es
Feedback
22

22

Canal cerrado

Be real”❤️‍🩹

Mostrar más
179
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-930 días
Archivo de publicaciones
22
179
حالا كه همه‌چیز گذشته,مى دانم او دويده بود, در مسيرى كه من حتى قدم هم نزدم. و در پايان براى او , زخمى‌ست كه تا ابد مى ماند و براى من سكوتى‌ست كه هميشه با نامش شروع مى شود.

22
179
حالا كه همه‌چیز گذشته,مى دانم او دويده بود, در مسيرى كه من حتى قدم هم نزدم.و در پايان براى او , زخمى‌ست كه تا ابد مى ماند و براى من سكوتى‌ست كه هميشه با نامش شروع مى شود.

22
179
حالا كه همه‌چیز گذشته, مى دانم او دويده بود, در مسيرى كه من حتى قدم هم نزدم. و در پايان براى او,زخمى‌ست كه تا ابد مى ماند و براى من سكوتى‌ست كه هميشه با نامش شروع مى شود.

22
179
حالا كه همه‌چیز گذشته, مى دانم او دويده بود, در مسيرى كه من حتى قدم هم نزدم. ودر پايان براى او, زخمى‌ست كه تا ابد مى ماند و براى من سكوتى‌ست كه هميشه با نامش شروع مى شود.

22
179
حالا كه همه‌چیز گذشته,مى دانم او دويده بود,در مسيرى كه من حتى قدم هم نزدم. ودر پايان براى او, زخمى‌ست كه تا ابد مى ماند و براى من سكوتى‌ست كه هميشه با نامش شروع مى شود.

22
179
2:10

22
179
و من پذیرفته‌ام که گاهی ممکن است ما برای آدم‌ها فقط پناه‌گاهی باشیم تا زمانی که یک خانه‌ی امن پیدا کنند و بروند.

22
179
لقب بیهوده‌ترین تلاش هم می‌رسه به تلاش برای عوض‌ کردن آدم‌ها. وقت تلف کردنه. معمولا باز برمی‌گردن به همون چیزی که بودن. تغییر کردن یه چیز درونیه، یکی خودش باید تصمیم بگیره، تا خودش نخواد، یکی دیگه نمی‌تونه.

22
179
photo content

22
179
شبا ترسیدی زل بزن از پنجرت به ماه.

22
179

22
179
بعضی خاطره‌ها مثل لباسای قدیمین. دیگه اندازه‌ت نیستن، ولی نمی‌تونی بندازیشون دور.بو می‌کنی، لبخند می‌زنی، می‌ذاری ته کمد، با اینکه می‌دونی هر بار ببینیش، دوباره زخم کهنه باز میشه.

22
179
بعضی خاطره‌ها مثل لباسای قدیمین. دیگه اندازه‌ت نیستن، ولی نمی‌تونی بندازیشون دور. بو می‌کنی، لبخند می‌زنی، می‌ذاری ته کمد، با اینکه می‌دونی هر بار ببینیش، دوباره زخم کهنه باز میشه.

22
179
بعضی خاطره‌ها مثل لباسای قدیمین. دیگه اندازه‌ت نیستن، ولی نمی‌تونی بندازیشون دور. بو می‌کنی، لبخند می‌زنی، می‌ذاری ته کمد، با اینکه می‌دونی هر بار ببینیش، دوباره زخم کهنه باز میشه.

22
179
«نمی‌خواست قوی باشد، اصلاً نمی‌خواست آدم‌های اطرافش هم قوی باشند. دوست داشت دنیا طوری می‌بود که لازم باشد آدم‌ها خوشبخت باشند، نه قوی!»

22
179
لوکای عزیز،
واقعا هنوز چیزی برای نجات دادن هست؟

22
179
photo content

22
179
من یاد گرفتم با خودم حرف بزنم، با سایه‌ام راه بروم، با سکوت بخندم. میدانی، آدم وقتی زیاد تنها بماند، دیگر از نبودن‌ها نمی‌ترسد.

22
179
‏دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمی‌شه فرار کنی. باید از پس غم‌ها، دلتنگی‌ها، تصمیم‌های سخت و طوفان احساسات متناقض تنهایی بربیای. اگر شانس بیاری، بتونی دو کلام در موردشون با کسی حرف بزنی، اما بارش رو در نهایت خودت به دوش می‌کشی، تنهای تنها.

22
179
photo content