My Demented Mind
Ir al canal en Telegram
〔ذَِهَِنَِ مَِــَِجَِنَِوَِنَِ مَِــَِنَِ〕 〔🎭Entp〕 〔☔Pluviophile〕 〔🇯🇵Weeb & Otako〕 ناشناس http://t.me/HidenChat_Bot?start=288360833
Mostrar más206
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-330 días
Archivo de publicaciones
بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دلفریب است، اما به یک جو نمیارزد. حالا چرا نمیارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربهای کسب نشده. اینطور بگویم که از مظاهر اولیه زندگی است. بگذار سختی بکشی آن وقت بزرگواریات را میبینم! بزرگواریای که حاصل تجربه نیست، ارزان است. بیایید عمل بزرگوارانهای را در نظر بگیرید که دشوار است، بیسروصدا و بیزرقوبرق. تعریفش به گوش کسی نمیرسد، با بُهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد میطلبد و ذرهای خوشنامی در پی ندارد و باعث میشود شما - که در خوبی همتا ندارید - در نظر دیگران پستترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم در شرایطی که از همه شریفترید. حالا حاضرید چنین کاری را انجام بدهید؟ نه معلوم است که حاضر نیستید!
📚نازنین 👤فیودور داستایفسکی
من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام.
📚نازنین 👤فیودور داستایفسکی
ولی آخوند به کون در اومدن محسن چاوشی با اختلاف سهمگینترین شکست عشقیای بود که خوردم. چه کردی با خودت چاووشخون شهر بی زائر؟
بابای من معتاد تیک تاکه. حالا مردی یک معلم بازنشستهست ها! از غروب تا الان داره یکسره تو تیک تاک ویدیو میبینه اونم با صدای بلند به حدی که من از تو اتاق محتوای تک تک ویدیوها رو متوجه میشم درحالیکه بابام تو هال نشسته.
هربار از اتاقم میرم بیرون و برمیگردم وقتی میبینمش خندهم میگیره. شبیه این بچههاییه که پس از مدتها اسباب بازی موردعلاقهشون رو بهشون پس میدن. وضعیت بامزهایه.
ᴛᴀʟᴋɪɴ' ᴀᴡᴀʏ
ɪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴋɴᴏᴡ ᴡʜᴀᴛ ɪ'ᴍ ᴛᴏ ꜱᴀʏ
ɪ'ʟʟ ꜱᴀʏ ɪᴛ ᴀɴʏᴡᴀʏ
ᴛᴏᴅᴀʏ'ꜱ ᴀɴᴏᴛʜᴇʀ ᴅᴀʏ ᴛᴏ ꜰɪɴᴅ ʏᴏᴜ
ꜱʜʏɪɴ' ᴀᴡᴀʏ
ɪ'ʟʟ ʙᴇ ᴄᴏᴍɪɴ' ꜰᴏʀ ʏᴏᴜʀ ʟᴏᴠᴇ, ᴏᴋᴀʏ?
ᴛᴀᴋᴇ ᴏɴ ᴍᴇ
ᴛᴀᴋᴇ ᴍᴇ ᴏɴ
ɪ'ʟʟ ʙᴇ ɢᴏɴᴇ
ɪɴ ᴀ ᴅᴀʏ ᴏʀ ᴛᴡᴏ
ɴᴇᴇᴅʟᴇꜱꜱ ᴛᴏ ꜱᴀʏ
ɪ'ᴍ ᴏᴅᴅꜱ ᴀɴᴅ ᴇɴᴅꜱ ʙᴜᴛ ɪ'ʟʟ—
ɪ'ʟʟ ʙᴇ ꜱᴛᴜᴍʙʟɪɴɢ ᴀᴡᴀʏ
ꜱʟᴏᴡʟʏ ʟᴇᴀʀɴɪɴ' ᴛʜᴀᴛ ʟɪꜰᴇ ɪꜱ ᴏᴋᴀʏ
ꜱᴀʏ ᴀꜰᴛᴇʀ ᴍᴇ
ɪᴛ'ꜱ ɴᴏ ʙᴇᴛᴛᴇʀ ᴛᴏ ʙᴇ ꜱᴀꜰᴇ ᴛʜᴀɴ ꜱᴏʀʀʏ
ᴛᴀᴋᴇ ᴏɴ ᴍᴇ
ᴛᴀᴋᴇ ᴍᴇ ᴏɴ
ɪ'ʟʟ ʙᴇ ɢᴏɴᴇ
ɪɴ ᴀ ᴅᴀʏ ᴏʀ ᴛᴡᴏ
ᴛʜɪɴɢꜱ ᴛʜᴀᴛ ʏᴏᴜ ꜱᴀʏ
ɪꜱ ɪᴛ ʟɪꜰᴇ ᴏʀ ᴊᴜꜱᴛ ᴛᴏ ᴘʟᴀʏ ᴍʏ ᴡᴏʀʀɪᴇꜱ ᴀᴡᴀʏ?
ʏᴏᴜ'ʀᴇ ᴀʟʟ ᴛʜᴇ ᴛʜɪɴɢꜱ ɪ'ᴠᴇ ɢᴏᴛ ᴛᴏ ʀᴇᴍᴇᴍʙᴇʀ
ʏᴏᴜ'ʀᴇ ꜱʜʏɪɴ' ᴀᴡᴀʏ
ɪ'ʟʟ ʙᴇ ᴄᴏᴍɪɴ' ꜰᴏʀ ʏᴏᴜ ᴀɴʏᴡᴀʏ
ᴛᴀᴋᴇ ᴏɴ ᴍᴇ
ᴛᴀᴋᴇ ᴍᴇ ᴏɴ
ɪ'ʟʟ ʙᴇ ɢᴏɴᴇ
ɪɴ ᴀ ᴅᴀʏ ᴏʀ ᴛᴡᴏ
00:00
Repost from 𝘗𝘰𝘳𝘪𝘰𝘮𝘢𝘯𝘪𝘢
فکر کنم هفت هشت سال پیش بود، یه فیلمی تو سینما اکران شده بود دربارهی داعش و این چیزها بود. بعد توی تیزرش، یه صحنه زوم رو فیس یه یارویی با ریش بلند نارنجی بود که میپرسید «چطوری ایرانی؟»
این روزها هر صبح که چشمهام رو باز میکنم تو سرم پلی میشه: «چطوری ایرانی؟»
تو ماشین داشتم با گوشیم ور میرفتم یه عموجان سن و سالداری شیشه ماشین رو زد که «یه کمکی میکنی جوون؟»
بندهخدا قد و قامتش هم خمیده بود و معلوم بود آدم دردکشیدهایه.
منم گفت عمو شرمنده نقد ندارم ولی چون داخل شهر بود و اون دور و بر عابربانک زیاد بود، گفتم یه لحظه وایسا همینجا.
چهار تا عابربانک رفتم، سه تاشون پول نداشت یکیشونم فقط پونصدی میداد.
رفتم دو تا مغازه که کارت بکشن بهم پول نقد بدن، گفتن نقد نداریم.
دست از پا درازتر برگشتم پیش عمو جان گفتم شرمنده، شما یه کارت به من میدی؟ گفت کارت ندارم.
یکی از برکات جمهوری اسلامی اینه که شما پیش نیازمند هم شرمنده میشی!
نام جاوید وطن، صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان، همچو مهر جاودان!
وطن ای هستی من، شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان، همچو مهر جاودان!
بشنو سوز سخنم، که همآواز تو منم
همه جان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم!
بشنو سوز سخنم، که نواگر این چمنم
همه جان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطن!
همه با یک نام و نشان، به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان، به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان، ز صلابت ایران جوان
به اصالت ایران کهن، ز صلابت ایران جوان!
اگر که خلقت من علت و سبب دارد
چرا چراغ شب من همیشه تب دارد؟
نصیب عالمیان بود و سهم من کردند
وگرنه این دل و این کوه غم عجب دارد!
#علی_دودانگه
به گذشته که نگاه میکنم، متوجه میشوم سختترین بخش زندگی سروکله زدن با آدمهاست.
📚خاطرات یک آدمکش 👤کیم یونگ ها
مردم دلشان میخواهد از کار شیطان سر دربیاورند. چه هوس بیهودهای! شیطان مثل رنگینکمان است. با همان سرعتی که نزدیکش میشوید، ازتان دور میشود. شیطان، شیطان است چون از کارش سر در نمیآورید.
📚خاطرات یک آدمکش 👤کیم یونگ ها
شرم برای وقتی است که آدم از خودش خجالت بکشد. گناه، احساسی بیرون از وجود آدم و مربوط به دیگران است. بعضیها احتمالاً احساس گناه دارند، اما شرم نه. آنها میترسند دیگران مجازاتشان کنند. من احساس شرم میکنم، اما احساس گناه ندارم. هیچوقت نترسیدهام مردم چه فکر میکنند، و نگران مجازات شدن هم نیستم.
📚خاطرات یک آدمکش 👤کیم یونگ ها
آدمیزاد زندانی زمان است. بیمار مبتلا به زوال عقل در سلولی گیر افتاده که دیوارهایش به داخل فرو میریزند. فروریختنشان سریع و سریعتر میشود.
📚خاطرات یک آدمکش 👤کیم یونگ ها
