es
Feedback
| نیمه گمشده |

| نیمه گمشده |

Ir al canal en Telegram

And in the end, if one day I am not here, a memory of me will remain here...🖤

Mostrar más
194
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+630 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
نمیتونم مجبورت کنم قدر منو بدونی ، ولی وقتی رفتم میتونی اون رو حس کنی :))

بهترین تراپی؟ قطعِ ارتباط با آدمایِ دو رو و نمک نشناس😁

به به 🍻❤️‍🔥

لطفا کدورت هارو حفظ کنید این‌ آدمايى که من میبینم درست بشو نیستن...☺️

کجایی که ببینی من چقدر دل‌خسته و تنهام ببینی زندگی بی تو داره جون میده رو دستام...🙂💔

Ebi-Boghz-(Alternative-Version)-320.mp311.03 MB

اما؛مسئله‌ی من چیز دیگری‌ست، من محکوم شده‌ام به تحمل رنجی که؛ هرگز حقم نبود...

نمیدونم کی قراره این وضعیت تموم بشه سه سال هست که اون آدم سابق نیستم انگار یکی قسمت شاد و خوش‌بین مغزمو از برق کشیده انگار بچه‌ای ام که بهتریم اسباب بازی‌هارو براش خریدن ولی همبازی نداره انگار نمره‌های کارنامه‌‌ام بیسته ولی کسی رو ندارم که بهش نشونش بدم انگار بهترین ماشینو دارم ولی باکش خالیه و در نهایت بهترین مشاور بقیه‌ ام در حالی که وضع خودم از بقیه بدتره جالبه ، نه؟🗿💔 #پاندا_کونگفوکار @missinghalff

باید با فردى وارد رابطه شويد كه به زبان روح شما سخن بگويد و مجبور نباشيد عمرى را صرف ترجمه خود براى او كنيد...😊

باید با فردى وارد رابطه شويد كه به زبان روح شما سخن بگويد و مجبور نباشيد عمرى را صرف ترجمه خود براى او كنيد...😊

یه جایی بنویس که یادت بمونه: هر چیزی که آرامشت رو ازت بگیره، محکوم به حذف شدنه چه رابطه دوستانه، چه عاشقانه، چه روابط فامیلی و حتی یه وسیله! این روابط به وجود اومدن تا زندگی رو واسه تو قشنگ‌تر کنن اگر قراره سخت‌ترش کنن یا آرامشت رو بگیرن هیچ جایگاهی تو زندگیت ندارن.

گاهی باید بری، تا بفهمن بودنت چقدر ارزش داشت.

👨‍🦯👨‍🦯

آدم تا ۲۵ سالگی حس میکنه بچه است بعد یهو ۲۶ سالت میشه فک میکنی دیگه تا سی چیزی نمونده و تمام، یهو انگار بزرگ میشی 👨‍🦯🫠

آدم تا ۲۵ سالگی حس میکنه بچه است بعد یهو ۲۶ سالت میشه فک میکنی دیگه تا سی چیزی نمونده و تمام، یهو انگار بزرگ میشی 🫠💔

آدم تا ۲۵ سالگی حس میکنه بچه است بعد یهو ۲۶ سالت میشه فک میکنی دیگه تا سی چیزی نمونده و تمام، یهو انگار بزرگ میشی 🫠

🫡🍺

🫠🫠

او تلاش می‌کرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم می‌زد، می‌رقصید، گریه می‌کرد، با دوستانش وقت می‌گذراند، کتاب می‌خواند، سفر می‌رفت، اما هرچقدر که تقلا می‌کرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمی‌شد. انگار خلأ ایی در او بود که با هیچ چیز پر نمی‌شد...💔

او تلاش می‌کرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم می‌زد، می‌رقصید، گریه می‌کرد، با دوستانش وقت می‌گذراند، کتاب می‌خواند، سفر می‌رفت، اما هرچقدر که تقلا می‌کرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمی‌شد. انگار خلأ ایی در او بود که با هیچ چیز پر نمی‌شد...💔