𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋
Ir al canal en Telegram
874
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
874
Repost from N/a
کاش توانایی اینو داشتی که قلبمو ببینی؛
که ببینی چطوری بین این همه
ضربه و آسیب و شکستگی
هنوزم دارم تلاشمو میکنم که حس دوست داشتنت رو پیش خودم زنده نگه دارم...
874
Repost from N/a
-یه چیزی ازت بپرسم؟
+بپرس.
-اگه یه روز بدترین آدم دنیا بشم، تو بازم بهم میگی هنوزم دو سالته و خاکستری کوچولو منی؟!
+پس بزار بهت بگم تو اگه بدترین آدم این کهکشان بشی و همهی آدما جلوت وایسن، من میام پیشت،دستتو میگیرم و بازم بهت میگم تو هنوزم خاکستری کوچولو منی
"همون پسر بچه دو ساله"
874
Repost from N/a
The silence of the night allows me to sink into my thoughts about you..
But I don't want to think about you.
Why don't you get out of my mind?
874
Repost from N/a
روزام پیش دوستام اینطوریه که :
بین بقیه نشسته و سعی داره خودشو تو بحث راه بده ولی حتی کسی نگاهشم نمیکنه -
874
Repost from N/a
من میتونم ب خودم جرعت اینو بدم ک همین الان دستتو بگیرم و درحالی ک تو امواج وحشی نگاهت ک خیلی خوب میتونه منو تو خودش غرق کنه زل بزنم و بهت بگم ک چقدر از صمیم قلبم دلم باتو بودن رو میخواد
874
Repost from N/a
ازاینکه میون دعوای دوتا از عزیزانم قرار بگیرم متنفرم
ازاینکه هرکدوشمون از یه طرف انتظار دارن طرفشونو بگیرم متنفرم
ازاینکه نمیتونن درک کنن جفتشون جایگاه خاص خودشونو دارن و من نمیخوام قضاوت کنم و طرف کسیو بگیرم متنفرم
874
Repost from 𝘑 𝘍 .
– با چشمهای بستهت ثبت کنم؟
– بدون غم ثبتش کن و با آرامش.
' کلمات جونگکوک رایحهی تلخی داشت، بوی رفتن میداد؟ تهیونگ سعی کرد توجهای نکنه پس پشت جونگکوک دراز کشید و با خم شدن سمتش، گونه و سمتِ چپ صورتش رو به شقیقه و گونهی پسرش چسبوند و درحالیکه چشمهای نیمهخمارش خسته و نگاهش دلگیر بود، عکسی از خودشون به ثبت رسوند و حس کرد بیشتر از قبل انرژیِ سنگینی روی قلبش حس میکنه اما اهمیتی نداد، نه تا وقتی که کنار جونگکوک نفس میکشید '
874
Repost from 𝘼𝙆𝙈 𝙍𝙤𝙤𝙢
صدای موزیک موردعلاقه جونگکوک
سکوت خاک خورده ی اون سالن بزرگ
و تاریک رو میشکست
انگشتای خونی و کشیدش با مهارت
روی کلاویه های پیانو بازی میکرد شاید اصلا
تو این دنیا سیر نمیکرد و سر پایین افتاده ای که انگار برای تنش زیادی سنگین بود گواه همین امر
بود
عطر خونی که کف مرمری سالن رو
طراحی کرده بود از خود بیخودش میکرد
و مست تر از هر زمانی انگشتاش روی
پیانو میرقصید اما تمام وجودش،
تک تک سلول های بدنش یک چیز رو
فریاد میزد..."چشماش"
چشمای میشی رنگ خیره تو نگاه
قهوه ایش درست لحظه ای که ذره ذره برقشو
از دست میداد آخرین اثر هنری
خلق شده توسط تهیونگ بود
درست قبل از اینکه اسلحه رو به سمت
قلبی که اسیر کرده بود بگیره
-چشمات اذیتم میکنه هیوا...
