es
Feedback
لحظه های من…

لحظه های من…

Ir al canal en Telegram
604
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-2130 días
Archivo de publicaciones
دیگه نیست حتی حوصله خودم…

من از اون آدمام که بی‌سر و صدا از زندگیتون میرم… نه قهر می‌کنم، نه حرفی می‌زنم، نه دنبال دلیل می‌گردم. فقط وقتی حس کنم دیگه بودنم مهم نیست، وقتی ببینم دارم زور می‌زنم برای موندن تو جایی که نمی‌خوانم، آروم جمع می‌کنم میرم… نه چون نمی‌تونستم بیشتر بجنگم، چون فهمیدم دارم خودمو کوچیک می‌کنم. همیشه فکر می‌کردم اگه تلاش کنم، می‌مونی، ولی انگار خودت خواستی برم… شماها همیشه فکر می‌کنین آدما یه‌دفعه سرد می‌شن، ولی نمی‌بینین چقدر داغ شدن، چقدر سعی کردن، و چقدر تنها موندن تو دلشون…

با اینکه تنها شدن، انتخاب من نبود… اما حالا، تنهایی را مثل زخم کهنه‌ای در آغوش می‌کشم، نه برای آرامش، برای عادت… برای اینکه دردش، صادق‌تر از لبخندهای دروغین بود. تنهایی، مثل سایه‌ام شد؛ در تاریکیِ شب، کنارم نشست، حرف نزد، نرفت… و من، کم‌کم به سکوتش پناه بردم، چون از صدای آدم‌ها، فقط صدای رفتن می‌ماند. دیگر از خلوت نمی‌ترسم، از خالی شدن کسی در میانه‌ی دوست داشتن، از نگاهی که تا نیمه راه می‌ماند و بعد سرد می‌شود. آری… من با تاریکی کنار آمده‌ام با دردی که هیچ‌وقت از تنم جدا نشد… فقط یاد گرفتم زیبا پنهانش کنم. من انتخابش نکردم… اما حالا تنهایی، تنها چیزیه که دست از سرم برنداشت. و چه تلخ… که “امن‌ترین آغوشم”، سایه‌ای‌ست که حتی آفتاب هم نمی‌بیند.

از بزرگترین چیزهایی که بهمون دروغ گفتن شروع شد… گفتن “همه چی درست میشه”، گفتن “زمان همه زخم‌ها رو خوب می‌کنه”، گفتن “آدما اگه بخوان می‌مونن”… گفتن “عشق کافیه”، گفتن “حق با کسیه که دلش پاکه”، گفتن “نیت خوب همیشه به نتیجه خوب می‌رسه”… ولی هیچ‌کدوم درست نبود. هیچ‌کس نگفت گاهی زمان فقط زخم رو عمیق‌تر می‌کنه. هیچ‌کس نگفت گاهی بهترین نیتا بدترین بلا رو سرت میاره. هیچ‌کس نگفت بعضی آدما با اینکه می‌تونن بمونن، بازم می‌رن. و هیچ‌کس نگفت که زندگی، عدالت بلد نیست. دنیا پر از دروغه… از قول‌هایی که میدن تا احساسایی که نشون میدن. آدما حتی وقتی بهت لبخند می‌زنن، ممکنه تو ذهنشون دارن ازت دور می‌شن. بهت میگن “مراقبتم” ولی نیستن، میگن “می‌فهممت” ولی نمی‌فهمن… و تهش… تو هم بهم دروغ می‌گی، و حتی خودم، هر روز دارم به خودم دروغ می‌گم… “خوبم.” “می‌گذره.” “درست میشه.”

Amir Tataloo - Badtar Shod [JelvehMusic].mp38.82 MB

زمان… می‌گذرد، چون آیینه‌ای بی‌رحم، چهره‌ی زخم‌ها را عریان‌تر می‌سازد. زمان، نقاب‌ها را می‌کَند، و می‌نمایاند که لبخندها، دروغی دلنشین بودند و وعده‌ها، معاهده‌هایی نانوشته که هیچ‌گاه قصد عمل‌شان نبود. “زمان، قاضی خاموشی‌ست که همه را بی‌محابا به محاکمه می‌کشاند.” ـ فیلسوفی گمنام آن‌گاه که سکوتت را، نشانه‌ی ضعف پنداشتند، زمان آمد تا نشان دهد که آن سکوت، فریاد بلند انسانی تنها بود؛ که در خود شکست، اما خم نشد. هر ثانیه‌اش، خنجری‌ست در دل امیدهای واهی؛ و هر گذرش، ردی از کسی‌ست که باید می‌ماند و نماند. “هرکس روزی خواهد رفت، اما برخی زودتر از آن‌که قولش را داده بودند.” ـ فرانتس کافکا زمان آموخت که: دوست‌داشتنی نبودن، همیشه تقصیر تو نیست؛ گاهی آدم‌ها، قلبی برای دریافت عشق ندارند… حتی اگر تو تا استخوان دوستشان بداری. یاد گرفتی که دل بستن، نوعی خودزنی‌ست وقتی “رفتن”، ساده‌تر از “ماندن” می‌شود. “وای بر دلِ عاشقی که هنوز در آغوشِ امید، چشم‌انتظارِ بازگشتی‌ست که هرگز نخواهد آمد.” ـ هوشنگ ابتهاج اکنون، دیگر نه منتظر کسی هستی، نه مشتاق نجات. نه اشکی داری، نه پناهی، فقط زنده‌ای… نه از سر زندگی، بلکه از سر عادت… و این است قصه‌ی انسانِ امروز؛ با زخمی در دل، لبخندی بر لب، و سکوتی در گلو… که جهان هیچ‌گاه نشنید. 🖤🖋️

4_5780445133333862001.mp318.31 MB

و من… از دلِ همه‌ی نبودن‌ها یه “بودن” ساختم که فقط خودم بفهممش. کسی نفهمید من کی شکستم چون همیشه داشتم لبخند قرضی می‌زدم لبخندی که هر بار از خودم بریدنش… تا فهمیدم: «کسی که زیاد می‌پرسه حالت خوبه، یه روزی یاد می‌گیره که نباید بپرسه… چون کسی ازش نمی‌پرسه.» نوشته بود نیچه: “آن‌که چراییِ زندگی را فهمیده باشد، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت.” و من… نه فقط چرایی‌ام را فهمیدم بلکه آموختم: سکوت، شانه‌ی بی‌صدای آدم‌های تنهاست. و چقدر عجیب است که باید به نبودنت عادت کنند تا بفهمند بودنت چقدر باارزش بود. و اگر روزی، دلت برای کسی تنگ شد که دیگر نیست… به یاد آور: تو بارها بودی و او حتی یک بار هم، نماند. حالا آرامم… نه چون چیزی بهتر شده بلکه چون یاد گرفتم در اوج دلتنگی خودم را در آغوش بگیرم و بگویم: «تو که موندی، برای من کافی‌ای.»

خوشحالم… که زود از خاطرها می‌افتم مثل برگِ خشکِ پاییز زیر پای عابری بی‌خیال خوشحالم… که اگر من حوالیِ دلِ کسی نباشم هیچ‌کس سراغی نمی‌گیرد نه پیامی نه صدایی خوشحالم… که هیچ دلِ بی‌قراری برایم نمی‌تپد هیچ نگاهی دلتنگم نیست خوشحالم… که یاد گرفتم نباشم، بی‌آنکه کسی کم بیاورد بروم، بی‌آنکه کسی بغض کند و حالا… بی‌نیازتر از همیشه پشتِ سکوتی بزرگ خودم را در آغوش می‌گیرم و به خودم قول می‌دهم: دیگر مزاحم نباشم…

من می‌روم آن‌جا که دنیا زیبا باشد، اما نمی‌دانم… چرا هرچه رفتم، پایان زیبا نبود. راه، زیباتر از مقصد بود… راهی که با اشک آغاز شد، اما زیباترین ترانه‌ها را در گوشم خواند، و تلخ‌ترین درس‌ها را، با دستانی از جنس نور، به من آموخت. من رفتم… و در رفتن، فهمیدم: زیبایی همیشه در رسیدن نیست، گاهی در شکستن، گاهی در فهمیدنِ همین که هنوز می‌شود ادامه داد… همین که دل هنوز می‌تپد، یعنی جایی هست که هنوز زیباست، شاید نه آن‌جا، شاید نه امروز، اما جایی… در امتدادِ راه.

این متن رو با توجه به ترانه این موزیک زیبا نوشتم…🫠 پایینِ رود، آنجا که قایق‌ها لال‌اند و تنهایی، بی‌صدا از کنار تو رد می‌شود، همه می‌آیند برای گم شدن بی‌آن‌که پیدایشان شود. نه خورشیدی هست نه طلوعی… فقط ما می‌مانیم که در سکوتِ آب غرق می‌شویم. جرعه‌جرعه می‌نوشیم از این ساکت‌ترین حقیقت، می‌نگرم به سنگ‌های خوابیده در دلِ رود و از چشم‌هایت می‌فهمم… تو هیچ‌وقت در کنار این رود زندگی نکرده‌ای. از دل آب، صدایی‌ست که تو را می‌خواند، می‌گوید: با جریان برو، خودت را رها کن، چون ما هر روز به رود بازمی‌گردیم. ای خدای من… می‌بینم چگونه همه‌چیز در ژرفای آب تکه‌تکه شده، اما هنوز نمی‌دانم چرا هر بار پا به این راه می‌گذارم، راهی که به رود ختم می‌شود… آنجا که جریانِ کهنه‌ی رود از نگاهت می‌گذرد، تا گردِ خاکِ دنیا را از چشم‌هایت بشوید، نزدیک‌تر شو… رود، چشم‌ها و گوش‌هایت می‌شود. من، تا مرزهای تنهایی قدم می‌زنم، در آب فرو می‌روم مثل سنگی بی‌صدا، سرد، تا مغز استخوانم. و هنوز نمی‌دانم چرا تنها می‌آیم… ای خدای من… همه‌چیز را شکسته می‌بینم در عمقِ آرامش‌زده‌ی رود، و نمی‌دانم چرا هر بار، باز به سوی رود می‌روم…

Agnes Obel - Riverside_e9fab9f5-0423-42be-861e-645a61491c7f.mp33.55 MB

🖤
🖤

Mara Bebakhsh Alireza Ghorbani, Hesam Naseri.mp34.36 MB

تویی تمام ماجرا…🤍

Alireza Ghorbani Booye Gisoo.mp38.48 MB

دیگه دیره ، خیلی دیره…

203398558_1.mp36.85 MB