es
Feedback
White Canary

White Canary

Ir al canal en Telegram

Mahsa c.ai : INTP 5w6 CAPRICORN All that we see or seem is but a dream within a dream... http://t.me/HidenChat_Bot?start=516742787

Mostrar más
189
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-830 días
Archivo de publicaciones
تنکس ❤️✨

اما این چرا اینقدر حقه....

چقدر نیک نیمم عجیب شد 🤣🤣

مارسل با کنجکاوی به مهسلاک نگاه می‌کرد؛ طوری که او غرق نوت برداری و انجام تحقیقاتش و وارد کردن آن‌ها در نرم‌افزارها و کامپیوترهای مختلف بود، که او را کاملا قابل تحسین می‌دانست. – اممم... می‌دونی چیه، منم مثل تو عاشق علمم و راجع بهش کنجکاوم، واقعا خیلی جذابه پیچیدگی‌های دنیا رو به چالش بکشیم، مگه نه؟ مهسلاک نیم نگاهی اعتراض‌آمیز به او انداخت و سپس از او روی برگرداند. مارسل عمیق‌تر به دختر مقابلش خیره شد و قدمی به سوی او برداشت. – صد البته که تو عاشق علم و دانشی... اما شاید چون مفیدترین مخدر برای فراموش کردن بعضی چیزهاست؟ مهسلاک به او نگاهی کرد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت. مارسل گوشه‌ی لبش به پوزخند معناداری کشیده شد. – شاید احساسات ضعف نیستن؟! شاید سرکوب احساسات نقطه ضعف بزرگتری باشه؟ شاید هم قدرت توی کنترل احساسات هستش نه توی سرکوب کردن و یا غرق شدن توشون؟ نظرت چیه؟ #challenge @Tartarus_Kingdom

ممنون😃✨❤️

Repost from N/a
بعد از این که شرلوک مرتکب قتل می‌شود برای حل مشکلی که در پی موریارتی ایجاد شده نیروهای امنیتی به صورت مخفیانه شرلوک را تبرئه می‌کنند بلکه شرلوک به حال معما بپردازد در این حین وارد معمایی می‌شود شرلوک بعد از حل این معمای قتل -درمورد یک پسر نوجوان- وارد معمای دیگری می‌شود و اتفاقاتی روی می‌دهند که، شرلوک از حل آن پرونده ناتوان می‌ماند. تا این که برای یافتن سرنخ سراغ «وایون نوربری» یکی از شش تاچر می‌رود. نوربری شروع به اعتراف کردن می‌کند اما زمانی که مری واتسون و پلیس‌ها سر می‌رسند، تفنگش را درآورده و آن را رو به شرلوک نشانه می‌گیرد. مری برای حفظ جان شرلوک به میان می‌پرد و گلوله به مری می‌خورد. در همان حین جان وارد می‌شود و مری در آغوشش می‌میرد بعد از مرگ مری، روابط جان و شرلوک تیره می‌شود و شرلوک به خیابان بیکر برمی‌گردد و همراه با خانم هادسون غم از دست دادن مری را می‌خورند.

Repost from N/a
for white canary. «the six napoleons» episode name: the six thatchers

🔥🪽 💠 #Supernatural

کراولی 🔥✨🔥✨

دقیقا

sticker.webp0.23 KB

خواستم بگم مگه کشکه ولی همه چی تو ایران کشکه.

‏روش جدید دزدی: کارت رو میدی برات کارت میکشن، کارتت رو پس میدن. نیم ساعت بعد از حسابت تندتند پول کم میشه. میری کارتت رو چک میکنی میبینی کارت برای بانک خودته اما به اسم یکی دیگه. تو کسری از ثانیه کارتت رو عوض کردن رمز رو هم داشتن. از حالا به بعد اسمتون رو کارت رو هم چک کنید. 🕊 @ParsTwt | Marzie

Repost from N/a
forward this message to your public channel so that i'll give you one of sherlock holmes cases. limit: 13 channels be join.
forward this message to your public channel so that i'll give you one of sherlock holmes cases. limit: 13 channels be join.

جالب بود و‌ قشنگ✨✨✨ خسته نباشی❤️✨💋 مرسی ❤️

Repost from LUNEVA"GOLD"
اما اخر عزیزم منِ دیوانه عاشق تو چقدر تحمل صبر دارم؟ یعنی حتی لایق بوسیدن و همراهی تو نیستم؟» جودی سرش را بالا اورد و در چشمان او نگریست. دستانش را بر صورت او گذاشت. دستان جودی همیشه سرد بود و هیچ گرمایی نداشت. جودی گفت «دیوید عزیزم اما دیگران به شکلی که تو من را می‌بینی نمی‌بینند. این مرا ازار میدهد» دیوید موفق نشد تا جودی را وادار کند فردای ان روز با او به مراسم عروسی برود. هربار دیوید بحث را پیش میکشید بغض جودی سر می‌رسید و کار به جایی رسید که جودی غذایش را رها کرد و هق هق کنان به اتاقش پناه برد. دیوید پشت در اتاق او رفت و التماسش کرد تا در را باز کند. تا به او اجازه دهد حداقل امشب در کنار او بخوابد. دیوید بی اندازه جودی را دوست داشت. جودی بالاخره راضی شد. در اتاق را باز کرد. به دیوید نزدیک شد و ارام زمزمه کرد « باشد باشد! اما نمیتوانی بگویی به تو نگفتم. اگر از صبح مرا انگونه که تا امروز دیده بودی ندیدی دیگر تقصیر من نیست. من تورا از دست میدهم. تورا که عزیزترین من هستی از دست میدهم!» سرش را بر شانه دیوید گذاشت و های های گریست. دیوید او را نوازش میکرد و بر سرش بوسه میکاشت و می‌گفت «بانوی زیبای من چرا کسی که هفت سال عاشقانه تورا پرستیده باید بعد از یک شب کنار تو بودن رهایت کند؟ هرگز! من هرگز خدایم را ترک نمی‌کنم!» جودی ان شب با همان لباس های پوشیده و بلندش روی تخت به اغوش دیوید فرو رفت. دیوید هم بر سر قولش ماند و اجازه داد برای اولین شب بودنش در کنار معشوقه اش تنها به اغوشی راضی باشد. ان شب تا زمانی که خواب هوش و حواسش را بدزدد موهای جودی را با انگشتانش شانه زد. رویش را بوسید. او را که عمیق به خواب رفته بود نگریست. صبح روز بعد که بیدار شد با وحشت از جا پرید. جودی در اغوشش نبود. روی تخت هم نبود. در اتاق هم نبود. به قدری اشفته شده بود که برای یافتن جودی پنج بار در یخچال را هم باز کرده بود و با سردرگمی به درونش نگاه انداخته بود و فکر میکرد شاید جودی را بین سبزیجات و گوشت باقی مانده از شب قبل می‌تواند پیدا کند. دیوید با همان ربدوشامر که کمرش را درست نبسته بود به بیرون از خانه دوید. در خانه همسایه را زد و منتظر ماند. پیرزن همسایه با خوش رویی در را به روی او گشود و گفت « سلام پسرم. خوش اومدی. خیلی وقته که خودتو توی اون خونه حبس کردی. چقدر خوشحالم که بالاخره بیرون اومدی. بیا بیا داخل ببینم چه کمکی ازم برمیاد» دیوید گیج از صحبت های پیرزن گفت « مادرجان من جودی را پیدا نمیکنم. جودی اسمش است و او از خانواده کلینتون است» پیرزن نگاه نگرانی به مرد کرد. « مادرجان همسر من امروز از خونه بیرون رفته. پیداش نمیکنم. ندیدیدش؟» پیرزن اهی کشید و گفت «میدونم برات سخته دیوید ولی تو سه ساله زنتو از دست دادی. اون طفلی خیلی گناه داشت» دیوید با عجله در خیابان راه میرفت و ناسزا میگفت «پیرزن خرفت!» در خانه دیگری را زد و در خانه بعدی و خانه های دیگر را. گاهی به پشت سرش نگاه میکرد و خانه خودش را از نظر میگذراند که اصلا شبیه به خانه دیروز نبود. خانه دیروز باغچه ای هرس شده داشت که از گلهای سرخ پر بود ولی این خانه را علف های هرز به تصاحب خود دراورده بودند و رنگ دیوار هایش ریخته بود. پیرزن گفته بود « سه سال پیش ... شب قبل از عروسی برادرت بود پسرم. اوه جودی خیلی براش هیجان داشت. اون دختر با وجود ترسش از اجتماع می‌خواست برای خاطر تو هم که شده به اونجا بیاد. اون شب قبل از برگشتن تو به خونه یک حادثه اتفاق میوفته. اتش سوزی بزرگی به وجود میاد. جودی بین اتش گیر میکنه و هرگز ازون خونه خارج نمیشه» حالا دیوید از دویدن دست برداشته بود. گوشه ای از خیابان سنگفرش نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و با عجز می‌گریست. کمی بعد از شنیدن حرف های پیرزن یادش می امد که وقتی شعله های اتش خاموش شد چطور به میان اواره های خانه دویده و جسد جودی را در اغوش گرفته بود. به خاطر می اورد که چطور اماده بود تا او را به رخت خوابش ببرد و اجازه دهد تا به ارامی استراحت کند و این شب سخت را پشت سر بگذارد. جودی حتما فردا حالش خوب میشد. جودی قوی بود همیشه اینطور بود. نفسش را فرو برد و اجازه داد تا ارام بگیرد. سرش را بالا اورد و جودی را دید. موهای قرمزش را محکم پشت سرش با ربانی ابی بافته بود. کیسه های خرید به دست داشت و با ان دامن بلندش به طنازی قدم برمیداشت. به دنبال جودی به خانه اش بازگشت
t.me/devilandi t.me/AVANTERIUM t.me/intentionallyaimless ⋆. GOLDENasIam.t.me ִֶָ⊹

Repost from LUNEVA"GOLD"
در خانه را باز کرد. کفش هایش را روی پادری کشید تا گل و لای ان را بگیرد و بعد پا به داخل خانه گذاشت. جودی در اشپزخانه به انتظار او بود. برای امشب خوراک بوقلمون پخته و پوره سیب زمینی مورد علاقه دیوید را اماده کرده بود. موهایش را با ربانی ابی بهم بافته بود و مانند همیشه لباسی یقه بسته تا روی گردن با استین های سه ربع و دامنی نیم کلوش با دوختی زیبا تا پایینتر از زانوانش به تن داشت. جودی با خوش رفتاری بی سابقه ای در زنان گذشته زندگی دیوید به سمت او آمد و گونه اش را بوسید. کت سنگینش را از تنش بیرون اورد و همراه کیف سامسونت او به گوشه ای برد تا در جایش ، در رختکن قرار دهد. دیوید عاشق این استقبال گرم جودی بود. به اندازه ای برای رفتن به خانه و دیدن لبخند و دلتنگی جودی از نبودنش لحظه شماری میکرد. برای انکه ببیند شخصی برای او نگران می‌شود و دوستش دارد. خانه گرم بود. چوب بلوط در شومینه دیواری می‌سوخت و صدای ترق و تروقی که چوب میداد سکوت خانه را میشکست. البته بعد از آواز زمزمه وار جودی. جودی به نرمی ترانه ای را از خواننده پر آوازه دوران، یعنی الویس پرسلی، زمزمه میکرد و با سرخوشی به امور خانه مشغول بود. جودی دختری بود پر از شگفتی. او تقریبا تمام تاریخ را از جنگ جهانی اول تا تاریخ معاصر کشورش یعنی بریتانیا را می‌دانست. همچنین او از مراسم ها و آیین بودا و سرخپوست ها اطلاعاتی داشت. به علاوه او میدانست چطور باید یک پای سیب اصیل ایرلندی را بپزد. او با سواد بود و کتاب می‌خواند. کتابهایی را خوانده بود و میشناخت که دیوید نویسنده هرگز نه نامشان را شنیده بود و نه چیزی از انها میدانست. ان کتاب ها با رویداد ها و روند های فوق العاده خود هر شب بعد از شام توجه دیوید را به خود جلب می‌کردند. جودی هرشب بعد از شام روی کاناپه جلوی شومینه به اغوش دیوید می‌رفت. سر بر شانه او میگذاشت و یک کتاب را که سالهای قبل در کودکی خوانده بود برای او روایت میکرد. هربار که دیوید به جمع یا کلوپی از اجتماع اقایان دعوت می‌شد ؛ جودی از او می‌پرسید که موضوع صحبت ان شب انها چیست و دیوید را راهنمایی میکرد تا چطور تاثیرگذار تر و متشخص تر جلوه کند. دیوید زنی کاملتر از جودی هرگز در هیچ جای جهان نمیافت. منتهی جودی با تمام اینها زن زیبایی نبود. او همیشه صورتی استخوانی داشت گویی که به زور در روز لقمه ای غذا را می‌خورد و یا دچار سوءهاضمه ای شدید و طاقت فرسا شده است. زیر چشمان جودی همیشه گود رفتگی سیاهی وجود داشت که ان را با پنکیک هایی که بانوان برایش به هدیه می اوردند و انها را به دیوید نشان میداد می‌پوشاند. چشمان جودی ابی بود. نه ابی ای به رنگ اقیانوس و یا رودهای پرخروش بلکه، ابی ای بود که به سردی یخ و به بی روحی یک روز طوفانی بود. موهای او سرخ بود اما شاید بخاطر کار زیاد خانه شاید هم از سر بی حوصلگی و شاید هم عدم توجه جودی همیشه گونه ای بنظر می امد که در کمال زینت زیبایی که دارد خاک بر روی ان نشسته و ان را کدر و بی اهمیت جلوه میدهد. جودی در اشپزخانه منتظر دیوید بود. دیوید کرواتش را شل کرد و با خستگی ای ناگفتنی روی صندلی اشپزخانه نشست. سیگاری بیرون کشید و شعله کبریتی را زیر ان برد. کمی بعد دود سیگار دیوید در فضای اشپزخانه دیده میشد که میرقصید و محو میشد. جودی از اتش میترسید. از سیگار هم بدش می امد. و هرچیزی که اتش میگرفت او را میرنجاند. با بدخلقی به دیوید گفت « زنی زیبا کنار خودت داری و باز هم مناسبات رنجش اورا فراهم میکنی؟ الحق که فردی رذل هستی دیوید!» دیوید حرف او را نشنیده گرفت و گفت « فردا مراسم عروسی برادرمه. بیا تا باهم به اونجا بریم. براشون هم کادو تهیه میکنیم» جودی سرش را پایین انداخت. رویش را برگرداند و به نحوی که انگار هرروز برادر دیوید ازدواج میکند و سالها فرصت دارد تا یکی از ان جشن های ازدواج او را شرکت کند پاسخ داد « من باید به کارای خونه برسم. لباس هات رو اتو بزنم و جوراب هاتو وصله کنم. تو برو. مطمئنم برات لذت بخش خواهد بود» دیوید سگرمه هایش را درهم کشید. نگاهی به جودی کرد و با بدخلقی گفت «هفت ساله! هفت سال! که ما باهم زندگی میکنیم! نه تنها نمیذاری تورو ببوسم یا نوازشت کنم بلکه هیچ جا با من هم نمیایی! هیچ یک از دوستانت رو بهم معرفی نمیکنی و با هیچ یک از اطرافیان من ارتباط نمیگیری! جودی چرا؟!» جودی برگشت و به دیوید نگاه کرد. بغض در گلویش جا خوش کرده بود و چشمانش اماده باریدن بود « دیوید. خواهش میکنم. با من نامهربان نباش. قلبم تحمل خشم تورا ندارد. اگر تو نیز بر سر من فریاد بزنی من چه کنم؟» دیوید پشیمان شد. سیگارش را در لیوانش انداخت و از جایش برخاست. جودی را در اغوش گرفت و کمر او را نوازش کرد «جودی عزیزم. ببخشید. قصد نداشتم تورا به گریه وادار کنم.
t.me/devilandi t.me/AVANTERIUM t.me/intentionallyaimless ⋆. GOLDENasIam.t.me ִֶָ⊹

عالی ❤️✨🔥 ممنون✨

Repost from N/a
کمربند کویپر کمربند کویپر منطقه‌ای در خارج از مدار نپتون است که پر از اجرام یخی، از جمله سیارات کوتوله‌ای مانند پلوتو و اریس
کمربند کویپر کمربند کویپر منطقه‌ای در خارج از مدار نپتون است که پر از اجرام یخی، از جمله سیارات کوتوله‌ای مانند پلوتو و اریس است. این کمربند به‌طور عمده شامل دنباله‌دارها و سایر اجرام یخی می‌باشد. https://t.me/devilandi

‌​​⭒۟ ♱ .↝𝐂‌‌︪︩𝐡‌𝐚‌𝐥𝐥𝐞𝐧‌𝐠𝐞 🕯𓂃 ֶָ
ا ‌𖥻 ◜ این پیام + این پست ࢪو فوࢪ ڪنید چنل اصلیتون تا بگم ڪدوم خداے یونانے هستید؛ ࢪاجع بہش توضیح بدم و یڪ آهنگ ڪلاسیڪ هم تقدیمتون ڪنم.
﴿ پࢪایوتا لینڪ تون ࢪو اینجا بفࢪستید ﴾‌   ‌  ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌          ֺ  ⭒   ׅ   .   ◜ ♱ ◝   .   ׅ  ⭒  ֺ  ⦏ 𝐋𝐢𝐦𝐢𝐭 :  تـا هࢪ وقت ڪہ خـط بخـوࢪه ⦐