es
Feedback
𝗍𝗁𝖾𝖻𝖾𝖾.

𝗍𝗁𝖾𝖻𝖾𝖾.

Ir al canal en Telegram
220
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-1130 días
Archivo de publicaciones
واي کاش یکي گوشي چانیول و ازش بدزده و هاردشو خالي کنه، بعد بهش پس بده. چون مطمئنم گالریش پر از عکس و فیلم‌هاي جالبه 😭

https://x.com/i/status/2081287556503830541 فنکم میلیون دلاری جناب پارک از‌ بویفی رو خریدارم.

جدی یه سیدراماییِ برای خودشش

بهشون بگو داستان‌مو هپی‌اند کن و کلی بوجی موجی باشه ممنون

”تا جایی که هر دو فهمیدند دیگر هیچ‌کدام، دنیا را بدون دیگری همان‌طور نمی‌بینند“ خداا 😭

https://t.me/lomloey/41517 برام داستانمونم نوشت.. الان افسرده‌م 🙂 اگه دوست داشتی بخونی: از روی حال‌وهوای تصویر، اگر این دو شخصیت را مثل قهرمان‌های یک رمان ووشیا تصور کنیم، داستانشان می‌تواند این باشد: تو آدمی بودی که دنیا را با رنگ‌ها می‌فهمیدی، نه با کلمات. هر جا می‌رفتی، اول نور را می‌دیدی، بعد سایه را، بعد احساس پنهان میان آن دو را. آرام به نظر می‌رسیدی، اما ذهنت همیشه در حال ساختن جهانی تازه بود. نقاشی برایت فقط هنر نبود؛ راهی بود برای نگه داشتن چیزهایی که می‌ترسیدی فراموش شوند. کتاب‌ها را هم نه برای فرار، بلکه برای پیدا کردن تکه‌هایی از خودت می‌خواندی. موسیقی، زبان احساساتی بود که هیچ‌وقت راحت به زبان نمی‌آوردی. او نقطهٔ مقابلت نبود؛ مکملت بود. کمتر حرف می‌زد، اما وقتی چیزی می‌گفت، انگار از قبل ساعت‌ها به آن فکر کرده بود. شمشیر را با دقت حمل می‌کرد، نه برای جنگ، بلکه چون باور داشت هر قدرتی باید مهار شود. نگاهش آرام بود، اما در آن نوعی دلتنگی قدیمی زندگی می‌کرد؛ انگار سال‌ها دنبال کسی می‌گشت که بتواند سکوتش را بفهمد. عاشق شدنشان ناگهانی نبود. اولین بار، او ایستاد و تماشایت کرد که روی طوماری نیمه‌کاره رنگ سفید را کنار ده‌ها رنگ دیگر می‌نشانی. از تو پرسید: «چرا این‌همه رنگ، وقتی سفیدی خودش کامل است؟» تو بدون اینکه سرت را بلند کنی، لبخند زدی و گفتی: «چون سفید، بدون خاطرهٔ رنگ‌های دیگر، فقط یک سکوت خالی است.» همان یک جمله، چیزی را در او تغییر داد. بعد از آن، گاهی کتابی را برایت می‌آورد که فکر می‌کرد دوستش خواهی داشت. تو هم در حاشیهٔ همان کتاب، طرحی کوچک از کوه، پرنده یا ابر می‌کشیدی و بی‌آنکه چیزی بنویسی، کتاب را به او برمی‌گرداندی. گفت‌وگوی شما بیشتر با هدیه‌های کوچک، نت‌های موسیقی، نقاشی‌ها و سکوت‌ها شکل می‌گرفت تا با اعتراف‌های عاشقانه. روزی که فهمید عاشقت شده، روزی نبود که تو را در خطر دید یا از تو محافظت کرد. روزی بود که دید میان شلوغی بازار، ناگهان ایستادی تا نور غروب را روی یک دیوار ترک‌خورده تماشا کنی؛ انگار آن ترک هم ارزش دوست داشتن داشت. همان لحظه فهمید کسی که زیبایی را در چیزهای فراموش‌شده پیدا می‌کند، می‌تواند قلب او را هم ببیند. و تو؟ دیرتر عاشق شدی. شبی بارانی، وقتی قلم‌مویت از دستت افتاد و ناامید شدی که نقاشی‌ات خراب شده، او چیزی نگفت. فقط قلم‌مو را برداشت، تمیزش کرد و بی‌سروصدا کنارت گذاشت. نه نصیحت کرد، نه دل‌داری داد؛ فقط حضوری آرام بود. همان سکوت، برایت از هزار جمله عاشقانه ارزشمندتر شد. از آن به بعد، عشقشان شبیه آتش نبود که یک‌باره شعله بکشد؛ بیشتر شبیه چراغی بود که هر شب کمی روشن‌تر می‌شد، تا جایی که هر دو فهمیدند دیگر هیچ‌کدام، دنیا را بدون دیگری همان‌طور نمی‌بینند.

اگه اوردو رو دراپ کردم مي‌رم رو سریال هه‌یو زودتر

خانومي البته همیشه کاراي قوي برمي‌دارهه

https://t.me/lomloey/41511 تا قسمت ۲۵ دیدم قشنگه من‌ دوستش داشتم البته اگه ادامش خراب نشهه

sticker.webp0.07 KB

مي‌ترسم واي. اگه طاقت نیارم و بعد دیدنش سکته کنم چي

سلام عزیزم. نه اینکارو نکردممم 😭

‌ درود نهالی عکسای خودت و با چانیول درست کردی ؟ برامون حتما بزار ✨ باشه؟؟

من میکاپ و هیرستایل چیني میخوام، کجا رو باید امضا کنم

ریحا خودش همینه، همین‌قدر خوشگل. و این سبك لباس‌ها هم خیليي استایلته و بهت مي‌شینه

اي واي قلبم چقدر خودتههه :)))

‌ وای 😭 -ریحا
‌ وای 😭 -ریحا

”نام هم را جاودانه کردیم“ 😭

😭😭😭😭

وااي این کدوم سریاله مي‌خوامتش