سراچه| گیابند ابراهیم زاده
Ir al canal en Telegram
216
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-330 días
Archivo de publicaciones
دوستان عزیزم، ما در شرایطی قرار گرفتیم، که عاقبتش معلوم نیست. اما امیدوارم و خواستهٔ قلبیم این است که همه چیز در نهایت، به نفع مردم عزیزمان تمام شود. شاید دوباره اینترنت قطع شد و ما از حالِ هم بیخبر ماندیم. مراقب خودتان باشید. 💚🌿🌿
خوردنِ افراطی کتاب
این روزها در خوردن دو چیز زیادهروی میکنم: یکی غصهخوردن است که تا حدودی موفق به کنترلش شدهام، و دومی کتابخوردن. بله، کتابخوردن. نمیدانم کتابخوردنِ بیش از اندازه خوب است یا بد، اما حس میکنم همیشه هم خوب نیست. بهویژه اینکه این روزها سرِ این موضوع با دخترم به مشکل خوردهایم. او هم مثل من تمام روز، کاری جز کتابخوردن نمیکند. هر روز بیش از پانصد صفحه میخواند و هفتهای چند کتاب قطور را تمام میکند. با توجه به اینکه دانشآموز است، این وضعیت نگرانم میکند.
دیروز که با افسوس نگاهش کردم، با خنده گفت:
«حتماً حالا خیلی پشیمونی از اینکه چند سال پیش کتاب پیرمرد و دریا رو دادی دستم و گفتی بخونم، چون اگه میخوندم، به مطالعه علاقهمند میشدم. هیچ فکرش رو نمیکردی که پیرمرد و دریا بتونه منو اینقدر به کتاب علاقهمند کنه، نه؟»
راستش را بخواهید، از این کار هرگز پشیمان نیستم، اما گاهی واقعاً از اینکه او فقط کتاب بخواند و هیچ کارِ دیگری انجام ندهد، عصبانی میشوم. و این در حالی است که خودش میبیند من در تمام روز یا مطالعه میکنم یا در حال گوش دادن به کتاب صوتی هستم. اینجاست که گرفتار پارادوکس میشوم: آیا از این میترسم که دخترم تبدیل به "من" شود؟ آیا نگرانی من نه از خودِ کتابخواندن، که از ترس تکرار سرنوشتی است که برای خودم رقم خورده؟ میترسم او هم روزی مثل من، در عین غرق بودن در دنیای کتابها، در دنیای واقعی با حسرتهایی روبهرو شود که هیچ کتابی نمیتواند پرشان کند.
این روزها بیش از هر زمانِ دیگری، از زن بودن خودم ناراضیام. با خواندن زندگینامهٔ نویسندهها و افراد مهم، میبینم که از چه چیزهایی محروم بودهام و اساساً به عنوان یک زن، جایگاهی نداشتهام و ندارم. کارهای زیادی هست که برای جوامع دیگر اصلاً مسئلهای نیست، اما برای منِ زن، آن هم در یک کشور ایرانی-اسلامی، آرزوست. چقدر برای قشر زنان غصه میخورم که هیچ آگاه نیستند از چه چیزهایی محرومشان کردهاند. در عوض، آنها را به سمتی سوق دادهاند که اصلاً شایستهٔ یک زن نیست. هر روز با زنان زیادی روبهرو میشوم که دغدغهای جز رسیدگی به ظاهر خود ندارند و جوری بار آمدهاند که پایشان را از گلیم خود فراتر نگذارند.
در واقع، چهرهٔ واقعیشان را با ماسکی میپوشانند که خوشایند مردان باشد؛ بهطوری که در جراحی زیبایی و استفاده از لوازم آرایشی، از جهان پیشی گرفتهاند. گویی زنان ایرانی به زیبایی طبیعی خود باور ندارند. این نگاه را مردان در زنان ایجاد کردهاند. سالها تلاش شده تا زن به این جایگاه برسد. چیزی که من از آن بیزارم و در عین حال، گاهی گرایشی نسبت به آن در خودم احساس میکنم؛ اما نه به آن اندازه که از من بردهای بسازد. شاید هم آنقدر نسبت به ظاهر خودم بیتفاوتم که وقتی در خیابان با دخترم راه میروم، او برمیگردد و به من نگاه میکند و میگوید:
«تو چرا مثل این زنها به خودت نمیرسی؟ به نظرم، لبهای تو هم به ژل نیاز داره. دماغت رو اگه عمل کنی، بد نمیشه. لااقل یه آرایش درستوحسابی بکن. یه رژِ پررنگ بزن. اصلاً میدونی آرایش چیه؟»
و من در جواب میگویم:
«خودم رو به همین شکلی که هستم بیشتر دوست دارم.»
هر چند خودم را اینطور دوست ندارم، اما گمان نمیکنم با آن کارها هم، خودم را دوست داشته باشم.
من نگران این هستم که دخترم، در جهانی که من برایش میسازم (جهان کتابها) غرق شود و باز هم نتواند جایگاه واقعی خود را در جهان بیرون پیدا کند. میخواهم او هم کتاب بخواند، هم آزاد باشد، هم خودش را دوست داشته باشد؛ بیآنکه مجبور باشد صورتی از پیش تعیینشده را به صورت بزند. شاید نگرانی من از کتابخوردنِ او، در حقیقت نگرانی از ناتوانی خودم در نشان دادن راهی به اوست که خودم پیدا نکردهام.
#giyaband
#یادداشتنویسی
جامانده
صدای گلولهای در گوشش میشکند
سکندری میخورد
سر برمیگرداند:
سایههای سیاه نزدیک میشوند
باید برود
در خانه،
همه به انتظارِ اویند
به سبکیِ پری میدود
باز سر برمیگرداند...
چرا خودش را جا گذاشته است؟
#giyaband
#شعر
تنها چیزی که این روزها به من یادآوری میکند زندهام، همین فکر کردنهای بیامان است. آنقدر که مغزم به گزگز میافتد. آنقدر که از هجوم خروشانِ افکارم به ملال میرسم. آنقدر غرقشان میشوم که دردهای جسمیام را نادیده میگیرم و فقط میمانم من و این سیلِ بیوقفه. اما چیزی که واقعاً به وحشت میاندازدم، خودِ زنده بودنم است که نمیتوانم با کلمات آن را توضیح دهم. #giyaband
#پارهنویسی
باد نام مرا میداند
امروز تصمیم گرفتم هر آنچه از ذهنم میگذرد بنویسم، نه آنچه را که گمان میکنم دیگران دوست دارند. اغلب وقتی مینویسم، بیشتر به خشنودی مخاطب میاندیشم تا به آنچه در ذهن خود دارم. باد نام مرا میداند، نوشتهٔ ایزابل آلنده، داستانی است در زمان بهقدرترسیدن هیتلر. این کتاب روایتگر سرنوشت کودکی یهودی در جریان جنگ جهانی دوم و کودکی دیگر در آمریکای امروز است که هر دو ناچار به ترک خانه و دیار خود میشوند.
هنگام خواندن این کتاب، بدنم از خود واکنش نشان داد. سوزش معدهام شدت گرفت. اشک از چشمم سرازیر شد و با خودم زمزمه کردم: چه میشود که آدمها تمامیخواه میشوند و به همنوع خود، ظلم میکنند؟ این قدرت چه دارد که جانها فدای آن میشود؟
وقتی نازیها به محلهٔ یهودیها یورش میبردند، ناخودآگاه خود را در حیاط خانهای دور از محلّهمان دیدم. همراه دخترم که به اصرار فراوان به ما آویزان بود. از ترس چون بید میلرزیدیم و باران شیشه بر سرمان میبارید. نمیشد چشمها را گشود. گاز اشکآوری که آن سوی حیاط دود میکرد و باد، دود آن را به گوشهٔ حیاط میکشاند، دید را ناممکن ساخته بود. تنها دو مرد کنارمان بودند که دستکمی از ما نداشتند. حتی جایی دست بر شانهٔ یکی از آنها گذاشتم و دلداریاش دادم که دختر و پسر جوانش را پیدا خواهد کرد.
آن شب، بدترین شب زندگیام بود. تمام آن شب، حتی وقتی که در جای گرم و راحتم خوابیده بودم، حس میکردم هر لحظه ممکن است کسی در را باز کند و بیاید و تیر خلاصی شلیک کند. صحنههای خانوادهٔ راشل، این خاطره را برایم زنده کرد و بار دیگر ترس زیر پوستم دوید. حس میکنم اوضاع کنونی، بیشباهت به زمان هیتلر نیست. همه در ترس و استرس به سر میبرند. همه به جانِ هم افتادهاند و هر کسی برای خودش سازی میزند. و بدتر از اینها، غمِ هزاران جانِ از دست رفته، روی شانههایمان سنگینی میکند.
#giyaband
#یادداشتنویسی
منِ منافق
وقتی دخترم را نصیحت میکنم، احساسِ آدمِ احمقی بهم دست میدهد. انگار دارم به خودم بد و بیراه میگویم. چون همان لحظه که از دهانِ مبارکم حرفهای نصیحتگونه بیرون میآید، تمامِ اشتباهات خودم، از کودکی تا همین حالا، در ذهنم رژه میروند. وقتی به دخترم حسِ «آدم بد بودن» میدهم، یادِ همهٔ کارهای بدِ خودم میافتم. یک بار از من پرسید:
«یعنی خودت تو زندگی هیچ اشتباهی نکردی؟»
بدون مکث گفتم: «اونقدر اشتباه دارم که تو حتی نمیتونی تصورش رو بکنی.»
از شنیدن این حرف نهتنها خوشحال نشد، بلکه حس کرد دارم سر به سرش میگذارم. سعی کردم قانعش کنم که واقعاً من هم در سن او کلی اشتباه داشتهام. امّا گاهی اعتراف به اشتباهات در مقابل بچهها، نتیجهٔ عکس میدهد. احساس میکنم برای اعتراف هم باید زمان و مکان مناسب را پیدا کرد. یادم میآید وقتی یک بار پیشِ خواهرم (که چند سال از من کوچکتر است) به اشتباهم اعتراف کردم تا شاید جلوی ازدواج زودهنگامش را بگیرم، نتیجه باز هم برعکس شد و در جوابم گفت:
«مگه نمیگی اشتباه کردی؟ پس منم میخوام مثل تو اشتباه کنم. اصلاً دوست دارم مثل خودت باشم.»
شاید حالا از کارش پشیمان شده باشد، ولی آن روز حرفهای من نهتنها اثری نداشت، بلکه مصممترش کرد.
از مدتی پیش که برای کسی که خیلی دوستش داشتم، از بعضی چیزهای گذشتهام و میزان علاقه ام به او گفتم و این اعترافات در او احساس خشم و بیزاری برانگیخت، به این نتیجه رسیدم که آدمها نباید بیدلیل به آنچه در گذشته انجام دادهاند یا به آنچه در ذهنشان میگذرد اعتراف کنند. چون نهتنها به بهبود رابطه کمکی نمیکند، بلکه باعث دوری و فاصلهٔ بیشتر هم میشود.
هر کس از حرفهای ما برداشت خودش را دارد. گاهی شاید از نظر خودمان حرف بدی نزنیم، امّا همان حرف ساده باعث میشود طرف مقابل نگاهش به ما عوض شود.
مدتیست دارم روی همین موضوع کار میکنم و سعیام این است که کمتر دخترم را نصیحت کنم و تنها وقتی به اشتباهات خودم در نزد او اعتراف کنم که لازم و ضروری باشد.
#giyaband
#یادداشتنویسی
فکر میکنم درون من همینقدر توانایی هست که بر همه چیز، همهٔ رنجها، غلبه کنم، تا جایی که حتی بگویم، من هستم! درگیرودار هزاران عذاب، من هستم! از شکنجه به خود میپیچم، ولی هستم! در زندان نشستهام ولی زندهام؛ خورشید را میبینم و اگر نتوانم خورشید را ببینم، میدانم خورشید هست. و دانستنِ این نکته که خورشید هست، همانا کلِ زندگی است.
برادران کارامازوف
اثر فیودورداستایوفسکی
#giyaband
#نقلقول
زیرِ آسمانِ خاکستری
تمام حرکاتش، نمایشی بود. یک تئاتر تحمیلی. حتی وقتی جمعیت او را با تشویق همراهی میکردند، دستهای او بیجان و ناگزیر در هوا تکان میخورد. اصلاً در خواب هم نمیدید که روزی، زیر تابوت پسرش، دستهایش را به نشانه شادی به آسمان ببرد.
#giyaband
#داستانک
هنوز هم سیاه کردنِ کاغذ جواب میدهد
صبح که بیدار شدم، به خودم گفتم امروز و شاید روزهای آینده، دست به قلم نمیبرم و نمینویسم؛ اما باز هم طاقت نیاوردم و چند صفحهای سیاه کردم. غروب که شد، باز وسوسهی نوشتن به جانم افتاد، ولی لجوجانه به خودم گفتم چرا بنویسم و اصلاً برای چه کسی بنویسم؟ این شد که چندین کتابِ شعر ورق زدم و از زیر نوشتن دررفتم.
تا الان که یک ساعتی میشود در رختخوابم از این پهلو به آن پهلو میشوم و سعی دارم با ننوشتن به خواب پناه ببرم. موفق نشدم و میبینم که دارم مینویسم. چنگک نوشتن، به ذهنم چنگ میزند و به دنبال کلمهای مناسب میگردد. اما چیزی جز سکوتی گنگ نیست. قلاب واژهگیریام را به اعماق ذهن میفرستم و سبک برمیگردانمش. میدانم که گاهی لازم نیست چیزی بنویسم، ولی باز نشخوار فکری رهایم نمیکند. نوشتن برایم راحتتر از ننوشتن است. ویلیام کارلوس ویلیامز میگوید:
«فکر میکنم نوشتن یک بیماری است که نمیتوانی جلوی آن را بگیری.»این است که با نوشتن چند خط، حالم کمی بهتر میشود. هنوز هم سیاه کردن کاغذ جواب میدهد و فرار کردن از آن، نه تنها چیزی را درست نمیکند، بلکه بر بار درد و رنج نیز میافزاید. #giyaband #پارهنویسی
خونِ مشترک
من شبهای درازی را برای کسانی گریه کردهام، که نمیشناختمشان و ندیده بودمشان. نگرانِ کسانی شدم که از دوست به من نزدیکتر بودند و غصهٔ آنان، غصهٔ من نیز بود. خونِ من برای هزاران جان جوشید؛ گویی خونی که در رگهایمان میجوشید، یکی بود.
من هزاران بار در گورهای سرد خفتهام و جاری شدن اشک عزیزانم را به چشم دیدم. رقص خواهران و مادرانم را دیدم و چه تلخ، کبوتران را به پرواز دادیم در آسمانی که چشم بر رنجمان بست و فریادهایمان را نشنید.
من زیرِ هزاران تابوتِ سرد را گرفتم و ثانیهها را به انتظار اسبِ سپید عدالت نشستم. ترس را در گوشهای از قلبم خاک کردم و صدایم را پر از گلوله ساختم و جهان را به رگبار فریادی از آزادی بستم.
من در تنهای زنده، مرگ را تمرین کردهام و برای روزی زنده ماندهام که از دیوار بلندِ ظلم عبور کنم و سرود ملی سر دهم. من بهار را به انتظار رویدن لالهها از خاک نشستهام و تازیانهٔ خشم را در مشتهای گرهخوردهام میفشارم.
#giyaband
#نثرگونه
از نوک قلمم، رویاهای بزرگ چکه میکنند و به کاغذ نرسیده، چون برف در هوای آفتابی آب میشوند. ذوب شدنشان را میپایم و باز ق ل م را از نو پر از ر و ی ا میکنم. میدانم که اینجا، خواستهها چیزی جز رویایی دستنیافتنی نیستند.
#giyaband
#پارهنویسی
تاریخ، نامِ شما را...
نام شما را دریا
در زمزمهی موجهایش نجوا خواهد کرد
و سرود ملّیتان را
به گوش ماهیها خواهد رساند
خورشید، در تداومِ طلوعش
نامتان را بر پیشانی کوهها حک میکند
و کبوتران سپید
بر بالهای باد، آن را خواهند نوشت
درختان، نامتان را در نفس حبس میکنند
تا در حافظهی فصلها جاری بمانید
و آن روزی که تاریخ،
گیسوان سپیدش را شانه میزند،
دریا،
کوه،
جنگل،
خورشید،
و آسمان
یک صدا نامِ شما را به یاد خواهند آورد
#giyaband
#شعر
#هموطن
همهچیزدانها
برایم دقیقاً روشن نیست که کجاها میتوانم نظرِ شخصیام را بیان کنم و اصلاً، آیا این نظرات واقعاً شخصی هستند یا نه. به محض اینکه نظرت را مطرح میکنی، عدهای در قالبِ آدمهای همهچیزدان، جلویت قد علم میکنند و نمیگذارند نظرت را توضیح بدهی. مثلاً اگر نظرت را دربارهی یک رویداد سیاسی بپرسی یا نقد کوچکی به وضعیت داشته باشی، کافی است نگاهت با دیدگاه رایج همسو نباشد. بلافاصله یکی پیدا میشود که با قاطعیت بگوید: «تو نفهمیدهای اصل قضیه چیست!»
آنها با اطمینان کامل موضعگیری میکنند، انگار که رسالتی جز برگرداندن تو به راه راست ندارند.
شاید عجیب نباشد اگر بگوییم بسیاری از این آدمهای همهچیزدان، خودشان جایی برای ابراز عقیده نداشتهاند. شاید رفتار تندشان نوعی واکنش به سالها سرکوب یا نادیده گرفته شدن است؛ انگار با تحقیر نظر دیگران، میخواهند برای لحظهای خود را مهم و مسلط نشان بدهند. در نهایت، این چرخهی معیوب مدام تکرار میشود: کسی که صدایش را خفه کردهاند، روزی بلندتر از همه فریاد میکشد تا صدای بقیه را خفه کند.
به همین دلیل، همهمان با احتیاط و ترس از عقایدمان صحبت میکنیم. ما دنیا را تنها از دریچهی نگاهِ خودمان میبینیم و چیزی را باور میکنیم که خود به آن اعتقاد داریم، نه لزوماً آنچه درست است.
همیشه کسانی را تحسین میکنم که نه از توضیح دادن نظرشان برای دیگران میترسند و نه از شنیدن نظر دیگران حوصلهشان سر میرود. مهمتر از اینها، نمیگذارند چشمهی خشمشان یکباره بجوشد و هرچه سرِ راه است را با خود ببرد.
حس میکنم هر روز از این موضوع مینویسم تا خودم هم یاد بگیرم، در برابرِ نظر دیگران موضع نگیرم.
#giyaband
#یادداشتنویسی
اندوه هزارساله دارم در دل.
ای کاش نبیندم غم دیگر دل.
من پیرترم هزار سالی امروز،
با داغِ هزارها جوانم بر دل.
با این همه خون از تناش گشت روان،
رفتهست ز اندامِ وطن توش و توان.
با این همه، باش تا ز جان کنده شود،
سیلابهی شیخْاوژنِ جانهای جوان.
از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم.
بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم،
فریاد زدیم: شاه مردمْخوار است!
شیخ آمد و ما زشاه شرمنده شدیم!
میگفت که: شاه شهرها ویران کرد.
گورستان بود آنچه آباد کرد.
اما، به حقیقت، سخن از شاه نگفت:
برنامهی کار خویش را اعلان کرد!
چون برسرِ کار آمد آژدرْ خوک،
صدره یک سلوک بدتر جمله ملوک،
زنجیرهی زندگانیِ ما گردید
سوک از پی سوک از پی سوک از پی سوک.
- ای شیخ! منم گبروَشی ایرانی:
خصمِ ستم و خرافه و ویرانی.
تازی نتوانست مسلمان کُنّدَم:
تو نیز به خُشک زُورَقی میرانی!
زندانی شیخ راست فرجامْ اعدام:
آغاز شکنجه و سرانجام اعدام.
چو بیند عاشقانِ مردم صَف صَف،
غُرَد به دل آخوند که: اعدام، اعدام!
اسماعیل خویی
از کتاب، کشتار ۶۷ به بانگ بلند
#giyaband
#شعر
فرهنگِ بغلگاه
۵ سالهام. کاسهٔ چینیِ گلآبی را برمیدارم و به زمین میزنم. کاسه صدتکه میشود. هر تکه به گوشهای. مادرم دندان قروچه میکند و میدود من را بگیرد و تنبیه کند. میدوم و پشتِ پدرم پناه میگیرم. مادرم دستش را دراز میکند تا من را از آسودنگاهم بیرون بکشد و به اذیتگاه خودش ببرد. پدرم مانعش میشود و من را در بغلگاه خودش فرو میبرد. مادرم عصبانی نگاهم میکند و نبردی با پدر میآغازد. قلبم شروع به تپیدن میکند و دلم میخواهد از آن آشوبگاه فرار کنم. اما میترسم اگر از بغلگاه پدر بیرون بیایم، مادرم من را به بسملگاه خودش ببرد.
مادرم به خانهٔ پدرش میرود و ترس مثل آفت به جانِ تمامِ شبهایم میافتد. هر شب کابوسِ رفتنِ مادرم را میبینم. هر روز به عقب برمیگردم و صحنه را جورِ دیگری بازسازی میکنم؛ کاسهٔ چینی را با احتیاط برمیدارم تا زمین نیفتد و نشکند.
۱۲ سالهام و زود از کوره در میروم و همیشه عصبانیم. کاسههای شیشهای را از کابینت برمیدارم و به سمتِ خواهرم پرت میکنم. در هر دعوا یک کاسه.
۱۸ سالهام و از خانه بیزار. دلم میخواهد آنقدر از خانه دور بیفتم که دستِ هیچکس به من نرسد. پدر و مادرم را دوست دارم اما، نمیتوانم آنجا بمانم.
۲۰ ساله هستم روی تختم به پشت خوابیدهام و به سقف خیره ماندهام و در تنهایی، دلم برای بغلگاه پدر و مادرم تنگ شده و غربت آزارم میدهد.
۳۵ سالهام و پشت میز کوچکی نشستهام و قلم را روی کاغذ سر میدهم و از سروصدای بچهها دندان قروچه میکنم.
واژههای بسملگاه، بغلگاه، آسودنگاه، اذیتگاه و آشوبگاه را از کتابِ فرهنگِ پیوند در زبان فارسی برداشتم.
#giyaband
#واژهگاه
خوشبختی به روایت مجری
مجری برنامهٔ تلویزیونی با تمسخر میگفت:
«اینها دلشان در غربت سوخته و دور از خانه و خانواده، نمیدانند چطور عقدههایشان را خالی کنند و درد و رنج غربت را از خود دور سازند. دستشان از خوشبختیِ اینجا کوتاه شده و میسوزند.»
یا من منظورِ مجری از واژهٔ «خوشبختی» را درست متوجه نمیشوم، یا کلاً آن خوشبختی که او میگوید چیز دیگری است. آنقدر خوشیم که خوشی زده است زیر دلمان. شبها گورستانهای ایران پر میشوند از نالههای مادرهای داغداری که تا صبح کنار گورها مینشینند و زاری میکنند. توی کوچه و بازار و روی صورتِ آدمها غباری از غم نشسته و لابد منظور مجری از خوشبختی دقیقاً همینها باشد: همین جانکندنها و به دوش کشیدنِ رنجهای همدیگر. شاید خودمان خبر نداریم و زیادی در آرامش و صلح و صفاییم که بیگانهها به ما حسودی میکنند.
#giyaband
#پارهنویسی
زنده در گور
نمیدانست چند وقت است در آن دخمهی سرد و تنگ و تاریک گیر افتاده است. تنها با خاموش شدن هیاهوی اطرافش، شب و روزش را از هم تشخیص میداد. بدنش کرخت شده بود و نای تکان خوردن نداشت. درد، مثل کرمی، جسمش را میتراشید و تا عمق استخوان نفوذ میکرد. اما نالههایش را، مثل خاری در گلو، فرو میداد تا از دهانش خارج نشود؛ چون میدانست هر نالهای برابر است با تیر خلاصی بر جانش.
#giyaband
#داستانک
#هموطن
آن قدر خستهام که دستم یارای نوشتن در این وقتِ شب را ندارد. اما میتوانم چندین صفحه کتاب را درسته ببلعم. فقط مشکل مطالعه در این است که هر چه بیشتر فرو میدهم، گودالِ نادانی پیشِ رویم عمیقتر میشود.
وقتی بچهها به سن نوجوانی میرسند، آدم مدام با خودش این جمله را تکرار میکند: «کاش بچهها به این سرعت بزرگ نمیشدند.» آدِر لارا هم نوجوانان را به گربه تشبیه کرده:
«
کودکان مثل سگ وفادار و بامحبتاند اما نوجوانان به گربه میمانند. سگ داشتن خیلی آسان است. شکمش را سیر میکنی، تربیتش میکنی و بهش امر و نهی میکنی، او سرش را روی زانویت میگذارد و جوری نگاهت میکند که انگار یکی از نقاشیهای رامبرانتی. همه جا دنبالت میآید. اگر دیر از مهمانی برگردی، خودش را به جویدن محافظ پلاستیکی غبارگیری که روی مجموعهی شاهکارهای ادبیات کشیدهای مشغول میکند. وقتی صدایش میکنی از حیاط برگردد توی خانه، مشتاق و دوان دوان میآید. بعد حوالی سیزدهسالگی، توله سگ کوچولوی دوست داشتنیات به یکباره به گربهای بزرگ و پیر تبدیل میشود. وقتی بهش میگویی بیاید تو، جوری خبره نگاهت میکند که انگار میپرسد چطور شده که تحت پادشاهی به تو رسیده. حالا دیگر همهجا دنبالت نمیآید و گاهی غیبش میزند.»قبل از بچهدار شدن، مادر بودن برایم مثل رویایی بود که تا ابد به همان شکل اولش دلپذیر باقی میماند. اما خیلی زود متوجه شدم مادر بودن مثل یک شغل تماموقت است؛ شغلی که در آن باید مدام حواست باشد وظیفهات را بهدرستی انجام دهی و اشتباه نکنی. روزها آنقدر درگیر کارهایم میشوم که فراموش میکنم باید برای بچهها وقت کافی بگذارم. این چیزیست که هنوز با آن کنار نیامدهام. با وجود این، هر شب موقع خوابیدن، عذاب وجدان پایش را روی گلویت فشار میدهد که در طول روز کارت را بهدرستی انجام ندادهای و لایق مادر بودن نیستی. هر شب قبل از خواب به خودم قول میدهم که فردا مادر بهتری باشم، اما وقتی یاد این قولم میافتم که بچهها مثل فرشته در جایشان خوابیدهاند و جوری مظلوم به نظر میرسند که دلم ریشریش میشود. این داستانِ هر مادری است که حس میکند بهاندازهی کافی مادری بلد نیست. با خودم میگویم کاش شغل مادری هم مثل دیگر شغلها نیاز به سابقه و گواهی صلاحیت داشت؛ یا این قانونی وجود داشت که قبل از مادر شدن، میباید دورهی آموزشی آن را بگذرانی و در صورتی مدرک مادر شدن را به کسی میدادند که صلاحیت آن را داشته باشد. اینطوری کسی که صلاحیت مادر شدن نداشت، مجبور بود آنقدر روی این مهارت کار کند تا به دستش آورد. در این صورت، هیچ بچهای قربانی رفتارهای غلط والدین خودش نمیشد. بچهها سالم بزرگ میشدند و دچار افسردگی یا مشکلات شایع دیگر نمیشدند. نیمی از والدین هیچ درک درستی از بچهدار شدن ندارند و آموزش لازم برای تربیت کودکان را ندیدهاند. چندی پیش یکی از مشتریهایم که بچهدار نمیشد، گفت: «حتما خدا صلاحیت مادر شدن را در من نمیدیده که به من بچه نداده.» به گمانم اگر خدا هم چنین قانونی داشت، نیمی از زنان جهان هرگز بچهای را به دامن خود نمیدیدند. #giyaband #یادداشتنویسی
یک روز دیگر
وقتی کتابِ «یک روز دیگر» را ورق زدم و چند صفحه از آن را مطالعه کردم، تنها چیزی که باعث شد ادامه دهم، واژۀ «خودکشی» بود و هرگز فکر نمیکردم در پایان کتاب بنشینم و برای ندانم چه، اشک بریزم. در ابتدا به نظرم هیچ جذابیتی نداشت، اما همان واژه باعث شد تا بیشتر ورق بزنم و اینطور شد که همۀ ۱۷۵ صفحه را با بُغض خواندم. دلیلش را نمیتوانم توضیح دهم. شاید به این دلیل است که حس کردم برای بچههایم به اندازۀ کافی مادری نکردهام یا بیشمار دفعاتی که از مادر خودم دفاع نکرده بودم، زیاد بود. شاید هم برعکس. درهرحال، گاهی توضیحدادن بعضی چیزها دشوار است.
و اما داستان «یک روز دیگر» چیست؟
کتاب «یک روز دیگر» رمانی اثر میچ آلبوم، نویسندۀ آمریکایی است. داستان دربارهٔ چارلی، مردی میانسال و افسرده است که زندگیاش ازهمپاشیده. او همسرش را ازدستداده، دخترش از او دور شده، و حرفهاش هم به بنبست رسیده. در اوج ناامیدی، چارلی تصمیم میگیرد به شهر زادگاهش برود تا به زندگی خود پایان دهد.
اما در راه، بهجای رفتن به مقصد اصلی، به خانهٔ کودکیاش کشیده میشود و در کمال ناباوری، با مادرش روبرو میشود؛ مادری که سالها پیش از دنیا رفته! این دیدار فراطبیعی، یک روز فرصت دوباره به چارلی میدهد تا با مادرش وقت بگذراند، خاطرات را مرور کند و از عشق بیقیدوشرط او بنوشد.
در طول این یک روز، چارلی بهتدریج متوجه میشود که چقدر مادرش او را دوست داشته و چقدر این عشق را نادیده گرفته. مادرش با مهربانی، بدون سرزنش، به او کمک میکند تا زخمهای کهنه را التیام بخشد و معنای واقعی عشق و بخشش را درک کند.
این کتاب داستانی است دربارهٔ عشق مادرانه، فرصتهای ازدسترفته، و اینکه گاهی یک روز، یکلحظه، میتواند تمام نگاه ما را به زندگی تغییر دهد. پیام اصلی کتاب این است: «تا وقتی یاد کسی زنده است، او هم زنده است.»
#giyaband
#معرفی کتاب
