es
Feedback
𝖻𝗅 𝗅ᨣ𝖼𝗄𝖾𝖽 ‌◟🔒

𝖻𝗅 𝗅ᨣ𝖼𝗄𝖾𝖽 ‌◟🔒

Ir al canal en Telegram

𝗐𝗁𝗈 𝗂𝗌 𝗁𝖾? - 𝘩𝘦'𝘴 𝘸𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘣𝘦𝘨𝘢𝘯.. ꣹ t.me/bllockx_bot ֙

Mostrar más
1 893
Suscriptores
-924 horas
+1237 días
+14930 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
خیلی مصاحبه عمیقی بود راستش... زندگیشون، چیزایی که از سر گذروندن، احساساتشون، ناراحتیاشون، خوشحالی اشون، چیزایی که بهشون امید داده یا حتی باعث نا امیدی رو شده رو بهمون گفتن. همه اینا باعث شد که بهتر جونگ دانک رو بشناسیم و بیشتر قدرشون رو بدونیم و بهشون افتخار کنیم. و همین خود واقعی بودنشون و عمق احساساتشونه که همیشه باعث میشه، روزی که از خواب بیدار میشم، بیشتر از روز قبل دوسشون داشته باشم و به خودم بابت انتخابم، افتخار کنم. خیلی ممنونم که ترجمه کردین و گذاشتین وارد دنیایی که جونگ دانک گذروندن، بشیم💘

برادرانه ترین صحبت ها

خیلی واقعا با این ریکتش موافق بودم

Repost from N/a
............ چقدر برادرانه بود:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
+1
............ چقدر برادرانه بود:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

کل ریکتاتونو میبینم خیلی نسنسننسمشش اید🤏🏻

قربونتوننن🥹🥹💘💘

Repost from N/a
ممنون از تیم بی ال لاکد بخاطر ترجمه حرف های قشنگ پسرام💋❤️‍🔥

قربونتوننن🥹🥹💘💘

وای بچها ریکتاتون خیلی بامزس😭😭😭

خوشگلا من دیگه نظراتونو واسه این چندشاتی، میذارم تو چنل آنون ها

جدی گریه ام گرفت با حرفات... خیلی ممنون که وقت گذاشتی... هم واسه خوندنش و هم واسه فرستادن نظرت و تعریف کردن تجربه ات... اینکه بتونی رها کنی، خیلی نتیجه گیری پخته ایه و هرکسی به سادگی نمیتونه بهش برسه مگر اینکه اونو زیسته باشه.. ولی خیلی قشنگ گفتی :) ممنونم ازت

الهی:) اگه نمیتونی ایرادی نداره اصلا دختر.. واقعا نخونش چون دیگه ریکشنارو دیدی چجوریه.. هروقت حس کردی توانشو داری بخون

https://t.me/bllocked/91560 مامان بزرگم، اونم اولاش از بی حالی و حالت تهوع شروع شد اونم اولاش با یه سرم سرپا میشد کم کم بیشتر بالا می‌آورد بیشتر دکتر میرفت دکترا هم یسری حدسای چرت و پرت برای حالت تهوع هاش داشتن. تا اینکه یهو چاق شد، شکمش آب آورده بود، باید تخلیه‌ش میکردیم، فهمیدیم سرطان داره. اونم سرطان روده داشت، دکتر رفتنا بیشتر شد شیمی درمانی شروع میلیون ها هزینه درمانش شد ، اما هنوز همه چیز خوب بود هنوز امید داشتیم دکترا میگفتن دارو ها داره خوب جواب میده و چند وقت بعد میتونه بره خونه اما کم کم بالا آوردنا بیشتر شد. موهای بلندشو هر روز روی فرش میدیدم موهاش خیلی کم پشت تر شده بود . میدونی حتی اون مایه زرد رنگ معده که راجبش حرف زدیو من هنوز یادمه. رفته رفته بدنش ضعیف تر شد تقریبا کل اشتهاشو از دست داده بود دارو ها دیگه جواب نمیدادن سرطان بیشتر قسمتای بدنشو درگیر کرده بود تخلیه آب شکمش به ماهی یک بار رسیده بود اما هنوز ما هر روز صبح با امید میرفتیم بیمارستان ما خسته بودیم اون خسته تر. انگار هیچی پیش نمی‌رفت انگار فقط منتظر بودیم ببینیم آخرش قراره چی بشه کاری از دستمون ساخته نبود. همه چیز بد تر شد بالا آوردنا بیشتر شد تخلیه کردن آب شکمش رسیده بود چند هفته،همه خسته بودن اما هنوز امید نمرده بود تا اینکه دکترا گفتن فقط ۶ ماه مونده اگه خیلی خوش شانس باشه یک سال. چند ماه بعد یه روز ساعت ۳ شب عمم زنگ زد و گفت مامان بزرگم وقتی ازش آب خواسته بی هوش شده. برا همیشه. من اون شب همه چیزو شنیدم اما تظاهر کردم خوابم منو بردن پیش خالم و چیزی بهم نگفتن. خودشون رفتن پیش مامانبزرگم که ۴ ساعت با ما فاصله داشت. من تظاهر کردم چیزی نمیدونم قهقهه میزدم بازی می‌کردم‌. قطعا ناراحت بودم اما پوچ بودم، پوچ تر از چیزی که بتونم گریه کنم. همه خیلی ناراحت شدن امیدشون از بین رفته بود اما هرکسی یجوری باهاش کنار اومد. عموم سعی می‌کرد تو خودش بریزه عمم کل روتین زندگیش بهم ریخته بود بابام یواشکی وقتی تنها بود گریه میکرد عمه کوچکمم گریه میکرد و جیغ میزد جوری که هیچوقت قرار نیست به زندگی عادیش برگرده. چند روز دیگه هشتمین سالگرد مامانبزرگمه هشت سال گذشته، هنوز شبایی که پیش عمم میمونم نصفه شبا بیدار میشه و بخاطرش گریه میکنه بابام هنوز وقتی اسمش میاد بغض میکنه حتی چند روز پیش وقتی داشت یه خاطره تعریف می‌کرد من اشکاشو دیدم. اما در نهایت بابام هنوز میخواست موفقیت بچه هاشو ببینه هنوز میخواست بازنشسته شه تا بتونه تو شهره بچگیاش زندگی کنه و... اون هنوز امید داشت بنظرم تا وقتی که ذره ای امید وجود داره آدمی با اون زنده میمونه شاید زخم داشته باشه شاید خسته باشه اما ادامه میده... نمیدونم چرا همه اینا رو گفتم و سرتو درد آوردم من اینو تو راهه مسافرت خوندم اون ۴ ساعت مسیری که گفتم تقریبا تمومه و چند دقیقه دیگه می‌رسیم خونه بابابزرگم. فقط به عنوان کسی که بخش زیادی از این داستانو تجربه کرده خواستم بگم گاهی وقتا بهترین کار اینه که رها کنیم و ادامه بدیم قبل از اینکه همه چیز رو از دست بدیم. چقد زیاد شد^^

وای من خب تا جایی که یادم میاد تموممم و فیکای چنل رو خوندم اما فکر نکنم واقعا توان خوندنش رو داشته باشم چون مطمئنم کلی بعدش روم تاثیر میزاره و اونقدر حالم خراب میشه که حد نداره از یه طرف ناراحتم که فیک جدید گذاشتن و نمیتونم بخونم😭😭😭

sticker.webp0.70 KB

گوشیم دستم نیس-

یخچاله جاش رفت رو مخم اومدم اینجا><

خب دیگه گوشیو بذار کنار ببینم

چرا دارم میکشم