204
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-330 días
Archivo de publicaciones
204
Ask your ChatGPT:
Based on our chats, generate a clean 3x3 picture showing how you see me as a color, a song, a weather, a season, a book, a scent, a place, a flower, and a food.
204
Repost from ذهن زیبا - A beautiful Mind
عرفان عربی، فعال #نرمافزار_آزاد و از توسعهدهندگان پارچلینوکس، برای تحمل مجازات حبس به زندان رفت.
به امید آزادیش.
@haghiri75_blog
204
نمیدونم بعد از مرگ شما سه فرشته کجا میرین 💔
اما هر جا که میرین میخوام بدونین اگه دست من بود با تمام وجودم و کمال رضایت نیمچه جونمو تقدیمتون میکردم و تک تک نفس هامو رو طَبَق قلبم تقدیمتون میکردم...
امیدوارم هر جا که هستین و هر جا که میرین شاد باشین...
روحتون شاد شیرمردای ایران زمین :(((
204
نمیدونم بعد از مرگ شما سه فرشته کجا میرین 💔
اما هر جا که میرین میخوام بدونین اگه دست من بود با تمام وجودم و کمال رضایت نیمچه جونمو تقدیمتون میکردم و تک تک نفس هامو رو طَبَق قلبم تقدیمتون میکردم...
امیدوارم هر جا که هستین و هر جا که میرین شاد باشین...
روحتون شاد شیرمردای ایران زمین :(((
204
Repost from آپیرا | Apira
vless://06e5f9c4-c04d-48b9-8fd2-571811e2996d@abr185.onlyusers.org:3389?encryption=mlkem768x25519plus.native.0rtt.Fon5z21v69c7yAKx95iWpOcHwjnHtU4KcfpdPon3YxQ&security=tls&fp=chrome&alpn=h2%2Chttp%2F1.1&insecure=0&allowInsecure=0&type=tcp&headerType=none#R3389-Apira-Test50-RV
204
Repost from ضـــد خاطـــرات
این رُز صحراس
از نایابترین رنگهای صحرا.
سایه زیادی نداره، ولی چشم امید آدم گم شدهس.
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of fire
These dreams that tie two hearts that will never die
Near the flames
The shadows play in the shape of the man's desire
204
وسایل مورد نیاز برای امتحانات نهایی :
۱. کارت ورود به جلسه ۲. شناسنامه ۳. دو عدد خودکار مشکی ۴. سامانه پدافند هوایی چندلایه ۵. رادار هشدار زودهنگام ۶. جلیقه ضدگلوله تاکتیکی ۷. کلاهخود رزمی پیشرفته ۸. پهپاد شناسایی و مراقبتی ۹. نفربر زرهی ۱۰. بالگرد پشتیبانی ۱۱. مرکز فرماندهی و کنترل عملیات ۱۲. تجهیزات ارتباطی رمزگذاریشده ۱۳. سامانه جنگ الکترونیک ۱۴. موشکهای دوربرد ۱۵. نیروهای ویژه واکنش سریع ۱۶. خودروی زرهی مقاوم در برابر انفجار ۱۷. پناهگاه زیرزمینی مستحکم ۱۸. ناوگان تدارکاتی سنگین ۱۹. پلاک شناسایی آهنی ۲۰. وصیتنامه
204
Repost from NamiraNet
vless://e1c7f7ce-5bf8-41a8-87d5-896d2659f08a@turki.gelqino.ir:17830?security=none&path=%2Fvless&type=ws&encryption=none#%E2%9C%A8%20@NamiraConfigs%20%7C%20%E2%9D%A4%EF%B8%8F%20%D9%88%D8%B5%D9%84%20%D8%B4%D8%AF%DB%8C%20%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%86%20%D8%B4%D9%88%20%7C%20%F0%9F%9A%80%20%7C%20%F0%9F%87%B9%F0%9F%87%B7
⚡️ | 142ms 🇹🇷 | turki.gelqino.ir 🚀 | #vless 🔄 | #IRConnected? 👍 or 👎
📌 @NamiraConfigs
204
Repost from یه آدم عادی (ArshA) ✌️
حافظ
غزل شمارهٔ ۲۲۶
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
گویند سنگ لَعل شود در مقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیایِ مهرِ تو زر گشت رویِ من
آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود
در تنگنایِ حیرتم از نخوتِ رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردمِ صاحبنظر شود
این سرکشی که کنگرهٔ کاخِ وصل راست
سرها بر آستانهٔ او خاکِ در شود
حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست
دَم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود
204
Repost from یه آدم عادی (ArshA) ✌️
هیچ کس حق ندارد به این عنوان که میخواهد حال و روز کسی را بهبود بخشد در مناسبات او دخالت کند و کسی که به منافع خود میاندیشد اجازه ندارد این عذر را آورد که فداکارانه فقط به نفع دیگران عمل میکند.-لیبرالیسم، لودویگ فون میزس
204
Repost from The Harmonic Mind
میگن اگه کنجکاوانه به احساساتت نگاه کنی، میتونی چیزهای جالبی راجع به خودت کشف کنی و یاد بگیری؛ میتونی همدلانه خودت رو بهتر بفهمی و درک کنی.
امروز سرشار از حسادتم. حسادت فاصلهی بین تصویر ایدهآلِ خودت و خودِ واقعیت رو بهت نشون میده؛ اینکه واقعاً تهِ قلبت چی برات ارزشمنده و چه چیزی عمیقاً برات مهمه. اینکه کدوم یکی از رؤیاها و خواستههات رو توی بالا و پایینهای مسیر زندگی از یاد بردی و فراموش کردی.
امروز به تمام آدمهایی که کنار همدیگه، توی این تعطیلات، به دامن طبیعت سفر کردن حسادت کردم. سعی میکنم کنجکاوانه به همین جمله نگاه کنم؛ به تمام خواستههای ریز و درشتی که توی همین یه جمله پنهان شدن.
دلم میخواد به سفر دعوت بشم. دلم میخواد کسی باشه که برای سفر کردن یاد من بیفته و دلش بخواد من همسفرش باشم. از اینکه من همراه سفرش باشم، از تهِ قلبش لذت ببره و به شوق بیاد. زنگ بزنه بهم و بپرسه: «میای با هم بریم سفر؟» حتی اگه احتمال بده که شاید نتونم بیام... اینقدر بخواد و بگه و بگه که بالاخره یه روزی بتونم باهاش برم.
دلم استراحت میخواد؛ استراحت، بدون فکر به اینکه باید این کار و اون کار رو بکنم، این رو برسونم و اون رو برسونم. دلم فراغتِ واقعی میخواد. هیچ کار مفیدی نکردن میخواد؛ صرفاً لذت بردن، رها بودن، بازیگوشی و ماجراجویی.
دلم میخواد خاطرههای جدید بسازم. قصههای جدیدی برای روایت کردن داشته باشم. دلم سفر میخواد، تجربه میخواد، طبیعت میخواد؛ کوه، دریا، جنگل، ... دلم میخواد به جزئیات شگفتانگیزِ کوچولوی طبیعت توجه کنم و ازشون شگفتزده بشم.
اما امروز تنها نشستم توی خونه و به آدمهایی فکر میکنم که اگه همدیگه رو نبینیم، احتمالا دیگه حتی توی ذهنشون هم یاد من نمیافتن. به اینکه برای شریک شدن توی خوشیهاشون، اولویتهای دیگهای دارن. به اینکه صدتا کار روی سرم ریخته که هرچقدر هم فشرده و با سرعت انجامشون بدم، باز تموم نمیشن. و به صدتا فکرِ مخربِ دیگه...
هستی
تابستون ۱۴۰۵
