es
Feedback
کُنجیده ࣫͝

کُنجیده ࣫͝

Canal cerrado

° • ما دو پیراهن بودیم بر یک بند یکی را باد برد آن یکـــــی را باران هـر روز خیس می‌کند! _____________________ ارتبا با ادمین: @konjideh71 لینک ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=522721554

Mostrar más
363
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
می‌روی اندر سر راه وداعت، مرد و زن پای در گل مانده‌اند از آب چشم اشکبار

دلم برای کسی تنگ است که برای دیدنش فقط باید از دنیا رفت…

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت انقدر که خالی شده بعد از تو جهانم…

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت انقدر که خالی شده بعد از تو جهانم…

صدایی که از شبکه افق پخش می‌شه کاری گروهی بود که من هم سهیم بودم در این رزق عزیز. موضوعات زیادی رو پژوهش کردیم و هر کدوم رو جدا کار کردیم تا برای پخش مراسم تشییع امروز همه وقت صدای رهبر شهیدمون روی فیلم‌های مراسم پخش بشه…

ای کفش‌های خوشبخت… ای پاهای تاول زده و‌ زخمی… ای چشم‌های به‌خون نشسته… ای چشم‌های پر باران… ای قلب شرحه‌شرحه شده… ای جگر سوخته… ای بندهٔ خوشبخت از دیدن جلال و عزت امام… ای چشم‌های هراسان شده… خوش به سعادتم که ولی زمانم را تنها نگذاشتم… از منِ مُردیت راضی باش آقاجان 😭 راضی باش سیدما… آقای ما…😭

این کار جایی بازنشر شد که همه ارزوی من بوپ😭💔

😭😭😭😭
😭😭😭😭

🎥 تولیدات مردمی | آرزوهایمان آتش بگیرد ، تو فقط برگرد آقای شهید🕊️ 😭 📥 ایتا | روبیکا | سروش | اینستاگرام | آپارات | بله | ایکس ❤️ @resane_amin | رسانه امین

ردپای رفتگان هموار سازد راه را مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است #صائب_تبریزی

Repost from N/a
؛ ❤️کلمات همیشه در دست نویسنده‌ها جان می‌گیرند، اما این‌بار صدای آن‌هاست که راوی یک دلتنگی بزرگ است. 🎥 این ویدیو، ترکیب کوتاهی است از پیام‌های صوتی و صمیمانۀ جمعی از دوستانِ نویسنده که برای وداع با «حضرت آقای شهیدمان» ثبت شد. هر کدام با لحن و تعبیر خودشان گفتند و ما این نجواهای پراکنده را در قاب تصویر به هم پیوند زدیم. شنیدن این صداها در کنار هم، روایتگرِ حس و حالِ مشترکِ این روزهای ماست.😢 #جنگ_نوشت 🔸با ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ... @imposedwar

؛ ❤️کلمات همیشه در دست نویسنده‌ها جان می‌گیرند، اما این‌بار صدای آن‌هاست که راوی یک دلتنگی بزرگ است. 🎥 این ویدیو، ترکیب کوتاهی است از پیام‌های صوتی و صمیمانۀ جمعی از دوستانِ نویسنده که برای وداع با «حضرت آقای شهیدمان» ثبت شد. هر کدام با لحن و تعبیر خودشان گفتند و ما این نجواهای پراکنده را در قاب تصویر به هم پیوند زدیم. شنیدن این صداها در کنار هم، روایتگرِ حس و حالِ مشترکِ این روزهای ماست.😢 #جنگ_نوشت 🔸با ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ... @imposedwar

آه از این غربت نزدیک و از آن حسرت دور عشق در سینهٔ من هست و در آغوشم نیست

؛ بوی بارانِ خاکستری می‌آید یا بوی گلاب؟ فرقی نمی‌کند. وقتی تو نیستی، تمام هوا، بوی ناودان‌های زنگ‌زده می‌دهد. ایستاده‌ام پشت پنجره و به کوچه نگاه می‌کنم. مردم می‌روند و می‌آیند، اما هیچ‌کس شبیه روزهای عادیِ پیش از نهم اسفند نیست. همه یک‌جور عجیبی آرام‌اند؛ خسته‌اند و نگاه‌شان سنگین است. غم مثل غباری نشسته روی شانه‌های این شهر، روی شانه‌های این مردم. تو که تنها عزیزِ من نبوده‌ای بلکه غمت سهمی در دلِ همه گذاشته است. اما در این خانه و در بین من و خانواده‌ام، زمان روی ساعتی سهمگین قفل شده؛ روی همان ثانیه‌ای که تو در روز نهم اسفند، چشم‌هایت را بستی و دنیا برای من، برای همه ما عاشقان و فداییانت، تمام شد. و این روزهای کش‌آمده... این برزخِ شکنجه‌بارِ چشم‌انتظاری.  آدم چطور می‌تواند منتظر روزی باشد که در پایانش، عزیزترینِ وجودش را زیر خروارها خاک پنهان می‌کنند؟ این انتظار، مرگِ مکرر است. تو آنجا آرام می‌خوابی و من اینجا، چرتکه‌انداز روزهای خاکسپاری و دلتنگی‌های همیشگی‌ام شده‌ام. صدای بیل و کلنگ از فرداهای نزدیک می‌آید و توی سرم می‌کوبد؛ انگار دارند سینه مرا می‌شکافند تا تو را در آن وادی مقدس به خاک بسپارند. به قاب عکست چنگ می‌زنم؛ به لبخندی که هنوز زنده است، به نگاهی که همه چیز را از فرداهای دور می‌دانست. باید صبور بود؟ نه. صبر واژه‌ای بی‌درد است. وقتی بندبند وجودت دارد از هم می‌پاشد، صبر یعنی تدفین تدریجی خودت پیش از او. من از همین حالا، زیر این آسمان گرفته، سنگ گورم را بر دوش می‌کشم و منتظرم؛ منتظر آن روزی که زیر درخت مبتلا به دیدارت بیایم و بگویم جهانِ بعد از تو، داغی مشترک بود میان همۀ عاشقانت. پی‌نوشت: درین غبار که هر سو فتاده است به راه هزار دیده به راهِ تو مانده است سیاه... ✍️فاطمه ملکی

photo content

‍ ؛ بوی بارانِ خاکستری می‌آید یا بوی گلاب؟ فرقی نمی‌کند. وقتی تو نیستی، تمام هوا، بوی ناودان‌های زنگ‌زده می‌دهد. ایستاده‌ام پشت پنجره و به کوچه نگاه می‌کنم. مردم می‌روند و می‌آیند، اما هیچ‌کس شبیه روزهای عادیِ پیش از نهم اسفند نیست. همه یک‌جور عجیبی آرام‌اند؛ خسته‌اند و نگاه‌شان سنگین است. غم مثل غباری نشسته روی شانه‌های این شهر، روی شانه‌های این مردم. تو که تنها عزیزِ من نبوده‌ای بلکه غمت سهمی در دلِ همه گذاشته است. اما در این خانه و در بین من و خانواده‌ام، زمان روی ساعتی سهمگین قفل شده؛ روی همان ثانیه‌ای که تو در روز نهم اسفند، چشم‌هایت را بستی و دنیا برای من، برای همه ما عاشقان و فداییانت، تمام شد. و این روزهای کش‌آمده... این برزخِ شکنجه‌بارِ چشم‌انتظاری. آدم چطور می‌تواند منتظر روزی باشد که در پایانش، عزیزترینِ وجودش را زیر خروارها خاک پنهان می‌کنند؟ این انتظار، مرگِ مکرر است. تو آنجا آرام می‌خوابی و من اینجا، چرتکه‌انداز روزهای خاکسپاری و دلتنگی‌های همیشگی‌ام شده‌ام. صدای بیل و کلنگ از فرداهای نزدیک می‌آید و توی سرم می‌کوبد؛ انگار دارند سینه مرا می‌شکافند تا تو را در آن وادی مقدس به خاک بسپارند. به قاب عکست چنگ می‌زنم؛ به لبخندی که هنوز زنده است، به نگاهی که همه چیز را از فرداهای دور می‌دانست. باید صبور بود؟ نه. صبر واژه‌ای بی‌درد است. وقتی بندبند وجودت دارد از هم می‌پاشد، صبر یعنی تدفین تدریجی خودت پیش از او. من از همین حالا، زیر این آسمان گرفته، سنگ گورم را بر دوش می‌کشم و منتظرم؛ منتظر آن روزی که زیر درخت مبتلا به دیدارت بیایم و بگویم جهانِ بعد از تو، داغی مشترک بود میان همۀ عاشقانت. پی‌نوشت: درین غبار که هر سو فتاده است به راه هزار دیده به راهِ تو مانده است سیاه... ✍️فاطمه ملکی

ز من دوری و تنها دلخوشیم دیدن عکس‌های توست اگر این یادگاری‌های زیبایت نبودند، من چه می‌کردم؟

الآن گرمیم، نمی‌فهمیم، روز مراسم تشییع که از شدت غصه، نفس‌مون بند اومد، تازه می‌فهمیم چه کسی رو از دست دادیم…