dəsoxyn
Ir al canal en Telegram
200
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
گاهی روح میتواند فراتر از کالبد بتازد
تا فرسنگ ها توی نیازمند را رها کند،و خود را در اغوش او بیندازد.
-S
گاهی خاطرات زنده تر از زمان خودشون برات تکرار میشن،و تو به ناچار مجبوری که اجازه بدی ادامه پیدا کنن.
ما فکر میکنیم وقتی عاشق میشویم،قلبمان درگیر میشود
درحالی که اشتباه میکنیم،وقتی عاشق میشویم،تمام مان درگیر میشود
تمام تن و روحمان وقف عشق میشود،بدونانکه بدانیم.
تو هر خیابون،هر کوچه،هر تقاطعی،میبینم مردممو که نه جایی برای رفتن دارن و نه سقفی برای پناه
شبها تن گرسنه روی آسفالت میذارن و حتی اگر چیزی هم برای خوردن داشته باشن،غم فردا دلاشون رو اب میکنه
به جای فرش و سفره،روی جدول و زانوهای خسته شون،تیکه ای نون که یک روز کامل براش دویدن رو میخورن و خداشونو شکر میکنن،خدایی که هیچوقت ندیدشون..
مردمم صورت های چروکیده و خسته شون رو زیر رنگ سیاه زغال پنهان میکنن و عمو نوروز میشن،تا مبادا کسی بشناسهشون...مبادا کسی بفهمه چقدر درد دارن ،و میرقصن،وقتی زندگی هرچقدر تونست باهاشون بد تا کرد..
هنوزم فکر میکنید دقدقه ی این مردم لخت شدنه؟!
نه...ما خیلی وقته لختیم،ما خیلی وقته درد داریم..ما خیلی وقته که خودمون رو عرضه کردیم تا فقط نون برای خوردن داشته باشیم،چیزی که خارج از کشور جزو حقوقشونه .
اما الان،وقتشه ماهم جامه به تن کنیم و از لختی در بیایم.وقتشه..دیگه وقتشه .
بیا دستاتو بگیرم بیبی
بیا باهم فرار کنیم..میخوام ببرمت جایی که هیچکس نیست،فقط من هستم و خودت.
شکر نکن،فکر نکن برای زنده موندن مدیونی.
تو برای افریدن یه مجسمه نیاز به گِل و ماسه داری،و برای اینکه هنر دستت پایدار بمونه،براش کم نمیزاری و اسباب موندگاریش رو فراهم میکنی
قطعا اون «به اصطلاح افریدگار تو» وظیفهش بوده که برای پایداری تو،چیزهایی بهت ببخشه.
𝘗𝘰𝘭𝘪𝘵𝘪𝘤𝘴 𝘴𝘢𝘪𝘥: 𝘊𝘢𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘦𝘪𝘳 𝘳𝘪𝘨𝘩𝘵𝘴 𝘵𝘩𝘦𝘪𝘳 𝘣𝘭𝘦𝘴𝘴𝘪𝘯𝘨𝘴, 𝘢 𝘨𝘳𝘢𝘵𝘦𝘧𝘶𝘭 𝘯𝘢𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘸𝘪𝘭𝘭 𝘯𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘣𝘦 𝘨𝘳𝘦𝘦𝘥𝘺.
سیاست گفت:حقشان را نعمت انها بخوانید،ملتی شکرگزار هرگز زیادهخواه نخواهند بود.
من ..پیروز بودم،همیشه
شکست برای من معنا نداشت،مشکلاتِ من مهره هایی بودند که تنها نیاز بود انها را جابهجا کنم تا بازی ام سر رسد
میتوانستم ذهن انها را بخوانم،من ساده نبودم
مبارزه میکردم و پشت هرکه شکی از من داشت را به خاک میزدم
فکر میکردم این خودِ من هستم که کابوس دیگران و چاله ها بودم،
اما سیاهی همیشه پشت من بود،در تماشا نشسته بود و مرا با خود میکشید،میکشید تا حس کنم قدرتمند هستم
و حالا،شبها کابوس تن خودم است .
انها میگویند ادمی که میخواهند کشته شود چقدر پدرسوخته و بی ناموس و عوضی است،انگار اگر به انها حق بدهم،جرمی است که قرار است مرتکب بشویم سبک تر میشود .
