es
Feedback
TheoBook | تئوبوک

TheoBook | تئوبوک

Canal cerrado

- تئوبوک،کتابفروشی آنلاین تلگرامی ❤️ 🌊 تقریبا تموم کتابهای داخل ایران و زبان اصلی موجوده 🤳 آیدی جهت ثبت سفارش: @BooksOrders - کدهای رهگیری: @TheoCode - رضایت های شما: @TheoLibrary - ناشناس من: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-ddjaadfab

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram TheoBook | تئوبوک

El canal TheoBook | تئوبوک en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 35 328 suscriptores, ocupando la posición 787 en la categoría Libros y el puesto 9 678 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 35 328 suscriptores.

Según los últimos datos del 09 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -771, y en las últimas 24 horas de -79, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 4.75%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 2.23% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 677 visualizaciones. En el primer día suele acumular 789 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 11.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como جلد, چاپ, نشر, وقت, السپث.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
- تئوبوک،کتابفروشی آنلاین تلگرامی ❤️ 🌊 تقریبا تموم کتابهای داخل ایران و زبان اصلی موجوده 🤳 آیدی جهت ثبت سفارش: @BooksOrders - کدهای رهگیری: @TheoCode - رضایت های شما: @TheoLibrary - ناشناس من: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-ddjaadfab

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 10 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

35 328
Suscriptores
-7924 horas
-3707 días
-77130 días
Archivo de publicaciones
- میدونستم قطار نیمه شب رو هم مثل کتابخانه نیمه شب دوستش خواهید داشت 🥹💕
- میدونستم قطار نیمه شب رو هم مثل کتابخانه نیمه شب دوستش خواهید داشت 🥹💕

- قطار نیمه شب | از دنیای کتابخانه نیمه شب از همون نویسنده ❤️ - نشر : کوله پشتی ۳۴۴ صفحه | شومیز لبه رنگی | چاپ اول قیمت : ۷۹
+1
- قطار نیمه شب | از دنیای کتابخانه نیمه شب از همون نویسنده ❤️ - نشر : کوله پشتی ۳۴۴ صفحه | شومیز لبه رنگی | چاپ اول قیمت : ۷۹۹ تومان - جهت سفارش: - @BooksOrders

- حتما خلاصه متن بالا رو بخونین از قطار نیمه شب ؛ شاید من سلیقه ام اینجوریه ولی خیلی دوسش داشتم 💕🚞
- حتما خلاصه متن بالا رو بخونین از قطار نیمه شب ؛ شاید من سلیقه ام اینجوریه ولی خیلی دوسش داشتم 💕🚞

- و من سوار شدم؛ بدون اینکه بدانم این سفر قرار است چه چیزهایی را درباره‌ی زندگی‌ای که گذرانده‌ام به من نشان دهد. من نمیتوانستم چیزی را تغییر دهم ولی باید تماشا میکردم و میدیدم در زندگی ام چه بوده ام ...

- قطاری که می‌تواند مرا به بخش‌هایی از زندگی‌ام برگرداند؛ به لحظه‌هایی که پشت سر گذاشته‌ام، به آدم‌هایی که در مسیر زندگی‌ام بوده‌اند و به انتخاب‌هایی که مرا به اینجا رسانده‌اند. قطار نیمه‌شب منتظر من بود.

- او همان کتابفروش قدیمی بود که بچگی عاشق رفتن به مغازه ش بودم و برایم عجیب بود حالا اینجا میبینمش و به من می‌گوید که راهنمای من است! او برایم توضیح داد که اینجا پایان مسیر نیست.قطاری وجود دارد.

- وقتی دوباره چشم باز کردم، دیگر در خانه‌ام نبودم. در جایی بودم که شبیه هیچ جای آشنایی نبود.یک ایستگاه قطار ! دقیقا همان قطاری که بچگی عاشقش بودم و اسباب بازی ام بود حالا واقعی شده بود و روبرویم قرار داشت. گیج شده بودم ولی آنجا با اگنس روبه‌رو شدم؛ زنی که انگار منتظر من بود و می‌دانست چه چیزی در انتظارم است.

- بعد از آن، بدنم شروع کرد به از کار افتادن.دردی ناگهانی آمد؛ دردی که نمی‌توانستم نادیده‌اش بگیرم. حسی عجیب در بدنم، سنگینی و ناتوانی‌ای که به من فهماند شاید دیگر زمان زیادی نمانده باشد.و بعد، همه‌چیز تغییر کرد.

- وقتی شروع به خواندنش کردم، انگار دوباره وارد بخش‌هایی از زندگی‌مان شدم که مدت‌ها از آن‌ها دور مانده بودم. حرف‌های او، خاطراتمان و چیزهایی که بین ما اتفاق افتاده بود، دوباره روبه‌رویم قرار گرفت.

- بعد از تماس، دوباره به گذشته برگشتم. به چیزهایی که مانده بود، به خاطراتی که هنوز در خانه حضور داشتند.به زحمت رفتم و از زیر کمد آخرین نامه ی مگی را که زندگی فروپاشیده مان را توضیف می‌کرد پیدا کردم نامه‌ای که سال‌ها قبل نوشته بود.

- مگی بود. بعد از سال‌ها. کسی که زمانی تمام زندگی من بود. با هم حرف زدیم؛ دو نفری که زمانی نزدیک‌ترین آدم‌های دنیا به هم بودند و حالا سال‌ها فاصله بینشان افتاده بود. در همان مکالمه بود که حقیقتی که همیشه جایی در ذهنم می‌دانستم، آشکار شد. ما دیگر زن و شوهر نبودیم. زندگی مشترک ما تمام شده بود.

- در بدنم احساس بدی داشتم. با مشقت سمت پیانو رفتم تا کمی تمرین کنم و همان موقع تلفن زنگ زد.وقتی تلفن رو جواب دادم و صدای آن طرف خط را شنیدم، قلبم برای لحظه‌ای ایستاد.

- حالا در سال‌های آخر زندگی‌ام، شروع به یاد گرفتن پیانو کرده بودم. شاید برای اینکه ثابت کنم هنوز می‌شود چیز جدیدی یاد گرفت؛ هنوز می‌شود چیزی را شروع کرد. آن روز موعود معلم پیانویم آمده بود و بعد از تمام شدن درس، خانه را ترک کرد. بعد از رفتنش، سکوت خانه دوباره برگشت.

- چیزهایی هم بود که دیگر نمی‌توانستم نادیده بگیرم مثل جدا شدن من و مگی فقط بعد از ۲۰ سال زندگی مشترک که حتی قبل تر از اون واسمون تموم شده بود.

- حالا من پیر شده بودم. ۸۱ ساله بودم؛ مردی که بیشتر عمرش را با کتاب‌ها، کتاب‌فروشی و کار گذرانده بود. زندگی‌ای ساخته بودم که زمانی آرزویش را داشتم، اما وقتی به عقب نگاه می‌کردم،

- نگاهم کرد و برام دست تکون داد. من هم با تعجب نگاهش کردم. نمی‌دونستم اون کله، چرا اونجاست یا چرا باید چنین چیزی ببینم. فقط حس عجیبی داشتم؛ حسی که نمی‌توانستم توضیحش بدم و منم واسش دست تکوم دادم. سال‌ها گذشت. ۵۰ سال !

- اون روز تو ماه عسلمون یه اتفاق عجیب افتاد .بین آدم‌های کنار رودخونه، یه کسی رو دیدم که شبیه خودم بود ولی یه حالت عجیبی داشت و انگار تصویرش واضح‌ نبود و شفاف بود.

- من و مگی تازه زندگی مشترکمون رو شروع کرده بودیم. اون روزها فکر می‌کردم آینده طولانیه و قراره همیشه پیش هم باشیم ؛ اونقدر طولانی که فرصت داریم همه‌چیز را تجربه کنیم، همه‌چیز را درست کنیم و همیشه کنار هم بمونیم و کنار هم بمیری ولی نمیدونستم که قراره من تنهای تنها بمیرم!

- همه‌چیز تازه بود. شهری که تا اون روز فقط درباره‌اش شنیده بودم، حالا جلوی چشمم بود. مگی با دوربینش لحظه‌ها رو ثبت می‌کرد؛ خیابان‌ها، ساختمان‌ها، چیزهایی که شاید برای خیلی‌ها معمولی بودند، اما برای اون ارزش نگه داشتن داشتن.

- وقتی به گذشته فکر می‌کنم، یکی از اولین تصویرهایی که همیشه به ذهنم برمی‌گرده،زمانیه که ۲۹ ساله بودم و همراه مگی تو ماه‌عسلمون تو ونیز بودیم.