مَکبِث
Ir al canal en Telegram
1 335
Suscriptores
-124 horas
-47 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
1 334
هو پسر اومد بهم گفت رازت چیه میخواست درادامه بگه که انقدر خوشگلی نتش بد بود نیومد
من اومدم دعوا که راز شخصیه چرا باید بگم وااااای دارم پاره میشم از خنده
1 334
حالا الان میخوابم صبح پا میشم این تختو از وسط میبُرم. شاید چون دو نفرهست من فکر کردم حتما باید یکی کنارم بخوابه همیشه
1 334
چند ساعت دیگه هم باید برم شیفتمو از خودش تحویل بگیرم
میخوام وکیل بگیرم بره بگه موکلم گفته شیفتو تحویل بدید به من بنده به ایشان میرسونم.
1 334
پسر عمهم یکبار همینطور که نشسته بودیم یهو زنگ زد به یکی یه مادربزرگ با اضافه وزن زیاد اومد
گفتم لابد اورده همرازمون باشه
گفتم لابد اورده سرمو بذارم رو سینهش گریه کنم
گفتم نه دیگه فوقش اورده برامون اشپزی کنه
که یهو رفتن تو اتاق ده دیقه بعد اومدن بیرون
مادربزرگ برگشت به من گفت توام میخِی؟
همچین گیج و منگ بودم که رفت
پسر عمهم یک روز تمام میرفت تو فکر و گاها با قدای بلند میگفت خدا مرگُم بده.
الان دقیقا خدا مرگُم بده.
