خانم مفرد
Ir al canal en Telegram
خَر ما وسط راه مُرد، اونور پُل رو ندید که رنگ عوض کنیم.
Mostrar más524
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
524
از تو نوشتن دیگر مرا ناتوان کردهاست؛ این چرخهی تکرار بیپایان که من بنویسم و هیچگاه تو نخوانی چه سودی دارد جز رسوایی خودم.
524
تو مگر چند نفری؟ که در انتهای تمام راهروهای ذهنم حضور داری. تنها تویی! چون پسر بچهای سمج که میخواهد مادرش تنها او را دوست بدارد.
524
چه ناگهانی در دلم ریشه کردهای؛ مگر میتوان تو را انکار کرد وقتی که لحظه به لحظه در ذهنم حضور داری.
524
غمگینترین دست نوشتهی پشت ماشین:
" خریدن ضایعات بهانهاست
کوچه به کوچه شهر را دنبال تو میگردم"
524
تا حالا بهت نگفته بودم؛ حتی خودمم به این واضحی بهش پی نبرده بودم. میدونی؟ یهو به خودم توی آیینه نگاه کردم و دیدم خبری از غم تو نگاهم نیست. منشاء این سرزندگی و طراوت توی رفتارم از کجا بود؟ بهتر بگم: از کی بود؟ انتهای لبهام که این مدت درگیر لبخند بود رو دنبال کردم و به تو رسیدم. کسی که دستهاش ستون بدن نحیفم بود و آغوشی که خونهی امن من شده بود. نمیتونی بفهمی داشتنت از همه مهمتر بودنت چقدر شیرین و لذتبخشه. من خودم رو مدیون توام؛ این بچهی گوشهگیری که با وجود تو دوباره عاشق زندگی شده رو مدیون نگاه حمایتگر توام؛ کاش جای من بودی.
524
سردیِ نگاهی که گرمایش را ربوده بودی بهانه کردی برای رفتن و اعتنایی به آن همه اصرار و تمنا نکردی.
