کانال روانشناسی دیگری
Ir al canal en Telegram
جهت دنبال کردن «گروه روانشناسی دیگری» در رسانههای اجتماعی بر روی لینک زیر کلیک کنید: https://zil.ink/digaripsychology پشتیبانی در تلگرام @digaripsychology_group
Mostrar más842
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
+1630 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
diciembre '24
diciembre '24
+22
en 0 canales
noviembre '24
+47
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+41
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+817
en 1 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 21 diciembre | 0 | |||
| 20 diciembre | +2 | |||
| 19 diciembre | 0 | |||
| 18 diciembre | 0 | |||
| 17 diciembre | 0 | |||
| 16 diciembre | 0 | |||
| 15 diciembre | 0 | |||
| 14 diciembre | +1 | |||
| 13 diciembre | +1 | |||
| 12 diciembre | +2 | |||
| 11 diciembre | +1 | |||
| 10 diciembre | +3 | |||
| 09 diciembre | 0 | |||
| 08 diciembre | +3 | |||
| 07 diciembre | +1 | |||
| 06 diciembre | +6 | |||
| 05 diciembre | 0 | |||
| 04 diciembre | 0 | |||
| 03 diciembre | +1 | |||
| 02 diciembre | 0 | |||
| 01 diciembre | +1 |
Publicaciones del Canal
آیا اینستاگرام تجربهی درونی ما را تغییر داده است؟
حدود یک دهه گذشته، یک گفتمان زبانی و به ظاهر پیچیده بر زبان جامعه مدرن جاری شده است.
دکتر جاناتان شیدلر، روانشناسِ دانشگاه کالیفرنیا، سانفرانسیسکو، میگوید: « به دلیل ماهیت انسانیمان، ما استاد دور شدن از جنبههای دشوار زندگی عاطفی هستیم». «یکی از راههایی که از خود فاصله میگیریم، از طریق کلمات است. آنچه اکنون داریم، زبانی شبیه به روانشناسی عامهپسند است که پر از کلیشهها، مفاهیم انتزاعی و عبارات پیچیده است و با صحبت کردن از صمیم قلب تفاوت بسیاری دارد.»
به باور شیدلر، زبانِ درمانی مدرن «در واقع محصول تأمل و بررسی نیست». او میگوید در روان درمانی «همیشه از کلیات به سمت جزئیات حرکت میکنیم». افراد اغلب چیزی کلی یا انتزاعی میگویند و یک درمانگر خوب همیشه از آنها مثال میخواهد. اگر کسی بگوید که استرس داشته، ممکن است بپرسیم: «خیلی خوب، بیشتر در این مورد توضیح بدهید. چطور این استرس را تجربه کردید؟». اگر بیمار از زبانِ درمانی استفاده میکند، هدف این است که او را به سمتی ببریم که بیانش بیواسطهتر و از لحاظ احساسی زندهتر شود».
برای مطالعهی ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری»
| 2 | آیا سکسوالیته با روانکاوی ارتباطی دارد؟
این مقاله ترجمهای مقالهای است با همین عنوان که در سال ۱۹۹۵ توسط آندره گرین تالیف و در مجله بینالمللی روانتحلیلی منتشر شده است.
ــــ
در بررسی دیدگاههای فروید، به نظر میرسد که یک تغییر مهم در کار او نادیده گرفته شده است.. در سال 1920، آخرین نظریه فروید در مورد رانهها که در کتاب «فراتر از اصل لذت» مطرح شده بود، راههای جدیدی از تفکر را گشود که نادیده گرفته شده است. بیشتر همکاران او توجه خود را بر فرضیه وجود رانه مرگ متمرکز کردند که برای آنها قابل بحث بود و تمام انرژی خود را صرف رد دیدگاههای او کردند و تغییرات مهمی که او در نظریه سکسوالیته خود ایجاد کرده بود را نادیده گرفتند. در این اثر، فروید ایدهی اروس را معرفی میکند. به جای صحبت از سائقهای جنسی، اکنون از سائقهای زندگی سخن میگوید، تغییری که با ضد خود یعنی رانهی مرگ آشکار و توجیه میشود. در اینجا به نظر میرسد که سکسوالیته با زندگی همارز است، چرا که سائقهای غیرجنسی قرار است به سمت هدف نهایی زندگی، یعنی مرگ، پیش بروند. اما او در ادامه توضیح دیگری نیز اضافه میکند. او به طور همزمان از سائقهای زندگی یا عشق سخن میگوید. در اینجا، زندگی بیشتر با عشق همارز است تا با سکسوالیته. در اینجا باید به یاد بیاوریم که فروید در مقالهاش با عنوان 'رانهها و فراز و نشیبهای آنها' چه گفته است. او در این مقاله مشاهده میکند که نمیتوان از رانه بهعنوان «دوستداشتن» ابژهاش سخن گفت. عشق تنها میتواند به عنوان نتیجهای از اتحاد سائقهای جزئی در نظر گرفته شود:
شکی نیست که رابطهای بسیار نزدیک میان این دو احساس متضاد [عشق و نفرت] و زندگی جنسی وجود دارد، اما ما به طور طبیعی تمایل نداریم عشق را به عنوان یک مؤلفه خاص سائق جنسی، همانند سایر مواردی که بحث کردهایم، در نظر بگیریم.؛ مانند دیگر مواردی که موردشان بحث کردهایم. ما باید ترجیح دهیم که عشقورزی را تجلی کل جریان جنسی احساسات در نظر بگیریم. اما این ایده مشکلات ما را مرتفع نمیکند، و ما نمیتوانیم ببینیم که چه معنایی را به محتوای مخالف این جریان نسبت دهیم (فروید، 1915 ص 133).
آنچه فروید در واقع میگوید، حتی اگر کاملاً از پیامدهای سخنان خود آگاه نباشد، این است که تا آنجایی که یک رابطه عشقی در کار است، ابژه نمیتواند ابژه جزئی باشد؛ بنابراین، اگر عشق از ابتدا بهعنوان بیان سائقهای اروس وجود داشته باشد، بهطور متقابل به یک ابژه کامل در رابطه اروتیک دلالت خواهد کرد. میتوان نتیجه گرفت که بهطور متناقض، نظریه رابطه ابژه بهصورت اولیه در آخرین مفهومپردازی فروید از سائقها نهفته بود. نکتهای که میتوان به این گفته افزود این است که نمیتوان سائقها یا ابژه را بهطور جداگانه در نظر گرفت. رابطه واقعی، ایدی (Id) که از سائقها تشکیل شده را به یک ابژه متصل میکند. این رابطه احتمالاً نوسانی است و بسته به جنبهها و لحظات مختلف زوجی که با هم متحد میشوند، گاهی بخشی غریزی و بخشی ابژه است، عمدتاً جنسی (و مخرب)، و در لحظات دیگر، ایدی با یک ابژه کامل در رابطهای گذرا از عشق و نفرت به هم میپیوندد.
برای مطالعهی ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 644 |
| 3 | نوزاد، تنهایی و جنون
نوزاد انسان تنها ارگانیسم زندهای است که همزمان با روانی زخمی و جسمی نابالغ سر از زهدان بیرون آورده و پا به محیطِ نو میگذارد؛ بنابراین، ضرورت دارد مادر یا جانشینهایش او را درازمدت و همهسویه مراقبت کنند.
قطع به یقین فروید نخستین کسی است که از این توازن سخن به میان آورده. با این همه تنها بیستواندی سال است که ما این موضوع را نه به عنوان یک مفهوم تجریدی که یک واقعیت عینی تلقی کرده و بدان میپردازیم. این رهیافت مرهونِ کوششهای سه روانکاو است: آنا فروید، ملانی کلاین و وینیکات.
قصد ندارم در این نوشتار خود را درگیرِ سرنوشتهای بیشمارِ رابطهی نوزاد و مادر کنم که نهایتاً منتهی به سایکوپاتولوژی خواهند شد. من میل دارم از نوزادِ مراقبتخواه سخن بگویم که در نوعی وضعیت سعادتمندانۀ خاموش و بیصدا، با خودش تنها به سر میبرد. بخش عظیمی از ایام نوزادی و اوایلِ دوران کودکی در این وضعیت طی میشود و روانکاوان، همه مگر وینیکات، بسیار کم از آن نوشتهاند.
تنهایی نوزاد چه ماهیت و کارکردی دارد؟ در وهلۀ نخست، فضا و زمان لازم را فراهم میسازد تا ظرفیتهای بیولوژِیکیِ ذاتی نوزاد به عنوان نوعی وضعیتِ روانیِ شخصیشده تحقق یابند. رفتهرفته نوزادِ تکین ما نوزادی میشود از نوزادان: شخصی صاحب حقوحقوق و صاحب فضای خصوصی.
در وهلۀدوم، بخش اعظم هرآنچه نوزاد در ابتدای رشد خود نمیتواند آن را در قاموس روان تجربه کند رهسپار فراموشی میشود. به گمانم مفهومِ پسرانش نخستین فروید به همین امر اشاره دارد. اما به فراموشی سپردن، گم کردن نیست؛ آنچه از یاد رفته باری دیگر در وضعیتهای هستیِ خصوصی و مجنون ما نمایان میشود. در اینجا به عمد واژۀ مجنون (mad) که متمایز از مفهومِ روانپریش (psychotic) است را وام میگیرم زیرا هر بزرگسالی به شیوۀ خود مجنون و البته تنها است.
برای مطالعهی ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 689 |
| 4 | اشتباهات رایج در انتخاب شریک زندگی
شاید بتوان گفت انتخاب شریک زندگی برای بلند-مدت، مهمترین تصمیمی است که هر یک از ما با آن روبرو میشود. پس جای تعجب نیست که در قرارهای عاشقانهمان، اندکی ترس را تجربه کنیم. اگر انتخاب درستی داشته باشیم، میتوانیم تا آخر عمرمان از حمایت، آرامش و صمیمیت، لذت ببریم؛ اما اگر اشتباه کنیم، آنگاه اعتمادبهنفس، سلامت جسمانی، استطاعت مالی و سلامت روانی ما در معرض خطر خواهند بود. جِین اُستین، بزرگترین رماننویس انگلستان، تقریباً تمام عمر حرفهای خود را صَرف نوشتن دربارۀ شخصیتهایی کرد که در پیِ یافتن همسری مناسب بودند. همانطور که منتقدان اشاره کردهاند، در دنیای خارج از رُمانهای این نویسنده، انگلستان برای حفظ بقایش مشغول جنگ با فرانسۀ دوران ناپلئون بود اما اُستین هرگز صلاح نمیدید حتی یک مرتبه هم به آن درگیری اشاره کند و تماماً مشغول روایت این موضوع برای ما بود که چه کسی در کدام میهمانی با دیدن چه کسی سُرخ شده است. شاید این مایۀ پوزخند باشد اما ممکن است اولویتهای اُستین درست بوده باشند. جنگ، واقعاً موضوع مهمی است؛ و انتخاب شریک زندگی حقیقاً مسأله عظیمی است.
اما برخی از سنگینترین اشتباهات ما هنگام تلاش برای یافتن معشوق، کدامند؟
برای مطالعهی ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 743 |
| 5 | عقدهی ادیپ
این مقاله ترجمهای مقالهای با همین عنوان، تالیف اریک لوران در سال ۱۹۹۶ است.
—
لکان در سخنرانی خویش با این امر میآغازد که برای روانکاوی دانش رایانیک ادامه همان سنتی است که در قرن هفدهم با احتمالات آغاز شد؛ روانکاوی خط و ربط فراوانی با وضعیت جدید سوژهای دارد که در آن زمان معرفی شد. دانش رایانیک به میانجی رویکردهای گوناگونی گسترش یافت که میتوانند ذیل عنوان «علوم شناختی» یا «هوش مصنوعی» قرار گیرند. وضعیتی از سوژه که روانکاوی با آن مواجهه است میبایست به میانجی همین معرفی سوژه علم به ما [روانکاوان] مدنظر قرار گیرد. لکان بر این حقیقت تاکید میورزد که در قرن هفدهم ـ میان ۱۶۹۵ که نشانگر اختراع آونگ هویگن[1] است و معرفی حسابان توسط پاسکال در نیمه دوم قرن هفدهم ـ علم، به شکلی بنیادین، مفهوم موقعیت را دگرگون میکند: آنچه که علم یا حسابِ چیزی در یک مکان محسوب میشد (ضرورتا سیارههایی که همواره به همان مکان قبلی باز میگردند) با علم یا حسابِ ترکیب مکانها جایگزین شد.
لکان اصطلاح بنیادین را معرفی میکند: «علمِ چیزی که در همان مکان یافت میشد با علمِ ترکیب همان مکانها جایگزین شد. این مهم در سامانهای منظم سربر میآورد که الزاما مفهوم قطع یا همانا مفهوم تقطیع را [پیش] فرض میگیرد» (صفحه ۲۹۹).
گمان میکنم برخی از شما پیش از این با اصطلاح «تقطیع» در سایر متون لکان در باب تفسیر در کار روانکاوی رودرو شدهاید. جالب است که این هم همنوا با مفهوم احتمال در پایان سده هفدهم معرفی شد. تقطیع با مفهوم شانس در ارتباط است؛ مفهوم شانس نه تصادفیبودن که ایده «مواجهه تقطیعشده» را معرفی میکند؛ مواجهه تقطیعشده یا این حقیقت که پس از آن تاریخ، هرگونه مواجههای میتواند صرفا با این حقیقت تعریف شود که مکانهایی از آن دست پیشاپیش محدود شدهاند. اگر به طریق شامپولیونسک لکان را بخوانیم ـ خوانش خود واژگان و اصطلاحات و عدم توجه به معنایی که دارند یا باید داشتهباشند [و توجه به صورت صوتی آنها] ـ چیزی جز آن رویکرد را نخواهیم یافت. لکان اصطلاح «مواجهه تقطیعشده» را نه تنها به طریق معرفتشناختی، بلکه در وجه تفسیری نیز قابل کاربرد میدانست. این رویکرد شامپولیونسک در یادداشت لکان در باب ژید در نوشتارها نیز تایید میشود، جایی که او از کابوسها و حضور مرگ در کابوسها میگوید؛ ژید کابوسی داشت که در آن وی در خانهای بود که مرگ پیشاپیش آنجا حضور داشت. لکان اشاره میکند که ژید در هزارتو زندگی در حالی پرسه میزند که میداند مرگ پیشاپیش آن را محدود کردهاست. این ارجاعی بود به پروبلماتیکی که ذکر شد.
مواجههای چنین همواره مرتبط است با [مفهوم] سوژه، چرا که لکان درصدد است در روانکاوی، سوژه را مجزا کند: سوژه همواره با تقطیع یا تحدید قبلی از مکانهایی که قادر به تعریف آنها نبوده، با آنچه که به دنبال آن بوده رودرو میشود. میتوان به ژید یا «نامه ربودهشده» ارجاع دادـ در آنجا نیز به یک معنا مکانها به عالیترین شکل ممکن محدود شدهاند و نامهای که سوژه میتواند آن را کشف کند صرفا میتواند در مکانهای مشخصی قرار گیرد.
این صرفا منطقیسازیای است از آنچه فروید درباره objektfindung یا یافتن ابژه تصریح میکرد که همواره بازیابیای است از ابژه. مکانی که ابژه در آنجا یافت میشود همواره محدود شدهاست. از نظرگاه منطقی مواجهه تقطیعشدهای که لکان بدان اشاره دارد، بیانی است از این حقیقت که ابژهای که سوژه در پی آن است ـ لذتـ پیشاپیش محدود شدهاست.
این مقوله ما را مستقیما به پرسشی سوق میدهد که لکان در این سخنرانی در باب دانش رایانیک پیش میکشد: موقعیت شانس در ناخودآگاه کجاست؟ این پرسش متضمن بازصورتبندی موقعیت تداعی آزاد است. دقیقا موقعیت «آزادی» در تداعی آزاد کجاست؟ مشکل زمانی از بین نمیرود که ما به دلیل وجود تکرار در این فرایند گمان کنیم که در تداعی آزاد هیچ آزادی وجود ندارد. البته که تکرار وجود دارد اما این، مشکل را از بین نمیبرد.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
❌این مقاله تخصصی است.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 637 |
| 6 | چرا افراد مهربان همیشه دروغ میگویند؟
افراد به ذاتْ خوب همیشه آماده و حتی گاهی اوقات به شدت مشتاقِ دروغ گفتن هستند. این موضوع صرفاً به این دلیل عجیب به نظر میرسد که ما در چنگال اعتیادِ جانانه اما بی رویه به گفتن حقیقت گرفتار هستیم.
بخش زیادی از آن را میتوان به گردن جورج واشنگتن، اولین رئیس جمهور ایالات متحده انداخت. نقل شده است که در سن شش سالگی یک تبر کوچک به او هدیه دادند. او آنقدر از این هدیه هیجان زده بود که مستقیماً به باغ رفت و درخت گیلاسِ زیبایی را قطع کرد. پدرش وقتی درختِ خُرد شده را پیدا کرد، عصبانی شد و از جورج پرسید که آیا او مسئول [خرد شدن درخت] است یا خیر. گفته میشود که جورجِ خردسال پاسخ داد:«پدر، من نمیتوانم دروغ بگویم. تقصیر من بود». اگرچه داستان احتمالاً ساختگی بنظر میآید، اما ماندگار شده است؛ چرا که آرمانی را در بر میگیرد که ما به شدت به آن متعهد هستیم: «وفاداری به حقیقت، علیرغم هزینهای که برای خودمان دارد». در این سناریو، شخص دروغگو نفرت انگیز است، زیرا او به دنبال این است که از یک حقیقتِ ضروری و مهم به خاطر نفعِ شخصیِ سطحِ پایین فرار کند.
اما افراد خوب به نفع خود دروغ نمیگویند. آنها از خود محافظت نمیکنند و از روی دروغگویی به واقعیتها بیوفایی نمیکنند: آنها دروغ میگویند، چون (هرچند در ابتدا متناقض به نظر میرسد) از قضا حقیقت [بزرگتر] را به شدت و از روی حسن نیت برای فردی که فریبش میدهند، دوست دارند.
ما به اندازه کافی آمادهایم که در موقعیتهای خاص دروغ بگوییم. ممکن است به دیدن عمهی مسن خود بروید که به استعدادش در تهیه کیک هویج با شکر و تخم مرغ و وانیل افتخار میکند. اما دوران اوج او مدتهاست که از بین رفته است. حالا او دستور غذا را به اشتباه قاطی میکند و گاهی اوقات فراموش میکند که کره چقدر در یخچال مانده است. نتیجه بسیار دلسرد کننده است. اما برای او بسیار مهم است که احساس کند هنوز میتواند دیگران را راضی کند. برای همین است که دروغ میگویید.
این دروغ، نه برای محافظت از خود بلکه به دلیل وفاداری به حقیقتی بزرگتر گفته میشود (اینکه عمه را دوست دارید) که با افشای کامل تهدید میشود. همانطور که اغلب اتفاق میافتد، یک حقیقت بزرگ [(عمه را دوست دارم)] باید از طریق یک دروغ کوچکتر [(کیک خیلی خوشمزه است)] به ذهن شخص دیگری منتقل شود.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 794 |
| 7 | چهار مولفهی اساسی در تکنیک روانکاوی
(مقالهی تخصصی)
چهار جنبه، به طور مشترک ماهیت تکنیک روانکاوی را تعیین میکنند: تفسیر، تحلیل انتقال، بیطرفی تکنیکال، و تحلیل انتقال متقابل.
تفسیر عبارت است از ارتباط کلامی تحلیلگر در مورد فرضیهی تعارض ناهشیار که به نظر میرسد در حال حاضر غالباً در تعامل بیمار در ملاقات درمانی ظاهر شده است. به طور کلی تفسیرِ یک دفاع یا یک رابطهی تدافعی، آغازگرِ فرآیند تفسیری است؛ به دنبال آن تفسیر زمینه یا رابطهی تکانشی که دفاع در برابر آن ایجاد شده و تحلیل انگیزه این فرآیند دفاعی است.
مداخلات تفسیری را میتوان به موارد زیر طبقه بندی کرد: الف) شفاف سازی، که به وسیله آن تحلیلگر تلاش میکند تا آنچه را که هشیارانه در ذهن بیمار میگذرد، روشن کند؛ ب) مواجهه، یعنی آوردن هشیارانهی جنبههای غیرکلامی رفتار بیمار؛ و ج) تفسیر به موقع، فرضیهی تحلیلگر از معنای ناهشیار که تمام این جنبههای تعاملات بیمار با یکدیگر را مرتبط میسازد.
این فرضیهی متراکم، تفسیر «اینجا و اکنون» است که باید به دنبال تفسیر «آنجا و آنگاه» بیاید یا با آن تکمیل شود؛ یعنی جنبههای ژنتیکی تفسیر که به گذشتهی بیمار اشاره میکند، و جنبههای ناهشیار حال را با جنبههای ناهشیار گذشته پیوند میدهد.
انتقال ممکن است به عنوان تکرار ِناهشیارِ تعارضاتِ پاتوژنیکِ گذشته در «اینجا و اکنون» تعریف شود، و تحلیل انتقال منبع اصلی تغییر خاصی است که درمان روانکاوی به ارمغان میآورد.
مفهوم کلاسیک تحلیل انتقال به طور قابل توجهی با مفهوم تحلیل «انتقال کلِ»، که توسط رویکرد کلاینی ها پیشنهاد شده، گسترش یافته است. این امر شامل تحلیل سیستماتیک مفاهیم انتقالی از کلِ تجلیات کلامی و غیرکلامی بیمار در جلساتِ درمانی و همچنین تلاشهای ارتباطی مستقیم و ضمنی بیمار برای تاثیرگذاری بر تحلیلگر در یک جهت خاص، و کاوش مداوم مفاهیم انتقالی از زندگی بیرونی بیمار است که بیمار، در هر مقطعی [از درمان]، به جلسه میآورد.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 776 |
| 8 | شرم / احساس گناه: آموزندهترین هیجان
برای پژوهشگرانِ هیجان، شرم ترکیبی از ترس و غم است؛ آنها شرم را یک هیجان پایه نمیدانند. این هیجان در میان اکثر درمانگران بهعنوان علت شماره یک آسیبشناسی روانی شناخته میشود (ناتانسون، 1992).
اگرچه پس از تولد مدتی زمان میبرد تا شرم در نوزاد ظاهر شود، من معتقدم که این یک هیجان پایه است. شاید مغز نوزاد نیاز به تجربهای در رابطه با یک دیگری داشته باشد تا آنقدر بالغ شود که شرم را تجربه کند. این که شرم در هنگام تولد دیده نمیشود به این معنی نیست که یک عاطفه منحصربهفرد نیست.
اگر شرم مجموعهای از ترس و غم بود، احتمالاً هیجانی اجتنابی تجربه میشد. ترس هیجانی اجتنابی است و غم هیجانی است که نه ظرفیت گرایشی دارد و نه ظرفیت اجتنابی. ترکیبی از این دو، کنارهگیری را شکل میدهد.
اگرچه در وجود همه ما انگیزهای برای کنارهگیری از رنجِ موقعیتِ شرمآور وجود دارد؛ اما با این حال شرمْ کارکردی اجتماعی در جهت بهبود روابط دارد. از این منظر، شرم یک هیجان گرایشی است. بر تسلیمشدن و طلب بخشش دلالت دارد. دعوتی است به اتصال مجدد بر اساس پیکربندی مجدد ساختار قدرت. در سگها، این گرایش بهصورت قرارگرفتن دُم میان پاهای عقبی است. در میمونها، این گرایش به شکل کمرویی، دستپاچگی، خجالتی و پشیمانی است.
بسیاری از ما از احساس شرم بیزار هستیم و در پردازش یا تبدیل آن به چیزی سالم، عملکرد خوبی نداریم. همهی ما میدانیم شرم چیست. اغلب به آن «از دستدادن جایگاه» میگویند، که به معنای تنزل احترام و اعتبار ما در میان عموم است، گویی از عرش به فرش سقوط کردهایم. اینکه تار و پود اعتمادی را که زمانی با دوستی داشتیم از هم دریده شده است، نوعی ادراک ناگهانی و اشتباه است. وقتی دچار شرم میشویم گردنمان قرمز میشود، سرمان به سمت پایین میچرخد و از نگاهمان را از کسی که فکر میکنیم متضرر شده میدزدیم.
شرم دردناک است. در هر کاری که انجام میدادیم، افسار لذت را در مسیر خود به عقب میکشد. افکار ما ناگهان گیج میشوند و در مقابل فردی که اکنون احساس میکنیم دلیل خوبی برای مخالفت با ما دارد، رفتار ناهنجار و مطیعانهای از خود نشان میدهیم.
بسیاری از نظریهپردازان میان شرم و احساس گناه تمیز قائل میشوند (لوئیس، 1971؛ کوگلر و جونز، 1992). برخی میگویند ما بهخاطر کاری که انجام دادیم احساس گناه میکنیم و از اینکه چه کسی هستیم احساس شرم میکنیم. با توجه به اهداف ما در اینجا، احساس گناه و شرم یکسان هستند. آنها به شکل یکسانی در چهره به نظر میرسند و در بدن نیز به طور یکسانی احساس میشوند.
تامکینز (1963) میگوید: «شرم عاطفهی هتک آبرو به سبب تخلف، و بیگانگی است... شرم به اعماق قلب انسان ضربه میزند. شرم بهعنوان یک عذاب درونی، نوعی بیماری روح تلقی میشود. فرقی نمیکند که فرد تحقیر شده از خندههای تمسخرآمیز شرمنده شده باشد یا خود را دست بیاندازد. در هر دو موقعیت، او خود را برهنه، شکستخورده، بیگانه، و فاقد حیثیت یا ارزش احساس میکند» (ص 118).
شرم میتواند وسیلهای برای اجتماعی شدن باشد. این هیجان به منبع مهم پیوند اجتماعی تبدیل میشود. ما را برمیانگیزد تا سهم خود را از مسئولیت در برابر خوبیِ کل بپذیریم (ایزارد، 1971؛ لوئیس، 1971؛ تامکینز، 1962).
شرم بر ضعفها و نارساییهای ما متمرکز است و آنها را به منصهی ظهور میرساند. احساس ناتوانی ما را آشکار میکند. توجه ما را به کارهایی که برای تقویت مهارتها و بهبود روابط خود باید انجام دهیم معطوف میکند (تامکینز، 1963؛ لوئیس، 1971؛ تانگنیو همکاران، 1996؛ ایزارد، 1971).
وقتی احساس شرم میکنیم، حس میکنیم که کار اشتباهی انجام دادهایم، تسلیم میشویم و عواقب آن را میپذیریم. شرم سالم معیاری از پیوند ما با دیگران، نگرانی و احساس مسئولیت ما در قبال رفاه آنهاست. وقتی نمیتوانیم مسئولیتی را بپذیریم و عواقب رفتار خود را که به دیگران آسیب میزند به عهده گیریم، شرم میتواند به یک احساس عمیق و ناسالم تبدیل شود که برای هویت ما سمّی است.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 860 |
| 9 | زنی که دوستش دارم و زنی که بدون او نمیتوانم زندگی کنم
رابطه بین عشق و مرحله همزیستیِ دوران کودکی، از منظری جدید در قالب تعارض بین «زنی که دوستش دارم» و «زنی که نمیتوانم بدون او زندگی کنم» بررسی میشود. عشق مستلزم وابستگی است، اما می تواند به دست کشیدن از وجود مستقل نیز منجر شود؛ و از آن پس، دشمنِ رابطه میشود.
بخشِ اولِ عنوانِ این مقاله را مدیونِ بینشِ یکی از تحلیلشوندگانم هستم. بیمارْ مردِ میانسالِ متخصصی بود که مدتی طولانی متاهل بود، او عاشق زنی جوانتر شده بود و زن جوان هم متقابلا او را دوست داشت. زن جوان ازدواج و بچه میخواست. اما بیمار من نمیتوانست بین دو زن، همسر و دوست دخترش یکی را انتخاب کند. اگرچه او عمیقاً زنِ جوان را دوست داشت، اما متوجه شد که نمیتواند همسرش را ترک کند.
ظاهراً کار ما به خوبی پیش میرفت که دو عامل موثر در بلاتکلیفی مرد را کشف کردیم. بیمار رابطهی بسیار نزدیکی با دخترش داشت که سال گذشته خانه را به قصد دانشگاه ترک کرده بود. زن محبوب [یعنی دوستدختر] جایگزینِ دخترِ از دسترفتهاش بود. ما متوجه شدیم که بیمار دربارهی رابطهی جدیدش احساس گناه میکند، چراکه به طور ناخودآگاه زن محبوب جایگزین دخترش شده بود. این مشکل حل و فصل شد، اما تعارضِ به مراتب دشوارتری ظاهر شد. هنگامی که بیمار ده ساله بود، یک آتشسوزی در خانهشان رخ داد. در آن حادثه، او خواهرش را که دو سال کوچکتر بود از دست داد. مادرْ جانِ بیمار را نجات داد، اما پدر نتوانسته بود که جانِ خواهر را نجات دهد. چیزی که این تروما را دشوارتر میکرد، این بود که مادر در لحظهی عصبانیت فریاد زد که «کودک اشتباهی زنده ماند». انتخاب بین دو زن بازنمایی تجربهی زندهماندن مرد در دوران کودکی او بود؛ او نمیتوانست بین دو زن تصمیم بگیرد، زیرا در ناخودآگاهش جدایی به این معنی بود که کسی که انتخاب نشود، خواهد مرد. خود بیمار به این بینش رسید که چرا نمیتواند بین زنان یکی را انتخاب کند. کار قابلتوجهی انجام داده بودیم که بیمار گفت که بین «زنی که دوستش دارم» و «زنی که نمیتوانم بدون او زندگی کنم» گرفتار شده است. مشخص شد که قدرت «زنی که بدون او نمیتوانم زندگی کنم» قویتر از «زنی که دوستش دارم» است، و بیمار تصمیم گرفت زنی را که دوست داشت رها کند و در کنار همسرش بماند که نمیتوانست بدون او زندگی کند. بینش او طاقتفرسا بود. این واقعیت که خودِ بیمار مجبور به کشف این بینش شد، او را خشمگین کرد؛ او مجبور شده بود به خودش کمک کند، در حالی که انتظارِ کمک از سمتِ من را داشت، از نظر او من بیفایده بودم. او تصمیم گرفت پیش همسرش بماند، و من و زنِ جوان را ترک کرد. در آن زمان من متوجه نشدم که این بینش بهطور ناخودآگاه ایجاد مصالحه بود. اگر او تغییری در زندگی اش ایجاد نمی کرد، به خود مجالی می داد تا مشکلش را بفهمد.
او امیدوار بود که کمکش کنم تا از «زنی که نمیتوانست بدون او زندگی کند» به «زنی که دوستش داشت» گذر کند، اما اکنون فهمید که قدرت «زنی که نمیتواند بدون او زندگی کند» بسیار زیاد است. بیمار از من خواست که جانب زنی را بگیرم که دوست دارد، یعنی وارد تعارض او شوم و بیطرفیِ درمانی خود را کنار بگذارم، که نمیتوانستم بپذیرم. در زبان روانکاوانه، ایگو نمیتواند از بینش برای غلبه بر وابستگیِ عمیق به «زنی که نمی تواند بدون او زندگی کند»، استفاده کند. بیمار به من نیاز داشت که او را قادر سازم تا از زنی که «بدون او نمیتوانست» به «زنی که دوستش داشت» گذر کند. بینش او شفابخش نبود، اما یک واکنش درمانی منفی در او ایجاد کرد. این بیمار چشمانم را به درکِ تفاوتِ بینِ دو نوعِ متفاوت از رابطهیِ مردان با زنان باز کرد. نوع اول عشق، بهمعنی میل به همراهیِ زن و اشتیاقِ جنسی است. نوع دیگر وابستگی و ناتوانی در عملکردن بدون شخص خاص است. این رابطه ممکن است دوسوگرا باشد، اما زندگی بدون این شخص غیرقابل تصور است.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 739 |
| 10 | نفرت از خود در افراد موفق
ممکن است در نگاه اول چنین به نظر برسد که افرادی بسیار موفق احتمالاً هیچ رابطهای با نفرت از خود ندارند: [هرچه که باشد] آنها کسانی هستند که در امتحاناتْ فوقالعاده خوب عمل کردند، مورد تحسین معلمها بودند، در بهترین دانشگاهها پذیرفته شدهاند، با افتخار فارغالتحصیل شدهاند، وارد دانشکدههای حقوق و پزشکی شدهاند، کسبوکارهای پر رونقی راه انداختهاند، در ثروتمندترین مناطق شهر زندگی میکنند، صبحها زود بیدار میشوند و پیش از جلسهی مهم آن روز صبحانهای مهیا میکنند. مطمئناً گمان نمیکنیم که این افراد هم ممکن است مبتلا به انزجار از خود باشند؟
از دیگر سو افرادی که آنچنان به خودشان شک ندارند که بخواهند اقدامات استثنایی انجام بدهند و جهان را تحت تاثیر قرار دهند، به ندرت گرفتار انزجار ار خود میشوند.
افراد موفق، علیرغم همهی دستاوردهایشان، نمیتوانند به یک ایده اساسی اعتماد کنند: اینکه فارغ از هر گونه تحسین، توجه یا متمایز بودنی، میتواند خودْ بودن آنها [این که خودشان هستند و نه چیز بیشتری] قابل قبول باشد. صرفِ بودن و وجود داشتن هرگز برای آنها کافی نیست، حقِ بودن و وجود داشتن آنها فقط با انجامِ مداوم کاری تضمین میشود. فعالیتهای دیوانهوار آنها شک و تردیدشان را دربارهی مورد پذیرش بودن پنهان میکند. هیچ فرصتی برای استراحت [یا فُرجهای بین امور و کارها] در فهرست انتخاب آنها وجود ندارند. تعطیلات زمانی برای محنت بردن و رنج کشیدن است، اوقات فراغت با دقت از دفتر فعالیت روزانهی آنها حذف شده است، از آخرینباری که از یک روز بدون تعهد لذت بردهاند سالها میگذرد. به محض اینکه از قید مسئولیتی رها میشوند، اضطراب ایجاد میشود: قرار است چه کاری انجام دهند؟ مراقبت از چه چیزی را فراموش کردهاند؟
هیچ کس دچار این شُبهه نمیشود که ما مدیون افراد موفق هستیم. آنها آسمانخراشها را میسازند، سیارات دور را کاوش میکنند، بازار سهام را به به موفقیت جدیدی میرسانند، کسبوکاری را راهاندازی میکنند و فیلم و کتاب مینویسند. همه ما بدون آنها فقیرتر خواهیم بود.
اما احترام ما نباید جلوی توانایی ما برای ارزیابی هزینههایِ تحمیلیِ روش زندگی آنها را بگیرد. ثروت ملتها بر اساس مشکلات روانی فردی ساخته شده است.
افرادی که موفقیتهای بالایی کسب کردهاند، نه صرفاً از روی استعداد یا خلاقیت، انرژی و مهارت (اگرچه بدون شک اینها نیز وجود دارند)، بلکه از روی یک حس اولیه که چیزی شرمآور در وضعیت بنیادین آنها وجود دارد، عمل میکنند؛ از این رو آنها باید جامهی موفقیت بر تن کنند تا از حقارتِ خودِ واقعیشان فرار کنند.
[برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید.
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 809 |
| 11 | آیا رابطه جنسی میتواند دلیلی برای جدایی باشد؟
اساسیترین محک برای دوامِ هر رابطهی مدرن، معیاری است که برای یک اشرافزادهی فرانسوی در سال 1755، یا برای یک کشاورز اسکاتلندی در سال 1952، و در واقع برای اکثر افرادی که از زمان ظهور گونهی ما وجود داشتهاند، بسیار عجیب به نظر می رسد؛ اما [این معیار عجیب ]اکنون به طور جهانی پذیرفته شده است و نادیده گرفتن آن بسیار سخت است: یک زندگی جنسی فعال و رضایت بخش. اکیداً به ما توصیه شده است که ماندن دراز مدت در رابطه با کسی که با او رابطهیِ جنسی صمیمی نداریم، بسیار عجیب و غریب و حتی از جهاتی مشکوک است - و اگر اعلام کنیم بخاطر این جدا شدیم که رابطه جنسی دیگر کار نمیکرد، میتوانیم روی همدردی فوری و درک عمیق دیگران حساب کنیم. اگر به دنبال دلیل مناسبی برای جدایی هستیم، به نظر میرسد که رابطه جنسی ناخوشایند تنها چیزی است که باید ذکر کنیم.
ما احتمالاً همچنین به این نکته توجه کنیم که در این ایده چیزی غیرعادی و کمی مضحک وجود دارد. آیا واقعاً کسی را بهخاطر کیفیت یا کمیتِ حسی که فقط چند دقیقه طول میکشد و از برخی زوایا هیچگونه لذتی بیشتر از یک دسر فوقالعاده یا یک لحظهی هیجانانگیز در رقص ندارد، ترک میکنیم؟ آیا واقعاً کسی بهخاطر چیزی مانند این، زندگی فرزندانش را نابود میکند، خانوادهای را ویران میسازد، داراییها را خراب میکند و خود را به جهنم میکشاند؟ ما چقدر باید بهطور جدی به ادعاهای مربوط به رابطهی جنسی نگاه کنیم؟
قسمتی از دلیلی که ما گیج میشویم این است که رابطه جنسی هم پدیدهای فیزیکی و هم هیجانی است، این دوگانگی میتواند تشخیص جایگاه درست آن [رابطهی جنسی] را در دلایل ما برای ماندن یا رفتن دشوار کند. رابطه جنسی میتواند بهاندازه یک بازی تنیس بیمعنا باشد و یا به نظر برسد که راهی به روح و جان دیگری است. عمل یکسان است، اما اهمیت آن میتواند به طرز غیرقابلتصوری متفاوت باشد.
در این مرحله، ممکن است ادعای بزرگی مطرح کنیم: هیچکس، هرگز، به دلیل «رابطه جنسی بد» احساس نیاز به ترک یک رابطه نمیکند. اگرچه ممکن است بگویند و در درون خود قانع باشند که مشکل در معاشقه ضعیف است؛ اما [واقعیت این است که] مسئله واقعی تقریباً قطعاً در جای دیگری نهفته است و به همین اندازه، هر درجهای از عدم وجود رابطهی جنسی و یا رابطهی جنسی ناخوشایند از نظر فیزیکی میتواند قابلتحمل باشد، مادامی که چیزهای دیگری در جای خود قرار داشته باشند.
آنچه واقعاً غیرقابلتحمل است و به طور واقعی دلیل فرار است، فقدان محبت است. تمام هدف یک رابطه به احساس دیدهشدن، درکشدن، پذیرفتهشدن، تشویقشدن، مورد دلگرمی و محبت قرارگرفتن توسط شخص دیگری بستگی دارد. بدون اینها، ما واقعاً ممکن است برای طولانیمدت بهتنهایی غذا بخوریم. اما به طور اساسی، نحوه ابراز و بیان محبت بسیار متنوع است. این میتواند با دستها و لبها، با نوازشهای اروتیک و همیاری در مورد فانتزیها انجام شود. اما ممکن است راههای دیگری نیز وجود داشته باشد: این میتواند از طریق شریکی باشد که دستمان را میگیرد، یا در شب ما را در آغوش میکشد، به غمهایمان بادقت گوش میدهد یا نیازهایمان را در ذهن خود نگه میدارد. یک بوسه ملایم وقتی به خانه برمیگردیم میتواند بهاندازه رابطه جنسی کامل در تأمین یک ارتباط نزدیک معنیدار باشد.
ردکردن پیشرویهای ما در رختخواب از طرف یک شریکعاطفی و فواصل طولانی بین روابط جنسی آزاردهنده است، اما نه بهخاطر از دست دادن لذتهای فیزیکی، بلکه به این دلیل که ما درون خود یک نیاز مداوم به نشانههای محبت داریم: ما میخواهیم به طور مستقیم و تا حد ممکن مطمئن شویم که در قلب یک عاشق جایگاه بسیار مهمی داریم. در حقیقیت کمبود رابطه جنسی، بهتنهایی، نمیتواند آن مشکل اصلی باشد که ما را به جدایی میرساند. بلکه مشکل اصلی کمبود نزدیکی و محبتِ ناشی از عدم وجود آن [رابطهی جنسی] است.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌ثبتنام در سایت رایگان است
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 1 072 |
| 12 | مشکل شرم جنسی
همهی ما به شدت با مشکلات مرتبط با بیشرم در رابطه جنسی سازگار شدهایم؛ یعنی با فرهنگ منحطی که در آن همه چیز مجاز به نظر میرسد، فرهنگی که فضای حاکم بر آن اغلب بیش از حد صریح است و برخی افراد به شدت از توجه ناخواسته، تهاجمی و متعرضانهی دیگران آسیب میبینند.
بنابراین در چنین فرهنگی ممکن است کمی عجیب و حتی افراطی به نظر برسد که مشکل شرم جنسی را مطرح کنیم؛ یعنی رنج روحی شدید ناشی از خجالت در مورد خواستهها و بدنمان، همراه با احساس عدم پذیرش فیزیکی، انزجار و وحشت از این که افکار جنسی ما کشف و قضاوت شود. از زمان افول عصر کلاه بلند [قرن ۱۹] یا حداقل از زمان انقلابهای دههی 1960 به نظر میرسد که کسی اجازه ندارد در مورد مسائل مرتبط با شرم جنسی از صمیم قلب نگران باشد؛ به نظر می رسد که خطرات مربوط به رابطه جنسی دقیقاً در انتهای دیگر طیف، یعنی در انتهای عاری از شرم نهفته است.
اما شرم جنسی، در حقیقت، هرگز از بین نرفت؛ زیرا شرم جنسی یک موضوع روانی است، نه سیاسی یا مذهبی. توانایی ما برای اینکه با اعتماد به نفس و شادی، خودِ جنسیمان را ابراز کنیم، توانایی ما برای بیان آنچه میخواهیم، درخواست تقاضاهای جنسی خود بدون خجالت و ترک سریع موقعیتهایی که در آن ناکام یا تحقیر میشویم، همگی دستاوردهای روانی عظیمی هستند. این دستاوردها عموماً فقط برای کسانی در دسترس هستند که از محیطهای اولیه بسیار حمایتی و از نظر عاطفی پیشرفته برخوردار بودند. برای اینکه ما بزرگسالانی بدون مشکلات جنسی باشیم، لازم است که در گذشته، دیگران به ما این فرصت را داده باشند که برای خودمان قابل قبول باشیم: یعنی لذت بردن از این احساس که بدن ما و عملکرد آن چیزهای طبیعی و خوبی هستند، اینکه ما برای ابراز کنجکاوی دربارهی خودمان بد ذات یا گناهکار نیستیم و اینکه در سن دو سالگی به درستی از وجودِ عجیب و شگفتانگیز اندامهای تحتانی خود خوشحال شویم.
میل جنسی یکی از شخصیترین و آسیبپذیرترین موضوعاتی است که تا به حال بنا بوده بیان کنیم، موضوعی که فرد را در معرض درجاتِ بالقوهی مهمی از تمسخر و استهزا قرار دهد. همانطور که قلدرهای مختلف همیشه میدانستند، اگر میخواهید کسی را به سرعت نابود کنید، او را به خاطر تمایلات جنسیاش دچار شرم کنید. آنها هرگز اعتماد به نفس لازم برای به چالش کشیدن شما را نخواهند داشت. چیزهای اندکی وجود دارد که عمیقتر از اشتیاق ما برای ارتباط جنسی «ما» باشد و بنابراین هرگونه احساس بیارزشی (به عنوان مثال هرگونه نگرانی در مورد اینکه آیا واقعا خوب هستیم، چقدر ممکن است شایسته باشیم یا چقدر وجود ما پذیرفتنی است) به طور مرتب در اتاق خواب ظاهر شود و توانایی ما را به عنوان موجودات جنسی ساده و بدون تعارض از بین ببرد.
به طور کلی، اگر خطری وجود داشته باشد که ما نسبت به خود احساس بدی داشته باشیم، از نظر روانی گزیرناپذیر است که نسبت به خود و رابطه جنسی قطعا احساس بدی داشته باشیم. آنچه که مشکلات جنسی نامیده می شود (اعم از ناتوانی جنسی، واژینیسموس، کمبود میل، اعتیادهای مضر) در درجه اول، همیشه مشکلات نفرت از خود هستند؛ و به عنوان یک قاعده نمیتوان هم از خود متنفر بود و هم در رختخواب، اوقات خوشی را سپری کرد.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 849 |
| 13 | مشقات ناتوانی جنسی
در مورد ناتوانی جنسی در مردان دگرجنسگرا به ندرت به بینش رواندرمانی، نیاز فوری پیدا میکنیم. یک مرد میتواند به لحاظ فیزیولوژیکی کاملاً قادر به برقراری رابطهی جنسی باشد، اما در رختخواب با زنی که بیصبرانه میخواهدش نمیتواند رابطهی جنسی برقرار کند، و این باعث شرمندگی و خجالت بیحد و حصری در او میشود. چه اتفاقی ممکن است در حال رخ دادن باشد؟
لازم است این را در نظر بگیریم که چه چیزی میبایست در ابتدای زندگی درست پیش برود تا در آینده احتمال وقوع این نوع ناتوانی روانی به حداقل برسد. یکی از تضمینکنندههای بزرگ قوای جنسی یک مرد بالغ، عشق به نوع خاصی از زن در دوران کودکیاش است. در صورتی که مراقبِ مونث اصلیِ یک مرد [مادر] بتواند دو کار را انجام دهد، به او کمک بزرگی میکند تا بعدها این مرد با میل جسمانی خود احساس راحتی کند: اول، اگر این پیام را به مردِ کوچک زندگیاش بدهد که مورد تحسین اوست، به گونهای که جنبههای زمختتر و سختتر او را در بر میگیرد و به آنها پاداش میدهد. بهتر است به این مرد کوچک اجازه داده شود که با شمشیر پلاستیکی بازی کند، گهگاه میتواند سر و صدای زیادی ایجاد کند، اگر گاهی از باغچه گل بیاورد، مشکل هولناکی نیست. او [مرد کوچک] مجبور نیست فقط یک فرشته معصوم شیرین، منظم و مهربان باشد؛ بلکه میتواند موجودی پویاتر و قدرتمندتر باشد. همچنین چهره مادرانه میتواند کمک بزرگی باشد؛ اگر این در رابطهی خود با مردانِ دیگر مصمم و ثابت قدم باشد، اگر بیجهت از آنها نترسد، یا بیدلیل از آنها عصبانی نباشد، توسط یکی از آنها دچار تروما نشده باشد، و بتواند (وقتی بچهها خوابند) با یکی از همین مردان اوقات بسیار رضایت بخشی در رختخواب داشته باشد.
پدرها نیز نقشی کلیدی در قوای جنسی پسرشان در آینده دارند؛ اینکه به پسر خود این احساس را بدهند که [پدرها] میتوانند رقابت را تحمل کنند، در شهر فضای کافی برای هر دوی آنها وجود دارد، اگر بتوانند نشان دهند که قدرت و نشاط در حال رشد پسر به جای تهدید، منبع غرور است.
البته نیازی به گفتن نیست که هیچ یک از اینها [شرایطی که در بالا گفتیم] الزاما اتفاق نمیافتد. بلکه برعکس، برخی از چهرههای مادرانه وقت زیادی صرف کردهاند تا به به پسران خود تفهیم کنند که نباید یادآور آن دسته از مردانی باشند که آنها را ترسانده یا به آنها آسیب رساندهاند؛ یا چهرههای مادرانهای که بخشی از خشمِ معطوف به مردان بزرگ را که در اعماق وجودشان مایلند به سمت همان «مردان بزرگ» هدایت کنند، به حساب «مرد کوچک» خود میگذارند. یا چهرههای مادرانهای که پسران خود را به «دوست پسر» جایگزین تبدیل میکنند تا دفاعی در برابر ترس خود از یک رابطهی بزرگسالانه سه بعدی [مترجم؛ روابطی که در آن شهوت، صمیمیت و تعهد توامان وجود دارد] داشته باشند. همانگونه که پدرانی وجود دارند که از نظر درونی آنقدر شکننده هستند که نمیتوانند تحمل کنند کسی جز آنها باید در خانه قدرت داشته باشد.
بیست سال بعد، نتیجه میتواند مردی باشد که در لحظهای بینظیر که زنی رو به او میکند و میگوید: «بیا، بیا برویم در اتاق خلوت کنیم، از لحظهای که شب شروع شده تو را میخواهم»، هراس میکند. ممکن است لذت بخش به نظر برسد؛ اما برای دستهی خاصی از انسانها، میتواند به معنای شروع هراسی ویرانگر باشد. [این دعوت از سوی زنها برای آنها به این معناست که انگار] از آنها خواسته میشود همان کاری را انجام دهند که (طبق منطق سالهای رشدشان) به طرق مختلف باعث آزار، اذیت، خشم یا تهدید افرادی میشده است که میبایست به آنها تکیه میکردند. ناتوانی جنسی آنها، اگرچه امروزه کاملاً ناخوشایند است، اما در عمق روانشان مکانیسمی ضروری برای دور کردن آنها از خطر و ناراحتی است.
برای فرونشاندن این وضعیت چه میتوان کرد؟
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 856 |
| 14 | چرا دیر متوجه حالِ بدِ خود میشویم؟
بسیاری از رفتارهای ما تا زمانی که نتوانیم ایدهی اصلی در مورد نحوه ساخت انسان را در نظر بگیریم، برایمان معنادار نیست: ایده اصلی این است که بیولوژیِ ما بقا را بر خودآگاهی ارجح میداند. به عبارت دیگر، مهمترین اولویت برای اعضای گونهی ما، زندگی کردن و ادامه دادن است، نه مکث کردن و درک و بررسی. اگر هر فردی را در شرایط وحشتناکی قرار دهید، بهعنوان در خانهای با والدینی پرخاشگر، الکلی، بدرفتار یا افسرده، او (آن اندازه که ممکن است ما انتظار داشته باشیم) نمیتواند به وضوح روی آنچه اشتباه است، تمرکز کند یا برای وضعیتش سوگواری کند. او فقط ادامه میدهد؛ همانطور که سیستم حفظ بقا، آن را ضروری میداند (مترجم؛ بیولوژی آگاه شدن از شرایط دشوار فعلی یا سوگواری را جز اولویت نمیداند؛ آنچه در این شرایط اهمیت دارد، فقط حفظ بقا و ادامه دادن است).
برای انجام این وظیفه (حفظ بقا)، ما از طیف وسیعی از تکنیکهای بقای غریزی بهره میبریم. به عنوان مثال در کمال تعجب دربارهی والدین خود به نیکی یاد میکنیم؛ و عملکرد آنها را زمانی که ما مورد ضرب و شتم، یا خودخواهی و تحقیر قرار میداند، توجیه میکنیم. ممکن است به جای ترحم و دلسوزی بهدلیل محرومیتهای که نصیب ما شده است، با جدیت خود را سرزنش کنیم. به خاطر داشته باشیم که احساس شفقت به خود برای کودک پنج سالهای که هر چه فریاد میزند، کسی به دادش نمیرسد، و کسی گوش نمیدهد،میتواند سمی مهلک باشد! اگر فریاد کمکخواهی افاقه نکند او با انجام فعالیتی این ناامیدی و سرخوردگی را از خود دور میکند: بهعنوان مثال در مدرسه بهدنبال موفقیت افراطی میرود؛ یا شیشههای پنجره را میشکند؛ یا به مواد مخدر، ورزش یا سیاست وسواس پیدا کنید؛ خلاصه این که، هر کاری میکند تا وراجیِ درونی خود را نشنود. کودکی که این چنین در تاریکی فرو رفته و مغفول مانده، نمیتواند به عقب نگاه کند، نمیتواند به پایین نگاه کند. او صرفا باید به هدف اصلی یعنی بقا خیره شود. بقا تا مدتی طولانی اولویت اصلی باقی میماند. چون احساس امنیت بیرونی برای اکثر تامین نمیشود، مگر تا زمانی که برای خود شغلی دستوپا کنیم، سرمایهای بسازیم، خانه بخریم، همسری پیدا کنیم، بچهدار شویم. تا آن زمان ممکن است در دههی 40 یا 50 زندگی خود باشیم.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
پست اینستاگرامی این مقاله را اینجا ببینید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 821 |
| 15 | میل و صمیمیت
یکی از پارادوکسهای رایج و دردناک زندگی عاشقانه این است که هر چه بیشتر کسی را بشناسیم و دوستش بداریم، فراخوانی میلی صادقانه برای خوابیدن با او دشوارتر میشود. صمیمیت و نزدیکی کاملا دور از پرورشِ میل جنسیِ عمیقتر هستند، و میتوانند شور و هیجان را از بین میبرد؛ اما ملاقاتِ اخیر با کسی و نداشتنِ احساس زیادی نسبت به او، میتواند پیششرطهای دشوار و در عین حال ایدهآلی برای تمایل بسیار زیاد شما برای همبستری با او باشد.
گاهی اوقات در زبان عامیانه از این موضوع پیچیده با عنوان «عقده مادونا فاحشه» نام میبرند. استفاده از این عبارت میتواند توهینآمیز و مرتجعانه به نظر برسد؛ از این جهت که گویی این مسئله فقط در مورد یک جنسیت صدق میکند. اما این عبارت حول چیزی بسیار مهم، همیشه معاصر و مرتبط با هر جنسیتی است (ممکن است برای زنان دگرجنسگرا به عنوان «عقده قدیس بیرحم» شناخته شود).
زیگموند فروید برای نخستین بار در مقالهای که در سال 1912 با عنوان «دربارهی گرایش جهانی به تحقیر در حوزه عشق» منتشر کرد، توجه ما را به مشکلات مرتبط با عشق با میل جلب کرد. او در مورد بسیاری از بیماران خود نوشت: «جایی که آنها عشق میورزند، هیچ میلی ندارند، و در جایی که میل دارند، نمیتوانند عشق بورزند». فروید در تلاش برای توضیح این جداسازی (مترجم؛ منظور جدا کردن میل و عشق است) به دو واقعیت مرتبط با دوران رشد اشاره کرد: ما معمولاً توسط افرادی بزرگ میشویم که عمیقاً آنها را دوست داریم و در عین حال نمیتوانیم احساسات جنسی نسبت به آنها ابراز کنیم (همانطور که از تابوی سختگیرانهی زنای با محارم میترسیم). و دوم، دربزرگسالی تمایل داریم عاشقانی را انتخاب کنیم که (هر چند ناخودآگاه) از جهات مختلفی به شدت شبیه کسانی باشند که در کودکی آنها را از صمیم قلب دوست داشتیم.
همآیندی دو موضوع رشدی فوق این معمای اهریمنی را به وجود میآورد که هر چه عمیقتر به فردی خارج از خانوادهی خود عشق بورزیم، صمیمیتِ پیوندهایِ اولیهیِ خانوادگی خود را قویتر یادآوری میکنیم؛ و از این رو آزادیِ غریزیِ کمتری داریم تا تمایلاتِ جنسی خود را بدون ترس و بدون قید و شرط ابراز کنیم. بنابراین تابوی زنای با محارم که در اصل برای محدود کردن خطرات ژنتیکی همخونی طراحی شده بود، میتواند شانس ما را برای لذت بردن از رابطه جنسی با کسی که حتی رابطهی دور (مترجم؛ خونی و خانوادگی) با او نداریم، بازدارد و در نهایت از بین ببرد.
پس از تولد فرزندان احتمال ظهور مجدد تابوهای زنای با محارم در ارتباط با شریک عاطفی، به شدت افزایش مییابد. پیش از تولد فرزندان، یادآوری نسخههایِ اولیهیِ والدینی که بر اساس آن، ناهوشیارانه، معشوقههای خود را انتخاب میکنیم، تقریباً میتواند دور از دسترس ما بماند. اما به محض اینکه یک کالسکه در راهرو وجود داشته باشد و نوزادی شیرین همسرمان را، که زمانی عمیقا به او گره خورده بود و او را مانند یک اسباببازی جنسی کاوش میکردیم، «بابا» یا «مامان» صدا میزند، هر دو طرف به طور قابل توجهی میترسیم، از احساس خستگی شکایت میکنیم و زودتر از قبل از کوره در میرویم. این دوگانگی ایجاد میشود: کارهای «خالص»[4] که میتوانیم با شریکِ عاطفی که دوستش داریم انجام دهیم؛ در برابر کارهای «کثیف» که هنوز آرزوی انجام دادنش را داریم اما فقط میتوان تصور کرد که امکان انجام آنها با یک غریبهی نزدیک وجود دارد. انجام دادن آن طور کارهای «کثیف» با فرد مهربانی که بعداً جعبههای ناهار را آماده میکند و غذای مدرسه را مهیا میکند، میتواند بیاحترامی تلقی شود.
بهمنظور شروع به غلبه بر این مشکل، توجه به این نکته مفید است که دورهی کودکی افراد در ایجاد مشکلات جنسیِ زندگیِ بزرگسالی برابر نیستند. والدینی که با بدن خود احساس راحتی نمیکنند، ممکن است پیامهای پنهانی را ارسال کنند که رابطه جنسی همیشه کثیف، بد و خطرناک است؛ و در نتیجه به فرزندشان این تصور را القا کنند که واقعاً نمیتوان به یک رابطه عاشقانه تعلق داشت. از سویی دیگر، والدین یکپارچهتر و بالغتر با میل خود در صلح هستند؛ و در مورد برخی از کارهایِ غیر جنسیِ کودکان کمسن و سال که بهطور طبیعی و از روی بیگناهی انجام میدهند، آرام هستند: کارهایی از قبیل سروصدا و ریخت و پاش زیاد، علاقهمندی به بدنشان (در یک سن خاص)، و زیاد حرف زدن در مورد مدفوعشان. این احساس که میتوان شیطنت کرد و همچنان دوست داشته شد و «خوب» بود، یکی از هدایای بزرگی است که والدین برای فرزندشان به ارث میگذارند.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 755 |
| 16 | رنجِ دوست داشته شدن
ما تمام روز را در اینترنت تلف کردیم؛ یک کلیک غیرضروری تبدیل به هزاران کلیک شد، با سرزدن به یک سایت خبری شروع شد و به جاهای بسیار احمقانه یا شرمآور (یا هر دو) ختم شد. ما چیزهایی که دیدیم ضروری نبود، وقتمان را به طرز فجیعی تلف کردیم، استعدادهایمان را هدر دادیم و به اعتماد کسانی (از معلمان مدرسه گرفته تا والدینمان، از بچهها تا معشوقمان) که به ما ایمان داشتند، خیانت کردیم؛ ما خودمان را رسوا کردیم. و اما آنها در خانه، در تلاش و تکاپو و بودند برای ما؛ خرید ضروری برای شام را انجام دادهاند و منتظر دیدار ما هستند.
ما احتمالاً در موقعیتی نیستیم که بتوانیم مجموعهی انتظارات آنها را برآورده کنیم، حتی آمادگی این را نداریم که به آنها توضیح بدهیم چرا و چطور از از عهدهی این انتظارات برنمیآییم. نمیتوانیم به آن ها بگوییم که از ۹ صبح تا کنون (که ۷ بعد از ظهر است) چطور زمان را هدر دادیم؛ چهها در اینترنت دیدیم و چطور نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم.
جوامع در مورد فشارهای ناشی از «کم دوستداشته شدن» زیاد صحبت میکنند و اغلبِ افراد نسبت به این موضوع احساس همدردی دارند. اما در مجموع به اندازه کافی در مورد فشارهایِ «بیش از حد دوست داشته شدن» صحبت نشده است، وقتی احترام دیگران با احساس ما از خودمان مطابقت ندارد، وقتی در درون احساس بدبختی میکنیم اما معشوقهی ما همچنان تصویری خیرخواهانه و مهربانانه از ما دارد؛ و برای شام خوشمزه مهیا میکند.
به جای اینکه بگوییم ما لایق محبت آنها نیستیم، سعی میکنیم ثابت کنیم که مطلقاً شایستهی محبت هیچکسی نیستیم. سعی میکنیم نشان دهیم که نمیتوانیم لایق مهربانی یا بخشش باشیم. یک دعوای بزرگ راه میاندازیم؛ تحقیر میکنیم، به ابا و اجدادش فحش میدهیم، تهدید میکنیم که به تعطیلاتی که مشترکی که قبلا برنامهریزی کردهایم نمیرویم و میگوییم مادرش خیلی کسلکننده است.
دور از ذهن نیست که به تدریج از ما متنفر میشوند؛ و به ما میگویند که چقدر ما افتضاح و به درد نخور هستیم. در حالی که (ما ظاهرا به این ادعای آنها) اعتراض میکنیم، اما در حقیقت احساس رضایت میکنیم چون در اصل قضاوت بیرونی فعلی (مترجم؛ قضاوتی که در حال حاضر شریک عاطفیمان در مورد افتضاح بودنِ ما دارد) با احساس درونیِ گناه مطابقت دارد. ما به طور مستقیم به آنها نمیگوییم، اما از آنها سپاسگزاریم که ما را از آغوشِ خفه کنندهیِ محبتِ نابهجا محروم کردند. این نمایش (میگویم نمایش چون این نتیجه، دقیقا همان چیزی است که ما از رخ دادنش اطمینان داشتیم) به ما کمک میکند تا تعادل را جابهجا کنیم، این نمایش همانند یک توبهی مهارکننده عمل میکند.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 631 |
| 17 | خلقِ معشوقی که نمیخواهیم!
عدهای از ما به شدت میترسیم که درگیر رابطه با نوع خاصی از افراد بشویم؛ بهعنوان مثال رابطه با کسی که ممکن است به ما خیانت کند، یا با کسی که همیشه نسبت به ما دور و بیمهر باشد.
شاید پس از چند تجربهی ناگوار با چنین افرادی، بهتاکید خودمان بگوییم که دیگر هرگز و هرگز نمیخواهیم در اطراف چنین افرادی باشیم و با اشتیاقی زیاد برای یافتن فردی متفاوت که مهربان، همراه و شایسته است، به صحنه دوستیابی برمیگردیم.
سپس، متاسفانه در کمال تعجب، متوجه میشویم که بهرغم برخی نشانههایِ اولیه بسیار خوب، بار دیگر دقیقاً در رابطه با همان فردی هستیم که از آن وحشت داشتیم: یک بیوفایِ دیگر! بیاحساس و غیرصمیمیِ دیگر! به درستی که ما به دلیل این بدشانسی، مستحق ترحم و دلسوزی هستیم.
اما یک احتمالِ پیچیدهتر دیگر وجود دارد: شاید افرادی که به آنها برمیخوریم، هیچ مشکلی ندارند، از قضا خوب و مهربان هستند و میتوانند شریک عاطفی قابل قبولی باشند. مشکل از ماست؛ ما آنقدر از افراد اشتباه میترسیم که از طریق تعدادِ بیشماری رفتار سراسیمه و نامحسوس که از آن بیخبریم، مدام افراد مناسب را به افراد نادرست تبدیل میکنیم . ترس ما، واقعیت را در مسیر خود تغییر میدهد.
به عنوان مثال شخصی را تصور کنید که از مورد خیانت واقعشدن وحشت دارد و در نهایت با معشوقی روبرو میشود که روی کاغذ، وفادار و فداکار به نظر میرسد. اما تصور کنید که همین معشوق که قصدی هم برای خیانت ندارد، چندین بار در روز مورد این ظن قرار میگیرد که در محیط کار یا به صورت آنلاین با فرد جدیدی آشنا شده است! شریکعاطفی معشوقِ خود را مورد پرسوجو قرار میدهد؛ «کجا بودی؟»، هر بار که این معشوق با دیگران صحبت میکند، شریکعاطفی حسادتی جدی را تجربه میکند. مدام لباسهای معشوق را برای پیدا کردن مو یا هرنشانهی دیگری از خیانت بررسی میکند، هر اعلان روی تلفنِ معشوق نشانهای از خیانت تعبیر میشود.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 541 |
| 18 | اجبار به تکرار
چرا از یک سوراخ بارها گزیده میشویم؟
بسیاری از ما بهطور مبهمی احساس میکنیم که متاسفانه و به طرز عجیبی و البته به رغم میلمان سر از موقعیتهای بغرنج در میآوریم: شاید یک رابطه دیگر با فردی که به درستی ما را دوست ندارد، یا یک شکست دیگر بخاطر اعتماد در محل کار، یا یک نگرانی دیگر درباره شهرت یا مسائل جنسی. یا اینکه درگیر الگوهای تکراری میشویم، مانند بازگشت به یک خُلق زمینهای: دوباره احساس اضطراب شدید میکنیم. دوباره احساس میکنیم که همه از ما نفرت دارند یا اینکه اتفاق وحشتناکی در حال وقوع است.
رواندرمانگران به این پدیده یک نام دادهاند. تا جایی که ما خود را بارها به سمت شرایط یا احساسات منفیِ آشنا هدایت میکنیم، ممکن است در چنگال چیزی گرفتار باشیم که به آن «اجبار به تکرار» گفته میشود. ما دوباره به صورت اتفاقی در اینجا نیستیم، بلکه در بخشی ناهوشیار از ذهن خود، با قصدی پنهان، خود را به سمت درد هدایت میکنیم.
این یک ایده بسیار گیجکننده است که باید آن را بپذیریم. اینکه بارها در مشکلات خاصی گرفتار میشویم به اندازه کافی بد است، حتی بدتر این است که فکر کنیم توسط نیروی اجتنابناپذیر درونی به سمت آن هدایت میشویم. ما به طور طبیعی میخواهیم لذت را تکرار کنیم؛ اما چرا باید در مسیر تکرار ناکامی، خرابکاری و آشوب تلاش کنیم؟
رواندرمانگران پیشنهادی دارند و میگویند تا زمانی که تجربه منفی به طور کامل درک نشده باشد،ما هرگز نمیتوانیم آن را رها کنیم. یک موضوع، حتی اگر مربوط به دههها قبل باشد، تا زمانی که به رسمیت شناخته شود و طنین احساسی آن شناسایی شود و اجازه یابد تا از بین برود، برای ما فعال باقی خواهد ماند.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 580 |
| 19 | ترومای بیننسلی
اصطلاح «تروما بین نسلی» به روشی اشاره دارد که در آن مشکلات روانیِ تجربه شده توسط افرادِ یک نسل، به شکل غیر قابل بیانی، به نسل دیگر منتقل شود و بر آنها تأثیر میگذارد. زخمهای ناشی از جنگها، مهاجرتها، طرد اجتماعی و تحولات سیاسی ممکن است نه تنها توسط کسانی که واقعاً اینها را تجربه کردهاند، بلکه توسط نوادگان ظاهراً عزیزترشان نیز احساس شود. فردی ممکن است در حالی که از شرایط به ظاهر آرام و مرفهی برخوردار است، در روان خود، بنابه دلایلی که فعلا دور از دسترسی آگاهانه آنهاست، به طور قابل توجهی درگیر اضطراب و وحشت باشد. این اضطرابها و وحشتها مرتبط با موضوعاتِ زندگی پدربزرگ و مادربزرگی است که صد و چندی سال پیش در قارهای دیگر میزیسته و فرد آنها را نمیشناسد.
این ایده ممکن است تقریباً راز آلود به نظر برسد، گویی تروما «در خون» یا توسط برخی «انرژیهای بدخواهانه» عجیب و غریب منتقل میشود، اما ما میتوانیم «ترومای بین نسلی» را با عبارات بسیار منطقیتر یا غیرتخیلیتر توضیح دهیم. تنها چیزی که باید در نظر داشت این است که وقتی فردی که از نظر روانی دچار آشفتگی شده است، صاحب فرزند می شود، این احتمال وجود دارد که در نهایت با فرزندان خود به گونهای رفتار کند که اثرات اتفاقات وحشتناکی که قبلا رخ داده است به آنها منتقل شود. به عنوان مثال، والدینی که در دوران جوانی به طرز وحشیانهای در یک جنگ اسیر شدهاند، ممکن است چنین آرزوی قدرتمندی را تجربه کنند که فرزندشان هرگز مجبور نباشد مانند آنها رنج بکشد. آنها بدون پشیمانی تبدیل به مراقبی پر انرژی میشوند که صبر یا همدردی بسیار کمی برای غم و اندوه یک زندگی معمولی دارد. «نمیخواهم مثل من رنج بکشی» ممکن است به یک مسئله بسیار مشکلسازتر تبدیل شود: «من نیاز دارم که همیشه خوشحال باشی». کودکی که حاصل این جهانبینی ناخواسته تنبیهکننده است، ممکن است در نهایت به دلیل عدم موفقیت در رسیدن به سرنوشت شادمانی که توسط والدینش اعلام شده است، گرفتار احساس شرمندگی و ناکافی بودن شود؛ و والدین این کودک پس از سالها مبارزه با افسردگی، در نهایت محتمل است وقتی کوچکترین فرزندشان نوجوان است، جان خود را بگیرند. این کودک که با مرگ والدینش از هم پاشیده است، ممکن است به فردی تبدیل شود که عمیقاً از احساسات خود دور و به همهی روابطش بیاعتماد است، که سپس (سی سال بعد) الهام بخش طلاق از یک همسر دلزده و فرزندی میشود که با روی آوردن به مشروبات الکلی یا پورنوگرافی به دنبال وقتگذرانی باشد. در این مرحله، ممکن است صد و پنجاه سال از فاجعهی اصلی (مترجم؛ همان اتفاقاتی که در ابتدا برای اجداد این فرد رخ داده بود) گذشته باشیم.
ترومای بین نسلی حتی در غیاب رویدادهای درماتیک سیاسی و مادی مرتبط با تروما (که تلاشی جدی برای ریشهکن کردن آن در حال انجام است) رخ می دهد. متاسفانه مخاطرات تهدید کنندهی زندگی معمولی بیش از اندازه است. میتوانیم دختری پر جنب و جوش و مهربان را تصور کنیم که در شهری ثروتمند در سوئیس بزرگ میشود و مجبور میشود شاهد مرگ پدر محبوبش در یازده سالگی بر اثر سرطان باشد. او که به دلیل از دست دادن پدر ویران شده است، ممکن است آسیبپذیری خود را انکار کند و خیلی سریع به یک بزرگسال سرسخت و تا حدودی خونسرد تبدیل شود. وقتی او مادر میشود، آسیبپذیری فرزندش ممکن است به طور ناخواسته حساسیت درونی دور راندهشدهاش را برانگیزد، و او (مادر) را وادار کند که «نیازمندی» فرزندش را با طعنه و غفلت پاسخ دهد. این کودک که از عشق مادر خود مطمئن نبوده، سبک دلبستگی بسیار مضطربی پیدا میکند که وقتی پدر یا مادر میشود، به این معنی است که به شدت به فرزند خود میچسبد و به مرور زمان فرزندش را از نظر عاطفی خفه میکنند و در او را مستعد یک اختلال جدی خوردن میکند. در این مرحله، شاید هفتاد و هشت سال از مرگ یک پارچه فروش در بخش سرطان شهر سنت گالن (مترجم؛ منظور پدر این دختر است) میگذرد.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 520 |
| 20 | خداحافظ لکان
فیلم خداحافظ لکان (2022) به کارگردانی ریچارد لس و با بازی دیوید پاتریک کلی و ایسمینا مندس که امتیاز ۸.۱ را از کاربران IMBD از آن خود کرده است؛ فیلمیست که با تیزبینی واقع گرایانه و تخصص هنری، تقلای زن جوانی به نام سریما را به تصویر میکشد که تلاش میکند بفهمد چرا مسیر مادریاش به بن بست غیرقابل تحملی رسیده است. به دنبال دو سقط جنین و از دست دادن احتمالی ازدواجش، سریما در سال 1972 به پاریس سفر میکند تا تحت درمان روانکاوانه با روانکاو فرهیخته فرانسوی، ژاک لکان قرار گیرد. تحلیل او تلاشی برای کمک به سریما برای حل این معماست: چرا مادر شدن به ظاهر غیرممکن شده است؟ لکان با برانگیختن کنجکاوی سریما در مورد آنچه که ظاهراً به موقعیت فعلی او در زندگی منجر میشود، به جای تشخیصگذاری روانپزشکی مستقیم، او را به چالش میکشد تا به مسائل مهم تر بپردازد. این فیلم با الهام از داستان بتی میلان، روانکاو و نویسنده برزیلی، ساخته شده است. در واقع خداحافظ لکان بر اساس نمایشنامهی بتی میلان با عنوان «خداحافظ دکتر» و رمان «طوطی لکان» است که در آن میلان کار تحلیلی خود را بازگو میکند. در ادامه ترجمهی نقدی را که بر این فیلم در مجلهی «مجله انجمن روانکاوی آمریکا» نوشته است، میخوانیم.
برای ادامه مطلب به این لینک در وبسایت دیگری مراجعه کنید.
❌بدون ثبتنام میتوانید به تمام مقالات عمومی و تخصصی دسترسی داشته باشید
❌این نوشته ضمیمه شده است به زیر نویس فیلم
❌برای دریافت فیلم به پیت قبلی در کانال تلگرام «دیگری» مراجعه کنید
گروه روانشناسی دیگری
پشتیبانی در تلگرام
@digaripsychology_group
+49 178 2032337
با احترام
«دیگری» | 490 |
