Clair de lune
Ir al canal en Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
Mostrar másIrán154 913La categoría no está especificada
202
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-130 días
Archivo de publicaciones
دلم گرفته. بهت پیام میدم که بریم بیرون، زنگ میزنم به هر دو تا خطت؛ جواب نمیدی. میترسم. یکم بعد زنگ میزنم به مامانت، میگه تولدی، یکم آروم میشم اما باز دلم میگیره. تنهایی میرم بیرون که سیگار بخرم، در نوامبر، در آبان، با یک لباس خوشگل که عاشقشم، با عینکی که بهش عادت کردم، مثل همیشه تنها. برمیگردم خونه، جورابهای لنگه به لنگه میپوشم، پنجره رو باز میذارم و به فندک زرد تو دستهام نگاه میکنم. امیرحسین میگه دور بودن از نیکوتین خوبه، اما حق هم داری اگه بکشی. چون زندگی سخته، زندگی سخته و برای روزها باید یک چیزی کشید. باید یک نخی داشت، زنگ میزنم به پرهام، توی کشو دنبال قیچی میگردم، به شوخی میگم میخوام نخ زندگیم رو ببرم. به یک اتاق شلوغ فکر میکنم، به یک نوع جدیدی از آزادی و فضا نداشتن، فکر میکنم به پارسال این موقع و حتی سال قبل و حتی سال قبلش، میدونم همهش رو به خاطر دارم. میگم همیشه یک چیزی میشه، همیشه یک کاری میکنم. و این دو تا در آبان معمولاً یکیان. هیچوقت نمیفهمی چی میشه، همیشه گم میشی. همیشه گم میکنی. فکر میکنم حتی خزیدن روی زمین تو شهریور هم از این بهتره. همهچی از این بهتره. هیچی از این بدتر نیست. بعد اما یه نگاه به داشتههام میندازم و قلبم آروم میشه. یک آقای پیری این دو هفته داشت جوراب میفروخت، یه گربهی مریضی همیشه جلوی اتوبوسهای آزادگانه، هر کسی که بغل دستم میشینه از خستگی خوابش میبره، دلم میگیره. هزاران جوون دارن سعی میکنن پول در بیارن، آب نیست، غذا نیست، دانشجوها خسته و کلافهان، خودم به عنوان دانشجو هر روز وحشت روزی رو دارم که باز تو دانشکده خفاش بیارن، همیشه خستهام، همیشه ضعف دارم، تا وقتی پیش آدمهام میخندم چون پیش آدمها بودن رو دوست دارم، اما دلم میگیره، به محض این که میرم.
EMBRACE THE LIGHT, LET IT KILL YOU.
یه قاصد خبرم داد که آفتاب لب بومه
نوشتم رو تن شب که خوشبختی تمومه💃🏻💃🏻
من عاشق خورشیدم و تو تاریکی و بینوری اتوبوس حس میکنم دارم خفه میشم واسه همین همیشه اولین نفری هستم که پرده رو تو گرما و سرما میزنه کنار، بلافاصله بعد نشستن یه طوری دستمو میبرم سمت پرده انگار اکسیژن کم آوردم، هر پنجرهای رو هم هر جا ببینم دلم میخواد باز کنم، واسه همین همیشه حس میکنم یه ۹۳ نفری تو اتوبوس دارن به خاطر نور بهم فحش میدن. که خب مهم نیست.☀️
۱- تمام زندگیم دلم میخواست در کلاس درسی باشم که در اون ازم میپرسن برای چی اون درس رو انتخاب کردم؟ تمام زندگیم دوست داشتم یکی واقعاً بخواد دلیلهام رو بدونه. فکر میکنم سر اولین کلاسهای خودم هم همین کار رو کردم، از بچهها پرسیدم برای چی دارن زبان میخونن؟ ولی وقتی استادم پرسید هیچ حسی نداشتم. دلم میخواست بگم امروز جوابی نمیدم، اما برای این که زشت نشه حقیقت رو گفتم.
۲- همیشه هم دوست دارم در مورد روند چیزها ازم بپرسن. کارت چطور پیش میره؟ اون حسی که گفتی به کجا رسید؟ تو فلان موضوع راحتتر شدی؟ امروز استاد پرسید الآن که ایتالیایی میفهمید چه حسی دارید؟ جواب داشتم. خوب هم جواب داشتم، خیلی هم طولانی بود. اما فکر میکنم عامدانه چیزی نگفتم. – گفتم هیچی، میترسم. – میترسم که یک سری چیز رو متوجه میشم، چون این یعنی بقیهش رو نمیدونم.
۳- کلی سوال ازم پرسیدی که جواب کامل بهشون ندادم. کلی سوال خوب ازم پرسیدید. پنجرههایی بوده از فرصت، که میتونستم حینشون چیزهایی که همیشه میخواستم بگم رو به زبون بیارم؛ اما نیاوردم. فکر میکنم هنوز زوده. فکر میکنم انقدر از یک سری از خواستههام گذشته و انقدر توقعم از مردم و کنجکاویهای احتمالی و خوبشون اومده پایین که دیگه در لحظه فریز و بیاحساس میشم. ازم نپرس چطورم، ازم نپرس چرا؛ فکر میکنم نمیگم.
Tu sei per me una creatura triste
Tu sei per me una creatura
Tu sei per me una
Tu sei per me
Tu sei per
Tu sei
Tu
