دکلمه✍️سناریو🎥
Ir al canal en Telegram
♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿
Mostrar más7 268
Suscriptores
+424 horas
+167 días
-7430 días
Archivo de publicaciones
7 268
🪵 #دلنوشته 🪵
شش ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي نان مي گذاشتم ،
در يكي سيب و دنيا زيبا مي شد...
شانزده ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي حافظ مي گذاشتم ،
در يكي نيما.
تو را خواب ميديدم و دنيا زيباتر مي شد...
بيست و شش ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي مسلسل مي گذاشتم ،
در يكي تو را.
دنيا زير پايم مي لرزيد...
سي ساله كه بودم
جيب هايم نبودند
يك دل تحت تعقيب داشتم
كه مدام تو را سانسور مي كردند ،
از دريچه ها و دهليز هايش.
دنيا چيزي نبود
جز چشم هاي تو و مشتي فرياد فراري...
سي و شش ساله كه بودم
ايستاده بودم درون ظلمت
بوي خون مي آمد
از تمام روزنه هاي شهر
جيبي نداشتم
براي پنهان كردن دست و دلم
دنيا چيزي نبود، جز لانه اي لو رفته
كه لبخند مشكوكي داشت...
در چهل سالگي جيبهايم را پيدا كردم
يكي پر از واژه بود ،
ديگري پر از پرسش.
دنيا مزه اي نداشت..
در پنجاه سالگي
به واژه هايم خيانت كردم ،
به پرسش هايم خيانت كردم ،
به زخم هايم خيانت كردم ،
به تو خيانت كردم و
دنيا را رها كردم به امان خدا...
در شصت سالگي دو تا جيب ساختم
در يكي نان گذاشتم ، در ديگري:
مانده ام بين اين همه واژه :
شايد باز هم رفتم سراغ سيب...
#سعید_سلطانی_طارمی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
💢 #شعر 💢
یار شدم یار شدم با غمِ تو یار شدم
تا که رسیدم برِ تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو
گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
غلغلهای میشنوم روز و شب از قبهی دل
از روش قبهی دل گنبدِ دَوّار شدم
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
از هوس زخمهی تو کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردنِ خود از حذرِ سیلی من
زانک من از بیشهی جان حیدرِ کرّار شدم
تا که بدیدم قدحش سردهی اوباش منم
تا که بدیدم کلهش بیدل و دستار شدم
تا که قلندردلِ من داد مِی مذهل من
رقصکنان دلقکشان جانب خَمّار شدم
گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج
هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم
چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم
یار بنالید بسی تا که در این غار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره
در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
گاه چو بلبل به سحر سخرهی تکرار شدم
زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم
کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم
#مولانا
7 268
✅ #دکلمه ✅
شبی نبود که بهش فکر نکنم،شده بود تنها چیزی که آن روزها میخواستم؛بعد از ماهها انتظار به چیزی که میخواستم رسیدم، یک قطار ریلی اسباب بازی... فوقالعاده بود، ریلهایش را که بهم وصل میکردی یک مسیر دایره شکل درست میشد و وسط آن مینشستم و قطار را روشن میکردم، میچرخید و میچرخید.. حسابی لذت میبردم از اینکه بالاخره به دستش آورده بودم...
اما این لذت همیشگی نبود، چند هفته که گذشت دلم را زد پس تصمیم گرفتم به سلیقهی خودم آن را تغییر دهم تا شاید دوباره دوستش داشته باشم. شروع کردم ریلها را جابهجا کردن، مسیر قطار را تغییر دادن، اما نمیشد و به سلیقهی من تغییر نمیکرد، هر کاری میکردم یا ریلها بهم وصل نمیشدند یا اینکه آخرین ریل به اولین ریل نمیرسید و قطار چپ میکرد!!! آنقدر به تغییر دادنش اصرار کردم که ریلش شکست و دیگر حتی مثل اولش هم نشد. من ماندم و تمام خاطراتِ روزهای خواستنش...
آدمها هم همینند!
اگر بخواهی به اجبار و به سلیقهی خودت تغییرشان بدهی میشکنند ... از مسیر زندگی خارج میشوند.
من سالهاست گوشهی ذهنم حک کردهام؛
"اگر کسی را دوست داری، همانطور که هست دوستش داشته باش! نه با این فکر که با سلیقهی خودت تغییرش میدهی!"
#حسین_حائریان✨
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🪐 #شعر 🪐
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طرّهی دوست
چه جای دم زدن نافههای تاتاریست؟
بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
که مست جام غروریم و نام، هشیاریست
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیّاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن، نه لب لعل و خط زنگاریست
جمال شخص، نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قلندران حقیقت به نیمجو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری!
عروج بر فلک سروری به دشواریست
سحر کرشمهی چشمت بهخواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کمآزاریست
#حضرت_حافظ
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
💝 #دکلمه 💝
چشمامو بستم
سعی کردم حسش کنم
گرمی دستاش اولین چیزی بود که حس کردم
به داشتن دستاش فکر کردم
به اینکه این من، بدون دستاش چطوری میتونستم زندگی کنم
صدای نفس کشیدنش....
انگار نفسهام به نفسهاش بند شده بود
انگار با نفسهاش زنده بودم
ی نفس عمیق کشیدم
عطر تنش..
میدونستم هر آدمی بوی مخصوص خودشو داره
درست مثل اثر انگشت که هر کس نشونه خاص خودشو داره
چشمام بسته بود و خیلی عمیق نفس میکشیدم
عطر تنش تو وجودم نشسته بود
خیلی آروم بغلش کردم
سرمو رو سینهش گذاشتمو و آروم به صدای قلبش گوش دادم
حس میکردم این تپشا برای منه
ی قلب که تو سینه تو نباشه و برای تو بتپه
ی آرامش خاص
ی حس خوبِ داشتن
آره...
داشتن ی آدمی که همیشه کنارت باشه
یعنی ی امنیت
ی حریمِ خوبِ بودن
سرمو بالا آوردم
چشمامو باز کردم و نگاش کردم
زل زدم تو چشماش
ی لبخند رضایت ،گوشه لباشو بالا کشید
چشم دوخته بودم به لبهاش
که یهو بی صدا بهم گفت دوستت دارم
بودنت یعنی همین حسِ خوبِ داشتن
یعنی
همین که کنارمی
همین که دارمت
همین که هستی
توبمان با من......
به قولِ سنایی که میگه:
دل ز مهرت بر ندارم دلبرا تا زندهام
#بداهه
#حامد_زکیان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🗽 #شعر 🗽
تو آن شور شرر زادی که بر جان و تن افتادی
شبیه آتشی هستی که پای خرمن افتادی
درونم غلغلی هستی که در جوش و خروشی هی
مثال انقلابی از نبودن در من افتادی
تو آن نور خدادادی درون پیله ی جانم
به شهراشوب تاریک دل از هر روزن افتادی
چه شد یک آن نگاهت راه را گم کرد و تنهایی
برای جستجوی من به کوی و برزن افتادی
ستون محکمم بودی و گرمای فراموشی
چه کردم روی احساسم مثال بهمن افتادی
وحالا نیلبک هستم به دست کودکی غمگین
ولی در بوم چشمانم به رنگ دف زن افتادی
کجا رفت آن همه مردی چه شد هان عزت نفست
شبیه تیشه ای هردم به احساس زن افتادی
رفیق بی کلک بودم به برگابرگ تنهایی
به موجاموج اندیشه مثال دشمن افتادی
تمام دفتر شعرم به یاد تو ورق خورده
تو آن شور شرر زادی که بر جان و تن افتادی
🖊#تبسم
#نیلوفرآبی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
Repost from N/a
صدبار گفتم میروم ، یکبار نشنیدم بمان
یکبار گفتی میروم؛ صد قفله کردم خانهرا.🤩
7 268
💞 #دکلمه 💞
«دارچینِ من»
میرم آسایشگاه، واسه دیدن مادربزرگایی که خیلی وقته چشم به راهن.
تا منو میبینن داد میزنن: «بهار اومد.»
براشون گل گرفتم. یه شاخه گل میدم به میناجون، یکی به زریخانم، یکی به صنمگل و...
یه مادر بزرگ دیگه بهشون اضافه شده. داره از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. میرم نزدیکش، روی موهاش انگار برف نشسته! سفیدِ سفید!
میگم: «سلام . . .»
جواب نمیده. میناجون از اون ور اتاق داد میزنه: «بهارجان گوشاش سنگینه مادر، آلزایمرم داره»
نگاهش میافته به من! آروم میگه: «سمعکم توی کشوئه»
سمعکش رو برمیدارم و میذارم توی گوشش. دوباره سلام میدم. نگاهم میکنه، سرشو تکون میده.
میگم: «من بهارم . . .»
چشماش برق میزنه، دستمو میگیره و ازم میخواد بشینم کنارش.
میگه: «اسم من دارچینِ »
میخندم. متوجه خندم نمیشه!
میگه: «آقا ستار بهم میگفت 'دارچینِ من' »
دستامو محکمتر فشار میده.
میگه: «قرار بود بهار که شد، برام انگشتر بیاره که منو از خانداداشم خواستگاری کنه.
چیزی از زمستون نمونده بود که شنیدم طلا؛ آبجی کوچیکم به مامانم میگه: «به دارچین نگیم که اقا سَتّار زیر بهمن گیرافتاده؟»
از اون سال به بعد منتظرم بهار شه که آقا ستار بیاد و با هم بریم سر خونه زندگیمون.» دستاش سرد میشه. دستِ منو ول میکنه. میگه: «تو میدونی کی بهار میشه؟!»
صدام میلرزه، میگم: «هنوز خیلی مونده تا بهار . . .»
میره جلوی پنجره، سمعکشو از گوشش در میاره و میگیره توی دستش. داره برفها رو نگاه میکنه.
مینا جون صدام میزنه! میرم پیشش. میپُرسه: «به تو ام گفت که منتظرِ آقا ستاره؟»
سرمو تکون میدم.
صنمگل عینکشو میزنه به چشمش و میگه: «هیچی یادش نمیاد جز همین یه اتفاق . . .»
بلند میشم که برم. توی چهارچوب در وایمیسم و به میناجون و زریخانم و صنمگل و . . .
میگم: «سری بعدی که اومدم نگید بهار اومد.
دارچینِ من چشم به راهه بهاره! آقاستار هم هیچوقت قرار نیست بیاد . . .»
#مریم_عباسی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🌺 #دکلمه 🌺
نشسته بودی روی صندلی های ردیف دوم؛
انقدر گرفته بودی که حواست نبود دور و برت چه میگذرد؛دوستانت هم کنارت نبودند.
آن لحظه انگار مغزم فلج شد و برخلاف همیشه که خجالت میکشیدم و تا چشمم به تو می افتاد پاهایم را قرار نبود،با آرامش کامل آمدم و با یک صندلی فاصله،کنارت نشستم.
زیر چشمی فقط صرف اینکه بدانی چه کسی کنارت نشسته،نگاهی به من انداختی.ولی همین که متوجه شدی که من،آن هم با میل خودم آمدهام و کنار تو نشستهام گوشهی لبهایت کمی بالا رفت و لبخند زدی؛و من بر خلاف همیشه که نگاهم را می دزدیدم،اینبار خیره به چشمانت جواب لبخندت را دادم،با لبخندی که در خیال خودم امیدوارکننده بود.
دیگر ثانیه ها ایستاده بودند؛نه گذر زمان برایمان ارزشی داشت و نه نگاهها و حرفهای آزاردهنده اطرافیان.
من شده بودم برخلاف گذشته ام،و تو شده بودی عین من؛منِ آن لحظه؛که هیچ ترسی از هیچ چیزی نداشتم و فقط دوست داشتم که دستانت را بگیرم و بگویم که حق نداری نگرانی را در دلت جا بدهی؛که آنجا فقط جای من است و من...
همه چیز داشت دوباره عادی میشد،و من که بیزار از چیزهایی که عادی میشوند،بلند شدم و روی آن یک صندلی که فاصله ایجاد کرده بود،نشستم؛من در چشمانت برق دوست داشته شدن را میدیدم،برق غرور؛برقی که مملو بود از حسی به نام عشق و تهی از هر غصه و غمی...
خیلی عجیب بود ولی همه چیز عین واقعیت داشت اتفاق میفتاد؛آری لبخندهایمان...
تا اینکه آلارم گوشیام مرا از دل آن خیالات شیرین لبخندها و امیدها بیرون کشید؛آری همه اینها فقط یک خواب بودند ولی هیچ وقت افسوس نخوردم؛چون برای لحظاتی که شیرین بودهاند و مایهی یک لحظه لبخندِ آدمی،هیچوقت نباید افسوس خورد...
مَها
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🎇 #دکلمه 🎇
یادته یه روز تو کافه که نشسته بودیم برای اولین بار
یه بچه اومد با یه مرغ عشق رو دستش و یه جعبه که توش پر کاغذ فال حافظ بود
بهت نگاه کردم و گفتم نیت کن بردار
بعدم خندیدی و چشمات بستی.
منم همون لحظه دور چشمای بسته ات گشتم و قربون صدقه ات رفتم.
چشمات که باز کردی دستت بردی طرف جعبه پسرک فال فروش
پسرک گفت خانوم
شما نباید برداری
مرغ عشق من فالت رو میگیره
خندیدی و دستت کشیدی عقب
پسرک مرغ عشق،گرفت تو دستاش و برد نزدیک جعبه فال
مرغ عشق زرد رنگ یدونه کاغذ برداشت کشید بیرون و پسرک گذاشتش کف دستت
کاغذ گرفتی و خیره شدی به منو خندیدی
دلم میخواست قربونی خنده های قشنگت بشم همونجا.
فالت خوندی برام
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
«که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید»
قهقهه زدم و گفتی چرا میخندی؟
گفتم قول بهت میدم اگه همه فال ها رو باز کنی،شعرش همینه
تو هم باهام خندیدی و لیوان قهوه ای که سفارش داده بودی رو گرفتی تو دستت
پول پسرک دادم و با یه شکلات روی میز،راهیش کردم که بره
گفتی همیشه انقدر دست دلبازی؟
گفتم چطور مگه؟
گفتی آخه فال دو تومن بود
بهش ده تومن دادی
گفتم ارزش دیدن خنده تو بیشتر از اون ده تومن بود
اگه همه دارائیم هم میدادم نمیتونستم جبران کنم برای اون پسر
گفتی اوه اوه
چه شاعرانه
گفتم عاشق شعرم
گفتی شعرم میگی؟
گفتم آره
زیاد می گفتم
گفتی واسه کی؟
گفتم واسه عشقی که نداشتم
واسه کسی که منتظر اومدنش بودم
واسه تو
گفتی میخونی برام
گفتم آره
یه بیتش میخونم
«هنوز ماه نشسته در هوای بی ترانه ام»
«هنوز دل نشسته در غبار بی کرانه ام»
گفتی بازم بخون
بیت بیت شعرم خوندم و مرواریدای چشمات بود که سر میخوردن رو گونه های قشنگت
قربون نیم رخ صورتت بشم که حال منو دگرگون می کرد.
روت کردی اونور و خیره شدی به پنجره کافه
صدات کردم
بر نگشتی
هنوز محرم نبودیم
دستم آوردم سمت دستات
گرفتمشون تو دستم
به خودت اومدی
برگشتی نگاهم کردی
گفتی واقعاً واسه من نوشتی
گفتم نه واسه تو
واسه کسی که قرار بیاد تو زندگیم و....
حرفم خوردم
گفتی چرا کامل حرفت نمیزنی....؟
گفتم بیخیال
اشکات پاک کردم
ازت یه خواهش کردم
گفتم قول بده دیگه جلوی من گریه نکنی
نگاهم کردی و گفتی
ببین
اگه من جلوی تو گریه نکنم،پس بعد گریه کی اشکام پاک کنه؟کی قربون صدقه ام بره؟
کی سرمو بزاره رو شونه هاش تا آروم بشم؟
الان دقیقا روبروی در کافه وایسادم
راستی
کافه تعطیل شده
بهت گفتم یه روز تموم فال های پسرک فال فروش خریدم؟
حدسم درست بود
همه شعراش همون بود که واسه تو در اومد.
راستی
الان که گریه میکنی،کی اشکات پاک میکنه؟
کی سرت میزاره رو شونه هاش و قربون صدقه ات میره که آروم بشی؟
اصلاً کسی هست که براش اشک بریزی؟؟
کسی هست؟
#سهراب
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🔥 #شعر 🔥
آری به پایان میرسد این عمر هر چه هست
ای داد از احساس و دلهایی که بد شکست
با تو کنارت زندگی را هم چشیدم و ...
طعنه کنایه از همه عالم شنیدم و ..
گوشم نبود اصلا بدهکارِ اتل متل...
در من فقط تو بودی و شعر و شب و غزل
هر لحظه شعر تازه ای با واژه های بکر
شب تا سحر بیخوابی و دنیای درد و فکر
کم کم شدی جاری میانِ شعرهای من
باران شدی بر رویش و سرسبزیِ چمن
من ماندم اما تو به قصد رفتن آمدی
حرفی که آخر بر زبانت بود را ، زدی!
یادش بخیر آن حادثه آن لحظهٔ سپید
یادت بخیر یارِ قدیمی ، دشمنِ جدید
من با تو ما شدم تو خود را پس گرفتی و ..
تقدیر تنهایی برای من نوشتی و ...
از ذوق روز اولت ، دیگر خبر نشد
پایت شریک راه پر پیچ و خطر نشد
رفتار سرد تو مرا بد در خودم شکاند
زخمی عمیق و تازه روی قلب من نشاند
بلعیدم از ناچاریِ دل ، رنجِ حاصلت
خاموش شد احساسم از سَردابه ی دلت
گفتی به من آرام ، حتما خوب می شویم
داریم به سنگِ دشمنی سرکوب می شویم
حساسیت هایم زیاد آری ، ولی چرا؟
هر روز با بهانه ای تازه شدی جدا ؟
گفتی بمان اما نگاهت دستِ رد به من
زد آتشی بی دود بر ، سلول های تن
حق باتو بود دیوانه ات بودم ولی چه سود
قلبی که می مُردم برایش مالِ من نبود
هر بار جانم را گرفتی و ، دوباره باز
می کردم التماسِ تو با گریه در نماز
خواب از دو چشمم رفت تا شعری برای تو..
تو غرق شعر و من فقط ، غرقِ صدای تو
اصلا مرا حس میکنی در لابلای شعر؟
دیگر نبر نام مرا ، در انتهای شعر !
با من کشیدی قد ، کنار دارِ مثنوی
از جنسِ بغض و خنده با اشعار مُنزوی
باید که اشعارِ جدیدی رو کنم ، نخوان
حالا رها کردم تو را بی گفتگو ، نمان
دیگر غزل ها را به دست باد می دهم
دل را به زخمِ شانه های یاد می دهم
اصلا من و شعرم درَک احساسمان چه شد
آن خاطرات و غیرت و وسواسمان چه شد
یعنی برایت این روانی تا همیشه مرد؟
یعنی که آمد؟قلبمان را این چنین فشرد!
نفرین نمی کنم تو را اما خدا کند ؛
آنکه تو را از من گرفت از تو جدا کند
یا کاش طوری عاشقش گردی و بینوا
او را کسی دیگر بگیرد از تو بی هوا
آن وقت میفهمی چه دردی داده ای مرا
هر ثانیه می میری از قلبی که شد دوتا
با هر نگاه سرد تو ، من لال می شدم
شاهد به مرگم بی پر و بی بال میشدم
دارم سکوتی جای یک فریاد می خرم
نعش دلم را روی بغضی تازه می برم
حتما نبودم آنچنان باید سزای تو
حتما نبودی لایقم ، بودم گدای تو
من میروم دیگر نباشم زیر دست و پا
با ماندنم دردی نشد از رنجِ تو دوا
اصلا بمان با هر که بودی و هر آنکه هست
عشقی که داری بیخ ریش سرخوشانِ پست
بردار و با خودت ببر هر آنچه دادی ام
در عشق متهّم به جرمِ بی سوادی ام
از روی سینه جمع کن ضرْبان مانده را
رگهای احساسم بریدی تا به انتها
در لا بلای هر نفس قلبم تو را شنید
بارِ غمت بر گُرده ی زخمی خود کشید
هرگز ندادی گوشِ دل ، بر نبض و خواهشش
با بی محلی ها شدی باعث به کاهشش
چیزی نمانده از نفس هایم به پای تو
چشم و نگاه و نبض آخِر هم فدای تو
هر طور شد واکردی از بارِ دلت مرا
تلخم ولی تو شاد باش از ختمِ ماجرا
یک مشت شعر نصفه نیمه مانده روی دست
نووش دلت باشد رفیقِ شعرِ غم پرست
در را که میروی ببند و گِل بزن به آن
تا روزنی نباشد از ، یک نور یا نشان
میترسم این دل جان بگیرد با نوازشی
باید بمیرد نیست دیگر ، تابِ سازشی
قدری بمان تا سیر دل بنوشمت ، وَ بعد...
شعری بخوان تا بیکران بگوشمت ، وَ بعد ..
با دست های خود ببند این چشم نیمه باز
با من نشد باشی پس از این با خودت بساز
آرام بگذارم در این ، گوری که کنده ای
دورم کن از هر طعنه و حرف کشنده ای
هر آنچه غم داری به من بسپار وَ ، برو
از روی من نامِ خودت بردار وَ ، برو
آویز کن تا خرخره از خنده کوله ات
شلیک کن بر بیکسی تنها گلوله ات
سنگت به سینه ام زدم آخر سرم شکست
شد سنگ قبر من به روی نعش دل نشست
دنیا نداشت آنقدْرها هم ، ارزش تلاش
دیگر برو از اشک خود برخاک من نپاش
قبل از وداعت "پونه"ای در خاک من بکار
من را به دستِ همدمِ تنهایی ام سپار !
✍️افسانه_احمدی_پونه
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
خط لب ...💋
همیشه فکر میکردم برای فهمیدنِ اینکه یک روز چقدر طول کشیده، باید به ساعت نگاه کنم. اما وقتی با تو آشنا شدم، یاد گرفتم که ساعتها دروغ میگویند. من دیگر ساعت را نگاه نمیکنم؛ من روزهایم را با خطِ لبهای تو اندازه میگیرم.امروز هم مثل همیشه، روزم کمی کج و معوج بود. همه چیز در سرم بههم ریخته بود و انگار دنیا یک گوشه کج شده بود. وقتی به تو رسیدم، تو فقط لبخند زدی. همان لبخندِ ساده، همان منحنیِ نرمی که روی لبهایت نقش میبندد. انگار که همان لحظه، تو با آن خطِ لبهایت، دورِ تمامِ آشفتگیهای من چرخیدی و همه چیز را دوباره گرد و منظم کردی. انگار دنیا دوباره سر جایش قرار گرفت.وقتی به چشمهایت نگاه میکنم، انگار در میان شاخههای یک درختِ پر از توتهای سرخ ایستادهام. توتهای سرخِ لبت را از میانِ نگاهت میچینم و وقتی میخورم، شیرینیاش نه در دهان، که در اعماقِ جانم میپیچد.حالا دیگر برای من هیچ خطِ مستقیمی در زندگی وجود ندارد. نه قانون، نه مرز، نه مسیرهای صاف و خستهکننده. زندگی من فقط همین یک خط است؛ همان خطِ لبهای تو که دورِ من کشیده شده و من را در حصارِ عشق خودت نگه داشته است.من دیگر هیچچیز نمیخواهم؛ فقط همین که هر روز، دوباره با لبخند تو، اندازهی زندگیام را پیدا کنم.
#محمد_قیصریان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🎙 دکلمـــــــه 🎙
من؟ من دوستش داشتم! همه داشتند...
استثنا نداشت! هرکسی که او را میشناخت، دوستش داشت...
انگار یک راست از وسطِ قصهها آمده بود؛ مهربان، سر به زیر، قد بلند، چهارشانه، درسخوان، مودب، به موقعش جسور، به موقعش آرام...
اصلا همهی خوبیها دنیا انگار خلاصه شده بود در او! خاطرخواه زیاد داشت، من هم یکیش!
توی دانشگاه که راه میرفت نگاهِ همه به او بود، من هم یکیش!
همه میدانستند که جامع الحسنات است، که ورزشکار است، که هنرمند است، که از اینجا تا خانهی خدا جذاب است، من هم یکیش!
من؟ من از آنها بودم که همیشه سرش توی کتاب است و یک پایش توی نشریههاست و یک پایش توی فلان کلاس و بیسار همایش علمی و این بیمارستان و آن کارآموزی و شبِ شعر و چنین و چنان! زندگانیم روی برنامه نبود زیاد، همه چیزم "دِلی" بود، از آنهایی نبودم که حرفِ کسی برایم بُرو داشته باشد، "هرچه پیش آید خوش آید" طور روزِگار میگذراندم برای خودم!
جذابیت خاصی نداشتم، یک آدم معمولی بودم، مثل خیلی از آدمهای معمولیِ دیگر! زیاد سرِ خودم ول معطل نبودم، میدانستم با آن مقنعهی همیشهی خدا کج و لباسهای خاک و خُلی، نمیشود لوند بود و دلبری کرد و دل بُرد...
اما شد!
زد و شاهزادهی سوار بر اسبِ سفیدِ قصهی ما، از بین همهی آنهایی که لوند بودند و دلبری کردن میدانستند و مقنعهشان همیشهی خدا تا بیخ گوششان کج نبود و خاک و خُلی نبودند، عاشقِ من شد! عاشقِ چهچیزِ من؟ نمیدانستم...
خودش میگفت دیوانهی سادگیم شده است، همین که معمولیام، بیآلایشم، سادهام، پاکم، خوبم، همین که مثل هیچکسِ دیگری نیستم...
وَ چه از این بهتر؟ چه از این بالاتر؟
هیچ!
روزهای اول را...
یادش بخیر! همهچیز خوب بود، راضی بودم، خوشبخت بودم، دیوانه بودم، عاشق بودم، کور بودم، کور بودم، کور بودم...
اما کمکم اوضاع فرق کرد؛ کمکم همهچیز عوض شد...
از دور همهچیز بر وفقِ مراد بود،
از آن فاصله، از نزدیک اما، داستان یکجورِ دیگر بود!
به هم نمیآمدیم...
او اهل سوال و جواب کردن بود، اهل حساب پس گرفتن، اهل محاکمه کردن، قضاوت کردن، حکم دادن، مجازات کردن...
من نبودم؛
من بودم و جرئتِ آزمون و خطا...
امر و نهی کردن توی خونش بود، چنین بخند، چنان گریه کن، چنین باش، چنان نباش...
نمیشد؛ من حساب و کتاب کردن بلد نبودم!
میخواست مثلِ خودش بشوم، بینقص، جذاب، خواستنی، اهلِ هنر، اهلِ معاشرت...
نمیتوانستم؛
من همین بودم، همین آدم معمولیِ همیشگی...
به خودمان که آمدیم، در ورایِ بگو مگوها و اختلافاتِ بیپایانِ همیشگی و جر و بحثهای بیپایان، تمام شده بودیم برای هم! دیگر نه میانمان احساسی بود، و نه احترامی...
دیر فهمیدیم اما فرق داشتیم، زمین تا آسمان! به هم نمیآمدیم، حتی یک ذره...
آواز دُهُل بودیم و از دور شنیدنمان برای هم خوش بود!
خوب بود، بد نبودم، اما نه برای هم، اما نه کنارِ هم...
هرچه بود گذشت؛ بعدترها یکی را پیدا کردم که شبیهِ خودم باشد، ساده، معمولی، بیحساب و کتاب عاشق، بیحد و مرز دیوانه، با خندهها و گریههای بیپروایِ از تهِ دل و لباسهای خاکی و کج و کوله...
او هم لابد یکی را پیدا کرده بود که مثل خودش همهچیز تمام و بیعیب و نقص باشد...
مهم نیست!
در نهایت اما فهمیدم گاهی وقتها رویای بعضی چیزها از واقعیتشان زیباتر است...
مثل او که خواستنش دلچسبتر از داشتنش بود!
فهمیدم بعضی آدمها فقط از فاصلهی دور خوبند، از فاصلهی خیلیخیلی دور!
طاهره_اباذری_هریس
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
.🌈 دکلمــــــه 🌈
تابستانی
که تو را کم داشته باشد که
تابستان نیست،
تو باید باشی
کنار تمام اتفاقات حال خوب کن دنیا
کنار آن لیوان پر از آب هندوانهی
شیرین و خنک
و رقص قالب های کوچک یخ
کنار فالوده های پر از آبلیمو
که عطر کوچه پس کوچه های
شیراز را میدهند
کنار بستنی قیفی هایی که آب میشوند
و دستانی که چسبناک اند
کنار آفتاب گرم و طلایی رنگی که
از پنجره سرک میکشد
به هوای چشمهایت
تو باید باشی
در تن تمام پیراهنهای گل دار
و نخی تابستانه
و کنار آن سنجاق سرهای رنگی
که هوای موهایت
به سرشان زده
تو باید باشی
برای خاطر دل میزی که جز ما
صندلیهایش را به هیچکس نمیدهد
و قهوههایی که برای هرکسی
غیر از ما
بد طعم میشوند
تو باید باشی
برای خاطر دل تمام شمعدانیها
و برای خاطر من
که بی توآب خوش از
گلوی لحظههایم پایین نمیرود ...
مهسا_رضائی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🔮 شعــــــر 🔮
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعرهها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعلهها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بیگفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب همچون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت
زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
یا سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید
یا بر و دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت
فروغى _بسطامى
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🌐 دکلمــــــه 🌐
انگار همین دیشب بود
که با مادر درد دل میکردی
و ناقوس غم بر سرنوشتت
بے وقفہ مینواخت
و سڪوت، با بے رحمے تمام
قلبات را بہ اسارت میگرفت
و من در مقابل دستان سرنوشت
توان تڪاندن غم
از شانههایت را نداشتم.
حالا ڪہ از تو مینویسم
حالِ دلم شب است،
تاریڪ و بے چراغم؛
حس میڪنم غم بزرگے را قورت دادهام و
نمیتوانم هضماش ڪنم
احساس خفگے عجیبی به من
دست داده است
دلتنگ و بے پناهام
حس میڪنم دیر یا زود خودم را
قطعہ قطعہ خواهم ڪرد
و بی هیچ دلیل و منطقی مملو از حسهاے نامفهومم؛
و این بسیار غم انگیز است
حسهاے ناشناختهاے ڪہ ذهنم را
به تسخیر خود در آوردهاند
حس یک بغض قبل از گریہ
حس دردی شدید در روحم
گویے سالیان سالاست که قلبم را شڪستهاند
آہ...اے یادگار جوانیهاے مادرم
دلم میخواست بودے و یڪ دلِ سیربغلات میڪردم
ای کاش ڪہ وقت جدا شدن
تو را به آغوش میکشیدم
من و تو شبیه غریبههاے آشنایے بودیم
ڪہ در شناسنامہ نسبت خونیِ ما
را قید کرده بودند...
آه نمیدانی
که بعد از تو چگونه با همین حال پریشان،
دلم را بہ جادہ سپردم
تا براے سرنوشتے اجبارے
تقویم زندگے را ورق بزنم
ای کاش میدانستی
که بعد از رفتنات صندلیها
آلودہ بہ نبودنت شدند؛
و چشمان مادر دیدنِ دوبارهات را
التماس میکرد
و من
ای ڪاش میتوانستم غم آخرِ چشمانات را ببلعم؛
وتا میشد تن بے وطنم را
در آغوشات حل ڪنم
و آنقدر قدرت داشتم که مانع رفتنات شوم.
بعد از تو
افسردگے مانند لباسے تنگ بغلم ڪردہ است
و اندوه را نمیتوانم از تنم بیرون بیاورم؛
بعد از تو
لحظاتِ بے تو بودن بہ برندگے لبههاے یک قوطیِ ڪنسرو است
که وجودم را تڪہ تڪہ میڪند
و زخم نبودنت در تاروپودم میگندد!
آه پدر
نیستے ببینے ابر دلم گرفتہ و میبارد
و چون بغضے حجیم در گلوگاه
روزگارم، راه نفسم را بسته است
و من میدانم
که تا پایان عمر
خودم را
نخواهم بخشید
#آرکا
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🎇 شعـــــــر 🎇
رفتیم پی جانان در کوه و بیابان ها
غافل ز غم هجران وا سوده ز حرمان ها
رفتیم ز مشتاقی روزان و شبان تنها
در کوه و در و صحرا بر خار مغیلان ها
از شوق حرم بودیم، چون آهوئی صحرائی
آواره و سرگردان در کوه و بیابان ها
صحرا و بیابان دور سیاره به ره مهجور
شد دیده و دل بی نور از بیم و غم جان ها
آبادی و آب آنجا کم بود و خطر بسیار
خار و خس جانفرسا جای گل و ریحان ها
فریاد رفیقان بود تند و خشن ای فریاد
از درد و غم و حسرت وز چاک گریبان ها
من خسته و خونین دل دل در طلب منزل
داد از من و آه از دل برخاست به دوران ها
شب تیره و ره مغشوش تن خسته و جان پر جوش
رهبر ز خطر مدهوش درمانده چو حیران ها
هم قافله بد غافل هم راهبر منزل
شب تار و سفر مشکل وا مانده تن و جان ها
گم گشته دلیل راه کز رمل نبود آگاه
در پنج و ششم از ماه ویلان به بیابان ها
وقت عمل حج تنگ ره دور و قوافل ننگ
تیه عجبی از رمل خسته و بی جان ها
در قافله من تنها بی یار و رفیق، اما
آن یار نهانی داشت دلجوئی و احسان ها
بُد یار من و غمخوار آن دوست که در هر حال
می کرد مرا دل شاد از غصه و خذلان ها
هر چند ز هجرانش شب بود ز غم روزم
آن دوست نویدم خوش داد از شب هجران ها
گه یاد وطن در دل گه یاد رخ دلبر
پر درد دل یاران دور از همه درمان ها
خون دل و اشک چشم بود آب و غذای ما
یا رب نظری بنما کز غم برهد جان ها
از زمزم عشق آن یار آب ار نزند بر دل
ترسم که جگر سوزد از شعله حرمان ها
گرد رخ الهی شست از خون دل و دریافت
از فاتحه مهرش درد همه درمان ها
#الهی_قمشه_اے
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🎪 دکلمـــــــه 🎪
امروز هم بیتو گذشت.
اما چشمم داره به ندیدنت عادت میکنه
زبونم دیگه به سختی در دهنم می چرخه؛
گوشهام دیگه صدات رو نمیشنوه
روزگار غریبی شده
و درد هر بار یکی از اعضای تنم رو احاطه میکنه.
شاید برای همینه
که قلب و مغزم، با اونکه
همیشه بیاد توئه؛ بیقراری میکنه.
قلب آدمی که دلتنگه مثل مادری میمونه که جنگ،
جنازهٔ فرزندش رو هنوز پس نداده.
و مغز... مثل
پدری میمونه که در تنهایی،
به آرومی تو خلوت خودش گریه میکنه
چه تشبیه مسرت بخشی.
هربار به یادم میای..
که رفتی و من هرگز، نتونستم فراموش کنم
نشونی قلبت رو از یاد نمیبرم
هوات که به سرم میزنه
می نشونمت کنار رویاهام فقط از تو مینویسم
دست دلواپسی ام رو به دستِ قلم میدم.
و با تو در بارونی ترین لحظه ها
تمامِ عاشقونه هامون رو نفس به نفس
مرور میکنم و از تو مینویسم.
مینویسم آروم آروم مینویسمت که
چقدر تو رو دوست داشتم و دارم.
اونم در پشت سکوت
سکوت تلخ من فریادی ست که شنیده نمیشه
و بغضی ست که شکسته نمیشه.
چشم انتظار توام یاد و خیالت در کوچههای
برفی دلم می پیچه و سردی نبودنت
تمام پیکرم رو می لرزونه
کاش بدونی که بی تو داخل چه برزخی
گیر کردم کاش بدونی کاش.
دیوونه خودم جان دلم تو چه میدونی
چه میدونی کسی که همه چیز رو میسپاره به دل
چجوری رسوا میشه.حالا هِی نیا
حالا هِی نباش حالا هی بی تفاوت باش
هِی گوشات بگیر و چشمات ببند
و باور نکن که عشق منو چه لامذهبی کرده
که به هیچ صراطی جز "تو مستقیم نمیشه.
دلم همیشه برای نگات تنگه
اگه یه روزی اون نگاه زیبات فرصتی داشت
به یاد منه خسته دل باش همین.
و استاد #راحم_تبریزی چه زیبا گفت
به کجا روم زدست توو ز دستِ این فراق توو
که جان و دل گرفته است خیال توو خیالتوو
مهــدی_محمـــودی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 268
🔥 شعر 🔥
میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنت
صبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت
.
آمدی، آمدنت صبر و قرارم شده بود
هر نفس داشتنت، دار و ندارم شده بود
.
لیلی یکسره در قافیه پنهان شده ای
تو خداوند زمان بر تن انسان شده ای
.
به خدا خیره شدی مظهر زیبایی شد
شب به چشمان تو آمد که تماشایی شد
.
شمس چشمان تو این قافیه را شیرین کرد
شاهد از غیب سراسیمه تو را تحسین کرد
.
چشم گرگی که به چشمان سـِتـَبرم زده ای
دلربایی که به افسانه ی صبرم زده ای
.
آن پلنگی که به آهو نظر انداخت منم
آنکه در بازی چشمان تو هی باخت منم
.
من که مستعمره ام ، شعله به جانم تو بکش
قصد فتحم کن و از زیر زبانم تو بکش
.
تو بگو، حرف به حرفش همه بر گردن من
قاتلم باش! بیا خیمه بزن بر تن من
.
با سرانگشت کمی معجزه کن روی تنم
زیر گوشم تو بخوان "عاشقِ عاشق شدنم"
.
بغلم کن، بغلم شوق رسیدن دارد
بوسه با طعم عسل لذت چیدن دارد
.
قدر یک جرعه بنوشان که به عرفان برسم
من از آغوش تو تا مُلک سلیمان برسم
.
لب من با هوس بوسه معطر شده است
تاب تندیس تو را دیده و کافر شده است
.
باغ انگور تو در فصل خزان گل دارد
بی سبب نیست که لبهای تو الکل دارد
.
ای بهاران همه افسون شده از عطر تنت
دو بلورین صدف آمیخته با پیرهنت
.
نیمه باز آن یقه و دلهره بر جان من است
بیش از این وا بشود، لحظه ی پایان من است
.
رشته کوه است و دلم حس پریدن دارد
هیبت قله از این فاصله دیدن دارد
.
تن بی تاب تو با وسوسه اش می ارزد
دکمه را باز نکن، دست خدا میلرزد
.
از همان شب که تراشید تو را زلزله شد
طرح اندام تو در هر دو جهان مسئله شد
.
تا که دستی به دماوند تو زد حیران شد
فتبارک که نه! انگار خدا شیطان شد
.
به گمانش همه را با تو هوایی بکند
ملکه باشی و او با تو خدایی بکند
.
ای لبت یکسره در وصف شکر، عین عسل
طرح اندام تو بی تابی هر بیت غزل
.
حضرت باکره، ای شاه خدایان جهان
ای خرامان شده از رقص تنت، چرخ زمان
.
دو قدم پیش بیا، حضرت منّانم باش
گره ها را بگشا، سارق ایمانم باش
.
روی شانه کمی از موی سیاهت بنشان
دل اگر رفت مهم نیست کنارم تو بمان
.
گره را باز بکن، روسری ات غمگین است
قصد عاشق کشی ات، رسم کدام آیین است؟
#پویا_جمشیدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
