مَکبِث
Ir al canal en Telegram
1 339
Suscriptores
Sin datos24 horas
+57 días
+730 días
Archivo de publicaciones
1 339
زید ماهان دیشب مست بود
برگشت به مهرداد گفت من واقعا نمیتونم بخوابم
برگشت بهش گفت میخوای فلان چیزو بهت بدم بزنی بخوابی؟
اونم گفت اره
بعد داده طرف زده
ببین دختره ایستاده افتاد
1 339
یبار پسرش گفت خواب دیده از بالکن پرت شده بال دراورده پرواز کرده
برگشت گفت برو بپر ببینیم بال درمیاری یا نه
لحظه اخر گرفتم بچه رو
1 339
مهرداد های بود دیشب
بعد آرون داشت با فندک بازی میکرد
برگشت به بچه گفت برو پرده رو اتیش بزن عمو ببینه
بعد اونم رفت پرده رو اتیش زد.
1 339
الان آرون اومد گفت یه غذای جدید میخوام اینا چیه ما میخوریم؟
ماهان برگشت گفت آرون یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان رو که دیدی بقیه زندگی تکراریه.
1 339
با آرون تنها بودیم، گفتم عموجون لطفا دستشویی داشتی به من نگو خودت برو بکن
گفت کجا؟
بعد من با کنایه گفتم هر جا دلت خواست.
الان اومدم دیدم ریده پشت در.
تا نگاهش کردم گفت اونجوری نگام نکن بهت گفته بودم با من جدی باش.
1 339
یجا تو فیلما همیشه کرکتر اصلی پا میشه داد میزنه خواااارتونو گاییدم
یکم دیگه منم همینکارو میکنم
1 339
چند ساعت دیگه میتونم مرخص بشم
بعد چون تو بیمارستان خودمونم
گفتم نه اسممو خط نزنید از همینجا میام کشیک میدم☝🏻
