⚘مَِــَِلَِڪَِــهَِ تَِـنَِهَِاَِیَِیَِ⚘꙰꙰👑
Ir al canal en Telegram
◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣ ✍در حسرت یڪ باده مستانه بمردیم ویران شود آن شهر ڪه میخانه ندارد... ◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣
Mostrar más1 845
Suscriptores
+324 horas
+217 días
+5830 días
Archivo de publicaciones
الهی که همیشه به موقع برسید
به عشق، به یار، به پول
به زندگی، به خوشبختی
🍂@malakeee_6
کلیپ فوق العاده زیبا💕✨
خدایا هوامونو داشته باش💗🦋✨
@malakeee_6
قدم هاتو محکم بردار، سرتو بالا بگیر،لبخندتو فراموش نکن...
تو قهرمان مسیر خودتی..
عزیزم یادت باشه که:
اگر برای تو مُقدر باشد؛ از هفت آسمان هم عبور میکند تا به تو برسد...🤍
@malakeee_6
شاید زندگی چیزی جز
مجموعهای از فرصتهای ازدسترفته نباشد؛
اما هنوز میتوان
با آنچه باقی مانده، کاری کرد...
#صبح_بخیر_زندگی🌺
روزتون قشنگ🌹
Repost from N/a
🍇 سورپرایز امشبون برای شما😍👇
https://t.me/addlist/VU6HNeMld6UyZjc0
https://t.me/addlist/VU6HNeMld6UyZjc0
مالک تبادلات #𝐀𝐋𝐈
انتخاب چنل ها با شما😍👇
خــدایا ❤️تو این شلوغی و هیاهوی دنیـا
یه گوشهی آروم از دلمونو بگیر دستت
با مهربونیهات دلگرممون کن
به فردایی روشن تر و دلخوشتر🤲
شبتون آروم دلتون قرص💕🙏
🖇️چه زیبا گفت: بانو سیمین بهبهانی…
زن ها را از رقصیدن منع کردند؛
از بوسیدن منع کردند…
اما:
زن ها شاعر شدند و در شعرهایشان رقصیدند و بوسیدند :)💐🕊️❤️🩹
تنهایی همیشه به این معنا نیست
که کسی در کنار ما نیست.
گاهی به این معناست
که هیچکس واقعاً ما را نمیفهمد…
@malakeee_6
نصف زندگیم صرف این شد
که به آدمای مهم زندگیم بفهمونم
« با من نَجنگ من دشمنت نیستم »
@malakeee_6
براتون آرزو میکنم
هیچ وقت حروم نشید
حروم آدم اشتباه
مسیر اشتباه
صبوری اشتباه
رابطه اشتباه...
🍂
ازم پرسيد :
جاى مورد علاقت كجاست ؟
گفتم جاى مورد علاقه ندارم ،
آدم مورد علاقه دارم ..
هرجاكه با اون باشم ،
اونجا ميشه جاى مورد علاقم ...❤️🔥🌱
۲۶ شهریور روزِ پسر 🌱💚
اولین نفری باش که بهش تبریک میگی☺️❤️
@malakeee_6
#راز_یک_سناریو_15 دستانش به فرمان قفل بود. ماشين هنوز در خيابان كنار بيمارستان پارك بود. چند دقيقه اي مي شد كه از بيمارستان خارج شده و در ماشين نشسته بود. افكارش هزار تكه. و تكه ها باتلاقي را شكل داد بودند كه هر لحظه او را بيشتر در خود فرو مي بردند و هر چه بيشتر دست و پا مي زد، بيشتر فرو مي رفت و تمامي سيستم هاي عصبي او را مختل مي كرد، طوريكه دقيقه ها بود پشت فرمان نشسته بود و مات به بيرون نگاه مي كرد، بدون هيچ انديشه اي، چاره اي. صداي زنگ گوشي همراهش طناب يا شايد شاخه ي درختي شد كه او را از آن باتلاق بيرون كشيد. -جانم، عزيز دلم ... - دارم ميام خونه، كاري داري؟ ... - باشه سر راه ميگيرم ميارم، ديگه چي؟ ... _ نه قربونت برم خدافظ. استارت زد و به سمت خانه و عشق تمام سالهاي زندگي اش راند. *** روي يكي از صندلي هاي كنار خيابان وليعصر نشسته بود، تنها، درمانده. ديگر مثل گذشته هايي كه او به ياد داشت، بهمن ماه برفي و سرد نبود. ديگر هيچ چيز مثل گذشته ها نبود، حداقل براي او. تا دوماه پيش فكر مي كرد زندگي هم مي تواند از اين دلگيرتر و ناجوانمردانه تر باشد؟ پدري سالخورده، خوابيده در بستر بيماري. مادري با بيست سال اختلاف سن با پدرش كه هيچ گاه روي خوشي در زندگي اش نديده بود. برادري معتاد كه به خاطر گشادي دريچهِ قلبش هميشه از ديگران طلبكار بود. و خواهري بيست ساله كه براي فرار از خانواده ي غرق در گرفتاري به هر ترفندي دست مي زد كه يا جلب توجه كند يا با پسري دوست شود تا كمي حتي به ظاهر محبت بخرد. زندگي براي او پير زني چروكيده را مي مانست كه هيچ جذابيتي نداشت و اين پيرزن اكثر اوقات از سر بي حوصلگي خود را به گلي تحميل مي كرد. از بيست و دو سالگي كار كرده بود و خرج خانواده را مي داد. در خانواده اي با دو مرد، مرد خانواده، دختري ريز اندام بود كه بار زندگي را روي دوش مي كشيد. گاهي خسته از فشار روزگار، دلش شانه هاي مردي را مي خواست كه كمي، فقط كمي، بار را از پشت تا شده ي او بردارد و با دستان تنومندش آن را حمل كند، قاه قاه بخندد و بگويد باري كه كمر او را تا كرده، براي دستان او هيچ است. او هم لبخندي بزند و دلش گرم شود، گرم از اين پناه بودن مردش. افسوس كه او در دنياي واقعي و تلخي زندگي مي كرد كه هيچ سنخيتي با رمان هاي شاه پريان نداشت. او آنجا بود، تنها، بي پناه، و كوهي بر پشت. ديگر آه هم در بساطش نبود. فقط خيره بود به نقطه اي نامعلوم در روبرويش، آدم ها در گذر. اتوبوس ها در مسير ويژه از كنار يكديگر عبور مي كردند. و هنوز زندگي جاري بود. اما حالا كه سر ساعت مقرر، روبروي مطب دكتر نشسته بود ، اعتراف كرد كه زندگي اش، قبل از حضور بچه اي كه در شكمش آرام آرام شكل مي گرفت تلخ بود و پيچيده ولي در هاله اي از ابهام نبود. صبح دوباره به داداشش قول داده بود كه امروز به دكتر مي رود و تكليف خود و خانواده را روشن مي كند. عقلش در حل اين معادله ي چند مجهولي ناكام مانده، دستانش را به نشانه تسليم بالا برده بود و اين عقب نشيني، گلي را درمانده كرده بود. چاره اي براي او نمانده بود جز اينكه به ريسمان زمان چنگ زند تا مشكل گشاي زندگي او گردد.ادامه دارد....
#راز_یک_سناریو_14 اونوقت آدم كار دست خودش ميده، نه آقاي حسيني؟ حسيني در دل گلي را تحسين مي كرد ولي چيني بر پيشاني نشاند: من نميدونم اين سرمدي(مترون بيمارستان) تو رو براي چي نگه داشته؟! گلي پوزخندي زد كه چشم حسيني ريز شد: كي بهتر از من؟! اندازه سه تا پرستار كار ميكنم. دارو چهل تا مريضو بده ، پرونده چهل تا مريضو چك كن، مريض از اتاق عمل بگير، مريضو واسه عمل فردا آماده كن، خرده فرمايشاي انواع و اقسام دكترارو انجام بده، با همراه مريض سرو كله بزن، آخرش با كلي توهين شنيدن و غرو لند اين واون به اندازه يه پرستار حقوق مي گيرم. پس نگه داشتن من زيادم بد نيست. حسيني خودكار به دست نگاه از او گرفت: با تو نميشه بحث كرد، اسم نيروهاتو بگو، چند تا مريض داري؟ - چهارتائيم، چهل تا هم مريض دارم... يه دونه زندوني دارم، تخت سيزده، كه بايد ايوبو بذارم مواظب سربازش باشه اينقدر جيم نزنه بره كافه ي پايين. حسيني با ابرويي بالا رفته نگاهي به اتاق ها انداخت: چشه؟ - ظاهرا تو زندون دعوا كرده، چاقو خورده، الان هم بهش چست تيوب وصله. - چشمت بهش باشه تو دردسر نندازت ، فرار كنه ميدوني كه كارت به دادگاه ميكشه؟ چند تا عمل داريد؟ - ده تا - باشه خسته نباشي رئيس! دفترش را زير بغلش زد و به سمت در بخش به راه افتاد. گلي سرش را از استيشن بيرون آورد و رو به او گفت: مستر حسيني مريض ارتوپدي قبول نمي كنما تا خرخره پريم. حسيني بدون اينكه برگردد جواب داد: تو سرپرستار بشي نميذاري ما از در بيام تو با اين اخلاق ظريفت. گلي لبخندي زد: يعني اون روز ميرسه؟! و از همان جا داد زد: ايوب تخت سيزده و بيار بذار تخت بيست جلوي چشممون باشه، به سربازشم بگو اگه اتفاقي واسه مريضش بيفته قبل از اينكه پاش برسه به دادگاه، خودم اينجا حلق آويزش ميكنم. ايوب از اتاقي خارج شد و با لب هاي كش آمده جواب داد: خدا به داد برسه امروز اخلاق خوشگلتو با خودت آوردي. - آفرين، پس پسر خوبي باش و كاراتو مثل آدم انجام بده و نيش مزخزفتو ببند. *** _همه تائيدش كردن، حتي سبحان، تا حالا دوست پسر نداشته. زبون تند و تيزي داره ولي دلش پاكه. وقتي همه ازش تعريف ميكنن، وقتي همه ميگن پاكه، پس. پس يعني رابطه اي با كسي نداشته. يعني اون بچه، بچه منه! تازه داداشش حاضر بود دختر رو ببريم آزمايشگاه. من كه رفتم محله اشونو زير و بم زندگيشونو درآوردم. همه به پاكيش قسم مي خوردند. همه مي گفتند، خانواده ي آبرو داري اند. پس من اولين و آخرين فردي بودم كه باهاش رابطه داشتم. پس اين برگه هاي لعنتي چي ميگن؟! اين ده سال زندگي مشترك چي ميگه؟! اين همه اين در و اون در زدن. آخرش هم يه حرف مثل همه ي اين ده سال... اين احمق امروز چش بود؟! نكنه. نكنه بره بندازتش؟! غلط ميكنه بلايي سر بچه من بياره. بچه ي من؟! رواني شدم. چرا هيچي با هم جور در نمياد. بايد بهش اعتماد كنم؟ اصلا اين وسط چطوري به ناهيد بگم؟ زندگيم چي ميشه؟ تازه دختر رو هم بايد صيغه كنم؟ ناهيد. ناهيد. ناهيد. يه دفعه چي شد ؟! اين جواب همه ي التماساي من بود؟! من بچه از ناهيد خودمو ميخوام. از عشقم. چرا همه چيز پيچيده به هم؟
#راز_یک_سناریو_13 طلبكارانه دست به كمر زد و مستقيم زل زد به چشمان گستاخ دختر روبرويش: ببين خاله ريزه. از همين الآن بپا برات ميذارم. نفس بكشي به من خبر ميده، پاتو كج بذاري به دقيقه نكشيده اينجام ، اون وقت من ميدونم و تو. گلي هم مثل او دست به كمر شد و گفت: اگه از بين ببرمش چي؟ مثلا ميخواي چكار كني؟ بزرگمهر فهميد سماجت بيشتر، شك بيشتر را همراه دارد، پس استراتژي بازي اش را تغيير داد. لحنش را سرد كرد و جواب داد: بندازش. ولي ميدوني اونقدر اينور و اونور شناس دارم كه زنمو به جرم كشتن بچه ام راهي زندان كنم. تو كه نميخواي آب خنك بخوري؟ ( به چشمان گلي مستقيم نگاه كرد و ادامه داد) ميخواي؟ گلي هنوز داشت مسئله اي كه مرد روبرويش براي او طرح كرده بود را مرور ميكرد ولي هر چه بيشتر ميخواند، سردرگم تر مي شد. در آخر گفت: زنت؟! بزرگمهر ابرو بالا انداخت و گفت: آره زنم. تو بلايي سر اون بچه بيار، رفتن به يه محضر و جور كردن يه صيغه نامه كار دو دقيقه است. اون وقت تو چهار ماهه زن مني و بچه منو كشتي، تو كه نميخواي به جرم قتل عمد بري آب خنك بخوري؟ و از دوخت مقنعه او گرفت و به طرف بالا كشيد. دهن گلي هنوز باز بود. زرنگي و پستي مرد روبرويش او را مستاصل كرده بود. خلع سلاح. بزرگمهر وقتي گيجي گلي را ديد در دل لبخندي زد كه توانسته است او را با چند تهديد كيش و مات كند و همچنان دردش را مسكوت نگه دارد. بلوف زده بود، ولي كارساز. تقه اي به در خورد و در باز شد. ميلاد سرش را كمي داخل آورد و پرسشي به آنها نگاه كرد و در آخر به گلي چشم دوخت: آجي سوپروايزر اومده، آقاي حسينيه بيا آمار بخشو بده. و اينبار به بزرگمهر نگاه انداخت. بزرگمهر ماندن بيشتر را جايز ندانست. همانطور كه به سمت در مي رفت گفت: آدرسو برات ميفرستم ساعت شش اونجا باش، واي به حالت اگه بخواي منو بپيچوني. و از در خارج شد. درك اتفاقات اخير براي او ثقيل بود. احساس مي كرد در دنياي فانتزي يا حتي شايد دنياي پر از رمز و راز هري پاتر قدم گذاشته است و تمامي اين اتفاقات تنها صحنه هايي از يك فيلم است، اما حضور ميلاد با چشماني متعجب و حضوري مردي كه چند ثانيه پيش او را زن خويش خوانده بود و تهديد كرده بود، واقعي بودن تمامي جريانات را به رخ او مي كشيد. اينكه او آليس در سرزمين عجايب نبود و همين حالا كه او در حد فاصل وهم و واقعيت دست و پا مي زد، حسيني سوپر وايزر خوش اخلاق بيمارستان منتظر او بود. پس بدون پاسخ به تمامي سوالات نهفته در چشمان ميلاد از اتاق خارج شد و از همان دور حسيني را ديد كه با چشمان تيزش بزرگمهر را رصد مي كرد. گلي خودش را لعنت كرد، بايد بزرگمهر را بعد از رفتن حسيني بيرون مي فرستاد. نفسي گرفت، وارد استيشن شد و سلام داد و روبروي او ايستاد. -سلام دختر جان پس امشب تو رئيسي؟ گلي فقط به او نگاه كرد _کجا ميري استيشن رو خالي ميذاري؟ اين ظاهر سوال بود و در پس آن حسيني دنبال توجيهي براي حضور مردي در اتاق استراحت پرسنل بود. گلي در اين چهار سال بسيار از خودشان ياد گرفته بود. وقتي حرف حقي مي شنوي، براي فرار از پاسخ، ضعف رقيب را به رخش بكش. دست به سينه شد و گفت: -چهل تا مريضه با دو تا پرستار و دو تا بهيار، وقتي اين پشت نيستم يعني كجام ؟ نيروهاتونو زياد كنيد تا منم با خيال راحت بشينم اين پشت و به رياستم برسم. حسيني از جواب گلي چشمي ريز كرد، مستقيم به او خيره شد و با نگاهش به گلي فهماند كه اين جواب سوالش نبوده است. ولي لبخندي زد: زبونت زيادي تيزه، كار دستت ميده. گلي نگاه مستقيمش را نگرفت : آره خوب هر وقت حرف حق ميزني، زبونت تيز ميشه...
#راز_یک_سناریو_12 لرزانش را به طرف لب هايش برد و لب زيرينش را با انگشتانش فشرد، محكم. صداي عصباني اش را از پشت سر شنيد: بازيه ديگه، اونم خاله خاله بازي. يه روز تو بياي سراغ من. فردا من بدوام دنبال تو. خوشت اومده نه؟! فرياد كشيد: به هم بازيت نگاه كردي؟ و با يك دست محكم گلي را به طرف خودش برگرداند و چشمهاي شاكي اش را به چشم هاي نگران او دوخت: واسه خاله خاله بازيت يه كم سنم بالاست. سي و پنج سال يه كم زياد نيست؟! گلي دستانش را بالا آورد و چند بار تكان داد: آروم آروم، چرا هوار ميكشي؟!حيثيتمو بردي؟ بزرگمهر سرش را به طرف صورت گلي خم كرد و گفت: نكشم؟ چه مرگته دو روزه جواب تماسامو نميدي؟ ها؟! مثلا ميخواي ميختو محكم بكوبي؟ آره؟ گلي خيره در چشمان او، آب دهانش را فرو فرستاد: اصلا هم اينطور نيست. اگه زنگ نزدم حتما پشيمون شدم. ابروهاي بزرگمهر بي وقفه بالا رفت و تعجب در چشمانش نشست. پشیمون شدي؟! از چي اونوقت؟ نفس گلي كند شد. نگاهش را گرفت و به كف اتاق چشم دوخت. دروغ گفتن براي او جزء اعمال شاقه محسوب مي شد. نفس عميقي كشيد: اين بچه . بچه ي تونيست. من. من بهت دروغ گفتم. متاسفم. و منتظر ماند تا او واكنشي نشان دهد، ولي اين انتظار زياد طول كشيد و باعث شد سرش را بالا بياورد. نگاه بزرگمهر تيز و كاوش گر بود و گلي احساس كرد اين نگاه از چشمانش به ذهنش نفوذ كرد و تمامي افكار او را كنكاش كرد. دچار دلهره شد و ناخوآگاه كمي در جايش جابجا شد. لبان بزرگمهر كش آمد و تك خنده اي سر داد. با لحني كه خنده در آن موج مي زد، گفت: احمق ترين زني هستي كه تا حالا ديدم. پشيمون شدي؟ از چي؟ (با دستش به شكم گلي اشاره اي كرد) از اين كه بچه ي من باشه؟ گلي براق شد و گردن كشيد: نيست! به سرعت چهره بزرگمهر عبوس شد. قدمي به طرف گلي برداشت كه همان قدم را گلي به عقب رفت. با من بازي نكن لعنتي. ميگي نيست باشه ميريم آزمايش ميديم. اگه بود، بچه من بود هيچي. ولي اگه حرف الآنت راست باشه و به بازيم گرفته باشي. آتيشي به زندگيت ميندازم كه تا هفت پشتت بسوزه. فردا ميريم دكتر، وقت گرفتم. برگشت تا اتاق را ترك كند كه گلي گفت: دروغ نگفتم، بچه ي تو نيست. اصلا ميدوني چيه ؟ من اين بچه رو نميخوام. چرا بايد نگهش دارم وقتي بودنش يعني نابودي آينده من. ميخوام بندازمش. امروز... بزرگمهر با چنان سرعتي برگشت كه گلي ادامه حرفش يادش رفت. بزرگمهر انگشتش را در هوا تكان داد و خود را به او رساند و با غيظ گفت: آسيبي به اون بچه برسوني، من ميدونم و تو. زنده ات نميذارم. به خداوندي خدا اتفاقي واسش بيفته از زندگي بيزارت ميكنم. ميدوني كه اهل شوخي با بچه ها هم نيستم. گلي ترسيده بود ولي جسارت خرج كرد و لب گشود: تا ديروز كه خبري ازت نبود، همش ميگفتي دارم خودمو بهت ميندازم. از بالا به ما نگاه ميكردي. جريان چيه حالا بچه ام بچه ام ميكني؟! مهم شده برات! به خاطرش به خودت زحمت دادي تا اينجا اومدي، تهديد ميكني! چه مي توانست بگويد. اگر راز خود را بر ملا مي كرد، اين دختر سركش ديگر خدا را بنده نمي دانست. براي نگه داشتن بچه، بايد نازش را مي كشيد يا حتي التماسش مي كرد. بعضي از حرفها را بايد در زمان خاصي گفت كه اگر زودتر گفته شود دستاويزي مي گردد براي سواري دادن. و او مرد از بالا نگاه كردن بود نه از پائين ديده شدن...
