1 953
Suscriptores
+224 horas
+137 días
+2030 días
Archivo de publicaciones
1 951
Repost from نـــــــگــــــاهــــ
اکثر ما با نابلدی دستوپنجه نرم میکنیم. بلد نیستیم کِی باید حرفی بزنیم یا کاری رو انجام بدیم. حتی بلد نیستیم کِی حرف نزنیم و هیچکار انجام ندیم. بلد نیستیم چه موقعی باید کنار ایستاد و تماشا کرد. و چه موقعی باید مشارکت داشت. همدلی به جا رو یادنگرفتیم. حتی خیلیهامون توی دشمنی هم ناقص عمل میکنیم. برای همین میشیم آدم سمی زندگی دیگران. گاهی احساس میکنم سر همین نابلدیهای ریز و کوچیک بقیه هم تبدیل به آدمهای سمی زندگی ما شدهن. مثلا موقعی که به بودنشون خیلی نیاز داشتیم، کنار ایستادن. یا وقتی که تنهایی میخواستیم رهامون نکردن. بعضی وقتا نیاز به تشویق داشتیم اما واقعبین شدهن و وقتی نیاز به واقعبینی داشتیم راهنمایی غلط کردهن. حتما ما هم برای بقیه اینطور بودیم. سمی بودن فقط به معنای داشتن مریضی روانی نیست، گاهی نابلدی ضربه میزنه. تلاش کنیم اگه اینا با گفتوگو اصلاح نشدن شروع به برچسبِ سمی زدن به بقیه کنیم.
1 951
نامهایست از حسین بن علی به محمد بن علی و دیگر بنی هاشم؛
اما بعد، مثل اینکه دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگی و دائم بوده و هست.
1 951
از احساسات، افکار، اتفاقات و شرایط گنگ و نامعلوم خسته شدهام. از این همه بد، در روزمرگیها خسته شدهام. از آسمان و زمین، از گذشتهی لعنتی خویش، خسته شدهام. از خودم، از واژهها، از آدمها، خسته شدهام.
و همینجا، در بطن غمها میمانم. من جایی نمیتوانم بروم! زیرا خسته شدهام.
1 951
یا آنقدر زیاد دوستم بدار که هیچگاه از پیشم نروی، یا آنقدر کم که اگر روزی بخواهی بروی، دلم برایت آنقدری تنگ نشود که من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود شوم. که دیگر جانی هم برای رفتن نمانده است، و تنها یک گلوله در این هفت تیر زنگاری باقی مانده، آخرین گلوله، برای آخرین لحظهی زندگیای که دیگر هیچوقت مثل قبل نخواهد شد.
1 951
زندگیام شبیه صفحه گرامافونی است که موسیقیاش تمام شده و حالا خالی و بیهوده، به دور خود میچرخد.
1 951
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد.
پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود، یکی از همین صبحها، و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز!
1 951
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد.
پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود، یکی از همین صبحها، و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز!
1 951
بعضیها که میپرسند حالت چطور است یا زندگی چطور میگذرد؟ میدانی که باید دستکم توی دلت بهشان بگویی: «به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن». آنها نه نزدیکند و نه مایل به شنیدن گفتنیهایت. آنها فقط دارند نقششان را بازی میکنند. وانمود به صمیمیت قسمتی از زندگیشان است. لحن و کلام و کلمههایشان را دیگر میشناسم و چهرهشان که خالی از آن نوع عاطفهای است که در صورت آدمهای نزدیکت پیدا میکنی. آنها با غم روزگار تو بیگانهاند و با شادیهایت بیگانهتر. تنها ناچاری که جواب سربالا بدهی و بگذری. آنها در گذرگاهها ایستادهاند، قلاب قلبهایتان هرگز در هم چفت نمیشود. میگذری و میمانند. میمانی و میگذرند. اگر چند تا از این آدمهای بیحاصل که به برکهای بیماهی شبیهاند در زندگیات رفتوآمد کنند، یاد میگیری که اعماق خودت را به خاطرشان نشکافی، حوصلهات را برایشان هدر ندهی و در تمنای شناختن و اشتیاق گفتن و گشودن نباشی. این هم قسمتی از حیات آدمی است. یکی از قسمتهای حوصلهسربرش.
1 951
آیا شما به وجود یک اندوه جاودانه در نهاد آدمی باور دارید؟
من همواره یک اندوه جاودانه را با خودم حمل میکنم. گاهی درون سینهام احساسش میکنم؛ گاهی در چشمهایم و باقی اوقات روی صورتم نشسته و خستگی در میکند.
1 951
عزیز دلم؛
امیدوارم در مهمانیهای شلوغ، وقتی که کسی حرف خندهداری میزند و جمع شروع به خندیدن میکنند و تو هم میخندی، اولین که کسی حین خندیدن نگاهش میکنی من باشم.
1 951
Repost from N/a
آخرینباری که بزرگ شدم فهمیدم هیچ چیزی تو دنیا برای راضیکردن شخص من آفریده نشده، اما خب اینم فهمیده بودم که منم میتونم لااقل از بعضی از اونها راضی باشم، راضی، نه خوشبخت، خوشبختی اسمیه که روی خوشیهایی میذاریم که هنوز از عاقبتش بیخبریم، اما چیزی که الان بهش نیاز دارم خوشبختی نیست، فقط یه لحظهست، یه لحظه آسودگی بیندامت، نه بیشتر!
1 951
Repost from N/a
تکراره آقا!
دواش تکراره، آدمیزاد با از قبل فکر کردن برای هیچی آماده نمیشه. غم هر موقع برسه غمه، هیچوقت نمیتونی موقعیتی که بهت تحمیل شده رو دوست داشته باشی. فقط با تکراره که زهرش گرفته میشه، با زیاد غصهخوردنه که یاد میگیری غصهخوردن بیفایدهست. که حتی حرف زدن ازش هم کمکی نمیکنه.
بذار گندش دربیاد، اجازه بده روزگار هر بازیای که دوست داره سرت دربیاره، عصبانیشو، بترس، داد بزن، کناره بگیر، ولی بدون به قول مونولوگ اون راننده تاکسی تو پاتریک ملروز، چند ماه بعد به الآنت نگاه میکنی و نمیفهمی اینهمه شلوغبازی برای چی بوده، این رسم دنیاست، خبر بد اینه که رسم دنیا عوض نمیشه. البته خبر خوب هم همینه!
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
