es
Feedback
🍂 راز ــ Secret 🍃

🍂 راز ــ Secret 🍃

Ir al canal en Telegram

اگر متوجه مقصودم نمى شوید بيایید با هم سكوت كنيم. بگذارید راز من، رازِ شما را لمس كند. شايد سكوت تان شبيه سكوت من باشد. https://t.me/iNewChatbot?start=sec-egiebhaje

Mostrar más
Irán160 295La categoría no está especificada
150
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
-530 días
Archivo de publicaciones
رسالتش در جهان امتحان دادن بود. صبحانه‌اش امتحان، غذای چاشت و شب‌ش هم امتحان بود. از امتحانی به امتحانی دیگر، از سوالی به سوا
رسالتش در جهان امتحان دادن بود. صبحانه‌اش امتحان، غذای چاشت و شب‌ش هم امتحان بود. از امتحانی به امتحانی دیگر، از سوالی به سوال دیگر و از استادی به استاد دیگر کوچ می‌کرد. او در امتحان داشتن‌ها خلاصه می‌شد. عمرش بر حسب سال نه، بر حسب امتحان‌هایش محاسبه می‌گشت. هزار جان داشت. سالی دوبار، هر بار ۳ ماه می‌مرد. در فواصل مردن‌ها یک زنده‌‌ای که امتحان انتظارش را می‌کشد، می شد. او یک آدم خسته از امتحان دادن بود. مثل او نباشید! پی‌نوشت اول: اگر از امتحان دادن محروم‌تان کردند، این‌ها را شوخی تلقی. پی‌نوشت دوم: خسته‌یم، حوصله نوشتن ای پی‌نوشت نیه.

Shahin Najafi Mahramaneh.mp311.30 MB

به یاد بیاور مرا، در آینده‌های دور، در روزهای زیبایی که خواهد آمد، در پس آن‌همه زخم ناسور. به یاد بیاور مرا، در روزهایی که نخ
به یاد بیاور مرا، در آینده‌های دور، در روزهای زیبایی که خواهد آمد، در پس آن‌همه زخم ناسور. به یاد بیاور مرا، در روزهایی که نخواهم زیست، در شادی‌هایی که نخواهم دید، در لحظه‌های مملو از آزادی. به یاد بیاور مرا. سلجوقی

در این شهر یک بیمارستان بد برای درمان انسان وجود دارد و ده‌ها مسجد باشکوه برای خواندن نماز میت بر او.

دست بر چانه‌اش گذاشت و گفت: «پیرزن ریزنقش، خوش‌چهره و سپیدمویی از اهالی بروکسل را یاد می‌آورم. قدش یک‌مترونیم بیشتر نبود. دست‌های پیر و ظریفی داشت. موهایش سفید و خاکستری بود و شال سیاهی به‌دوش می‌انداخت. سرودهای ملی را با صدای شیرین و لرزانی می‌خواند. همیشه می‌دانست از کجا برای‌مان سیگار بیاورد و بساط عیش و نوشمان را فراهم کند. نمی‌دانستیم پسرش اعدام شده. تا بیاییم سر از کارش درآوریم و تیربارانش کنیم، با سنجاق‌سر سیاه و بلندش دوازده‌نفر از افرادمان را کشت. هنوز آن سنجاق‌سر را در خانه دارم. دکمه‌ی کوچک لعابی‌ای دارد با نقش پرنده‌ای سرخ و آبی.» کورل گفت:«اما شما که تیربارانش کردید.» «البته که کردیم.» کورل پرسید: «و قتل‌ها پایان یافت؟» «نه، قتل‌ها پایان نیافت. وقتی بلاخره از آن‌جا عقب‌نشستیم مردم جا ماندگان را گیر انداختند. بعضی‌ها را آتش زدند، چشم بعضی را درآوردند و حتی چندتایی را به صلیب کشیدند.» ماه پنهان است جان اشتاین بک

در آغاز جهان، درختی بود به نام ازدریل — تنه‌اش ستونِ آسمان بود و ریشه‌هاش تا اعماقِ نُه دنیا فرو می‌رفت. زیر یکی از این ریشه‌ها، در سکوتی که هیچ نوری بهش نمی‌رسید، چشمه‌ای می‌جوشید به نام چشمه‌ی میمیر — آبی که هر قطره‌اش، خاطره‌ای از ابتدای هستی بود. اودین، پدرِ خدایان، حاکمِ آسگارد، صاحبِ همه‌چیز بود جز یک چیز: دانستن. او تختی داشت که از آن می‌توانست به نُه دنیا بنگرد، دو کلاغ داشت که هر بامداد بر شانه‌هایش می‌نشستند و خبرِ جهان را برایش می‌آوردند، اما هنوز چیزی در اعماقِ هستی بود که نمی‌دید. حکمتی نهفته، فراتر از دیدنِ چشم. پس شبی، تنها، به‌سوی چشمه‌ی میمیر رفت. نگهبانِ چشمه به او گفت: «این آب رایگان نیست. هرکس بنوشد، باید چیزی از خودش را در چاه رها کند.» اودین نپرسید چه چیزی. پرسید: «چقدر؟» نگهبان گفت: یک چشم. اودین درنگ نکرد. با دستِ خودش، یکی از چشم‌هایش را از جای کند و در آبِ تاریکِ چاه انداخت. دردی کشید که هیچ جنگی به او نداده بود. اما وقتی از آب نوشید، جهان برایش شکافت — دیدنِ آنچه بود، آنچه هست، و آنچه خواهد بود. حکمتی که هیچ خدای دیگری نداشت. از آن پس، اودین را همیشه با یک چشم می‌کشند. چشمِ خالی‌اش، نه نشانِ ضعف، که مُهرِ پیمانی‌ست: هرکه بخواهد ژرف‌تر ببیند، باید از سطحِ دیدن بگذرد. باید چیزی را در تاریکی رها کند تا نوری از جای دیگری بتابد.

شاخه‌های گل بر گیسوان، خنده‌های تلخ بر لبان، دستانی حلقه‌ بر گلو، چاقو‌ی اصابت‌ کرده بر دختری جوان. از عشق آمده است؛ عشقی که
شاخه‌های گل بر گیسوان، خنده‌های تلخ بر لبان، دستانی حلقه‌ بر گلو، چاقو‌ی اصابت‌ کرده بر دختری جوان. از عشق آمده است؛ عشقی که جبر بود، جبری بر سرش، میراث عقاید پدر است، چنین پیرمردی در برش. داستان تلخ او، داستان همه است، داستان این شهر ، داستان این مردمان، داستان نفرین شده‌های زمین و زمان. در سایه‌ها‌ ببین، خدا. در خانه‌ها ببین، خدا. کفن‌های متحرک‌ را در جاده‌ها ببین، خدا. نام‌شان زن است، بخشی از خلقتت. انگار که طرد شده‌اند از سایه‌های رحمتت. بگو، پس عدالت برای چیست؟ انسانیت برای کیست؟ در ریشه‌های عقاید این مردمان، در زیر ریش‌های این ظالمان، چرا نشانه‌ای از هیچ کدام نیست؟ این‌ها گر پیروان راستین تو اند، یا رهروان بهترین آئین تو اند، پس ما جدا از آن‌ها افتادیم، جدا از کیش و باور شما افتادیم. سلجوقی

کاش در تاریخ از ما زیاد بنویسند. ما را خلاصه نکنند... ما برای رسیدن به آرامش، سال‌های طولانی‌یی را دوام آورده‌ایم...

Sharabe Cheshman.mp33.72 MB

ریشه‌های خشکیده پا‌های بریده جوانه‌های دل‌مرده قلب‌های ترک‌‌خورده ساقه‌های ضعیف تن‌های نحیف شاخه‌های شکسته اندوه‌های پیوسته ب
ریشه‌های خشکیده پا‌های بریده جوانه‌های دل‌مرده قلب‌های ترک‌‌خورده ساقه‌های ضعیف تن‌های نحیف شاخه‌های شکسته اندوه‌های پیوسته برگ‌های تکیده جسم‌های ترسیده میوه‌های کال خرابی‌های فال گل‌های پژمرده خنده‌های آزرده سایه‌های خفناک مردمانی ترسناک وای از این درختان طاعون خورده وای از این آدم‌های‌ در خون مرده سلجوقی

Just A Night.mp37.77 MB

هنوز باورم نمی‌شود که چرا نشد. البته همه چیز معلوم است، اما دلیلش را درک نکردم. مسئله دیگر روی حریف نبود، روی هم‌تیمی‌ها بود. آدم می‌تواند با دشمنی که سمت‌ش می‌آید مبارزه کند، اما ضربه‌ی دوست اگر برخورد هم نکند، تاثیرش را می‌گذارد. از آن شب به بعد دیگر هیچ بازی‌یی را ندیدم. تصمیم دارم دیگر فوتبال هم نبینم. تمام اتفاقات آن‌شب یک چیز را در من از بین برد، نمی‌دانم چه بود اما باعث شد دیگر عاشق چنین ورزشی نباشم. حالا دیگر برایم اهمیتی ندارد مردم در باره‌ی این آدم چه می‌گویند یا اینکه یکی دیگر را برترین فوتبالیست دنیا می‌دانند. دیگر مجادله‌‌ها بر سر بهترین بودن‌ها و از این قبیل چیزها برایم هیچ اهمیتی ندارد. وقتی کسانی که باید به او کمک می‌کردند، چیزی مخالفش را انجام دادند، برای من همه چیز را در باره فوتبال تمام کرد.

صادق هدایت درست می‌گفت: «آسوده باشید، از این گه‌تر‌ها هم خواهد شد. آب و هوای این ملک این‌جور اقتضا کرده و می‌کند.»

این شهر سال‌های قبل هم همین‌طور بود؛ روز داشت، شب داشت، غریبی داشت، باران داشت و حتی دلتنگی هم داشت. آدم‌های زیادی هر روز داخ
این شهر سال‌های قبل هم همین‌طور بود؛ روز داشت، شب داشت، غریبی داشت، باران داشت و حتی دلتنگی هم داشت. آدم‌های زیادی هر روز داخلش قدم می‌زدند و تاکسی‌ها به هرسو آدمی را با خود می‌بردند. اهالی این‌جا آن‌ زمان هم زنده بودند، دوستانی داشتند، عشق را تجربه می‌کردند، گل‌ها را دوست داشتند، باران را بیشتر. به هرحال همیشه زندگی در این‌جا جریان داشته است. تنها تفاوت زمان ما در رنگ‌هایش است؛ حالا همه‌ی آن گذشته دارد تکرار می‌شود، اما رنگی ندارند. تمام کار‌ها، روابط، احساسات، باورها و هرچیزی که می‌توان با آن زندگی کرد حالا بی‌رنگ اند. رنگ باختن‌های پی‌در‌پی و آزار دهنده. زندگی برایم شبیه فیلم‌های سیاه و سفید شده است؛ همه چیز شبیه هم هستند، همه چیز یکسان، همه چیز بدون احساس. سال‌های اخیر هیچ نکرده باشد، رنگ از زندگی ما زیاد گرفته است. گمان می‌کنم مرگ هم همین شکل را دارد. چقدر وحشتناک. حالا دیگر از مرگ می‌ترسم؛ چطور می‌توانم به یک بی‌رنگی امید داشته باشم تا بی‌رنگی دیگری را از بین ببرد! به هرحال زندگی این‌جا جریان دارد، بی‌رنگ‌تر از گذشته و بسیار شبیه مرگ‌هایی که تصورش را کرده‌ام. سلجوقی

آزادی؟ کدامین آزادی؟ آزادی، اسبی ست خسته و لنگان که هر روز گلوله بارَش می زنند سرزمین؟ کدامین سرزمین؟ آن سرزمینی که هر روز به غارتش می برند؟ آن دشتی که برهوتش کرده اند یا آن کوهستانی که صخره اش، سنگِ مُرده شور خانه شد؟ . کدامین است؟ آن سنگ و آن خاک و آن چشمه و ریگی که بند و زندان زاییده است؟ نمی دانم میهن کدام است! آزادی کدام است، نمی دانم! آن جویباری که در روز روشن سرچشمه اش را غارت کردید؟ آن معشوقه ای که در خواب چشم هایش را دزدیدید؟ آن ابری که پیش از باریدن بارانش را به تاراج بردید؟ یا آن ماهی که شبِ چهارده اش را ربودید؟ آزادی، اسبی ست خسته و لنگان که هر روز گلوله بارَش می زنند شیرکو بیکس

‏«آدم از چیزهایی می‌ترسد که می‌شناسد، مثل چاقو، مثل تنهایی.»

به سکوت سرد زمان . شجریان ( 128kbps ).mp36.94 MB

به سکوت سرد زمان . شجریان ( 128kbps ).mp36.94 MB

نشد دیگر! به خیال خیلی‌ها نباید آنقدر هم وابسته فوتبال بود یا هر ورزش دیگری. اما برای من فرق داشت. دیدن بازی‌های این آدم، تنه
نشد دیگر! به خیال خیلی‌ها نباید آنقدر هم وابسته فوتبال بود یا هر ورزش دیگری. اما برای من فرق داشت. دیدن بازی‌های این آدم، تنها لذت این‌ سال‌ها بود. سال‌های تهی از هر شادی و پر از اندو‌های بسیار. اندو‌هایی که بی هیچ دعوتی مهمان‌مان شدند و هرگز هم نرفتند. این‌که فوتبال بود، شاید لطف زندگی‌ست؛ لطفی‌که در میان این همه غم، پرتوی از شادی را نشان‌مان می‌داد. همان چیزی‌که از دست اهریمن ساکن خانه‌ی‌مان، به دور مانده است. اما زندگی اگر یکی بدهد، هزاری می‌گیرد. این‌بار هم استثناء نبود. نشد دیگر!