کرد به لب گرفتن و گردن مهدی خوردن عین گرگ درنده افتاده بود به جونش ،ما هم داشتیم تحلیل میکردیم پچ پچ…تا اینکه الهه شرت مهدی درآورد آروم کیرش دستش گرفت ی نازی کرد با خایه هاش بازی کرد ی بوس زد روش آروم کردش تو دهنش . الهه عاشق ساک قبلاً تجربه اش کردم کون مهدی پاره با خوردن الهه…آروم آروم کیر میکرد تو دهنش در می آورد با دستش ماساژ میداد …تا اینکه مست کیر شد ریتم تند تند کرد مثل بستنی با اشتها میخورد ،من داشتم دیونه میشدم…ی مرتبه کیر ۱۶یا۱۷سانت تا ته کرد ته حلقش داشت نفسش بند می آمد در آوردش نزدیک بود آروغ بزنه خودش کنترل کرد دوباره خورد بعد چند دقیقه خوردن . الهه پاشود شرتش درآورد.مهدی به هوا خوردن کوس الهه نمی خیز شد الهه درباره زد تو تخت سینه اش مهدی خوابوند. رفت نشست رو کیر مهدی منم غافلگیر شدم(ی چیزی از آناتومی کوس الهه بگم که کسش ارتجاعی هست با هر کیری مچ میشه مثل اکثر کوسها نیست مثل لوله پلیکا باشن قشنگ دور کیر میگیره)شروع کرد به بالا پایین کردن ناله کردن به مهدی می‌گفت از سر شب تا حالا هی لاف میزنی ببینیم امشب چکاره ای .ی مرتبه از رو کیر آمد پایین درباره شروع کرد به ساک زدن،آب از دور بر لبش سرازیر شده بود که رفت ی لبی از مهدی گرفت قشنگ دو

دقیقه استراحت حمید بلند شد که بره ، من فقط تونستم با خجالت بگم ،خیلی لذت بردم، حمید هم برگشت نگام کرد و گفت منم خیلی لذت بردم و رفت حولش و برداشت و رفت حمام، من موندم و یک دنیا سوال و فکر و خیال، که آخر این بازی و نقش بازی کردنا کجاست، چند روز از این سکس پر هیجان گذشته بود و با حمید سعی میکردیم کمتر رو در رو بشیم ،از هم خجالت می‌کشیدم ،حالا دیگه با اخلاق رفتار جدیدی که از حمید می‌دیدم و در نهایت واکنش خنثی و حتی شهوتیش به آخرین مکالمات مون تو سکس، خیالم داشت از حمید راحت میشد و انگار حراتم برای قدم های بعدی بیشتر میشد، چند روزی از اون شب گذشته بود و یه روز صبح که حمید نبود بیدار که شدم حس کردم دوباره انگار افکار شیطانی هجوم آوردن سراغم، و لای پاهام نمناکه، آروم رفتم سراغ گوشیم و بدون اینکه فکر کنم به عواقب کاری که دارم میکنم،گوشی رو برداشتم و شماره یک ناشناس دوست داشتنی رو پیدا کردم و پیام فرستادم،( ساعت یازده تو پارک پشت باشگاه منتظرتم،شاید بلیط شانست برنده شد).منتظر جواب نموندم و از استرس زیاد گوشی رو سایلنت کردم، حولم و برداشتم و رفتم وارد حمام شدم تا خودم رو برای ماجراجویی جدیدم آماده کنم. نوشته: Hasharian 20 سابق

میکردم و دیگه حمید بود که کار و دست گرفته بود، داشت از زیر تلمبه های آروم و عمیق میزد، خودم ناخوادگاه داشتم به بدنم قوس میدادم و کونم و قمبل تر میکردم تا بیشتر کیرش و حس کنم، حمیدم داشت با دستاش گاهی سینه هام و گاهیم لپ های کونم و می‌مالید و همزمان از سکسی بودنم تعریف میکرد،دیگه دلم میخواست پوزیشن و تغییر بدم، واسه همین به حمید گفتم صبر کنه تا بلند بشم، پاشدم و روی کاناپه حالت داگی گرفتم، صورتم و گذاشتم روی کاناپه و با دستام لای کونم و باز کردم، در حالی که از شهوت زیاد چشمام باز نمیشد به حمید گفتم، بیا عشقم بیا بخورش، بیا برام لیس بزن، کونم زبونت و میخواد، حمید با گفتن جون، اومد نزدیک سرش و نزدیک کرد ،به چاک کونم، همین که خواست لیس بزنه، گفتم صبر کن، گفت چیه، بهش گفتم اول سرت و بکن اون لا و حسابی بو‌بکش،حمید چند لحظه مکث کرد ،حس کردم شاید خوشش نیومد اما چیزیم نگفت ،اون تو اوج شهوت بود و حالا با بوکشیدن چاک کون عرق کردم داشت لذت جدیدی رو تجربه می‌کرد و دائم از کون سکسی من و بوی مست کنندش صحبت میکرد، دیگه وقت حرکت بعدی بود ،میخواستم واکنشش رو ببینم ،ایا بدش میاد یا نه، با دستام سرش و در حالی فرو‌کردم تو چاک کونم که دماغش مستقیم سوراخ کونم و فشار داد، گفتم وقت غذاست بخورش حمید جون، مگه کون نمی‌خواستی؟ بخورش، حمید لیس اول و که زد ،سرش و فاصله داد، با یه حالت عصبی ای گفتم چرا وایستادی ، چرا نمی‌خوری برام پس؟ حمید گفت آخه! گفتم اخه چی، یکم شوره انگار ، گفتم خب باشه ،مزه کونمه ، بخور عادت می‌کنی ، بخورش ،خیلیا ارزوشونه جای تو باشن و اون مزه رو‌بچشن ، آرزو دارن یه لیس از اون لا بزنن،حمید بهت که گفته بودم اگر نمیتونی و عرضه نداری سیرم کنی برو واسه خودت کمک بیار ،حمید بدون هیچ حرفی سرش و کرد لای کونم و با ولع شروع کرد لیسیدن و خوردن ،تازه داشتم اوج می‌گرفتم که دوباره استپ کرد و دیدم منو به کمر برگردوند روی تشک کاناپه و یه بالشت گذاشت زیر کمرم و بلند شد ،با یه شال چشمام و بست و در حالی که من داشتم تعجب میکردم دیدم گفت برات سورپرایز دارم، مگه کمکی نمی‌خواستی ، ها؟ الان کمکی میارم بعد در حالی که من از تعجب نمی‌دونستم چیکار باید بکنم، گرمی زبونش و دوباره روی سوراخ کونم حس کردم و اینبار همزمان اول سردی ژل رو روی کسم و بعد هم فشار یک چیز درشت رو حس کردم تا خواستم حرفی بزنم دیدم حمید گفت ،هیس ،چیزی نگو برات کمکی اوردم، فقط ناله کردم و بعدشم فرو رفتن یک چیز درشت رو تو کسم احساس کردم، بعد از یکی دو تا تلمبه که به سختی می‌رفت و بر میگشت از حمید خواهش کردم چشم بند و برداره تا ببینم چیکار داره میکنه، اونم دست انداخت چشم بند و کشید کنار و من تازه دیدم یک بادمجون سیاه که درشت تر از کیر حمید بود تا دسته تو کسمه و حمیدم در حالی داره کونم و چاکش و لیس میزنه که صورتش از شهوت سرخ سرخ شده بود، حمید داشت با یه دست بادمجون و عقب جلو میکرد و با یه دست کیرش و می‌مالید ،چشمام که این صحنه رو دید انقد شهوت بهم غلبه کرد که با گفتن جون عزیزم ،بکن منو ،بگا بده زنت رو ،خودم و رو‌ کاناپه ول کردم و شاید به تلمبه دهم نرسیده بودم که ته دلم لرزید و در جا ارضا شدم آبم پاشید بیرون، حمیدم داشت دیوونه میشد ، همش ازم تایید می‌گرفت که راضیم از کمکی که اورده، لذت میبرم، با صدای ضعیف و لرزون گفتم آره عشقم خیلی خوبه ،(تا حالا داشتم بهش میگفتم بکن اما از اینجا به بعد یهو تغییر کرد همه چیز) گفتم آره خوب داره میکنه من و، بگو بیشتر فرو‌کنه و محکم تر منو بگاعه، حمید انگار آتیش شده بود، بلند شد و کیرش که در حال پاره کردن پوست خودش بود و ژل زد و گذاشت در سوراخ کونم و با فشار وارد کرد، جیغی زدم و گفتم آروم تر وحشی ،حمید گفت تقصیر من نیست یه کیر کلفت دیگه تو کسته واسه همین دردت اومد ، حمیدم دیگه داشت وارد بازی من میشد و به این نقش تن میداد، حمید با یه دستش پام و بالا گرفته بود و با یه دستشم داشت تند تند بادمجون رو‌عقب و جلو میکرد ، همزمان هم داشت کونم و میگایید، می‌گفت خوشت میاد، جون دوست داری، خوب به کس و کونت حال میدیم، منم در حال که داشتم سینه هام و میمالیدم دست حمید و گرفتم و گذاشتم تو دهنم و خودم پاهام و بالا نگه داشتم و شروع کردم دست حمید ساک زدن، آخ بکنید منو، دارم دوباره میشم، کس و کونم و با کیراتون پر کردید، حمید دارید زنت و با کمکی میکنید؟ آخ اومدم ،اخ ، وای ، آه کس کش من، یه لحظه جلوی چشمام سیاهی رفت و چیزی نفهمیدم، فقط بعد چند دقیقه صدای حمید رو‌میشنیدم که گفت جنده خانم دیگه نمیتونم و در جا آبش و خالی کرد روی دهنم و صورتم، و اونم کنارم افتاد ، هر دو نفس نفس زنان، خیس عرق ، با تنی گر گرفته و صورتی که از آب کیر حمید پر شده بود، کنار هم دراز کشیده بودیم، بدون هیچ حرفی بعد از چند