es
Feedback
مَلعبــــه‌ی‌ِدل 🩸

مَلعبــــه‌ی‌ِدل 🩸

Canal cerrado

بنر ها واقعی هستند 🤍 پایان خوش 😍🌟 نویسنده : مهسااسـدے @mohafeznovel ⬅️ همه‌ی رمان های نویسنده • کپی حتی با ذکرِ نام نویسنده پیگرد قانونی دارد •

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram مَلعبــــه‌ی‌ِدل 🩸

El canal مَلعبــــه‌ی‌ِدل 🩸 en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 28 517 suscriptores, ocupando la posición 1 099 en la categoría Libros y el puesto 12 129 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 28 517 suscriptores.

Según los últimos datos del 25 agosto, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 162, y en las últimas 24 horas de 12, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 1.47%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.66% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 419 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 330 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 17.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como دخترک, صدا, نگاهش, زمزمه, وقت.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
بنر ها واقعی هستند 🤍 پایان خوش 😍🌟 نویسنده : مهسااسـدے @mohafeznovel ⬅️ همه‌ی رمان های نویسنده • کپی حتی با ذکرِ نام نویسنده پیگرد قانونی دارد •

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 26 agosto, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

28 517
Suscriptores
+1224 horas
-1547 días
+16230 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
agosto '26
agosto '26
+1 783
en 245 canales
julio '26
+2 462
en 302 canales
Get PRO
junio '26
+719
en 159 canales
Get PRO
mayo '26
+2
en 2 canales
Get PRO
abril '26
+3
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+2 306
en 260 canales
Get PRO
enero '260
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+2 642
en 317 canales
Get PRO
noviembre '25
+2 865
en 267 canales
Get PRO
octubre '25
+1 844
en 171 canales
Get PRO
septiembre '25
+2 400
en 321 canales
Get PRO
agosto '25
+2 268
en 226 canales
Get PRO
julio '25
+2 988
en 331 canales
Get PRO
junio '25
+1 866
en 214 canales
Get PRO
mayo '25
+1 406
en 316 canales
Get PRO
abril '25
+1 539
en 313 canales
Get PRO
marzo '25
+4 865
en 333 canales
Get PRO
febrero '25
+4 711
en 359 canales
Get PRO
enero '25
+3 148
en 303 canales
Get PRO
diciembre '24
+1 149
en 167 canales
Get PRO
noviembre '24
+3 748
en 360 canales
Get PRO
octubre '24
+2 969
en 225 canales
Get PRO
septiembre '24
+2 295
en 222 canales
Get PRO
agosto '24
+5 186
en 225 canales
Get PRO
julio '24
+696
en 146 canales
Get PRO
junio '24
+2 418
en 196 canales
Get PRO
mayo '24
+2 833
en 311 canales
Get PRO
abril '24
+1 574
en 189 canales
Get PRO
marzo '24
+689
en 90 canales
Get PRO
febrero '24
+2 726
en 178 canales
Get PRO
enero '24
+1 377
en 95 canales
Get PRO
diciembre '23
+2 390
en 165 canales
Get PRO
noviembre '23
+2 618
en 131 canales
Get PRO
octubre '23
+4 656
en 152 canales
Get PRO
septiembre '23
+6 658
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+4 528
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+1 707
en 1 canales
Get PRO
junio '23
+2 685
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+2 862
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+4 470
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+3 985
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
26 agosto0
25 agosto+40
24 agosto0
23 agosto0
22 agosto+12
21 agosto+121
20 agosto0
19 agosto0
18 agosto0
17 agosto0
16 agosto0
15 agosto0
14 agosto+180
13 agosto0
12 agosto+301
11 agosto+772
10 agosto0
09 agosto0
08 agosto+291
07 agosto0
06 agosto+19
05 agosto0
04 agosto0
03 agosto0
02 agosto0
01 agosto+47
Publicaciones del Canal
_تازه ممه هامو بیمه کرده بودی! ببین چه خسارتی بهشون زدی! از گوشه تاپش اشاره ای به کبودی های سینه‌ش زد. خم شدم و بوسیدمش. _باز خداروشکر ممه هات نَمُردن. زندن ببین چه قشنگ سیخ وایمیستن! به نوک سیخش اشاره ای زدم که هینی کشید. _تلف شده! کد احیا میخواد. خونریزیش زیاد بوده ببین کبودیشو! کمرشو کشیدم و رو پام نشوندمش. نوک سیخ سینه‌شو گاز زدم. _بخواب احیاش کنم پس! رو تخت خوابوندمش که دست و پا زد و با گرفتن دست و پاش سمت ممه های کبودش خیز برداشتم و... https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0 یه پسر خَیّر که اومده دختره رو از دست ازدواج اجباری با پیرمرد چلوسیده نجات بده اما هر شب زیرش خفه‌ش می‌کنه😂💦🔞

2
من کیهان شاهی... مردی ۳۶ ساله خشن و متعصبی که قیم اون دختر و برادر کوچیک ترش شدم، به اجبار صیغه‌ش کردم و بردمشون خونم ...🔞♨️
من کیهان شاهی... مردی ۳۶ ساله خشن و متعصبی که قیم اون دختر و برادر کوچیک ترش شدم، به اجبار صیغه‌ش کردم و بردمشون خونم ...🔞♨️ https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
168
3
sticker.webp
139
4
- امیرعلی دکتر گفته بین پاتو اندازه بگیرم! فشار انگشت‌هایش دورِ مچ دستم زیاد تر شد و بهت زده و در حالی که لحنش چاشنی عصبانیت داشت رو به دکتر توپید: - بله؟ باید چیکار کنم؟ دکتر سر پایین گرفته بود و روی برگه‌ای که جلوی رویش قرار داده بود، تند تند می‌نوشت. بدون اینکه نگاهمان کند با انگشت به پرده‌ی سفیدی که پشت سرمان اویزان شده بود اشاره زد و گفت: - بفرمایید اونجا، وسایل اندازه گیری هست، لطفا با کمک خانمتون اندازه بگیرین.. لطفا سریعتر عجله کنید من مراجعه‌ کننده‌های دیگه هم به جز شما دارم! با عصبانیت بالاجبار به منی که لب برچیده بودم نگاه کرد. مچ دستم را گرفته و همانطور که از روی صندلی بلندم میکرد پچ زد: - بیا بریم بچه، بیا بریم که ابرومونو کردی نوک چوب! موقع بلند شدن حواسش بود که مبادا تنم به در و دیوار کوبیده شود. پشت پرده رفته و امیرعلی صدایش را بلند کرده و داد زد: - خانم دکتر این لامصبو چطوری اندازه بگیرم الان؟ متقابلا دکتر هم بلند گفت: - شما لازم نیست اندازه بگیرین، باید خانمتون اندازه بگیرن! به منی که قیافه‌ام را مظلوم گرفته بودم نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد: - یعنی چی؟ چطوری باس اندازه بگیری؟ خنده‌ام گرفته بود و با این حال انگشت‌هایم مشغول بازی با کمربند چرمش شدند و گفتم: - باید تحریکت کنم، بزرگ بشه، بعد اندازش بگیرم! چشم‌هایش گرد شد و دهان باز کرد تا داد بزند که دستم را جلوی دهانش قرار داده و با التماس پچ زدم: - عه! امیر تو رو خدا بازی در نیار میان بیرونمون میکنن الان! چپ چپی نگاهم میکند و کف دستم را به ارامی میبوسد و خفه لب میزند: - خدا لعنتت کنه! من یه تخم جن تو اون شیکم لامصبت نخوام باید کیو ببینم؟ اخمی روی پیشانی نشانده و تند تند کمربندش را باز می کنم و در همان حال به ارامی تشر میزنم: - به بچم نگو تخم جن! من ازت بچه میخوام! همرمان انگشت‌هایم را از کش شلوارش رد کرده و درست بین پایش قرار میدهم. ناله‌ی تو گلو و مردانه‌ای از پس گلویش بیرون می‌پرد و برای اینکه نیفتد، دستش را به میله‌ی تخت تکیه زده و میگوید: - اینجا که نمیشه توله سگ! الان این لامصب سیخ بشه، سایزشو بگیری، بعد میخوای ولش کنی به امون خدا؟ بر پدر بی پدر اونی که اسم این بچه رو انداخت سر زبون تو که اینطور... حرفش به پایان نرسیده بود که حرکت دستم شروع شد. ناله‌ی کوتاهش همزمان شد با قرار گرفتن لب‌هایم روی لب‌هایش! ناله‌ی تو گلویش در دهانم خفه شد و دست من شروع به حرکت کردن کرد و سایه اهسته پچ زد: - قربونت برم خودتم که وا دادی! خودمونو تصور کن روی تختمون، من و تو، همون لباس خواب سکسی که دوسش داری رو پوشیدم واست... باز دوباره وحشی شدی افتادی به جونم عشقم... با زمزمه‌هایم و تصوری که از رابطه‌یمان پیش چشمانش ساخته بودم کم کم سست شده و قبل از اینکه فرصتی برای اندازه گیری‌ پیدا کنم، مایعی گرم را درست کف دستم احساس کردم! بهت زده کمی از تنش فاصله گرفتم و با صدایی بلند گفتم: - اه امیر، میخواستم اندازه بگیرم چرا یهو اومدی؟ خمار به لب‌های جمع شده‌ام نگاه کرد و قبل از اینکه حرفی بزند، صدای دکتر از پشتِ پرده بلند شد: - پس با این تفاسیر باید قرص زودانزالی هم واسه آقا بنویسم! https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk امیرعلی کفایت خان زاده ای جذاب و خشن بختیاری دل میده به دختری ریز میزه که 15 سال از خودش کوچیکتره و دختر یه اوس بنای ساده هست هیچ رقمه حاضر نیست پا پس بکشه و دل بکنه. از سایه ی لوندش ولی خیلی زود میفهمه که سایه نمیتونه....♨️❌❌❌ بسیار قلم قوی و فووول عاشقانه با 1638 پارت آماده در vip❤️ از اون رمانست که نمیتونی دل بکنی از خوندنش پس سریع جوین شو https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk
185
5
‍ -مادرِ بچه‌هاته، اما داره تو زیرزمین زندگی می‌کنه. الوند فک فشرد. -لایقِ همون زیرزمینم نیست. حاجی تسبیح زد و حرص خورد. مقصر خودش بود که دخترک را از خانه بیرون کرد. اما حال پشیمان بود. -چهار سال بچه‌هاتو مخفی کرد. اینجوری سخت بگیری یهو دیدی دوباره از دستت لیز خورد. الوند با تازه شدنِ داغِ دلش غرید: -د همین د... چطور زنی‌و بیارم ورِ دلم که چند سال بچه‌هام‌و ازم دریغ کرد؟ و در دل برای نداشتنِ ملودی هم گله داشت. نامزدش بود اما یک هفته مانده به عروسی رهایش کرد و رفت. -یه هفته‌است پیداشون کردی و کارخونه نرفتی. دائم داری ذاق سیاه همسایه زیرزمینت‌و چوب می‌زنی. عقدش کن که حداقل زنجیر شه به این خونه. نمی‌شد. از دخترک کینه داشت. هنوز نمی‌دانست چرا رهایش کرد و رفت. می‌خواست زجرش دهد و هزاران بلا بر سرِ همان نیم وجبی که یک روز جانش بود بیاورد. -این چه حسیه حاجی؟! هم می‌خوامش هم نه. حاجی آهی کشید. عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته بود و هر چه تلاش می‌کرد درست نمی‌شد. -نمی‌خواستی چهار سال از تهران تا زاهدان رو خونه به خونه دنبالش نبودی. دست بجنبون تا دوباره نرفته الوند. حاجی که دید پسرش چطور مردد مانده نزدیکش شد. - ایندفعه اصفهان خفتش کردی دفعه بعد شاید ایران نباشه. این دختر جلدِ بومت نیست. می‌پره‌ها! الوند کلافه دستی لابه‌لای موهایش کشید. -عقدش می‌کنم. اما نه واسه اینکه زنجیر شه به این خونه! از پدرش فاصله گرفت‌و پشتِ پنجره‌ی قدی رفت. - که قفل و زنجیر شم به دست و پاش و اسیرش کنم. که بتمرگه یه‌جا‌و آروم بگیره... که بفهمم درد بی‌درونش چیه تا من و می‌بینه چشاش خیس می‌شه و میره تو خودش. همان لحظه ملودی دنبالِ دوقلوهایش به حیاط دوید و لبخندی محو روی لب‌هایِ الوند نشست. -همین امروز می‌برم عقدش می‌کنم! https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk -گفتی اگه تو محضر بله بدم، بعدش بچه‌هام‌و میاری... نگاهِ خیسِ ملودی دنبالِ دوقلوهایش گشت و ناامید به الوند خیره ماند. -پس چرا نیستن؟! توروخدا الوند. اون دو تا جونِ منن. داری جونم‌و می‌گیری. الوند نیشخندی زد و نزدیکش شد. -تازه عروس که نباید چشمش دنبالِ بچه‌هاش باشه. باید شوهرشو سیر کنه... ترسِ پدید آمده در نگاهِ دخترک باعث شد روحِ زخم خورده‌‌اش آرام بگیرد. -م...منظورت چیه؟! الوند کمی خم شد تا هم قدش شود و کنار گوشش پچ زد: -یعنی لخت شو، امشب تا صبح. یه بار، ده بار، صد بار... انقدری که چیزی ازت نمونه با همیم مِلو... دورِ دخترک که همانندِ گنجشکی باران خورده می‌لرزید گشت. -اگه صبح جون داشتی و زنده بودی... پشتش ایستاد. دستش روی زیپِ پیراهنِ سفیدِ دختر نشست و آرام آرام پایین کشیدش. -بگو بچه‌هام... با اخم سر خم کرد و بینی به موهای لَخت و خرماییِ ملودی چسباند و عمیق بویید: -اما فقط وقتی می‌تونی بگی بچه‌هام که قدِ چهار سالی که نبودی جواب پس داده باشی... گفت‌و... https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk #پارت‌واقعی‌
54
6
#پست۱ #صمت‌شرر #ریحانه_نیاکام -به خدا این کاری رو که می خوای بکنی بی رحمی محضه داداش.... بفهم که طرف مقابلت یه بچه اس....اصلا از کجا می دونی اونی که دنبالشی،باشه....؟!! نگاه تیزی بهش می کنم و حساب می برد که ساکت می شود ولی هنوز همان جا ایستاده بود....!!! -از اینجا برو و تو مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن....!!! او جای من نبود،.... اصلا هیچ کس جای من نبود تا بفهمد در چه اتشی دست و پا می زنم...؟!! بلند می شوم تا او هم برود ولی دست بردار نیست.... حتما باید برایش خط و نشان می کشیدم تا حساب کار بیشتر دستش بیاید....!!! رو به رویم می ایستد. نگاهش پر از اشک است و نگرانی... -نکن داداش.... نکن قربون شکل ماهت برم.... به خدا من نگرانتم....!!! اه یه بچه رو به جون نخر...!!!! دست در جیبم می برم و بی خیال نگاهش می کنم. می داند تا تلافی نکنم آرام نمی شوم باز حرف می زند... خواهر کوچکم زیادی احساسی بود درست نقطه مقابل من...!!!! -سرت تو کار خودت باشه و تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن.... برو قبل از اینکه از اینجا بیرونت کنم....!!! ماتش می برد. -آذر....؟!! نامم را چند بار زیر لب تکرار می کند باز هم توجهی نمی کنم چون قرار نیست از تصمیمم کوتاه بیایم...!!! دنبال سیگارم می گردم ولی پیدایش نمی کنم.  من در غم نبود شیرین سالهاست حال خوبی ندارم ومنتظر همچین روزی بودم و به دنبال باعث و بانی اش حال آرزو از من می خواهد عقب بکشم... چه توقع بیجایی داشت....؟! نمی رود. -اذر... داداش.... قربونت برم.... دلت میاد....؟!  اصلا نگاه عکس اون دختره کردی....؟! به خدا خیلی مظلومه....!!! اصلا هر کاری دوست داری با باباش بکن ولی دست از سر دختره بردار....!!! تو اینطور ادمی نیس..... انقدر عصبانی ام و خشم تو وجودم قل قل می مرد که بدتر با حرف هایش اتشم می زند و با فریادی حرفش را قطع می کنم.... -ساکت شو ارزو....ساکت شو.... گفتم تو دخالت نکن.... حرف تو گوشت نمیره.....؟! بعد ناگهان منفجر می شوم که حتی رگ بادکرده گردنم را هم حس می کنم.... -من اون مرتیکه و دخترش رو به خاک سیاه میشونم مخصوصا برای همون بچه ای که میگی نقشه ها دارم....!!! کاری می کنم که مرگ بشه آرزوش....!!! دهان آرزو باز می ماند. دست جلوی دهانش میگیرد و ناباور نگاهم می کند... اشک هایش می چکد. خواهرک دیوانه احساسی من.... برای یک مشت احمق گریه می کند...! قدمی سمت میز کارم بر می دارد. عکس های به قول خودش ان دختر بچه را بر می دارد و بار دیگر می نگرد. لبش را می گزد... نمی خواهم شاهد دیدن اشک هایش باشم و بهش پشت می کنم. داشتم برنامه هایم را توی ذهنم مرور می کردم که صدای آرزو خط می کشد روی آنها.... -نمی دونم از کی اینقدر سنگدل شدی اما این بچه خیلی خوشگله... حیفه آذر ببین معلومه خیلی ساده اس....دلم می سوزه داداش اما باشه دیگه هیچی نمیگم چون می دونم یه روزی پشیمون میشی....!!!! ولی اینو بدون که حتی خود شیرین هم راضی نیست....!!! حرف آخرش تا عمق جانم را می سوزاند... سمتش بر میگردم و صدایم بالا می رود. -وقتی شیرین روی دستای من مرد حیف نبود....؟! صورت خوشگلش حیف نبود.... به خدا که حیف بود آرزو ولی سهم خاک شد....!!!  دوباره فوران می کنم... -یه آدم باید به کجا برسه تا دست به خودکشی بزنه، هان....؟!  اون مرد باعث مرگ شیرین شده و تاوانش رو هم دخترش میده....!!!  با چیزی که به فکرم می رسد کمی آرام تر می شوم... نیشخند می زنم.... -باید شاهد مرگ دخترش باشه....!!! ارزو دست روی دهانش می گذارد و چشمانش درشت می شود... اینکه فکر کند چقدر بیشرف و بی وجدان شدم برایم اهمیتی نداشت....!!! اون مرتیکه حرومزاده باید خوار و ذلیل می شد و دخترش را رسوای عالم می کردم.... به صورت مظلومش هرزه می امد....؟! https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0
99
7
_خبر داری بابات رفته برات قبر خریده؟! پدرش تیمسار هیچوقت او را دوست نداشت! او را "مایه‌ی ننـگ" صدا میزد! روزِ تولدش یک سیلی به صورتش زد و گفت: "کاش توی شکم مادرت میمُردی! میمُردی و به دنیا نمیومدی" ولی باز هم پدرش آنقدر ها هم از او متنفر نبود که برایش قبر بخرد، مگر نه؟! متنفر نبود! نبود! نباید می‌بود! شیوا با بی‌رحمی بی توجه به حال و روزِ دخترکِ بیچاره، ادامه می‌دهد: _میدونی چرا؟ چون دلش می‌خواد تو هر چه زودتر بمیری و هممون از شرت خلاص بشیم نیلوفر! دخترک لب‌های لرزانش را به سختی از هم باز میکند و رو به دختر عمویش شیوا می گوید: _دروغ میگی! تو انقدر حسودی که حتی به دوست داشتن و محبت پدر منم چشم داری! حتی چشم نداری ببینی بابام منو دوست داره! دخترک نمی خواست باور کند! باور هم نمیکرد! این‌ها همه دروغ های شیوا برای ناراحت کردنش بودند و بس! شیوا پوزخندی به رویش میزند و با لج می‌گوید: _عمو تو رو دوست داره؟! هــه! اون ده ساله حتی کادوهای تو رو هم باز نمیکنه بدبخت! توی صورتت نگاه نمیکنه! اسمتو صدا نمیزنه، بهت میگه "مایه‌ی ننگ" بدبخت بابات از همون اول ازت متنفر بود! نیلوفر نمی‌خواست باور کند! باور کردن این حرفها مساوی بود با مرگش! او میمُرد اگه باور میکرد که پدرش هر روز با آرزوی مرگِ او، از خواب بیدار می‌شود! دخترک سرش را به دو طرف تکان میدهد و بهم ریخته زمزمه می‌کند: _حرفاتو باور نمی‌کنم شیوا تو…تو یه دروغگویی! خنده‌های متمسخر شیوا مانند چاقویی تیز مستقیم در قلبش فرو می‌روند. _شب تولدت بابات بهت چی گفت نیلوفر؟ گفت "کاش توی شکم مادرت میمُردی!" نیلوفر بغض کرده و با عصبانیت صدایش را بالا می‌برد: _اونموقع عصبانی بود، از ته دلش نگفت من میدونم! شیوا موبایلش را از جیبش بیرون می کشد و بی توجه به بلایی که داشت سر نیلوفر بیچاره می‌آورد، گوشی را به سمت دخترک می‌گیرد و با نفرت و حسادت می‌گوید: _ولی از ته دلش رفته برات سنگ قبرتو خریده! اگه باور نمیکنی خودت نگاه کن و ببین! نیلوفر بی‌نفس به سنگ قبری که اسمش رویش نوشته شده بود خیره می‌ماند… پدرش کنار قبر نشسته بود و… به اسم و رسم روی قبر نگاه می‌کند: "_نیلوفر نامداری!" درست بود! پدرش برایش قبر خریده بود! بی هیچ حرفی گوشی را در بغلِ شیوا می‌اندازد و از پله‌های پشتِ بام خانه بالا می‌رود. پدرش آرزوی مرگش را داشت و… و نیلوفر قرار بود او را به آرزویش برساند! https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk دخترک لبه‌ی پشت بام ایستاده بود و منتظر بود. منتظرِ همان مرد… مردی که هیچوقت دوستش نداشت! دخترک داخل آمدن پدرش از درِ حیاط را می‌بیند و بلافاصله بلند صدایش می‌زند: _آهای تیمسار! پدرش می‌ایستد و دخترک دوباره می‌گوید! _این بالام! پدرش سر که بالا می‌آورد، بلافاصله با دیدنِ نیلوفر در پشتِ بام خانه کلافه و خسته می‌گوید: _وای خدایا…منو از شر این دختر خلاص کن! این دفعه میخوای چه طوری آبروی منو ببری؟! دخترک در اوج مظلومیت اشکش می‌چکد. او هرگز خواستنی نبود! هرگز! دخترک با بغض حرف می‌زند: _تو هیچوقت منو نخواستی بابا! هیچوقت دوستم نداشتی! بچه بودم، دوستم نداشتی! بزرگ شدم، دوستم نداشتی! 25 سال به خاطر یه ذره محبتت تقلا کردم، اما تو هیچوقت منو ندیدی! دخترک دست هایش را که لرزش های عصبی‌اش او را مانند یک سالمند هشتاد ساله نشان میداد را بالا می گیرد… _ببین…ببین دستامو بابا! توی اوج جوونی نه دستی برام مونده، نه مویی، نه سلامتی، نه جوونی! ونه حتی جونی! من به خاطر یه نگاه تو، تموم زندگیمو از دست دادم بابا! تموم زندگیمو! نگاه پدرش رنگ می بازد! انگار او‌ نیز فهمیده بود اینبار فرق می‌کند! که اینبار دیگر مانند دفعات قبل نیست که دخترک باز برای محبتش تلاش کند! مرد بوی رفتن، بوی خداحافظی و مــــرگ را حس می‌کرد! _نیلوفر…بیـ…بیا پایین…! پدرش دستپاچه زمزمه می‌کند. دخترک لبخند می‌زند و اجازه‌ی حرف زدن به پدرش نمی‌دهد: _روز تولدم بهم گفتی "کاش میمُردی!" فردا تولدته بابا! میخوام بهترین هدیه‌ی تموم عمرتو بهت بدم بابا! دخترک جلوتر می آید و پدرش تیمسار دستپاچه و پشیمان فریاد می زند: _نیلوفر، بیا پایین حرف بزنیم بابا! آخرین زمزمه‌ی دخترک، در سکوت شب به راحتی به گوش پدرش می‌رسد: _تولدت مبارک، دوسِت دارم بابا! می گوید و این آخرین جملات از جانب دخترکی‌ست که هرگز از جانب پدرش دوست داشته نشد! دخترک جلوتر می آید و… و ثانیه‌ای بعد جسم غرق در خونش جلوی پاهای پدرش است! بـی نفـس! بـی جــان!🖤 https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk #پارت‌واقعی‌رمان /کپــی عاجــزا ممنــوع😕❌ #پارت_۱ این بنر اولین پارت از رمان هست❗️
183
8
#پـــــارت247🫧 ناهار، میان خنده‌های گاه‌به‌گاه لیلا و غر زدن‌های شیرینش تمام می‌شود. آرامش هنوز آخرین لقمه را پایین نداده، آستین‌های کت کرمی‌اش را کمی بالا می‌زند و بی‌معطلی بشقاب خودش را برمی‌دارد. ــ لیلا جون بدین من جمع کنم... زن انگار از قبل منتظر همین جمله بوده باشد، اخم ساختگی‌ای می‌کند و بشقاب را از دستش می‌گیرد. ــ بیش دختر... یه روز مهمون اومده خونم میخواد ظرفم بشوره . لبخند آرامش عمیق‌تر می‌شود اما کوتاه نمی‌آید. ــ خب لااقل بیام آب بکشم... شما تنهایی کار کنید من دلم راضی نمیشه لیلا با پشت دست، خیلی آرام به بازویش می‌زند. ــ گفتم نه یعنی نه مادر... من هنوز اون‌قدرا پیر نشدم که از یه دختر نازنین کار بکشم. هرچه بیشتر اصرار می‌کند، زن محکم‌تر مخالفت می‌کند. آخر سر، آرامش با خنده‌ای از سر تسلیم، چند قدم عقب می‌رود و دست‌هایش را بالا می‌آورد. ــ باشه... تسلیم. لیلا با رضایت سری تکان می‌دهد و ظرف‌ها را جمع می‌کند. آن‌طرف‌تر، ارس بی‌آنکه چیزی بگوید از جایش بلند می‌شود. تلفنش از چند دقیقه قبل بی‌وقفه می‌لرزید. نگاهی کوتاه به صفحه می‌اندازد و می‌گوید : ــ من تو اتاقم ، جلسه ای دارم سپس بی آنکه منتظر جوابی باشد از سالن بیرون می‌رود. صدای قدم‌های محکم اش روی پله‌های چوبیِ خانه می‌پیچد... حدود نیم ساعت می‌گذرد. خانه دوباره بوی چای تازه‌دم گرفته است. لیلا استکان‌ها را داخل سینی می‌چیند اما همین که می‌خواهد آن را بردارد، صورتش از درد کمی جمع می‌شود. ناخودآگاه دستی روی زانویش می‌کشد. آرامش فوراً جلو می‌آید. ــ چی شد لیلا جون؟ زن لبخند کم‌جانی می‌زند. ــ هیچی مادر... این زانوی پیرم امروز یه کم ساز مخالف میزنه بعد سینی را به سمت او می‌گیرد. ــ یه زحمت می‌کشی؟ ــ امر کنین. ــ این چایی رو ببر بالا... برای ارس. مکث کوتاهی میان پلک‌های آرامش می‌نشیند. ــ من؟ ــ آره مادر... خودم اگه بخوام از این پله‌ها برم بالا، تا شب باید پا درد بکشم . لبخند محوی گوشه‌ی لب دخترک می‌نشیند. ــ چشم... دسته‌ی سینی را میان انگشت‌هایش می‌گیرد. استکان‌ها دوتاست و وقتی با تعجب به سینی نگاه می‌کند لیلا خانوم لب میزند ــ برو مادر ، باهم بخورید منم قرصامو میخورم یکم دراز میکشم . #ملعبــــه‌ی‌دل
225
9
بچه‌هااا... می‌خوام یه اعتــ🤯ـرافی بکنمممم🩷🦄 اگه فقط بدونید ارس‌خان توی VIP چه غوغایی به پا کرده... 🫠💞 از اون پارت‌هاییه که هی میگی «فقط یکی دیگه...» ولی آخرش می‌بینی نصف شب شده و هنوز داری رمان می‌خونی! 📖🩷 🌷 عضویت VIP با قیمت فعلی فقط تا قبل از افزایش قیمت امکان‌پذیره. 🎀 حق عضویت: 💖 79 تا 110هزار تومان (با توجه به توان مالی شما) 💳 5892101418853921 💳 6277601434727374 🌸 به نام اسدپور 💌 ارسال فیش + نام رمان: @admisamar 🩰 لطفاً موقع ارسال فیش، اسم رمان رو هم بنویسید. ╰─── 🎀🌸 ───╯ #ملعبــــه‌ی‌دل
230
10
من کیهان شاهی... مردی ۳۶ ساله خشن و متعصبی که قیم اون دختر و برادر کوچیک ترش شدم، به اجبار صیغه‌ش کردم و بردمشون خونم ...🔞♨️
من کیهان شاهی... مردی ۳۶ ساله خشن و متعصبی که قیم اون دختر و برادر کوچیک ترش شدم، به اجبار صیغه‌ش کردم و بردمشون خونم ...🔞♨️ https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
122
11
گرفتن بکارت دختره ۱۸ ساله توی بهزیستی توسط قیم ۳۶ ساله‌ی خشن و هاتش🔥 https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
گرفتن بکارت دختره ۱۸ ساله توی بهزیستی توسط قیم ۳۶ ساله‌ی خشن و هاتش🔥 https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
1
12
-این چیه روی شکمت؟ چی شده؟😱 با وحشت لباسمو پایین کشیدم -ه...هیچی آقا. چیزی ن... به شدت لباسمو بالا داد و به کبودی شکمم خیره شد خواستم چیزی بگم که نگاهش به یقه‌ی باز لباس و سینه‌هام افتاد -سینه‌هاتم کبوده؟ لباسو پایین داد و انگشتشو روی کبودیا کشید -چی شده؟! از خشمش ترسیدم که زیرلب توضیح دادم -خانوم‌جون نمیخواد من بچه‌ رو به دنیا بیارم. میترسه بینمون چیزی پیش اومده باشه... برای ه.‌.. بوسه‌ای روی سینه‌ی کبودم نشوند -پس ترسشو به واقعیت تبدیل میکنیم تا دیگه دست رو زن حامله‌ی من بلند نکنه! https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
34
13
- تو که حاملم کردی دیگه چته هر شب میای تو تختم؟ روم خیمه زد و نگاه داغشو بهم دوخت -زنمی، دلم میخواد پیشت بخوابم! روی سینش کوبیدم -من زنت نیستم، من فقط دارم بچتو حمل میکنم، زنت تو اتاق بغلی خوابیده! خم شد و نرمه ی سینپو که از سوتین بیرون زده بود مکید -طعمت رفته زیر زبونم بد عادتم کردی دیگه کسی به چشمم نمیاد! کش شلوارمو گرفت و پایین کشید -حاملم کیهان نمیتونیم سکس کنیم خودشو بین پام جا کرد -از دکتر پرسیدم گفت خطر نداره، باز کن پاهاتو میخوام زن و بچمو باهم حس کنم! https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
87
14
من کیهان شاهی... مردی ۳۶ ساله خشن و متعصبی که قیم اون دختر و برادر کوچیک ترش شدم، به اجبار صیغه‌ش کردم و بردمشون خونم که با ف
من کیهان شاهی... مردی ۳۶ ساله خشن و متعصبی که قیم اون دختر و برادر کوچیک ترش شدم، به اجبار صیغه‌ش کردم و بردمشون خونم که با فهمیدن حقیقت...♨️ https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0
149
15
_تازه ممه هامو بیمه کرده بودی! ببین چه خسارتی بهشون زدی! از گوشه تاپش اشاره ای به کبودی های سینه‌ش زد. خم شدم و بوسیدمش. _باز خداروشکر ممه هات نَمُردن. زندن ببین چه قشنگ سیخ وایمیستن! به نوک سیخش اشاره ای زدم که هینی کشید. _تلف شده! کد احیا میخواد. خونریزیش زیاد بوده ببین کبودیشو! کمرشو کشیدم و رو پام نشوندمش. نوک سیخ سینه‌شو گاز زدم. _بخواب احیاش کنم پس! رو تخت خوابوندمش که دست و پا زد و با گرفتن دست و پاش سمت ممه های کبودش خیز برداشتم و... https://t.me/+aydqBFLG7MswMmU0 یه پسر خَیّر که اومده دختره رو از دست ازدواج اجباری با پیرمرد چلوسیده نجات بده اما هر شب زیرش خفه‌ش می‌کنه😂💦🔞
37
16
رمان پسر غیرتی و دختر خوشگل و شیطون میخوای؟🤤🔥 سه روزه اسیرشمممم چشم رو هم نذاشتمممم🥲 ازوناس که انقدر نباتن قند تو دلت آب میشه😍 بیا ببین رئیس مغرور و وحشی که همه مثل سگ ازش میترسن چجوری قربون صدقه دختر نازنازیش میرررررره...💦 دختره یه‌جوری واسه‌ش شیطونی میکنه غمزه میاد انگار ملکه‌س...😭😂 آقاشون یه‌جوری نازشو میکشه آدم میمیره واسشون... منم یکی ازین سگ غیرتیای جذااااب میخوامممم🥺😂😂😂👇👇👇 https://t.me/+9lR6uWYZy_AzOTJk
34
17
sticker.webp
390
18
به تابـلوی بزرگ آزمـایشگاه نگاه میکند و با سـرگردانی سمت مـروارید خاتون، مادر شـوهرش میچرخد -مـروارید خانوم آزمایشـگاه چرا؟ قرار نبود بریم بازار برای خریدای عقــد؟ -قبل عقـد تست بـکارت واجبه، عـروس حاج غفور کفایت داری میشی دختر جون! اوردمت اینجا دلم قـرص شه. رنگ از رخ دخترک می‌پرد و کم مانده است مقابل آزمایشگاه پس بیفتد چطور باید میگفت بـکارتش را درست قبل از عقد  از دست داده؟ آن هم بخاطر تجاوز نامردانه‌ی دامادش!! هیچ کس مـروارید خاتون را در جریان دست گل شازده پـسرش قرار نداده بود!! -مـ..مروارید خانوم یعنی چی؟ امیـرعلـی خـ..خبر داره؟ زن مقابلش رو ترش میکند و بازوی نحیف سایه را در دستش می‌گیرد -روم سـیاه دختر! مردا رو در جریان این چیزا قرار بدم که چی بشه؟ وظیفه مادر داماده لازم نکرده کسی جز ما بفهمه، یالا بریم داخل دختر سایه کم مانده بود پس بیفتد و از استرس و اضطراب چشمان درشت و عسلی اش پر میشود -نـ..نمیـام! من نمیام داخل حـاج خانوم! صدای هین مروارید خانوم آن چنان بلند میشود که توجه چند نفری را جلب میکند -یا فاطمه‌ی زهرا!! یعنی چی که نمیام سلیـطه؟؟ هـرزه بازی در اوردی نکنه؟ بغض سایه میشکند و مهر تاییدی بر افکار غلط مروارید میشود   موهای بلند دخترک را در دست گرفته و چنان میکشد که صدای جیغش تا هفت کوچه آن ور تر برود -اخ پتـیاره خدا به من رحـم کردد دستت رو شددد رفتی هـرزگی کردی و میخواستی آبـروی شـوهر و پسر منو ببرییی؟ مگر اینکه مروارید مرده باشهه! کشان کشان سایه را تا وسط خیابان میبرد و اهمیتی به گریه و تقلاهای مظلومانه‌ی دختر نمی‌دهد حتی امان نمیدهد توضیح بدهد و خودش را تبرعه کند و وحشیانه به جان صورت و موهای دخترک میفتد -آبـرو نمیزارم برااتت ایهاالناااسسس این بی خـانواده ها رو بشناسیدد!! گول ظاهر مظلومشون رو نخوریدد..قبل عقـد با پسر من رفته زیر یکی ‌دیگهه! صدای مردم از اطراف بلند میشود و دختری که نامردانه طبل رسوایی‌اش را زده بود از ضعف و درد با تلنگر روی زمین میفتد تمام سرش گز گز میکرد و بلند بلند زار میزند اخ اگر به گوش حاج بابایش میرسید.. زنده زنده دفنش می‌کردند. با این افکار به هق هق میفتد و جرات نمیکند سرش را بالا ببرد تا دایره ی مردم اطرافش را ببیند تنها بد و بیراه های مروارید خانوم را می‌شنود و درست وقتی که آماده‌ی موج جدیدی از کتک هایش است  صدای بم مردانه‌ای  پیرزن را متوقف میکند -وایسید ببینم خانوم!! دستتون نخوره به اون دختر!! چند نفر از زن ها مروارید را عقب میکشند و ناجی ناشناس سایه نزدیکش می‌رود سایه ی بیچاره انقدر گریه کرده بود که دیدش تار بود اما این صدا و عطر تلخی که نزدیک و نزدیک تر میشد برایش آشنا بود! -خانوم خوبی شما؟؟؟ زنیکه‌ی از خدا بی خبر، ببینمت دختر؟؟؟ با همان چشمای قرمز و صورت خیس از اشک سر بالا میگرد و همانا وارد شدن شوک به قلبش همانا!! https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk دست مرد روی هوا میماند و با چشمان گرد شده نگاهش میکند آراز بود! اراز آذرمـهر..رئیـس جـذابش که دلش را مدت ها پیش به او باخته بود اما بعد از آن تجاوز نحس بی سر و صدا از شرکت و زندگی اش رفته بود!! و حالا.. اینجا چه میکرد؟؟ انگار تازه یادش آمده است به بالاشهر آمده اند، همان محل عیون نشینی شرکت اراز! -سـ..سایه؟؟؟ چی به روز صورت ماهـت اوردن؟ لبخند تلخی میزند، یاد آخرین ابراز علاقه‌ی اراز میفتد، یاد اینکه چگونه از ترس ردش کرده بود و بعد چشمانش سیاهی می‌رود اما قبل از برخورد با آسفالت سرد در حصار آغوش امنش فرو می‌رود -دردت به جــونِ آزار نبند اون چشـاتو!! نبند لامصـب سگ تر نکن منو، چند ماه وجـب به وجـب این شهرو دنبالت گشتم ســگ مصببب -تو دیگه کی ای مرتیکهه؟؟ همونی ای که باهاش خوابیده؟؟ مروارید ‌وقیحانه میگوید و صدای عربده‌ی اراز بالا می‌رود و سایه با کمی آرامش خاطر به عالم بیهوشی می‌رود -اره صــاحب تن و قلبشـمم! نامـوس منه و تو و اون پسـر بی رگ و ریشـتو به صــلابه میکشم چیزیش شههه! سایه دخترِ مظلومی که بخاطر تجــاوز از عشـقش به آراز میگذره و گـم و گور میشه، اما درست قبل از عقد اجبــاریش اراز پیداش میکنه و..🔥❌ https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk https://t.me/+kIOygKqvlaVmM2Rk با #هفتـصد پارت آماده خوندن در عمومی و‌1630 پارت در vip❤️❤️ #هات_قلم_قوی #عاشقانه_توصیه_ویژه❌❌❌
296
19
‍ -مادرِ بچه‌هاته، اما داره تو زیرزمین زندگی می‌کنه. الوند فک فشرد. -لایقِ همون زیرزمینم نیست. حاجی تسبیح زد و حرص خورد. مقصر خودش بود که دخترک را از خانه بیرون کرد. اما حال پشیمان بود. -چهار سال بچه‌هاتو مخفی کرد. اینجوری سخت بگیری یهو دیدی دوباره از دستت لیز خورد. الوند با تازه شدنِ داغِ دلش غرید: -د همین د... چطور زنی‌و بیارم ورِ دلم که چند سال بچه‌هام‌و ازم دریغ کرد؟ و در دل برای نداشتنِ ملودی هم گله داشت. نامزدش بود اما یک هفته مانده به عروسی رهایش کرد و رفت. -یه هفته‌است پیداشون کردی و کارخونه نرفتی. دائم داری ذاق سیاه همسایه زیرزمینت‌و چوب می‌زنی. عقدش کن که حداقل زنجیر شه به این خونه. نمی‌شد. از دخترک کینه داشت. هنوز نمی‌دانست چرا رهایش کرد و رفت. می‌خواست زجرش دهد و هزاران بلا بر سرِ همان نیم وجبی که یک روز جانش بود بیاورد. -این چه حسیه حاجی؟! هم می‌خوامش هم نه. حاجی آهی کشید. عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته بود و هر چه تلاش می‌کرد درست نمی‌شد. -نمی‌خواستی چهار سال از تهران تا زاهدان رو خونه به خونه دنبالش نبودی. دست بجنبون تا دوباره نرفته الوند. حاجی که دید پسرش چطور مردد مانده نزدیکش شد. - ایندفعه اصفهان خفتش کردی دفعه بعد شاید ایران نباشه. این دختر جلدِ بومت نیست. می‌پره‌ها! الوند کلافه دستی لابه‌لای موهایش کشید. -عقدش می‌کنم. اما نه واسه اینکه زنجیر شه به این خونه! از پدرش فاصله گرفت‌و پشتِ پنجره‌ی قدی رفت. - که قفل و زنجیر شم به دست و پاش و اسیرش کنم. که بتمرگه یه‌جا‌و آروم بگیره... که بفهمم درد بی‌درونش چیه تا من و می‌بینه چشاش خیس می‌شه و میره تو خودش. همان لحظه ملودی دنبالِ دوقلوهایش به حیاط دوید و لبخندی محو روی لب‌هایِ الوند نشست. -همین امروز می‌برم عقدش می‌کنم! https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk -گفتی اگه تو محضر بله بدم، بعدش بچه‌هام‌و میاری... نگاهِ خیسِ ملودی دنبالِ دوقلوهایش گشت و ناامید به الوند خیره ماند. -پس چرا نیستن؟! توروخدا الوند. اون دو تا جونِ منن. داری جونم‌و می‌گیری. الوند نیشخندی زد و نزدیکش شد. -تازه عروس که نباید چشمش دنبالِ بچه‌هاش باشه. باید شوهرشو سیر کنه... ترسِ پدید آمده در نگاهِ دخترک باعث شد روحِ زخم خورده‌‌اش آرام بگیرد. -م...منظورت چیه؟! الوند کمی خم شد تا هم قدش شود و کنار گوشش پچ زد: -یعنی لخت شو، امشب تا صبح. یه بار، ده بار، صد بار... انقدری که چیزی ازت نمونه با همیم مِلو... دورِ دخترک که همانندِ گنجشکی باران خورده می‌لرزید گشت. -اگه صبح جون داشتی و زنده بودی... پشتش ایستاد. دستش روی زیپِ پیراهنِ سفیدِ دختر نشست و آرام آرام پایین کشیدش. -بگو بچه‌هام... با اخم سر خم کرد و بینی به موهای لَخت و خرماییِ ملودی چسباند و عمیق بویید: -اما فقط وقتی می‌تونی بگی بچه‌هام که قدِ چهار سالی که نبودی جواب پس داده باشی... گفت‌و... https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk #پارت‌واقعی‌
140
20
-حاج بابات می‌دونه دختر چادریِ و سر به زیرش الان بین دستای یه مرد... نه.. نه توی بغلش گیر افتاده…؟! اشکام بی‌اختیار سرازیر میشه…نفس‌هام تند و بریده شده بود.. - تو رو خدا… ولم کنین.... برای چی منو کشوندین اینجا....؟! چشم‌هایش…!!! اون چشم‌های قرمز و پر از خشم…انگار فقط یه چیز می‌خواستن... نابودی…! -نمی‌دونی…؟! اما اون حاج بابای لعنتیت خوب می‌دونه…!!! یهو فریاد می‌کشد…اونقدر بلند که گوش‌هام سوت می‌کشد… - اون حرومزاده رو به خاک سیاه می نشونم.... همه چیزش رو ازش می گیرم.... کاری می کنم که به گوه خوردن بیفته....!!! قلبم تند و پر کوبش می زد و ترسیده بودم.... دهانم را نمی تونستم باز کنم و با ترس به مرد خیره بودم... دوباره غرش می کند و چادرم را می کشد... -حاج بابای کثافتت نگفته چه گویی خورده....؟! نگفته چه بلایی سر من آورده…؟!نگفته خود حرومزادش.... قاتلِ شیرینِ منه…؟!!! اسم «شیرین» توی سرم اکو میشه… دست‌هام یخ می‌کنه… -د... دروغ میگی....!!! نزدیک‌تر میشه…خیلی نزدیک‌تر…یه لبخند می‌زنه… نه… لبخند نبود… یه تهدیدِ زنده بود… -اره دروغ میگم تازه نمی دونی بابت این دروغ چه کارها که نمی خوام بکنم....!!!!! قلبم فرو می‌ریزه… می‌خوام عقب برم… اما راهی نیست… به دیوار می خورم... -ت... تقصیر... من.... چیه....؟ سکوت…سنگین‌تر از مرگ… و بعد…با صدایی آروم… اما مرگبار… -تو دختر حاج حسینی.....!!!! همه‌چی دور سرم می‌چرخه…نفس کشیدن سخت میشه… -لصلا.... اصلا... شاید اشتباه می کنی....!!!!! چشمانش رنگ خون می گیرد... -اشتباه....؟! تو اشتباه کردی که به یه غریبه اعتماد کردی....!!! تمام بدنم روی ویبره است... -من... من... می خوام برم... ف... فردا... امتحان دارم....!!! خم میشه کنار گوشم…و زمزمه‌ای می‌کنه که خون توی رگ‌هامو منجمد می‌کنه: -از فردا دیگه نه تنها مدرسه که دیگه حتی نمی تونی توی شهر سر بالا بیاری.... کاری می کنم که مرگ برات بشه ارزو....!!! مات نگاهش می کنم که چشمکی می زند... -لخت شو.... نفسم بالا نمی امد... گلویم را چنگ می زنم و در حالی که نگاهم به مرد سری به طرفین تکان می دهم. -تو رو خدا.... من... من.... می خوام... برم...!!! اخم هایش در هم می رود و یکباره فریاد می کشد. -هیچ قبرستونی نمیری میمونی اینجا تاوان مرگ شیرین رو یا با جونت یا با دخترونگیت میدی....!!!! چشمانم کم مانده بود از حدقه بیرون بزند و مرد نزدیک می شد.. ترسیده عقب میرم که به دیپار می خورم و فاتحم رو خوندم.... دستش جلو میاد و با گرفتن یقم.... https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0
114