es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

کوچنده‌ٔ اجباری

کوچنده‌ٔ اجباری

Ir al canal en Telegram

کوچنده‌ی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml

Mostrar más
203
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
رفیق تراز تو تصمیم‌گیری‌ها باهات هم‌نظر نیست! بلکه همیشه طرف مقابل رو می‌گیره تا تو رو به چالش بکشه!🙄😬
رفیق تراز تو تصمیم‌گیری‌ها باهات هم‌نظر نیست! بلکه همیشه طرف مقابل رو می‌گیره تا تو رو به چالش بکشه!🙄😬

يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ‌... ای که دو دست ‏عطا و بخششت به جانب بندگان دراز است... پ.ن: از سر سجده‌ی آخر نماز عشاء که استاد این دعا رو خوندن، من گیر کردم رو این تیکه‌ش...

خنده بخیه است. بوسه بخیه است. فراموشی بخیه است. مهربانی بخیه است. آدم بی‌بخیه متلاشی می‌شود؛ آدم "زخم" است. #طاهره_خنیا

کل همایش امروز یه طرف ، این نکته رزق خاص من بود: بالا بری پایین بیای تو این دنیا امتحان میشی ، فقط می‌تونی باور داشته باشی وسط امتحان‌ها خدا ولت نکرده و آروم باشی، یا نه!

ولی پایان بندی تراز این بود که یکی می‌بود از اینجا با هم می‌رفتیم شهرکتاب بهمن، بعدم میدون بهمن جیگر می‌زدیم 🥲🫠

پ.ن: از بس دست زدیم و کل کشیدیم و خندیدیم 😬

خبببب گویی از یه عروسی و استندآپ کمدی توأمان دارم برمی‌گردم😁😂😬

با همون چند جمله به زبان فرانسه صحبت کردن استاد وسط تعریف یه خاطره، مصمم‌تر از قبل شدم که در اولین فرصت سرخلوتی برم سراغ یادگیریش😬👀

دیدین گاهی زندگی یه چیزایی از تو آستین درمیاره و یهو زمان برامون بی‌معنی میشه و سیر زندگی رو نه بر اساس زمان که بر اساس اتفاقات بین دو واقعه شاخص مرور می‌کنیم؟ کلیپ گزارش اردوی مشهد ۴۰۱ داره پخش میشه و من گریه🥲 رفتم پیامشو تو کانال پیدا کردم چقدر دوره انگار چقدر نمیتونم رخ دادن این حجم از اتفاقات رو در این مدت، باور کنم!...

اسکار بهترین اتفاق هفته🤩
اسکار بهترین اتفاق هفته🤩

مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ که خدا تو را به‌ حال خودت رها نکرده

خطاب به دوستانی که گفتن خوشبحالت خب زور فکرای تو سرم بیشتر بود دریغ از یه لبخند پای فیلم هفتاد سی

انقدر همیشه برا فرار از فکرای تو سرم اومدم سینما، داره تبدیل به یه مکان منفور میشه برام🚶🏻‍♀️

خب اصلاح میکنم اون یُسری که همراهشه چیه؟

خدایا من واقعا کنجکاوم بدونم اون یُسری که بعد از این عسر تو راهه چیه؟ 👀😕

سبد مطالعه این شب‌ها📚
سبد مطالعه این شب‌ها📚

#مغز_نوشت همیشه از ابهام فراری بودم و البته زندگی هم هیچوقت از گرفتن امتحان این درس کوتاه نیومده و خب منم هنوز یاد نگرفتمش! حاضرم همین لحظه اون خبر بد رو هر چیزی که باشه بشنوم و شروع کنم به گریه و سوگواری براش، ولی تو خلأ ابهام دست و پا نزنم. دوشنبه هفته پیش بود که همین جمله رو به مشاورم گفتم. گفتم من یه آره یا نه میخوام! یا یه حرفی که منو برسونه به این اره یا نه. تهش یه هفته ده روز یه ماه گریه س دیگه؟ همین. عه جدی یه هفته گذشت؟ چقدر این روزا مفهوم زمان برام بی‌معنی شده. تاریخ‌ها رو گم می‌کنم. مدام برای چک کردن کارام باید به بولت ژورنال و نوت گوشی مراجعه کنم. انگار که حافظه م تهیه. گاهی حتی وسط انجام کارام حس می‌کنم دیگه مغزم ظرفیت و توانایی پردازش هیچ چیزی رو نداره. حتی اینکه تو کلاس و وسط تدریس ، ترتیب پاسخگویی رو بهم بزنم برای پایبندی به اصل غافلگیری... همون‌طور که دارم آب دهنمو کمی به سختی قورت میدم و به این فکر میکنم که اگه این نیمچه گلو درد تا صبح کامل خودشو نشون بده چی میشه و غصه می‌خورم بابتش، به این فکر میکنم که فارغ از سختی پوست کن این روزها، دارم ورژنی از زینب رو می‌بینم که نمی‌شناختمش و حتی شاید بخاطر باورهای محدود کننده از وجودش خبر هم نداشتم! ورژنی که تو دل مه گرفته ترین بخش جاده‌ی زندگی هم میتونه ادامه بده. حتی اگه فقط یه چراغ قوه ی کم نور داشته باشه... هفته پیش به این ورژن زینب باور نداشتم. من بودم و ابتدای یه جاده مه آلود و کلی بار که تو کوله پشتم بود و دستم به چیز دیگه ای بند نبود. اما حالا یک هفته س که تو این جاده پیش اومدم. نمیگم سخت نبود و نیست که بود و هست. نمیگم تلو تلو نخوردم. زمین نخوردم. چرا. زمین خوردم که دو شب برای فرار از فکرای سرم ساعت ۹ شب خوابیدم ، که کابوس دیدم و می‌بینم ، که هفته پیش جون کندم تا کلاسای آموزشگاه تموم شد. که حتی یکشنبه بچه‌های کلاس فهمیدن یه چیزیمه. که چرا راه دور بریم همین دیروز استاد سر کلاس دانشگاه گفت خانم بیک‌محمدلو چرا گرفته‌ای و من چیز دیگه‌ای رو بهانه کردم که جمعه عزیز گفت چرا حوصله نداری که خانم فلانی وقتی باهام دست داد گفت چقدر لاغر شدی و.... اما بازم بلند شدم. بلند شدم که به مناسبت روز جهانی زبان عربی برا هردوتا کلاسام شیرینی خریدم. که جلوی در فرانسه ، نرگس خریدم و به قدر نیم ساعت مسیر تا خونه با بوش عشق کردم. که همه ته مونده توانمو جمع کردم برا مهمونی پنجشنبه و جمعه‌. که دیروز پنج شش بار بیخیال آسانسور ، تو طبقات دانشکده بالا و پایین شدم برا هماهنگی جلسه دفاع پروپوزال، که به حرفای زهرا درباره ماجراهای مدرسه شون گوش دادم، که جلوی بی‌اشتهایی عصبیم وایسادم حتی شده با خوردن پنج قاشق برنج ، که دیشب خودمو رسوندم هیئت، که خلاصه ش اینکه نقابی رو چسبوندم رو صورتم حتی اگر گاهی برای چند ثانیه، خیسی اشک بی‌هوایی چسبشو شل کنه و نقاب از صورتم بیفته. من این روزها رو دوست دارم چون فکر نمی‌کردم همین اندازه هم بتونم تو خلأ ابهام دووم بیارم اما بهم نشون داد که می‌تونم و یکی از باورهای محدود کننده م رو شکست... پ.ن: اینجا قبلا درباره #باورهای_محدود_کننده حرف زدم.

و من که بخاطر معلم‌های راهنمایی و دبیرستان پام کشیده شد به عربی🚶🏻‍♀️🥲❤️

قدَر ترین فرمانده جنگ‌های نامنظم؛ . . . . . دلتنگی....

زندگی این روزا داره بهم نشون میده برعکسِ شناختی که از خودم تا این سن داشتم، اتفاقا یه زن کااااملا سنتی ایرانی درونم وجود داره، که وقتی درگیری فکری داشته باشم خیلییی با رغبت همممه مدل کار خونه انجام میده و همه چیو برق می‌اندازه کاملا تیپیکال مادر ایرانی پ.ن: حالا جدای از شوخی، کار خونه وقتی با ذهن آگاهی انجام بشه (مثلا حواس بدم به دمای آب موقع ظرف شستن ، به لمس ظرف‌ها حتی با دستکش، به حرکت جارو روی فرش و خلاصه هرمدل توجه به محیط اطراف با حواس پنجگانه) یه ابزار بسیار خوب برای مقابله با نشخوار ذهنیه