es
Feedback
ارجاعات

ارجاعات

Ir al canal en Telegram

پیشاپیش از هم‌رسانی فرسته‌ها سپاس‌گزارم. بخش‌هایی از کتاب‌ و مقاله‌هایی که می‌خونم رو این‌جا می‌نویسم. اگر متنی رونوشت (copy) شده از جایی بود بهش ارجاع داده می‌شه.

Mostrar más
4 357
Suscriptores
+324 horas
+387 días
+45330 días
Archivo de publicaciones
«هاکنی: هنرمندان آکادمیکی که ون گوگ با کارهایشان آشنا بوده -نظیر ارنست مسونیه و ویلیام آدولف بوگرو- از تصاویر عکاسی‌شده نقاشی می‌کردند. آن زمان کارهایشان قیمت بسیار بالایی پیدا کرده بود و مردم مسونیه را ستایش می‌کردند؛ چون در نقاشی‌هایش مهارت وجود داشت. ولی فیگورهای بوگرو مومی بودند، عکاسانه بودند. گوگن و ون گوگ طور دیگری به دنیا نگاه می‌کردند، اما از آن زمان عکاسی مستولی شده است. ونسان برای عکس ژست نمی‌گرفت. از تمام نقاشان آن دوره عکس وجود دارد، یعنی آماده بودند مقابل عکاس ژست بگیرند؛ ولی ون گوگ این کار را نکرد. نظر خوبی به عکاسی نداشت. به نظرم فکر نمی‌کرد دنیا آن شکلی باشد. من با او موافقم، ولی بیشتر مردم نیستند. اعتقاد دارند که عکاسی واقعیت را می‌گیرد، مقداری از آن را می‌گیرد، ولی نه خیلی زیاد. ون گوگ این طور فکر می‌کرد. به نظر من نگاه ون گوگ -و سزان- نگاه انسانی‌تری به دنیاست. سزان که بوگورو را فریب‌کار می‌خواند، حتماً منظورش این بوده که ما به این شکل نمی‌بینیم. بیش‌تر مثل سزان می‌بینیم، به موقعیت اشیاء شک می‌کنیم.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۱۲۸. @erjahat

«فکر کردن به کانستبل و حرف زدن با هاکنی به من کمک کرد تا بفهمم چرا درخت‌ها جالب‌اند. درخت‌ها هیبت‌هایی در منظره هستند، اما هم
«فکر کردن به کانستبل و حرف زدن با هاکنی به من کمک کرد تا بفهمم چرا درخت‌ها جالب‌اند. درخت‌ها هیبت‌هایی در منظره هستند، اما همچنین ناطوران فضا و نورند. مثل یک علامت قد می‌افرازند، سطح زمین را جدا می‌کنند؛ ولی درون خود نیز فضایی دارند، مخصوصاً وقتی شاخه‌هایشان لُخت است. همان‌طور که هاکنی اشاره می‌کند، درک فضایی که لبه ندارد سخت است. درخت لخت به شما کمک می‌کند تا درون هزارتوی سازه‌اش فضا را به شکلی پیچیده حس کنید. از طرف دیگر، درخت پربرگ همچون ظرفی از نور دیده می‌شود. باز هم نور تا روی چیزی نیفتد قابل دریافت نیست. اغلب مواقع بزرگ‌ترین و پیچیده‌ترین شیء قابل‌رؤیت فضای بیرونی، درخت یا توده‌ای از آن.هاست؛ مثل یک درختزار، یک جنگل. برای همین در واقع وقتی زیبایی یک نور خاص را می‌بینیم که به درختان نگاه می‌کنیم.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۱۲۰. @erjahat

«هاکنی: بهترین شکلِ زندگی که دیده‌ام، زندگی مونه است. خانه‌ای معمولی در ژیورنی، ولی با آشپزخانه‌ای خیلی خوب، دو آشپز، باغبان‌
«هاکنی: بهترین شکلِ زندگی که دیده‌ام، زندگی مونه است. خانه‌ای معمولی در ژیورنی، ولی با آشپزخانه‌ای خیلی خوب، دو آشپز، باغبان‌ها و استودیویی فوق‌العاده. عجب زندگی‌ای! تنها کاری که کرد تماشای برکهٔ نیلوفر و باغش بود. فوق‌العاده است. ۴۳ سال آنجا بود. ۴۳ بهار دید، ۴۳ تابستان، پاییز و زمستان گذشت.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۱۱۲. @erjahat

«من یک سیگاریِ خوش‌حالم. در بریدلینگتون می‌مانم؛ جای خوبی است که بنشینی و ببینی پول‌هایت نیست و نابود می‌شود. به نظرم حریص هس
«من یک سیگاریِ خوش‌حالم. در بریدلینگتون می‌مانم؛ جای خوبی است که بنشینی و ببینی پول‌هایت نیست و نابود می‌شود. به نظرم حریص هستم ولی حرص پول ندارم؛ چون می‌تواند بار اضافی باشد. برای زندگیِ هیجان‌انگیز حریص هستم. دلم می‌خواهد همیشه هیجان‌انگیز باشد و در واقع همین‌طور هم می‌شود. از طرف دیگر اعتراف می‌کنم که می‌توانم از چکیدن قطرات باران روی چاله آب به هیجان بیایم. خیلی از آدم‌ها این طور نیستند. قصدم این است که تا روزی که از پا بیفتم زندگی هیجان‌انگیز باشد.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۱۰۷. @erjahat

«'درختان بزرگ‌تر نزدیک وارتر' شاید بزرگ‌ترین نقاشی ناب منظره در تاریخ هنر باشد. قطعاً بزرگ‌ترینی است که کاملاً در فضای باز نق
+1
«'درختان بزرگ‌تر نزدیک وارتر' شاید بزرگ‌ترین نقاشی ناب منظره در تاریخ هنر باشد. قطعاً بزرگ‌ترینی است که کاملاً در فضای باز نقاشی شده است. به این ترتیب نوع جدیدی از تجربهٔ بصری را منتقل می‌کند. پس از پایان نمایشگاه تابستانه، هاکنی مدتی کوتاه، قسمتی از گالری را که تابلو در آن آویزان بود تبدیل به یک چیدمان کرد: چاپ‌های عکاسی شده با کیفیت بالا و با اندازهٔ واقعی که به شکل قریب‌آمیز شبیه اصل بود، روی دیوارهای دیگر نصب شد و فضایی کامل ایجاد کرد؛ انگار وسط جنگلی نقاشی شده با درخت‌ها احاطه شده باشید.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۷۹. @erjahat

«هاکنی: بسیاری از نقاشی‌های اولیهٔ من ایزومتریک‌اند؛ یعنی نقطهٔ فرار واحد ندارند. همیشه فکر می‌کردم این‌طور بهتر است. نوعی حس شهودی بود، اما خیلی خوب می‌دانستم که پرسپکتیو ایزومتریک ژاپنی و چینی است... همیشه به پرسپکتیو آن‌ها علاقه داشتم. گی‌فورد: دربارهٔ آنچه به آن پرسپکتیو می‌گویند چه؟ که همان پرسپکتیو خطی است که می‌گویند اوایل قرن پانزدهم فیلیپو برونلسکی در فلورانس اختراع کرد. هاکنی: پرسپکتیوِ خطی قانون فیزیک نور است؛ پس نمی‌تواند اختراع او باشد. بویل قانون بویل را اختراع نکرده، آنچه را وجود داشته توضیح داده است. قانون علمی اختراع نمی‌شود، کشف می‌شود. گی‌فورد: اما برای شما قانونی علمی است نه قانون هنر؟ هاکنی: قبلاً گفته‌ام که شاید بزرگ‌ترین اشتباهات غرب، معرفی نقطه فرار بیرونی و موتور با احتراق درونی باشد. گی‌فورد: کجایش ایراد دارد؟ هاکنی: شما را می‌راند. چند سال پیش که به نمایشگاه یاکوب فون رشتائل در رویال آکادمی رفتم با خودم فکر کردم "خدایا، اصلاً توی منظره‌ها نیستی، همه اش بیرون است." گی فورد: منظورتان این است که با پرسپکتیو تک‌نقطه‌ای تماشاگر به صورت خودکار بیرون از تصویر قرار می‌گیرد؟ از یک نقطهٔ ثابت کشیده شده و به طور مشابه شما هم در جایگاه تماشاگر ثابتید؟ هاکنی: خیلی، خیلی ثابت. گی فورد: پس چیزی به اسم پرسپکتیو 'درست' وجود ندارد. هاکنی: نه، وجود ندارد. معلوم است که وجود ندارد.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۶۳-۶۴. @erjahat

«همیشه با بیکن دربارهٔ هنر انتزاعی موافق بودم. با خودم فکر می‌کردم چه‌طور می‌شود گامی به جلو بردش؟ راهی به جایی نمی‌برد. حتی
«همیشه با بیکن دربارهٔ هنر انتزاعی موافق بودم. با خودم فکر می‌کردم چه‌طور می‌شود گامی به جلو بردش؟ راهی به جایی نمی‌برد. حتی نقاشی‌های پولاک هم بن‌بست است. کلمنت گرینبرگ، منتقد آمریکایی که خیلی هم پرنفوذ بود، اعلام کرد: امروز کشیدن پرتره غیرممکن است. ولی همیشه به نظرم جواب دکونینگ که گفت "درست است، و نکشیدنش هم غیرممکن است" پرمغزتر است. فکر کردم اگر نظر گرینبرگ درست باشد، تمام تصاویر دنیای مرئی باید عکس باشد. این نمی‌تواند درست باشد. این طوری نمی‌شود. خیلی کسل‌کننده است. یک جای این حرف‌ها می‌لنگد.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۵۱. @erjahat

هاکنی: فرانسیس بیکن اولین نقاش باهوشی بود که ملاقات کردم و هیچ از بیش‌ترِ آن هنرهای آبستره خوشش نمی‌آمد و آن‌ها را رد می‌کرد.
هاکنی: فرانسیس بیکن اولین نقاش باهوشی بود که ملاقات کردم و هیچ از بیش‌ترِ آن هنرهای آبستره خوشش نمی‌آمد و آن‌ها را رد می‌کرد. از جاکومتی نقل می‌کرد که می‌گفت خیلی از هنرهای انتزاعی 'هنر دستمال' است که پر از لک و چرک شده. مفرح بود. از این‌که فرانسیس آن موقع اعتماد به نفس گفتن چنین حرف‌هایی را داشت تحت تأثیر قرار گرفته بودم. خیلی‌ها اعتراض شدیدی به او کردند. گی‌فورد: احتمالاً در سال ۱۹۶۱ حرف خیلی تکان‌دهنده‌ای بود. هاکنی: احتمالاً تک و توک از آن‌ها خوشش می‌آمده است. ولی من فقط به بیکن نگاه نمی‌کردم. دوبوفه هم بود؛ چون طراحی او مثل هنر کودکان یا گرافیتی روش حرکت در خلاف جهت آموزش آکادمیک بود.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۴۸. @erjahat

«...هر بار که بهار می‌شود همین‌طور به هیجان می‌آیم. این‌جا متوجه شده‌ایم -دو یا سه سال طول می‌کشد متوجه شوید- لحظه‌ای هست که
«...هر بار که بهار می‌شود همین‌طور به هیجان می‌آیم. این‌جا متوجه شده‌ایم -دو یا سه سال طول می‌کشد متوجه شوید- لحظه‌ای هست که بهار کامل می‌شود. اسمش را گذاشته‌ایم 'نعوظ طبیعت'. انگار تمام گیاهان، شکوفه‌ها و گل‌ها سر پا ایستاده‌اند. بعد جاذبه گیاهان را پایین می‌کشد. سال دوم متوجه آن شدم. سال سوم حتی بیش‌تر متوجه می‌شوید. در اوج تابستان درخت‌ها تبدیل به توده‌ای از برگ می‌شوند و وزن شاخه‌ها آن‌ها را پایین می‌کشد. برگ‌هایشان که ریخت، دوباره بالا می‌روند. وقتی دقیق نگاه می‌کنید این چیزها را متوجه می‌شوید. شیفتگی من این‌جا مدام بیش‌تر شد. موضوع بزرگی برای کار بود و من می‌توانستم با اطمینان به آن بپردازم: تنوع بی‌پایان طبیعت. ...ون گوگ هم به همین آگاه بود که می‌گفت ایمان پدرانش را از دست داده، ولی به ایمان دیگری رسیده و آن بی‌پایانی طبیعت است.» - همان (هاکنی، ۱۳۹۸)، صفحهٔ ۳۵-۳۶. @erjahat

«تمام هنرمندان خوب، دنیای پیرامون ما را پیچیده‌تر، جالب‌تر و رازآمیزتر از آن‌چه معمولاً هست جلوه می‌دهند. این یکی از مهم‌ترین
«تمام هنرمندان خوب، دنیای پیرامون ما را پیچیده‌تر، جالب‌تر و رازآمیزتر از آن‌چه معمولاً هست جلوه می‌دهند. این یکی از مهم‌ترین کارهایی است که می‌کنند. با این حال تفکر دیوید هاکنی از لحاظ دامنه، برجستگی و شور، غیرعادی است. مدتی پیش برای یکی از دوستانش که در آمریکا زندانی بود کتابی فرستاد: کتاب قطور 'تاریخ معماری' اثر سر بنیستر فلچر که هاکنی آن را نه به خاطر این‌که اثری مرجع بود، بل‌که به خاطر عکس‌های زیبا و درخشانش ستایش می‌کرد. بعد سکوتی طولانی از جانب دوست زندانی، در نهایت جواب داد. معلوم شد در سلول‌اش صفحه به صفحه کتاب قطور را با دقت مطالعه کرده بود و آخر سر گفت: "این اولین تاریخ جهانی است که خوانده‌ام." هاکنی شیفتهٔ این پاسخ شد و به آن فکر کرد. به این نتیجه رسید که به نوعی اگر این تاریخ ساختمان‌های جهان است، پس تاریخ مردم و قدرتِ در حال تغییر جهان هم هست. دغدغهٔ محوری هاکنی هم مشابه همین موضوع است. دغدغه همیشگی او این است که دنیا چه شکلی است و انسان‌ها آن را چه‌طور نشان می‌دهند: مردم و تصاویر.» - "یک پیام بزرگ‌تر: گفت‌وگو با دیوید هاکنی"، نوشتهٔ مارتین گی‌فورد، ترجمهٔ شروین شهامی‌پور، صفحهٔ ۱۲. @erjahat

«داروین روشی متمایز برای اندیشیدن به رقابت داشت. او معتقد بود که رقابت عمدتاً فرایندی درون‌گونه‌ای است و بین افرادِ حاضر در درون یک جمعیت اتفاق می‌افتد. برخی از معاصرانِ داروین نیز به رقابت و تأثیر آن بر حیات می‌پرداختند، اما گرایش داشتند که رقابت را عمدتاً فرایندی بین گونه‌های مختلف یا نهایتاً بین نژادهای مختلفِ یک گونه در نظر بگیرند. هیچ‌یک از هم‌عصران داروین به این نکتهٔ داروینی اشاره نکرده است که افرادِ هر گونه برای تولیدمثل و تداوم خود در نسل بعد نیز با هم رقابت دارند. حتی آلفرد راسل والاس، که مشترکاً با داروین به موضوع انتخاب طبیعی پی برده بود، نیز رقابت را بین گونه‌ها می‌دید و نه بین افراد درون یک گونهٔ واحد. این موضوع از اهمیت شایانی برخوردار است، زیرا بسیاری از ویژگی‌های حیات را نمی‌توان درک کرد مگر این که قائل به رقابت بین افراد یک جمعیت باشیم. ...بخشی که دربارهٔ اصل انشعاب [Principle of Divergence] گفتیم، ارتباط بسیار نزدیکی با خاستگاه گونه‌ها دارد. در طول قرن بیستم، سنتی ظهور کرد که -تا حدی طنزآمیز- می‌گفت: خاستگاه گونه‌ها مبحثی از تکامل است که داروین -اگرچه عنوان کتابش 'خاستگاه گونه‌ها' است- به این موضوع نپرداخته و از این رو عنوان کتاب گم‌راه‌کننده است. اما واقعیت این است که بحث خاستگاه و منشأ گونه‌ها یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های داروین بود. او می‌پرسد چه‌گونه است که تفاوت کم‌تر میان افراد یک گونه، منجر به تفاوت بیش‌تر میان گونه‌های مختلف می‌شود؟ داروین نمی‌توانست از این صریح‌تر سخن بگوید، اما پاسخی که او با توسل به رقابت بین گونه‌ها به سؤال فوق می‌داد، پاسخی نبود که اکثر زیست‌شناسان آخر قرن بیستم نیز بدهند. ...منتقدانی که معتقدند داروین دربارهٔ منشأ و خاستگاه گونه‌ها سکوت اختیار کرده، احتمالاً مباحث داروین را به دلیل تفاوت‌های فاحشش با دیدگاه‌های خودشان سرسری خوانده یا دست‌کم گرفته‌اند.» - همان (ریدلی، ۱۳۹۷)، صفحهٔ ۵۰-۵۱. @erjahat

«داروین روشی متمایز برای اندیشیدن به رقابت داشت. او معتقد بود که رقابت عمدتاً فرایندی درون‌گونه‌ای است و بین افرادِ حاضر در درون یک جمعیت اتفاق می‌افتد. برخی از معاصرانِ داروین نیز به رقابت و تأثیر آن بر حیات می‌پرداختند، اما گرایش داشتند که رقابت را عمدتاً فرایندی بین گونه‌های مختلف یا نهایتاً بین نژادهای مختلفِ یک گونه در نظر بگیرند. هیچ‌یک از هم‌عصران داروین به این نکتهٔ داروینی اشاره نکرده است که افرادِ هر گونه برای تولیدمثل و تداوم خود در نسل بعد نیز با هم رقابت دارند. حتی آلفرد راسل والاس، که مشترکاً با داروین به موضوع انتخاب طبیعی پی برده بود، نیز رقابت را بین گونه‌ها می‌دید و نه بین افراد درون یک گونهٔ واحد. این موضوع از اهمیت شایانی برخوردار است، زیرا بسیاری از ویژگی‌های حیات را نمی‌توان درک کرد مگر این که قائل به رقابت بین افراد یک جمعیت باشیم. ...بخشی که دربارهٔ اصل انشعاب [Principle of Divergence] گفتیم، ارتباط بسیار نزدیکی با خاستگاه گونه‌ها دارد. در طول قرن بیستم، سنتی ظهور کرد که -تا حدی طنزآمیز- می‌گفت: خاستگاه گونه‌ها مبحثی از تکامل است که داروین -اگرچه عنوان کتابش 'خاستگاه گونه‌ها' است- به این موضوع نپرداخته و از این رو عنوان کتاب گم‌راه‌کننده است. اما واقعیت این است که بحث خاستگاه و منشأ گونه‌ها یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های داروین بود. او می‌پرسد چه‌گونه است که تفاوت کم‌تر میان افراد یک گونه، منجر به تفاوت بیش‌تر میان گونه‌های مختلف می‌شود؟ داروین نمی‌توانست از این صریح‌تر سخن بگوید، اما پاسخی که او با توسل به رقابت بین گونه‌ها به سؤال فوق می‌داد، پاسخی نبود که اکثر زیست‌شناسان آخر قرن بیستم نیز بدهند. ...منتقدانی که معتقدند داروین دربارهٔ منشأ و خاستگاه گونه‌ها سکوت اختیار کرده، احتمالاً مباحث داروین را به دلیل تفاوت‌های فاحشش با دیدگاه‌های خودشان سرسری خوانده یا دست‌کم گرفته‌اند.» - همان (ریدلی، ۱۳۹۷)، صفحهٔ ۵۰-۵۱. @erjahat

«نگاهی که داروین به بوم‌شناسی داشت، در زمان خودش نگاهی تازه بود. هیچ یک از هم‌عصران او چیزی در این‌ باره و با این روش ننوشته است. یکی از علل این امر آن است که تقریباً همهٔ زیست‌شناسان آن روزگار پیشینهٔ تحصیلی‌شان پزشکی بود. آن‌ها بیش از آن که با خود موجودات زنده سروکار داشته باشند، با آناتومی و کالبد موجودات آشنا بودند. آن‌ها هیچ‌گاه به یک گونه به مثابه بخشی از شبکهٔ روابط با سایر گونه‌ها و با نیروهای محیط طبیعی نگاه نمی‌کردند. داروین اما نگاهی جدید به گونه‌ها افکند و کوشید تا دریابد چگونه گونه‌ها برای مواجهه با دشمنان طبیعی خود مانند انگل‌ها و مواجهه با رقیبان و محدودیت منابع غذایی تغییر می‌کنند و انطباق‌پذیر می‌شوند. این نگاه داروینی البته امروزه نگاهی کاملاً پذیرفته‌شده و بدیهی به شمار می‌رود. اکثر برنامه‌های مستند تلویزیونی که دربارهٔ طبیعت ساخته می‌شوند، نگاهی کمابیش داروینی به طبیعت دارند. رشتهٔ آکادمیک بوم‌شناسی ریشه در فصل سوم کتاب خاستگاه گونه‌ها دارد. مؤلفان یکی از کتاب‌های درسی استاندارد دانشگاهی در رشتهٔ بوم‌شناسی جایی با لحنی نیمه‌شوخی گفته بودند که می‌خواستیم به جای نوشتن فصل اول کتاب خود، فصل سوم کتاب داروین را کپی کنیم. داروین اگر نظریهٔ تکامل را مطرح نکرده بود، باز هم حداقل به عنوان مبدع علم بوم‌شناسی جای احترام داشت.» - همان (ریدلی، ۱۳۹۷)، صفحهٔ ۴۵. @erjahat

«در زمان داروین، نظریهٔ تکامل و انتخاب طبیعیِ او با واکنش‌های مختلفی روبه‌رو شد. ایدهٔ تکامل -دال بر این که گونه‌ها در طول زمان تغییر می‌یابند- بسیار پیش از داروین مطرح شده بود. در واقع ردپای این نظریه را می‌توان در نوشته‌های به‌جامانده از یونان باستان یافت و از همان زمان نیز این دیدگاه بارها و در ادوار مختلف مورد بحث و نقد قرار گرفته بود. بسیاری از زیست‌شناسان (و شاید بتوان گفت اکثر آن‌ها) موردی که داروین دربارهٔ تکامل می‌گفت را قانع‌کننده می‌دانستند، اما در نیمهٔ قرن نوزدهم تعداد اندکی از زیست‌شناسان شهامت آن را داشتند که علناً این نظریه را بپذیرند و از آن دفاع کنند. لکن این روند طرفداری از داروین به جایی رسید که ظرف چند دهه و در اواخر قرن نوزدهم فقط اقلیت معدودی بودند که علناً شهامت مخالفت با فرضیهٔ تکامل را داشته باشند. بلاتردید، این تغییر دیدگاه مدیون داروین بود. شکل ویژه‌ای که مبحث تکامل در نظریهٔ داروین یافت بسیار متفاوت از سایر نظریه‌های تکامل بود، اما این تفاوت‌ها عمدتاً در جزئیات بود؛ خود تکامل پیشاپیش تبدیل به جریان اصلی زیست‌شناسی شده بود. انتخاب طبیعی اما ایده‌ای اصیل و بدیع بود. البته اگرچه ردپای این ایده را در حد خام و ابتدایی می‌توان قبل از داروین نیز یافت، اما هیچ‌گاه جدی گرفته نشده و هیچ تأثیر عملی‌ای بر جای ننهاده بود. داروین فهمید که چگونه می‌توان انتخاب طبیعی را به مثابه نیرویی خلاق به کار برد. او با توسل به همین ایده، همهٔ تکامل حیات را تبیین کرد. تا قبل از داروین این ایده به ذهن هیچ دانشمندی نرسیده بود. وقتی داروین برای اولین بار ایدهٔ انتخاب طبیعی را مطرح کرد، انگشت‌شمار بودند افرادی که آن را درک کنند و از این رو، انتخاب طبیعی تقریباً از جانب همگان طرد یا نادیده گرفته شد. فقط زیست‌شناسان بودند که نظریهٔ انتخاب طبیعی را در نیمهٔ اول قرن بیستم، تا حدی جدی گرفتند. استفاده از ایدهٔ انتخاب طبیعی برای تبیین نظریهٔ تکامل تا دههٔ ۱۹۵۰ میلادی مورد پذیرش واقع نشد.» همان (ریدلی، ۱۳۹۷)، صفحهٔ ۳۶-۳۷. @erjahat

«داروین دو پرسش مطرح می‌کند: انطباق‌پذیری را چه‌گونه می‌توان تبیین کرد؟ و تغییرات تکاملی مستمر را چه‌گونه می‌توان تبیین کرد؟ این دو پرسش در واقع دو آزمون برای هر نظریه‌ای هستند که بخواهد به موضوع تکامل بپردازد. اگر نظریهٔ مورد بحث نتواند انطباق‌پذیری و تغییرات تکاملی مستمر را تبیین کند، آن نظریه نارسا و ناکارآمد خواهد بود. ...زیست‌شناسان مدرن، صرف نظر از این که نظریهٔ مذکور بتواند انطباق‌پذیری را تبیین کند یا خیر، به دلایل مختلف کم‌تر از خود داروین بر اولین آزمون داروین تأکید می‌ورزند. به علاوه، تأکید زیست‌شناسان امروزی بر تغییرات تکاملی تصادفی بسیار بیش‌تر از تأکیدی است که خود داروین دارد. امروزه می‌توان دو فرایند اصلی را دلیل تغییرات تکاملی دانست: انتخاب طبیعی و رانش تصادفی ژنتیکی؛ یعنی تکامل نه تنها آن‌گونه که داروین ابراز می‌کرد متأثر از انتخاب است، بل‌که می‌تواند به صورت تصادفی نیز اتفاق افتد. و این در صورتی است که دو ژن یا دو زنجیرهٔ دی‌ان‌ای با کیفیت یک‌سان وجود داشته باشند که در این صورت در جریان تولید مثل، در طول نسل‌های مختلف یکی از آن دو خوش‌شانس‌تر از دیگری خواهد بود. تأکید دانشمندان امروزی بر تغییرات تصادفی تکاملی حاصل کشف دی‌ان‌ای است. داروین فقط می‌توانست در مورد صورت قابل مشاهدهٔ ارگانیسم‌ها دانش داشته باشد و طبیعتاً دغدغه‌اش فقط می‌توانست محدود به تکامل در حیطهٔ همین ویژگی‌ها باشد. تقریباً تمام ویژگی‌های فراگیر و قابل مشاهدهٔ ارگانیسم‌ها مشمول انطباق‌پذیری می‌شود؛ بدین ترتیب همهٔ این ویژگی‌ها با انتخاب طبیعی تکامل می‌یابند. رانش تصادفی ژنتیکی نمی‌تواند موجب تکامل شود، زیرا انطباق‌پذیری بر حسب تعریف غیرتصادفی است. با وجود این، امروزه مشخص شده است که تکامل انطباقی فقط مبیّن بخش کوچکی از تغییرات تکاملی در دی‌ان‌ای است. احتمالاً درصد بسیار اندکی (قریب به ۵ درصد) از دی‌ان‌ای انسان کدهای مربوط به بدن او هستند و احتمالاً ۹۵ درصد باقی (که این البته قطعی نیست) دی‌ان‌ای ناخواسته هستند؛ یعنی از والدین به فرزند منتقل می‌شوند اما کمابیش بی‌مصرف می‌مانند. تکامل در این دی‌ان‌ای ناخواسته تصادفی یا غیر انطباقی است. این تکامل نمی‌تواند انطباقی باشد، زیرا دی‌ان‌ای ناخواسته برای هیچ چیزی در بدن کُدگذاری نمی‌شود. ...داروین هم اگر به علم امروز مجهز بود و از دانسته‌های ما دربارهٔ دی‌ان‌ای آگاهی داشت، می‌توانست با این ایده موافق باشد که تکامل حاصل فرایندهای تصادفی است و نه حاصل انتخاب طبیعی. مثلاً زنجیرهٔ دی‌ان‌ای موجودات بشری و موش‌ها امروزه (تقریباً) به طور کامل شناسایی شده‌اند. از مجموع ۳ میلیارد دی‌ان‌ای انسان، حدود یک‌ششم یا ۵۰۰ میلیون دی‌ان‌ای در طول ۱۰۰ میلیون سال تغییر یافته‌اند، تقریباً از همان زمانی که جد مشترک انسان و موش در سایهٔ دایناسورها می‌خزید و فقط ۲۵ میلیون از این تغییرات برای تغییر و تبدیل اجداد پستاندار ما به انسان کافی بود. بخش عمده‌ای از این ۲۵ میلیون می‌توانست متأثر از انتخاب طبیعی باشد. اما در مقابل این مقدار تغییر، بیش از ۴۷۵ میلیون تغییر نیز به واسطهٔ تکامل تصادفی صورت گرفته است. هنوز هم انتخاب طبیعی می‌تواند تبیین کند که چرا بدن‌های ما تغییر یافته و به طرح خوب کنونی خود رسیده است، اما فرایندهای تکاملی تصادفی نیز نقش بسیار زیاد و اجتناب‌ناپذیری در این تغییرات داشته‌اند.» - همان (ریدلی، ۱۳۹۷)، صفحهٔ ۳۱ و ۳۳-۳۵. @erjahat

«داروین در جایی 'خاستگاه گونه‌ها' را یک برهان طولانی نامیده است، در حالی که می‌توان آن را به دو بخش مجزا تفکیک کرد. یکی از این بخش‌ها بررسی می‌کند که آیا صورت‌های جدید حیات حاصل تکامل‌اند یا حاصل خلقتی جداگانه. خود داروین به تکامل رأی می‌دهد، هر چند اصطلاحی که داروین استفاده می‌کند 'تغییر تبار' [decent with modification] است و نه 'تکامل'. اصطلاح «تکامل» اندک زمانی پس از انتشار کتاب داروین در سال ۱۸۵۹ رواج یافت. طبق نظریهٔ تکامل، صورت‌های مختلف حیات بر روی زمین، درختان و گل‌ها، کرم‌ها و وال‌ها، همه و همه از اجدادی مشترک منشعب شده‌اند. این اجداد بسیار متفاوت از اسلاف مدرن‌شان بوده‌اند. دیدگاه بدیلی که داروین سعی در رد آن دارد، دیدگاه خلقت جداگانه یا خلقت‌باوری است. طبق نظریهٔ خلقت جداگانه، اجداد صورت‌های جدید حیات بسیار شبیه این صورت‌های جدید بوده‌اند و صورت‌های گوناگون حیاتِ جدید هر یک خاستگاهی جداگانه -و نه مشترک- دارند. در همین راستا، خوانش مذهبی نظریهٔ خلقت‌باوری نیز مدعی است که هر صورت از حیات به طور فراطبیعی توسط خداوند خلق شده است. داروین اگرچه بر ضد نظریهٔ خلقت‌باوری قد علم می‌کند، اما هیچ ادعایی در مخالفت با مذهب ندارد. او قویاً انکار می‌کند که گونه‌ها دارای خاستگاه واحدی باشند، اما به هیچ وجه منکر وجود خدا نمی‌شود. بخش دوم خاستگاه گونه‌ها به بررسی فرایندی می‌پردازد که دلیل تکامل است. داروین استدلال می‌کند که تکامل حاصل فرایندی است که خود وی آن را انتخاب طبیعی می‌نامد. این دو برهان -یکی در اثبات تکامل و دیگری در اثبات انتخاب طبیعی- در سراسر کتاب او با یک‌دیگر هم‌پوشی دارند. فصل‌های اول کتاب خاستگاه (به ویژه فصول ۳، ۴، ۶، ۷ و ۸) بیش‌تر دربارهٔ انتخاب طبیعی‌اند و فصل‌های پایانی کتاب (۹ تا ۱۴) عمدتاً به بحث تکامل پرداخته‌اند؛ اما هر دو مبحث را می‌توان در همهٔ فصل‌های کتاب مشاهده کرد.» - "چه‌گونه داروین بخوانیم؟"، نوشتهٔ مارک ریدلی، ترجمهٔ محمود رافع، صفحهٔ ۲۵-۲۶. @erjahat

«انگلیس‌ها دنیا را می‌خواهند بخورند. آسیا را که مال خودشان می‌دانند، اما هندوستان و مصر منقلب است. خدا کند این فرعون هم دماغش مالیده شود. اما ما چه خواهیم شد؟» - همان (فروغی، ۱۳۹۴)، صفحهٔ ۱۰۰. @erjahat

«بعد از ظهر نواب به این‌جا آمد... بعد به قهوه‌خانه رفته چای خوردیم و گردش کردیم و به اصرار او چند فقره کارت پستال زنِ لُخت خریدم که بدم می‌آید. ...[در مجلس شورای ملی فرانسه] جای وکلا البته مفصل‌تر و زیادتر [از] مجلس ماست، اما بهتر نیست. جای تماشاچیان خیلی بهتر است؛ زیرا که ترتیب لژهای تئاتر است. جای هیئت‌ رئیسه خیلی کوچک‌تر از ماست. نظم و ترتیب مجلس هم از ما خیلی بدتر است. عجب آن‌که وکلا نطق‌های مفصل را هم از سر جای خود می‌کردند، حرف‌های مختصر را هم نشسته می‌گفتند و با هم مشاجره و حرف هم را قطع می‌کردند.» - همان (فروغی، ۱۳۹۴)، صفحهٔ ۹۸-۹۹. @erjahat

«بعد از ظهر مسیو دلنکل آمد... معلوم شد متجاوز از پنجاه سال قبل به سمت مترجمی فارسی به ایران رفته و فارسی می‌داند و از اوضاع ایران مطلع است. خیلی اظهار خیرخواهی و مهربانی نسبت به ما و ایران می‌کرد... خیلی اظهار انگلوفوبی می‌کرد و می‌گفت فرانسه‌ها کلیةً انگلوفوب هستند و کلمانسو انگلوفیل است و می‌گفت بعد از این دورهٔ آزادی همهٔ ملل آزاد خواهند شد. حتی مراکش و الجزایر را می‌گفت آزاد خواهند شد و ما در سوریه مقصودی نداشتیم و فقط می‌خواستیم آن‌ها را محافظت کنیم و حتی مستخدمین دولتی هم آن‌جا نمی‌خواستیم بفرستیم‌. انگلیس‌ها خیلی سربه‌سر ما گذاشته‌اند... نمی‌دانم این اندازه انگلوفوبی و مهربانی به ما حقیقت دارد یا نه. ما مارگزیده هستیم و تکلیف خود را نمی‌دانیم. از حرف‌هایی که ممتازالسلطنه می‌زد این بود که ایرانی‌ها از صد هفتاد طرفدار آلمان بودند. این حرف راست یا دروغ چرا باید او بگوید؟ خاصه این‌که دلیل داریم بر این‌که این حرف را تنها در محضر ایرانی نمی‌زند، پیش فرنگی‌ها هم می‌گوید، و شاهد آن کاغذی است که در اوایل جنگ شورای طریقت به ما نوشته و ما را نصیحت کرده بودند و در آن کاغد این فقره صریح بود. مختصر ممتازالسلطنه خائن است و یقین دارم همین دل‌تنگی امشب هم او را به بدذاتی دیگر وامی‌دارد. ...در مراجعت دو جلد تئاتر راسین به قیمت ارزان از کتابفروشی‌های کنار رودخانه خریدیم آمدیم به منزل. مسیو فیلوز [Hyacinthe Philouze] و مسیو دلنکل... از کلمانسو بد می‌گفتند و ما را دعوت و تشویق به نهضت سندیکالیست می‌کردند. در صورتی که خبر ندارند در ایران حزب کارگر وجود ندارد. خلاصه از جهت این‌که این‌ها مغرض هستند تکلیف را فهمیدیم. ولی میرزاحسین‌خان حقیقةً بچه است.» - همان (فروغی، ۱۳۹۴)، صفحهٔ ۹۲-۹۴ و ۹۷. @erjahat

«شام ممتازالسلطنه این‌جا بود و با او هرچه حرف می‌زنی همه حکایت این است که من از اول پیش‌بینی کرده بودم و گفتم که کاش پیش‌بینی من درست نشده بود و حالا شما به من می‌گفتی خاک بر سرت، چه مزخرف می‌گفتی. هیچ به روی خود نمی‌آورد که من هم هیچ کار نکردم. ...درخت‌های پاریس کم‌کم دارد برگ می‌کند، اما عجب در این است که هیچ طراوت و صفای بهاری ندارد. چمن‌ها در خیابان‌ها و باغات بیاد است و از دور سبزی می‌زند، اما آن‌ها هم طراوت ندارند. خوشا طهران و همان وضع صمیمی فقیرانهٔ خودمان. نمی‌دانم بی‌دماغی و بی‌شوری ما این حال را به من می‌دهد یا حقیقةً ایران بهتر است. ...شب منزل دیولافوا مهمان بودیم... خیلی مهربانی کرد. صورت اغذیه را خودش به فارسی نوشته بود و خیلی سعی کرده بود غذاهای ایرانی درست کند. آخردست هم آفتابه لگن برای ما آوردند. پیرمرد خیلی با ما ملاطفت می‌کند.» - همان (فروغی، ۱۳۹۴)، صفحهٔ ۹۰-۹۱. @erjahat