pixielixie ᨩ
Ir al canal en Telegram
. 𝗌𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾'𝗌 𝖺𝗋𝖾𝖺 ー sam's fairy doll ๓ 𝗅𝗂𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇 𝖺 𝗌𝗎𝗋𝗋𝖾𝖺𝗅 𝖼𝗅𝗈𝗎𝖽𝗌 ☁️◞ .🐈⬛ ،، @nymphaei .
Mostrar más499
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
نورهای نئونی قرمزرنگ چشم پسرک بیحالِ افتاده روی تخت رو از چیزی که بود خستهتر میکرد، زمان و مکان رو از دست داده بود و تنها حسی که داشت کرختی خوابیده روی تنِ عرق کردهش بود، جایی پشت کمرش، درست روی رد بالهایی که با بیرحمی آسیب دیده بودند میسوخت، چرا به یاد نمیآورد چطور سر از اون جهنم خفه درآورده؟ هیچ ذهنیتی نداشت، انگار حتی وجود خودش رو هم به سختی تحمل می کرد.
- بیدار شدی.
زمزمهای سرد و ناآشنا گوشهاش رو قلقلک داد، نگاهش به سختی بالا اومد، موهای نسبتا بلند و مشکی شخص غریبهای که ناآشنا اما نزدیک بنظر میرسید توجهش رو جلب کرد، شاید چون چتریهای پرکلاغی رنگش تمام چشمهاش رو پوشونده بودند، بیحال بدن نحیف و دردمندش رو از روی تخت بالا کشید و جواب داد: چرا هیچ چیزی یادم نمیآد..
با غریبه حرف نمیزد، مخاطبش خودش بود، از جواب نالان پسرک، غریبه لبخندی که به نیشخندی تمسخرآمیز شبیه بود به لب آورد: چون من نخواستم که به یاد بیآری.
قدمی جلو گذاشت و به بدنش نزدیک شد، انگشتهای کشیده و سردش به آرومی روی بالهای افتاده و زخمی پسرک قرار گرفت، لمس میکرد و اهمیتی به صورت درهم رفتهی فرشتهی سقوط کرده نمیداد، شاید میخواست ردی با ناخنهای تیزرش روی زخمهای فرشتهی بیچاره بذاره: به یاد نمیآری چون برگشتی به جایی که باید میبودی، و اینجا جز من، جز کسی که تعلق ابدی بهش داری، هیچ حقیقت و ماهیتی رو نباید به خاطر بیاری فرشتهی کوچکم، به یاد نمیآری چون اینجا خونهی واقعیِ توئه، نه آسمونی که بهت بالی برای سبکسری داد، درست در زیرینترین قسمت این قلعه، کنار من و در آغوشِ شیطان و خالقت به زندگی ابدیت ادامه میدی لیفلیکس.
Repost from Super Board .
بچهها، شنیدم میخواید این دیلی رو ۲۰۰ تایی بکنید. درست شنیدم یعنی؟ [ توی تبلیغ کردن واقعا افتضاحم ]
رو مود نوشتنم اما فعلا اون چیزی که خودم میخوام کامل نشده پس دوست دارید یه چالش کوچیک بذارم تا براتون بنویسم؟
