es
Feedback
ری را 🌱

ری را 🌱

Ir al canal en Telegram

اسم من (ری را) نیست... فقط شاید پزشک باشم؛ شاید خیلی کم! . @reyhan_zty

Mostrar más
Irán144 357La categoría no está especificada
253
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
Repost from -مُحَرِّر
‏-کاش خاطره‌ها گم می‌شدند، اما خاطره‌ها راهِ برگشت را هميشه بَلدَند:))

من هیچ وقت به این دقت نکرده بودم که شاید یه توانایی و استعدادی در نوشتن داشته باشم، در چیدن کلمه ها کنار هم، در توصیف کردن، در روایت کردن ... من اولین بخش اینترنی ام (۱۸ ماه آخر پزشکی) و اولین کشیک هام با بخش روانپزشکی شروع شد. یه شب که کشیک بودم، داستان و روایت یکی از بیمارهای بخش روان به نظرم خیلی جالب اومد. من شروع کردم به روایت یه داستان راجع به اون بیمار و همه ی اون نوشته ها رو استوری کردم. یکی از همکلاسی هام در پاسخ به استوری های اون شبم یه جمله نوشت: چقدر خوب مینویسی! همین! یه جمله ی ساده و پر از مهر که دقیقا نشون دهنده ی توجه و اهمیت دادن  یه آدم به من بود. من این "چقدر خوب مینویسی" رو تا به امروز رها نکردم، بابتش تمرین کردم، نوشتم، نوشتم، خیلی نوشتم...! یک روز دیگه، وقتی تو بیمارستان میچرخیدم و کارهای بیمارها رو انجام میدادم، یکی از پرستارهای داخل بخش رو دیدم که استثنائا اون روز خط چشم آبی کشیده بود! بهش گفتم و از زیبایی خط چشم اش تعریف کردم و اون دختر، هنوز که هنوز عه، جمله ی "خط چشم آبی ات چقدر قشنگه" رو رها نکرده! هر روزی که از خودش تو بیمارستان استوری میذاره، خط چشم آبی اش هم باهاشه! من این عادت اهمیت دادن و توجه کردن به آدم ها و ابراز کردنش رو انقدر دوست دارم و میپسندم که بیشتر از اون چیزی که توقع دارم از آدم های اطرافم ببینمش، دلم میخواد خودم انجامش بدم و میدم. و این بزرگترین چیزی عه در من که شاید برای همیشه تحسین اش کنم و دوستش داشته باشم! این اهمیت دادن، این توجه کردن، این تعریف کردن از چیزهایی که واقعا تعریفی ان، این خساست به خرج ندادن در تعریف کردن از آدم ها... انقدری مهم و شگفت انگیز عه که میتونه روزِ کسالت بار و ناامیدکننده ی یه آدم رو قشنگتر کنه، میتونه استعداد نهفته ی آدم ها رو شکوفا کنه، میتونه به آدم ها اعتماد به نفس بده، بهشون امید بده، بهشون لبخندهای گنده یِ به پهنای صورت بده، میتونه عشق بده، انگیزه بده، میتونه خیلی کارها بکنه! پس این رو از من، با کمتر از نیم قرن تجربه و سن بپذیرید که اهمیت دادن و توجه کردن به آدم های اطرافتون میتونه خیلی خیلی زیبا باشه!

سلام وقتتون بخیر امکانش هست لینک شاپ کوچولوی منو بذارید اگه کسی دوست داشت بیاد؟🙃 https://t.me/+XCTfi0ZWHqA3ODZk

بعضی ها یه بهترین آدم تو زندگیشون دارن که همه آدم های تو ذهنشون رو با اون مقایسه میکنن بعضی ها هم یه بدترین آدم دارن که همه ی بد ها رو با اون یه نفر مقایسه میکنن و اغلب به این میرسن که: نه! این بد ها اونقدرها هم بد نیستن که برسن به پای اون یه نفر! من جزو بعضی های دومم.

احتمالا یک روزی هم بتونم تمام کسایی که سلیقه موسیقی شون شبیه به موزیک های این کانال عه رو جمع کنم داخل یه شیشه و مثل مادربزرگ آتنا، باهاشون مربای آلبالو درست کنم! حالا اینکه مربا کردن آدم ها میتونه یه نوع ابراز علاقه باشه یا یه نوع شکنجه رو نمیدونم؛ ولی خب مهم اینه که عصرهای تابستون میشه نشست تو آشپزخونه و چایی با مربای آلبالو خورد و موزیک گوش کرد و این اصلا خودش یه نوع تراپی عه!

حریر شب هامو برای تو می‌پوشم آب دریاها رو به ابرها می‌فروشم که ببارن رو تن تو ببارن رو دستای من بیارن عطر تو رو به رویای من ....♡

بک زمانی من یه کارگاه های دو سه جلسه ای شرکت میکردم یا یه دوره چند جلسه ای رایگان تو یوتیوب میدیدم که کلاس آموزش نویسندگی برگزار میکردن. یادم عه تو اولین جلسه اون کارگاه ها، آقای استاد داشت توضیح میداد که ما اصلا چطوری باید نوشتن رو شروع کنیم؟ میگفت باید یه مکان دنج و خاص برای خودتون پیدا کنین که وقتی اونجا نشستین و فکر کردین، این قدرت نوشتن عه همینجوری سرازیر بشه تو مغزتون! میگفت حالا این مکان دنج و خاص میتونه گوشه اتاقتون باشه، میتونه تو باغچه ی حیاط خونه تون باشه، میتونه کنار گل و گیاه های گوشه آشپزخونه تون باشه یا هر جای دیگه ای. من بعد از اون حرف و اون جلسه خیلی مکان ها رو امتحان کردم و ‌هیچ کدومشون باب میلم نبود انگار؛ تا بزرگ شدم و لازم شد تا برم و تو اورژانس بیمارستان کار کنم؛ و اونجا شد همون نقطه و همون مکانی که آقای استاد میگفت! بعدها دلیلش رو فهمیدم، اورژانس پویا و زنده بود، دقیقا شبیه زندگی، و سوژه های ذهنی ما دقیقا چیزهایی بودن که از تو دل همین زندگی بیرون میومدن!

یه بیماری داشتم موقع رفتن کلی تشکر کرد بعد یه کارت درآورد از تو جیبش، گفت خانم دکتر ما فلان جا مغازه داریم عطر و ادکلن میفروشیم، تشریف بیارین جبران کنیم و اینا... بعد این اقاهه دو شغل عه بود گویا، هم تو کار دام و گوسفند بود هم مغازه عطرفروشی داشت لامصب این دو تا رو از هم جدا نکرده بود، یه سمت کارت عه رو نگاه میکردی تبلیغ و ادرس مغازه ادکلن فروشی اش بود، اون ور کارت و نگاه میکردی عکس گوسفند گذاشته بود و شماره داده بود واسه خرید دام! خیلی اقتصادی عمل کرده بود، انقدر که بوی گوسفند و عطر همونجا و از تو همون کارت عه با هم قاطی شده بود و حس میشد.

ترامپ به خدا تو مسلمون نیستی:((

صداهای بدی از بیرون میشنوم که نمیدونم توهم خوندن اخبار جنگ دوباره است یا واقعیت در هر حال که مهم نیست من جای امن خودم و دارم برای پناه گرفتن کجا؟ زیر پتو به شرطی که پاهات از زیر پتو بیرون نباشه، چون اونطوری دیگه امن نیست!

یه سر بریم شمال و برگردیم شاید بارون هم اومده باشه اصلا خدا رو چه دیدی؟! . @reechanel

کاراکترهای مورد علاقه ی زیادی تو فیلم ها و سینما دارم که قطعا مورد علاقه ترین شون خانم شیرزادِ ساختمان پزشکان عه!

محمد معتمدی عزیز♡ @reechanel

من کوچیکتر که بودم، یه بار وسط گیلاس خوردن (که خیلی هم دوسش داشتم و لذت میبردم!)، یه کرم زشت و ترسناک پیدا کردم وسط ظرف گیلاس هام؛ بعد از اون روز، هر وقت که خواستم گیلاس بخورم، از ترس اینکه نکنه یهو یکی از اون کرم ها فرصت پیدا کنه و از تو گیلاس های شسته شده و خوش رنگ و خوشمزه ام بیاد بیرون، همه ی گیلاس ها رو تند تند میخوردم؛ بدون اینکه حتی نگاه کنم چقدر این گیلاس ها خوشگلن، بدون اینکه حس کنم چقدر طعم خوبی دارن...! الان هم اوضاع همینطوری عه، سر یه ترس مسخره، خودم رو از یه لذت بی نهایت محروم میکنم و گیلاس ها رو تند و تند میبلعم! و خب اینکه یه گیلاس بود! ما چرا هر روز و هر روز، سر ترس های مسخره، خودمون رو انقدر از لذت های بی نهایت تو زندگی مون محروم میکنیم؟

امشب شبیه سخنران های انگیزشی شدم!

فرض کن یه ماشین اختراع شده که آینده‌ت رو با دقت ۱۰۰٪ تو یه دفترچه مینویسه. اگه بخونی، می‌فهمی سرنوشتت حتمیه و اختیارت توهمه؛ اگه نخونی، با همین «حسِ آزادی» زندگی می‌کنی. دفترچه رو باز می‌کنی؟
Anonymous voting

اجازه بدین بهترش کنم! این بالایی رو میبندم.

فرض کن یه ماشین اختراع شده که آینده‌ت رو با دقت ۱۰۰٪ تو یه دفترچه مینویسه. اگه بخونی، می‌فهمی سرنوشتت حتمیه و اختیارت توهمه؛ اگه نخونی، با همین «حسِ آزادی» زندگی می‌کنی. دفترچه رو باز می‌کنی؟
Anonymous voting

پس به تهش فکر نکنیم هوم؟ زندگی کنیم و عشق کنیم و عشق بورزیم به همکارمون که مدام میره رو اعصابمون، به همکلاسی مون که دوستمون نداره، به دختر کوچولویی که امروز بیمارمون عه، به ارباب رجوعی که خیلی عصبانی عه، به اونی که وسط کار، از تو آبدارخونه واسمون چاییِ داغ و پر از دارچین میاره، به اون خانمی که تو مترو کنارمون نشسته، به هر کی...! شاید همون یه نفر، تو همون روز، امیدش واسه زندگی ته کشیده باشه... چمیدونم!