es
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

Ir al canal en Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

Mostrar más
7 284
Suscriptores
+1724 horas
+567 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
یارب نظری بر من سرگردان کن لطفی بمن دلشده ی حیران کن با من مکن آنچه من سزای آنم آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن َ
ابوسعید_ابوالخیر
سلام صبح بخیر 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

اگه تو زندگیت یه نفرو داری که با فکر کردن به خودش و حرفاش لبخند به لبت میشینه؛ بهت تبریک میگم! تو زندگیو بردی>>❤️ شببخیر🤗

🔰 شعـــــــر 🔰 منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ای آتش خرمن آهی که به قلبم زده ای قول دادی همه ی دار و ندارم باشی در تنم رخنه کنی، فصل بهارم باشی من به بد قولی چشمان تو عادت کردم به همین بودنت از دور قناعت کردم ترسم این است بیایی و صدایم نکنی کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی ترسم این است صدایم به صدایت نرسد بدوم با سر و سر باز به پایت نرسد نکند حادثه ای باز به بادم بدهد داغ فهمیدن یک راز به بادم بدهد نکند جای تو را فاصله ات پر بکند خاطره روی تورا سایه تصور بکند از تمام تو فقط فاصله ات سهم من است عشق وا مانده ی بی حوصله ات سهم من است آنقدر سوختم از فاصله بی تاب شدم بین صد خاطره گندیدم و مرداب شدم آه، مرداب شدم، تا که تو دریا بشوی پای تو آب شدم، تا که تو سر پا بشوی مو به مو پیر شدم تا تو کنارم باشی از همه سیر شدم تا کس و کارم باشی این همه شعر نگفتم که بخوانی،بروی پای یک مرد زمین خورده نمانی،بروی سخت ماندم که مرا یاد تو رسوا نکند در خودم گریه کنم بغض دهان وا نکند خبر رفتن تو تلختر از هر خبر است بوسه دلگیرترین لحظه قبل از سفر است بی تو حتی من از آغوش خودم دورترم از کهنسالی این فاصله رنجورترم تَرَم اندازه ی ابری که به باران بزند تو در این شهر نباشی، به بیابان بزند هرچه بر سر بزند عاقبتش وصلی نیست جز غم انگیزی پاییز دگر فصلی نیست آخرین فصل من از بودن تو فاصله داشت یک بغل خاطره صد بغض هزاران گله داشت گله یعنی نشود راه تو را سد بکنم حال با خاطره های تو چه باید بکنم؟ #مهدی_سهیلی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💥 #دکلمه 💥 یه مدت بود عوض شده بود هر روز بهش میگفتم میشه درست رفتار کنی؟ میگف من همونم که!ولی نبود... کارم شده بود همش نق بزنم گیر بدم که کجایی؟ چرا نیستی؟ چرا برام وقت نمیذاری؟ یادمه وقتی دعوامون میشد تند تند شروع میکردم به تایپ کردن که نکنه آف بشه... بهش زنگ میزدم میگفت عصبی ام؛اروم بشم زنگ میزنم بماند که هیچوقت اروم نشد که زنگ بزنه این من بودم که دوباره زنگ میزدم.... وقتی عصبی میشد باهام حرف نمیزد شروع میکردم به تایپ کردن پشت سرم!! همشو اشتباهی مینوشتم میترسیدم از صفحه چتمون بره منتظر میشدم اون دوتا تیک آبی. بخوره بعد چند دیقه سین میزد و جواب نمیداد!!!!! دوباره پیام میدادم زنگ میزدم ویس میدادم تا سین میکرد وقتی شروع به تایپ میکرد قلبم تند میزد نکنه بنویسه خدانگهدار!!! پیامش که میومد اخرشو میخوندم میدیم خداحافظی نکرده خیالم راحت میشد خلاصه همه شبا و روزاییکه اینجوری گذشت داشتم کم کم عادت میکردم به این اخلاقش و رابطه ای که رنگ و بو نداشت کم کم دیدم هر چندشب یه بار بهم میگه تمومش کنیم برو!!! گریه میکردم:؛از علاقم بهش میگفتم از اینکه تنهام نذاره ازاینکه بدون اون برام سخته هرشب منتظر بودم بهم بگه تمومش کنیم چون. دیگه گفتنش براش آسون شده بود و منی که تارو پودم بود....💔 رفتار سردش روز به روز بیشتر شد نبودناش زنگ نزدناش ندیدنش و دلتنگیای من.... هر وقتم بهش میگفتم میگفت:کار دارم داد میکشید و‌قطع میکرد به اینم عادت کرده بودم من به نبودناش داشتم عادت میکردم ولی بازم منتظر یه نور بودم از سمتش که هیچوقت اتفاق نیفتاد.... حالا من دیگه پیام نمیدم زنگ نمیزنم نگران نیستم ترس ندارم فقط دلتنگم....... میدونم اگه یه روز برگرده دیگه نمیتونم آدم اول باشم شبایی که من هق هق کردم التماس کردم برای شنیدن صداش!!!!!! نبود و نبودنش شد عادت! الان اروم شدم سکوت میکنم قلبم کوک میزنه ولی کاش از اول نمیومد که بخواد یه روزی بره عاشقی تاوان داره ....... #سپیده_زاهدی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣ شعــــــر ♣ بدون گرمی دستت نمیخواهم تن و جان را نمی خواهم بمانم منتظر ،  تا سر رسد فردا خیابان های پاییزی ، بدون تو نمی چسبد تمام شهر هم مرده ، تو را کم دارد این تنها درون کافهِ دنجی که هر شب منتظر بودی ندیدم من بساطِ کافه چی را ، بعدِ تو  آنجا از آن روزی که رفتی یک نفر هم گوشهِ کافه؛  که خلوتگاه ما بود از شلوغی ها ، نکرده جا ! درختی را که کندیم یادگاری روی آن دیگر ! ندارد سبزی و سایه ، شده پیر از غم دنیا قنار های باغ انگار لالند و ، عزا دارند ! ز هم پاشیده دیگر لانهِ مرغان خوش آوا بغل کردم خودم را در میان یک بغل غصّه نگاهم خیره بر ساعت ، دلم درگیرِ یک رویا به دیوار دلم کوبیده ام  ،  لبخندهایت را ؛ هرز گاهی نفس در سینهِ من می شود پیدا مرا با یادگاری های خود ، تنها رها کردی ! به هر سمتی که میچرخم نشانی از تو شد برپا تو رفتی غیبتت آتش زده بر جان و دنیایم نکرد از بیکسی و غربتِ ، درمانده ات پروا هنوزم آسمان ابری ، ولی باران نمی بارد ! پرستو هم دلش تر٘کید از این افسردهِ شیدا در این بارانِ برگی که فرو میریزد از آبان ؛ دلم پای تو را میخواهد از  پاییزِ جانفرسا نمی گیرد قرارم بی تو ، چشمانِ پر از بغضم! دلی را که نشسته در فراقت ، می کند رسوا کجایی تا که پاییزِ ،  هزاران رنگمان با هم ؛ شود سَر ، آخرِ افسانه ی تلخم شود زیبا دوباره گل دهد زنبق ، میان دست های تو دوباره"آدم" عاشق باشد و معشوقه اش"حوا" #افسانه_احمدی_پونه #شماره_ثبت۱۲۵۴۱۸ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♨️ دکلمــــــه ♨️ مامان هیچ‌وقت لباس عروس نپوشیده بود، حتی روز عروسیش! یعنی عمه کوچیکه‌م نذاشته بود که بپوشه، گفته بود ما مادرمون مریضه و جا واسه این تشریفات نداریم فعلاً و با همین بهونه‌ی الکی، یه عمر حسرت رخت سفیدِ عروس پوشیدنو گذاشته بود به دلِ مادرِ تازه عروسِ من! بچه‌تر که بودم، موقع بافتن موهام برام از اون موقعا می‌گفت که حتی نذاشته بودن بره آرایشگاه و براش مشاطه‌گر آورده بودن خونه... دست می‌کشید توی موهامو با خنده تعریف می‌کرد که چقدر دلش می‌خواسته روز عروسیش موهاشو شینیون کنه و تاج‌عروس بذاره، اما مشاطه‌گر پیر و اختصاصی خانواده‌ی پدری بلد نبوده و کلی با اتوی موی قدیمی کف سرشو سوزونده بوده تا موهای موج دارشو فرتر کنه! یه وقتایی که به شوخی می‌گفتم مامان بذار از نو برای تو و بابا یه عروسیِ مفصل بگیریم که لباس عروس و شینیون و تاج عروس و آرایشگاه و کلی مهمون و بزن بکوبم داشته باشه، می‌خندید و می‌گفت: دیگه خیلی دیره! می‌گفت: توی زندگیِ هر آدمی یه حسرتای کوچیکی هستن که هیچ‌وقت از یاد نمیرن، هیچ‌وقت آتیششون توی دل آدم خاموش نمی‌شه، دردشون فراموش نمیشه، تا ابد حسرت می‌مونن... می‌گفت: درسته الان دیگه اون جوون ۱۸ ساله نیستم که واسه یه لباس سفید اون‌قدر ذوق و شوق داشته باشم و برام مهم باشه اما بعد این همه سال، بار حسرتِ اون یه روز رو دوشِ دلمه هنوز! می‌گفت: بعضی حسرتا شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیان، اما اندازه‌ی یه اقیانوس عمیقن، غرق می‌کنن آدمو! راستشو بخوای این روزا بیشتر فکر می‌کنم به مامان و حسرتاش، به عمه‌ی کوچیکم و کاراش، به خودم، به تو، به حسرتای کوچیکی که تا ابد به دلم می‌مونن، به حسرتای کوچیکی که خیلی بزرگن... مثل جانم شنیدن از لبات، مثل ترکیب اسمم با صدات، مثلِ‌‌‌..‌. مثلِ گرفتن دستات! #طاهره_اباذری_هریس‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎗 دلبری 🎗 شاید   خدا  می خواهد   عمری   دلبرم   باشی  !... تاجی   برای   سلطنت روی   سرم   باشی در   چشم هایت   پرچم سبزی   علم   کردی پلکی   بزن   تا   انقلاب کشورم   باشی وقتی   به   گیسویت  پناه  آورده ام    یعنی  ... عطر   همیشه   ماندگار پیکرم   باشی لب  پیک  گویان   سوی   لب های تو   می آیم بگذار   تا ....    روز   قیامت ساغرم   باشی دنیا   برای   فتح   ،   چیزی نیست   وقتی   که در   این   نبرد   نابرابر لشگرم    باشی یاد   تو  را   این   روز ها هک   میکنم   هر   جا تا   زینتی   بر   صفحه های دفترم    باشی #قاسم  مطهری  راد  🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

. چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان ز آفاق پر از نور، جهان را خبر آریم. همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر آید، خرد را بستاییم و بر اورنگ زر آریم. چه زیباست، اگر تیغ ببارند،جز از مهر نگوییم وگر تلخ بگویند، سخن از شکر آریم. بیایید، بیایید، ازین عالم تاریک دل‌ افروزتر از صبح جهانی دگر آریم!... #فریدون_مشیری سلام بر صبح نشینان آداب عشق کرشمه زنان شور بر شعر ❤️❤️ 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

Repost from دل‌خط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد… نه برای آن‌که زندگی بی‌تو ممکن نیست، برای آن‌که زندگی با تو معنای دیگری دارد. سال‌هاست میان این همه آدم، میان این همه آمدن و رفتن، دل من فقط یک آدرس را بلد است؛ تو. گاهی فکر می‌کنم خدا بعضی آدم‌ها را برای دوست داشتن می‌آفریند، نه برای فراموش شدن. و تو از همان آدم‌هایی. آن‌قدر دور، که دستم به تو نمی‌رسد، و آن‌قدر نزدیک، که هر تپش قلبم نام تو را زمزمه می‌کند. شب‌ها وقتی جهان در خواب فرو می‌رود، من بیدار می‌مانم و فاصله را می‌شمارم. نه فاصله‌ی شهرها را، نه فاصله‌ی جاده‌ها را، فاصله‌ی میان دلم تا آغوش تو را. جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد… برای همان لحظه‌ای که چشمم در چشم تو گره بخورد، برای همان ثانیه‌ای که دلتنگی از نفس بیفتد، و انتظار پس از سال‌ها به پایان برسد. می‌گویند عشق با گذر زمان کمرنگ می‌شود، اما عشقِ من هر روز شبیه روز اول جوانه می‌زند. تو را نه در خیال، نه در رویا، که در عمق جانم زندگی کرده‌ام. و اگر روزی قسمت شود که روبه‌رویت بایستم، گمان نکن حرفی برای گفتن دارم. تمام حرف‌های من در همان نگاه اول آب خواهند شد. من فقط نگاهت می‌کنم، لبخند می‌زنم، و در دلم می‌گویم: این همان معجزه‌ای‌ست که سال‌ها برای رسیدنش نفس کشیده بودم… جان به دیدار تو یک روز، که تمام عمر فدا خواهم کرد. ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

امشب نیّت بوسیدن لب هایت را کرده ام پلک هایم همدیگر را بغل کرده اند! دیر نکن جانم حیف است قربت عشق به قضا رود ... ! 💖❣️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‎ شب آروم🤗

برگشتم اما با دلی لبریز از عشق با استخوانی لای زخم و سینه پرجوش در سینه ام خشمی خروشان ریشه کرده مانند یک آتشفشانی کهنه خاموش برگشتم از جنگی درونی تا بسازم؛ هرآنچه ویران شد به ناحق تا به امروز ته مانده های صبر خود را جمع کردم پُتکی شود بر بانی این درد جانسوز وقتی بهای زنده ماندن میشود مرگ باید شبیه سنگ باشی تا بمانی باید برای زخم چرکین کشنده؛ چاقو شوی تا از تنت سمّ را برانی وقتی حقوق زندگی قلاب دار است باید به دندانت بگیری هر نفس را وقتی نفس را هم بگیرند از وجودت باید که در هم بشکنی قاب قفس را یک مرگ تدریجی و اجباریست این جور تا کی در این آشوب نافرجام اسیری دل دل نکن این زندگی عین قمار است باید قمارش را به فال نیک گیری تا کی ببینیم این فلک با تیغ تیزش سنگی به جای هر عزیزی می تراشد محکم کلافی باش دور این وطن تا؛ شیرازه های این کتاب از هم نپاشد رد شو از این دیوار تاریک و تباهی آن سوی دیوار آفتاب روشنایی است آلاله ها را باخبر از صبح گردان جایی به جز آغوش گرم"پونه"ها نیست #افسانه_احمدی_پونه ─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─ 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🧿 شعر 🧿 تا که حکم دل بر عقل افتاد من را باختم آتشی بر سینه شد دشت و دمن را باختم با زبان بازی مرا مسحور خود کردی و من گرچه استـادم ولـی... نغز سخن را باختم آفتاب گرم آغوشت مرا سوزاند و رفت جان در آمد از تن و اینجا کفن را باختم بین تلفیق نگاهت با نگاهم جنگ شد رفتی و بر چهره ام چین و شکن را باختم قصه ی لیلی و مجنون نیست شرح ماجرا در قمار عشق تو من خویشتن را باختم خرمن گیسوی تو در دست داسم می نشست در میان موج گندمزار... تن را باختم داشتم دل می کشیدم خانه ای می ساختم آمدی ویرانه کردی و وطن را باختم می کشیدم در خیالم دست و بازوی تو را در خیالم هم به تو من فوت و فن را باختم در تب و آتش فتادم بین ما پیکار بود محشری بود و نبرد تن به تن را باختم قصد دریا کرده ام من در مسیر زندگی ساحل چشمت به دل زد زیستن را باختم تا تو رفتی دل خزان شد... نازنینم بازگرد بعدِ تو من هم سمن هم یاسمن را باختم... ✍️#محمد_عسگری 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💢 شعـــــــر 💢 رفته بودیم شبی سمت حرم یادت هست؟  خواستم مثل کبوتر بپرم یادت هست؟ توی این عکس بجا مانده عصا دستم نیست پیش ازآن حادثه پای دگرم یادت هست؟ رنگ ورو رفته ترین تاقچه خانه مان مهر وتسبیح وکتاب پدرم یادت هست؟ خانه کوچکمان کاهگلی بود ...جنون در همان خانه شبی زد بسرم یادت هست؟  قصد کردم که بگیرم نفس دشمن را و جگرگاه ستم را بدرم یادت هست؟ خواهر کوچک من تند قدم بر میداشت گریه میکرد که او را ببرم یادت هست؟ گریه میکرد در آن لحظه عروسک میخواست قول دادم که برایش بخرم یادت هست؟ راستی شاعر همسنگرمان اسمش بود .. اسم او رفته چه حیف از نظرم ...یادت هست؟ شعرهایش همه از جنس کبوتر ... باران دیرگاهیست ازو بی خبرم یادت هست ...؟ توی اروند در آن نیمه شب با قایق چارده ساله علی همسفرم یادت هست ...؟ ناله ای کرد وبه یکباره به اروند افتاد بعد از آن واقعه خم شد کمرم یادت هست؟   سرخ شد چهره اروند وتلاطم میکرد جست وجوهای غم انگیز ترم یادت هست؟ مادرش تا کمر کوچه بدنبالم بود بسته ای داد برایش ببرم یادت هست؟ بعد یکماه همان کوچه همان مادر بود .. ضجه های پسرم هی پسرم یادت هست؟ چارده سال از آن حادثه ها میگذرد چارده سال چه آمد بسرم یادت هست؟ توی این صفحه به این عکس کمی دقت کن توی صف از همه دنبال ترم یادت هست؟ لحظه ای بود که از دسته جدا افتادم لحظه ای بعد که بی بال و پرم یادت هست؟ اتفاقی که مرا خانه نشین کرد افتاد ونشد مثل کبوتر بپرم ...یادت هست #خدابخش_صفادل 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌈 شعر 🌈 در کوزه ‌ی ما شیره ی انگور نهان است در باغ فلک چرخش چرخشت عیان است تفسیر شرابی که خمارین دَم دنیاست در کام شَهان شهد و بدرویش غمان است بنگر همه مدهوش لبِ داغ می آلود اسرار ازل در رگِ جوشان رزان است مجنونم و گه رَخت شهان قامت ما شد کشکول مرادم همه جا خوان مَهان است انگشت مکن رنجه به کاووش جهانی سیمای در آینه ی پیری که جوان است مهتاب بلندا ی در آینه ی مرداب در اوج بلندی نگهش عمق جهان است مغرور مشو ، کاشفِ اسرار جمالش بس دشنه‌ی مژگان مسلح به کمان است! گویی همه در حسرت اندوه  وصالیم در کارگهِ کون و مکان عشق روان است افسوس در این وادی محزونِ جگر سوز از دور نصیبم همه اندوه و فغان است دانی که در اندیشه ی ما مخمل سبز است؟ در صفحه ی تقویم کجا فصل خزان است! ای کاش بخشکد بُنِ تاکت ، شجر دهر مرهم به همه زخم جگر سوز زمان است ✍️#بهمن نعمتی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

بقدری دل تنگم که دلم برای خودم میسوزه بقدری پر حرفم که از ناچاری با خودم حرف میزنم بقدری پر بغضم که پلکام دارند مقاومت میکنند اره بقدری کم اوردم که کاسه صبرم پر شد من زیر بار به این سنگینی خیلی ضعیفم اصلا چطوری به دوش بکشم؟ تنها؟ بدون یه همراه؟ بچه که بودم مشق شبم زیاد بود بابام میگفت بگو رفته بودیم مهمونی ننوشتیم میدید گریه میکنم میومد مشقامو مینوشت و میگفت هر موقه مشقات زیاد بود. باباهستم ؛ دلم میخواد برم به بابام بگم مشقام خیلی زیاده بابا بیا برام بنویس ؛مگه خودت قول ندادی؟ اما یادم میفته بابام خودش یه عالمه مشق ننوشته داره . دیگه من کسیو ندارم جز بابام که کمکم کنه ؛ مجبورم خودم تنهایی کم کم بنویسم اما اگه خسته شم؟ نتونم ادامه بدم؟ کمرم خم شه؟ به آغوش کی پناه ببرم؟ که دل سیر زار بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.... میخوام به خودم تکیه کنم اما میبینم نمیشه من آدم تکیه گاه بودن نیستم من آدم تکیه کردنم.! ای بابا چرا وسط نوشتنم باید آهنگ غمگین پخش بشه؟ اینم به مشقام اضافه کنم،؟ انگار یه عالمه درس دارم و دفترم برگه هاش تموم شده و پولم ندارم. دفتر بخرم ....!! از طرفی ام اگه ننویسم هی زیاد میشه انبار میشه .. مثل زندگیم که تلنبار شده تو شبا..!! اره این شبای نحس؛شبای طولانی؛شبای ابری؛شبای بی ماه....!! گفتم بی ماه... دقت کردین شب بدون ماه چقدر تاریکه چقدر غم داره  خیلی وقته شبام ماه نداره تاچشم کار میکنه سیاهی ؛ سیاهی؛ سیاهی .....! به این سیاهی عادت دارم  یعنی اگه یه شب یه ماه بیاد تو شبام  خودم میگم نیا اگه به برق ماه وابسته بشم چی! اگه به روشنی شبام عادت کنم چی؟ ویه شب بزاره  ماه بره!!!! حداقل الان  مشقام مونده تو شب سیاه و یه عالمه بار سنگین که روی شونه هامه از شب به خود شب پناه میبرم ؛کار هرشبم شده ؛اخه روز همه نگات میکنند  بس باید بخندم نکنه بفهمن سپیده ضعیفه و کم اورده ... ولی کاش بفهمن کاش یکی بگه دستتو بده. از اینم میترسم ...! من نمیدونم چمه ولی اینو مطمعنم خیلی شبه خیلی....!!!! کاش یه شب بشه بخوابم. صبح چشمک خورشید خانم و دلبری کردنشو پشت پرده ببینم کاش یه شب برسه دیگه مشق نداشته باشم کاش کوله بارم سبک شده باشه؛ کاش..... ورق برگرده! من یه آدم افسرده نقاب زده شدم که تو شب گیر کرده ویه راه طولانی و پیاده هم میترسم هم نباید بترسم  بخدا خیلی شبای بدیه..... وسط تابستون سردمه چرا گرمم نیست؟ عجیب غریب شدم چرا ؟ شاید فقط خیلی شبه خیلی...
#سپیده_زاهدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♨️ #شعر ♨️ فكر من از سالهايي دور درگير تو بود ! گاه حتي شعرهايم تحت تأثير تو بود! هيچ كس مثل تو با روحم همآوايي نكرد! هيچ كس مرد درونم را شناسايي نكرد! تو اگر باشي دل من باز هم دل مي شود! بخش پنهان وجودم با تو كامل مي شود! خوب دانستم كه همپاي جنونم مي شوي! در تمـــــامي رگانم مثـــــل خونـــــم مي شوي! قلب روحم تازگي گيج است، سردرگم شده ست! در درون قلب من انگار چيزي گم شده ست! من تمام عمر در شب زنده داري بوده ام! در ميان دردهاي بيشماري بوده ام! باز اما تكه اي از اعتمادم مانده است! حرفهايي كه نگفتي نيز، يادم مانده است! گرچه در اين رابطه بدجور خودخواهم! نرو!! من دقيقاً از درون قلبم آگاهم! نرو! بي تو از من آدمي افسرده مي ماند به جا چون لباسي نو كه از يك مرده میماند به جا! #اصغر_عظیمی_مهر 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🔶 دکلمـــــــه 🔶 وارد خانه اش که شدم عطر بهارنارنج مستم کرد، خانه بوی بهشت می داد، دو فنجان چای ریخت و سینی را روی میز گذاشت. لبخند زد و با ابرو به فنجان های توی سینی اشاره کرد« این قانون من است، چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم، چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر بهار نارنج، چیزی که آن مزه و بوی بی خاصیت اش را تبدیل به عطر خوش و طعم خوب کند...» فنجان را برداشتم و کمی از چای چشیدم، خوب بود، هم عطرش هم مزه اش. لبخند زدم« قانون کارآمدی داری...» بعد با خودم فکر کردم زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای بی خاصیت، باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی، یک چیزی که امید بدهد به دلت، انگیزه شود، بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات، بعد ماشین تخته گاز می رود تا آنجایی که باید. یک جایی اما کار سخت تر می شود، برای آرامش خیال گاهی لازم است چیزی از زندگی کم کنی، سبک اش کنی. مثل کیسه شن های آویزان از بالون، بالون برای اینکه بالا برود باید سبک شود، باید کیسه شن ها را پرت کنی پایین، بعد اوج می گیرد، بالا می رود. توی زندگی هم گاهی لازم می شود چیزهایی را از خود دور کنی یک حرفهایی را، فکرهایی را، خاطراتی را... یک آدمهایی را... #مریم_سمیع_زادگان 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🥷 #دکلمه 🥷 همه‌چیز عادی بود ؛ روزها ساده می‌آمدند ، ساده هم می‌گذشتند ؛ تا اینکه یک روز سر و کله‌ی او پیدا شد ؛ بلد بود قشنگ حرف بزند ، قشنگ نگاه کند ، قشنگ تعریف کند و قشنگ عاشق کند .. دخترک هم آخر یک روز دل از کف داد ، حق هم داشت ، مگر چند بار کسی آن طور به چشم هایش خیره شده بود و از زیبایی آن ها شعر سروده بود ؟ چند بار ؟ دیگر همه‌چیز عوض شده بود ؛ صبح زیبا بود ، غروب زیبا بود ، باران زیبا بود ، دریا زیبا بود ، حتی خودش را که در آینه میدید ، زیبا بود ، همه‌چیز زیبا بود .. کم کم خودش هم عوض شده بود ؛ که دیگر اغلب روزها ، آن پیراهن صورتی گلدار را که اولین هدیهٔ بی مناسبت او بود بیشتر به تن می‌کرد ، آن گیرهٔ سر هم رنگش را هم همین طور ؛ یادگاری اولین باری بود که به اصرار او موهایش را کوتاه و مِش کرده بود ،  گفته بود که این شکلی او را بیشتر دوست دارد ، بیشتر ..! شبیه آن لاکِ قرمز آلبالویی که همهٔ مغازه ها را گشته بودند تا عین آن را پیدا کنند ، یا آن کفش های بند دار با آن طرح نگین روی‌شان را  .. همه‌چیز قشنگ بود و دیگر تمام لذت دنیا خلاصه می‌شد در همان چند ساعتی از شب که مینشست به خواندن کتاب همیشگی‌اش و او خیره می‌شد به چشمهایی که لا به لای صفحات کتاب برق می‌زد و خود را هزار بار از نو قربان صدقهٔ او می‌کرد … همه‌چیز قشنگ بود ، همه چیز ، مگر آن اندک گرد و غبار روی قفسه کتاب که او را مجبور کرده بود آن روز برای تمیز کاری دست به کار شود ؛ همه چیز قشنگ بود ، همه چیز ، حتی آن عکس دخترک خندان لای کتاب با موهای کوتاه مِش و آن پیراهن گلدار صورتی و گل سر همرنگش ، که همه چیزش شبیه او بود ، حتی رنگ آن لاک قرمزی که ساده گیر نمی‌آمد ، شبیه او بود اما او نبود و او انگار تازه میفهمید قصهٔ برق چشم هایی که هرشب به صفحات کتاب ، بدون ورق زدن خیره می‌ماند .. دیگر کاری نداشت ، جز اینکه یکبار دیگر برای آخرین بار به آینه نگاه کند و موهایش را این‌بار از ته بتراشد ، که ناخن هایش را تا خون مردگی زیر آن کوتاه کند و آن پیراهن گلدار را با تمام زورش به یکباره پاره کند و بعد نعش آدمی که دیگر نمی‌شناخت را تا دم پنجره بکشاند ..! خیانت ، خیانت است ..! چه عشق را در دیگری دیدن ، چه دیگری را در عشق دیدن ..! َهــا 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🖤 شعــــــــر 🖤 عجب پایی گریزان دارد این عمر تو گو باران ریزان دارد این عمر مگر از دنگ ساعت های خود کوک که دم هایی گریزان دارد این عمر به اسکی بازها ماند که پایی همه لغزان و لیزان دارد این عمر دواند لنگ لنگانم ز دنبال سر افتان و خیزان دارد این عمر چرا پیوسته با ما می ستیزد چه اخلاقی ستیزان دارد این عمر به دنبال بهار و گل فشانی خزان و برگ ریزان دارد این عمر به سر شور و نشاط نوجوانان به دل داغ عزیزان دارد این عمر جهانی چون من و تو خواه و ناخواه غلامان و کنیزان دارد این عمر مسیر کاروان چون رود کارون به سوی رستخیزان دارد این عمر تو با یک کفه می سنجی چه دانی که هر چیزی به میزان دارد این عمر همه باد و هوا شد شهریارا که نقش بادبیزان دارد ای عمر #استادشهریار 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

. صبح شد این صبحڪَـاه روشن وُ زیبا بخیر بامداد دلڪَـش و دلچسب و روح افزا بخیر... صد سلام از من به دستان پر از مهر شما صبح من صبح شما صبح همه دنیا بخیر ..!!
#فاطمه_لشکری☘
امروزتون سرشار از نگاه پرمهر خدا ❤️ 🅲🅷🅰️🅽🅴🅻✓https://t.me/morfin401