حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
Ir al canal en Telegram
189
Suscriptores
Sin datos24 horas
-317 días
-4230 días
Archivo de publicaciones
من نویسنده نیستم، من با زاده کلماتم، من هنرمند نیستم، من به پناهنده هنرم، در اخر نوشته هام فقد نوشته نیست، من با خودم حرف میزنم نه اینکه بنویسم
زندگیست که گذرا خواهد بود و انسان کسیست که خواهد جنگید، نشان خواهم داد، پایان من را خود خواهم نوشت، قلم را برداشته و میگویم، از دردهایم، از فریاد هایم، من زاده کلمات، من پسر طبیعت، خواهم جنگید، همچو شوالیه ای بر روی اسب خود میتازد و میرود، خواهم رفت، دگر خود را رها نکرده، دگر خود را پذیرفته و دوست دارم.
انجا خواهم ایستاد و به زندگی بار دگر خواهم گفت، تسلیم نخواهم شد، هرچه از من گرفته و بردهای را پذیرفته و به جلو خواهم رفت، میگذرد، میدانم که من میتوانم، گاه خسته خواهم شد، گاه خواهم گریست، گرچه در اخر ان شمشیر را برداشته و خواهم شتافت، توقف نخواهم کرد، گر تو بیرحم باشی خیش نیز گرگی گرسنه خواهم بود.
زمان را میشناسم، میاد، میکوبد، میرود، یار تو ندانی، چنگ خواهم زد، مقاومت خواهم کرد، و باز هم تورا خواهد برد، زیر را زندگی ایست دیگر، بروی رفته ای، تمام میشوی، دیگری میآید، تورا میشورد و میبرد، و تنها منی میماند که تلاشش در یک طرف ان جاده بیرحم زندگی باقی ماند و افکارش به رنگ خاکستری در امد...
گذر زمان میآید همچو موجی خروشان تمامت را میگیرد و با خود میبرد، دستم را دراز خواهم کرد تا تورا در اغوش بکشم، گرچه ان موج مرا هم نیز با خود میبرد، چشمانت را باز کرده و ساحلی خواهی بود، و من آنجا نخواهم بود، بار دگر تنها خواهی بود ای یار زیبای من.
گاه که با خود نشسته و در افکار خود شناور شده، به خود میگویم، کاش انسان نبودم، احساسات انسانی باری سنگین بر روی دوش ام است، توان حمل آنها را داشته؟ نمیدانم، گاه با خود گفته انسان بودن سخت ترین کار در این جهان است، درک ان احساسات انسانی، مبارزه با انها، گویی که گاه نمیتوان حتی خود را درک نمود، به که بگویم، این احساسات من را خورده، میخواهم قلبم را گرفته و به دور ترین قسمت این جهان خاکی پرت نموده....سینه من توان تحمل این قلب کوچک و حساس را ندارد....
