es
Feedback
Imaginative wizard‌ ☕

Imaginative wizard‌ ☕

Ir al canal en Telegram

یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn

Mostrar más
713
Suscriptores
Sin datos24 horas
-117 días
-5130 días
Archivo de publicaciones
https://t.me/Imaginativewizard/10353 آری، تن هایی رنجور و دستانی پینه بسته و پر از زخم های خون آلود... اما عزیزکم مگر قرار نبود مرهمی برای زخمم شوی؟ اینگونه که تو مرا می آزاری گویی هیچگاه عشق مرا در قلبت حس نکرده ای. شاید پایان این داستان را تنهایی برای هردویمان نوشتم؛ توکه هیچگاه درک نکردی اما خود خدا که میداند چقدر برایت اشک ریختم.. و به خاطرت چه کارهایی کردم.. برایت زندگی کردم در حالی که اکنون تو خودت مرگم شده ای. دیگر دیر است... هرچه دل تنگت میخواهد بگو، اما حیف که دیر است. داستانمان بس غم بار است و آکنده از درد اما همیشه به خاطر میسپارمت. - عزیزترین زخم من

آنقدر مرا به آغوش کشید که دیگر نه مرگ را بخواهم و نه لایق زندگی باشم آنقدر در آغوشش ماندم تا هیچ شوم، پوچ شوم حتی روحی برای برزخ نداشته باشم

کودکی بودم، در آغوشِ خیال غرقِ در رویا، رها از قیل‌ و قال تا که در آیینه دیدم جسمِ خود یا که بر لب ها بدیدم اسمِ خود در دلم چیزی سرِ جایش نبود بود و اما در سرِ جایش نبود من پسر بودم به چشمِ مردمان چیزِ دیگر بودم اما در نهان گرچه جسمم را پسر بنهاده‌اند در دلم چیزی دگر بنهاده‌اند رازِ خود را خفته در جان داشتم در سکوتم رازِ پنهان داشتم لیک گردون چرخشی دیگر نمود سرنوشتش راهِ دیگر می گشود روزگاری، یک پسر دیدم به راه سایه‌ای در نور، چون مه در پگاه قدّ او سرو و نگاهش آسمان خنده‌اش آرامش و ابرو کمان هر نگاهی از نگاهش تیر شد عقلِ من سرگشته و تسخیر شد کاش می‌شد بی‌هراس از دیگران دستِ او گیرم، شوم همراهِ آن خواستم راهی بجویم سویِ او دل نهم بر دل شوم در کویِ او لیک می‌دانم که این دنیایِ تار عشقِ من را می‌کند محکومِ دار پس سکوتی تلخ بر لب می‌زنم رازِ دل در گورِ غم می‌افکنم هر نگاهش در دلم طوفان فکند غم ز جسمم را به صد زندان فکند راهِ من تاریک و بی‌فرجام شد دردِ عشق آمد، ولی ناکام شد چهره ی عشقی که بر من اخم بود حاصلش تنها برایم زخم بود گرچه اینجا بی‌تو سرگردان شدم در جهانی دیگرم مهمان شدم می‌دوم در کوچه‌هایِ آن بهشت می‌نویسم نامِ تو بر سرنوشت گرچه این دنیا مرا از تو برید مرگ، ما را بر وصالی خوش کشید عشقِ من! حالا دگر با تو خوشم بی‌نیاز از این جهان، فارغ ز غم آنچه در دنیا نشد، اینجا شده دست‌هایِ ما بهم معنا شده بر لبت لبخند و بر جانم بهار آخرش رویای من آمد به کار در دل شب رازها دارم به تو سایه‌ای از عشق می‌بارم به تو گرچه این رویاست، اما دل خوش است خوش به حالِ هر کسی با تو نشست سایه‌ای از عشق بر دل مانده است خاطرت در جان من جان داده است ور نصیبِ من نشد وصلی به یار عاقبت رویای من شد سبزه زار چهره ی عشقی که بر من اخم بود حاصلش تنها برایم زخم بود...

عزیزک من از خستگی مگو که سخنی بند دیگری‌ست مگو که ما همه تنی در گروی این درد داریم تنها چون سند زنده بودن را زمانی امضا کرده‌ایم

نامت را از زبان بلبل ها شنیدم، از تو سخن می گفتند... عزیزک قلب خسته ام، در چه حالی که حرفت بر زبان پرنده ها نیز نشسته؟ آنقدر از تو دور گشته ام که باید حال چشمانت را باد به گوشم برساند؟:)

کل نفس‌هایم برای تو بلکه این نفرین بی‌نفسی کسی که مثل تو را گرفتار نکند لحظه به لحظه‌ نفس برای تو تا نفرین را بشکنی

بر نفرت خود رنگ داد و حال او سفیدی ویرانگری است

photo content
+1

نوای مرده ها هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود اما من هیچ نوایی در سر ندارم شاید هیچ‌گاه خاطره زنده من نبودی که نوایی بماند

حال به سوی مرگ آرام بگیر تا شاید در دنیایی رویایمان اینقدر از حقیقت دور و نشدنی نباشد...

این آخرین باری بود که چشمانش را می‌دیدم و دیگر ندیدم چه خوب که دیگر ندیدمت. وگرنه چطور بیشتر زندگی می‌کردم با این عطش مرگ؟

او را خاک کردم. خیلی بیش تر از آن که حتی شنوای حرف های همیشگی باشم. این‌بار از روی عادت عمل نکرده بودم. برای همین با هر خاکی که رویش می‌ریختم. اشک هایش با دل‌شکستگی بیشتری خاک ها را خیس می‌کردند. دیگر حرفی نمی‌شنیدم نمی‌دانم چیزی میگفت یا نه حال ما میان دو دنیای مردگان و زندگان بودیم. او را در خاک غرق می‌کردم؛ اما خود می‌مردم و از تمام دنیایم جدا می‌شدم. می‌دانستم که او هیچ‌گاه نمی‌میرد حتی اگر سنگ می‌ریختم و خون به پا می‌کردم باز با نجوایی در باد زنده می‌ماند؛ اما من... اما من فرق داشتم من هربار می‌مردم و می‌دانستم که خواهم مرد و باز به پیشتاز مرگ رفتم. چرا که با او نه می‌مردم و نه زنده می‌ماندم. پس زیر خاک بمان عزیز من، زیر خاک بمیر و نابود بشو... تنها بخاطر من...

زیر خاک نفس می‌کشیدیم اما باز مرده بودیم

غبار روی قبرش را کنار زدم او را می‌شناختم اما دلتنگش نبودم

او را هرچه خاک کردند باز رویید و جوانه زد. او را برای خاک کردن خلق کرده بودند

آلما... :)
آلما... :)

تکه‌های قلب همه جا ریخته بود هیچکس آنها را نمی‌دید اما روح ها از درد می‌نالیدند در اینجا هیچ قلب سالمی نبود اما همچنان می‌تپیدند گویی که محکوم به زندگی در مرگ شده‌اند اینجا همه به دنبال تکه قلب های خود می‌گشتند درحالی که حتی تکه‌ای نمانده بود...

هیچ واقعیتی جز خیال وجود ندارد

خیال من تنها واقعیت وجودم است هر اشک و خنده‌ای که داشتم و هر یادی که مرا زنده نگه می‌داشت همه خیال بود حال می‌دانم چرا دنیا اینقدر بر من جهنمی می‌گذشت من از این دنیا هیچ نداشتم جز خیال خیالی از این که خوشی برای من در این زندگانی وجود دارد دریغ از آن که حتی نفس کشیدنم هم خیال بود

بابونه ها را همه بر دامنت می‌ریزم تمام این داستان را با بابونه می‌نویسم تمام این خیال بوی بابونه می‌دهد