黒い月
Ir al canal en Telegram
1 470
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
1 470
صدای آرام قدم هاش توی سالن طنین می انداخت.دیوار هایی زر پوش که همه رو به تسلط خود در آموردند؛در ذهنش تنها رنگ خون داشتند.عود های بسیاری سرتاسر سالن در حال سوختن بودند اما او تنها بوی تعفن و اجساد را حس میکرد.سالها از آن اتفاق گذشته بود ولی هنوز هم می توانست چکیدن خون عزیزانش را از سقف زیبا و فرشته های کوچک حک شده،حس کند.
کودکی که سالها پیش مرگ صدها آدم را در این سالن منفورِ زرین دیده بود،تاجر جوانی شد که حال سرباز های سلطنتی با شمشیر های براقشان در پی ریختن خون سرخش بودند.
شاید همینجا به پایان خود میرسید و میتوانست به روح عزیزانی بپیوندد که صدای التماس هایشان را هنوز میتوانست بشنود و شاید بازهم آن الهه طرد شده کوچک به کمکش میشتابید و از مرگش جلوگیری میکرد؟
-قرار بود وایبش یکم سلطنتی باشه تا به وایبت بخوره،ولی وقتی تصمیم میگیرم یهو بنویسم ذهنم کار نمیکنه.وقتی تمرکز داشتم بهترشو مینویسم واست باشه؟همینو ازم تقبل کن فعلا.
1 470
Repost from Fairy🧝🏻♀️
این پیامو فور کنید عکستونو ریپلای کنید ازتون تعریف میکنم🫶🏻
شماهم اگه دوست داشتین عکسمو بفرستین نظرتونو بگید
-20چنل
