معمای عشق
Ir al canal en Telegram
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm
Mostrar más746
Suscriptores
Sin datos24 horas
+47 días
+1930 días
Archivo de publicaciones
746
●
اگر روزی چشمهایت را باز کردی و خودت را وسط یک کوره دیدی نترس و سعی کن از آن پخته خارج شوی، چرا که "سوختن" را همه بلدند.
#هاروکی_موراکامی
🍏🍎🍃
746
🎼❤️🎼
دلم از دنیا گرفته
#حبیب
در میان من و تو فاصله هاست
گاهی می اندیشم ،
میتوانی تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
#حمید_مصدق
🍏🍎🍃
746
با دین یا بدون دین، انسانهای خوب، کارهای خوب میکنند و انسانهای بد، کارهای بد. اما برای اینکه انسان با ظاهر خوب بتواند کارهای بد بکند قطعا به دین نیاز دارد.
#استفان_واینبرگ
🍏🍎🍃
746
**جشن سده
جشن سده (صد = سد) را در دهمین روز بهمنماه برگزار میکردند. دربارهٔ آن افسانههای گوناگونی پدید آمده که برخی از آنها به این شرح است:
🔥 هوشنگ (شاهِ پیشدادی)، با یکصد تن از یاران، در کوه به ماری عظیم برخوردند. هوشنگ سنگی بهسوی مار پرتاب کرد که از برخورد آن با سنگِ دیگر، آتش پدید آمد و مار بسوخت. پدید آمدن آتش را جشن گرفتند و آن جشن را «سده» نامیدند.
🔥 چون کیومرث را یکصد فرزند آمد و به حد رشد رسیدند، جشنی برپا کردند و آن را «سده» نامیدند. این داستان را به آدم ابوالبشر نیز نسبت دادهاند.
🔥 چون جمع مشی و مشیانه (نخستین جفت بشر در اساطیر ایران) و فرزندان به صد رسید، آن را جشن گرفتند و آن را «سده» نامیدند.
🔥 ارمائیل، وزیر ضحاک، هر روز یکیدو تن از کسانی را که باید میکشت و مغزشان را به مارهای ضحاک میداد، آزاد میکرد. چون فریدون بر ضحاک پیروز شد، شمار آزادشدگان به صد رسیده بود. پس یکصد آتش بر کوه افروختند تا فریدون را آگاه کنند… سپس این پیروزی را جشن گرفتند و آن را «سده» نامیدند.
(برگرفته از: #مهردادبهار. «دربارهٔ جشن سده»، در: نشریهٔ چیستا، بهمن ۱۳۶۰، شمارهٔ ۶، ص ۶۲۹–۶۳۰)
جشن های شاد آیینی فرهنگی
سرزمین مان را پاسداری کنیم
🍏🍎🍃
746
●
علت عاشق زعلت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
آتشی از عشق در خود برفروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او زحرص و عیب کلی پاک شد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
✍#مولانای_جان
🍏🍎🍃
746
🎼❤️🎼
پس از تو نمونم _ برای خدا _
تو مرگ دلم را ببین و برو!
چو طوفان سنگین ز شاخهٔ غم
گل هستیام را بچین و برو
که هستم من اون تکدرختی
که در کام طوفان نشسته
همه شاخههای وجودش
ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عمرم
نمیمونه عشقت برایم
ندونستم ای بیخبر ز دلم!
که بیاعتباره وفای تو هم
تو اکنون ز عشقم گریزونی
غمم را ز چشمم نمیخونی
از این غم چه حالم، نمیدونی!
ترانه #هما_میرافشار
آواز #گلپا_روانش_انوشه_باد.
آهنگ #اسدالله_ملک
#علی_اکبر_گلپایگانی🎂
🍏🍎🍃
