راز | ارشاد
Ir al canal en Telegram
اگر متوجه مقصودم نمى شوید بيایید با هم سكوت كنيم. بگذارید راز من، رازِ شما را لمس كند. شايد سكوت تان شبيه سكوت من باشد. https://t.me/iNewChatbot?start=sec-egiebhaje
Mostrar másIrán155 709La categoría no está especificada
141
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-630 días
Archivo de publicaciones
141
کوچکتر که بودم همیشه پدر و مادرم درباره آدمها و رفتارهای مختلفشان یک سلسله رهنماییها، هشدارها و تذکرهایی میدادند. همیشه در نظرم بیش از حد وسواسگونه، خیالی و ناممکن میآمد. امشب در نقش پدر و مادرم همینها را برای برادر کوچکم گفتم. احتمالا او هم فکر کند همهی اینها نادرست هستند. بههرحال زندگی خودش همهچیز را برایش یاد میدهد، ولی مقداری دیرتر.
141
خیلی وقت شده که بخاطر آمدن فردا ذوق نداشتم و بیخوابییی به علت ای مسئله تجربه نکردم. گاهی به حساب بزرگ شدن میگذارم و با خودم میگم برای کودکها این اتفاق پیش میایه و نه بزرگترها. شاید همی برداشت درست باشه ولی مثل همیشه کلمهی شاید یک بعد دیگری هم داره؛ بخاطر سن نیست و به چیز دیگری ربط داره ای ذوق نداشتن.
ولی بجای ای اتفاق چند مدت هست، شاید به یکی دو سال هم برسه که سعی میکنم شب دیرتر بخوابم. برای همی خوابم در چهارچوب زمانییی که باید باشه، نیست و انگار خوابی بیفایده است. بههرحال نشد که درستش کنم و هنوزم دیر میخوابم. یک قسمی فراری هستم از فردا و هرچه به انتظارم هست. در اینجا هم شاید بزرگسالی سهمی داشته باشه و شاید هم نه.
141
جای خالی را با اندوه مناسب پر کنید!
تعجب کردم، اینجا دیگر جایش نبود. کاغذ را مچاله و سپس پاره کردمش. آنقدر ریز ریز شده بود که هیچ کلمهای در آن خوانده نمیشد. از آن اتاق بیرون زدم و از مسیر همیشگی به سمت خانه رفتم، اما همان مسیر نبود. چیزی عوض شده، چیزی اینجا اضافه است. به چشم نمیآید اما حس میشود. شبیه چای صبح است، آن چای هم مثل همهی چایهای گذشته نبود. چای تلخی بود، این مسیر هم زشت است. در دورها کوهی دیده میشود، هر روز همانجاست، هر روز زیباست. تمام سال بود و تمام سال بعد خواهد بود. گاهی از برف پوشیده میشد، گاهی زیر ابرها دیده نمیشد و گاهی بدون هیچ بار اضافهای خوابیده است. برایش فرقی نداشت کدام فصل سال است یا طوفان است و برف، او میماند و دوام میآورد. او اندوه جهان را آب میکرد و از خود میراند. شاید راز بقایش همین دور زدن اندوه بود و نه به چنگ گرفتنش. خانه که رسیدم مشتم را باز کردم و دیدم هیچ نشانهای از آن کاغدها نیست، از فاصله انگشتانم رفته بودند و آب شده بودند. تلخی آن چای صبح هم در همان لحظه تمام شده بود و مسیر زشت هم به پایان رسیده بود. انگار حالا فقط خاطرهای از آنها باقیمانده و خودشان از چنگم رها شده بودند. یکجورهایی دورشان زده بودم، با آنها نمیشد فردای بهتری داشت. شاید چای فردا بهتر بود، کاغذ چیز دیگری رویش نوشته بود و آن مسیر پر از عشق بود. اگر اندوه امروز را با خود به فردا بکشانم، فردا هم نابود میشود. برای زندهماندن باید بعضی چیزها را گذاشت از لای انگشتان سر بخورند و بروند رد کارشان، باید مشتهای خود را محکم نبست.
ارشاد
141
پاییز را دوست داشتم، همین حالا هم همین حس را نسبت به او دارم. عشق به پاییز از متفاوت بودنش میآمد، از افتادن و باریدن. از اینکه به بعد از دوازده شب شبیه بود؛ اندوه داشت اما لذتبخش میگذشت.
او را آینه زندگی خودم میدانستم، خیلیها همینطور هستند؛ دوست دارند پاییز باشند یا پاییز آنها باشد.
اما نمیدانم پاییز اینسال چگونه است. بعضی اوقات انسان نمیخواهد خود را در آینه ببیند، نمیخواهد دوباره تکرار شود، بریزد، ببارد و لگدمال شود. این بعضی وقتها شاید از تکرار میآیند، از عادتکردنها. انگار تمام سال را در خزان بودیم؛ ریختیم و لگدمال شدیم و دوباره ریختیم و شاید اینبار بجای لگدمال شدن در کورهها افتادیم و سوختیم. هرچه بود نابودی بود. هرچه بود ناامیدی بود. شاید بهتر است اینسال پاییزی نداشته باشد، سالهای بعد آنهم همینطور و هزاران سال بعدش. در ما عشق را کشتند و شوق را در زنجیرهای عفت و حیا بستند. برای همین دیگر آنچه دوست داشتیم را دوست نداریم و آنچه زیبا میدانستیم را زیبا نمیبینیم.
پاییز قشنگ بود، زندگی در او قشنگتر. اما تولید انبوه اندوه که دستاورد این سالهاست، هم ما و هم او را زشت ساخت و از همدیگر متنفر.
ارشاد
141
مادر هميشه میگفت بلاخره آدم يک چيزی پيدا میکند که دلش را خوش کند.
در زندان، وقتی آسمان قرمز میشد و روز تازهای کم کم میآمد درون سلولم، متوجه میشدم که حق با او بود.
بیگانه
آلبر کامو
141
از اتاق فرمان اشاره دارن که
«احمد پوده همو هست که بوده»
اول که احمد نیستم و ارشادم، دوم هم
تا توانی در جهان یکرنگ باش
قالی از چند رنگ بودن، زیر پا افتاده است.
حقیقتا اوضاع همیقدر خراب بود که هوش مصنوعی هم نتونست کاری کنه؟
روزگار غریبیست نازنین.
141
از اتاق فرمان اشاره دارن که
«احمد پوده همو هست که بوده»
اول که احمد نیستم و ارشادم، دوم هم
تا توانی در جهان یکرنگ باش
قالی از چند رنگ بودن، زیر پا افتاده است.
حقیقتا اوضاع همیقدر خراب بود که هوش مصنوعی هم نتونست کاری کنه؟
روزگار غریبیست نازنین.
141
بلی بچهها، تفاوت چهل سال زیستن شده تغییر شعر حافظ به کتاب شازده کوچولو و زبان فارسی به انگلیسی.
141
به قول یک دوستم موهای مه خودش دهه نودی هست. باید با هوش مصنوعی نسخه ۲۰۲۶ را ببینم چطور میشه.
141
از آینهی شکسته پنهان
چهخبر؟
از مرگ که افتاده است ته فنجان
چهخبر؟
از مترسک جا مانده در وسط
خیابان چهخبر؟
از چهرهای که پژمرد در بهاران،
از زندهبهگوری که جهان کردش نهان،
از کلاغی که نیامد به شهر رفتگان،
از من،
از تو،
از اندوه بیامان،
چهخبر؟
سلجوقی
141
آن دوران خوب بود؛ امید و آزادی از سایههای یک کجکلاه خلق میشدند و سپس در سینهی تمام مردم رخنه میکردند. اما کجکلاه داستان ما زود رفت. تاریکی مطلق نمیتوانست در جاییکه شمعی روشن است، حاکم شود.
حالا ما ماندیم و اندوه و قهرمانی که سالهاست رفته است. از آن به بعد هرچه ماند، پلیدی بود. پلیدی بزرگ شد، تکثیر کرد و همهجا را گرفت. امید اولین قربانییی بود که از این مردم گرفت. اما هنوز بوی آزادی از داستانهای آن مرد به زندگی ما میرسد.
