463
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-630 días
Archivo de publicaciones
463
@Ifistaaay
میشینم کنارش میگم چیه دمغی؟
میگه نگا کن باهارمون پاییز شد:)
میگم:خوبه که ،مگه نمیگفتی پادشاه فصل ها پاییز!؟
میگه:آره ولی پاییز وقتی یارمون نیاد غم انگیزه
اینه که باهارمونم غم انگیز شده...
زانوهاشو بغل میکنه، آه میکشه،میخونه:
گُلُم گُلُم گُل بی خارُم ز دوریِت زار و بیمارُم ...
#خودنویس
463
هنو هیچیو مرتب نکردم ولی اول پریسارو گذاشتم کمد🥹 بلههه یادگاری پریسا کوچولوعه… که شبا روشنش کنم نترسم این خونه
463
حالا مثلا اگر تو قسمت من بودی به کجای دنیا بر میخورد؟ اگر آن روز را که در خانه را باز میکردم و تورا پشت آشپز خانه میدیدم، چه اتفاقی می اوفتاد؟! اگر سهم من از این زندگی تو بودی، آسمان به زمین می امد؟ خورشید به جای ماه هر شب در سقف بالای سرمان ظاهر میشد؟ حالا چه میشد دست من در میان جیب پالتوی مشکی ات میرفت؟ چرا؟چرا نداشتن مرا انتخاب کردی؟ چرا صبر نکردی تا کنار هم ما بشویم؟ فکر میکردی اگر من کنار دستت نمینشستم دنیا به آخر میرسید؟ حالا که نیستم خوشحالی؟ حالا که جهانمان از هم جدا شده ایام به کام است؟ چایی هایت خوب بر دلشان مینشیند؟ روز هایت قشنگ و شب هایت بدون فکر است؟ راستش را بگو چرا؟ هم از تو میخواهم بنالم و هم از این سرنوشت سهمگین. آخر اگر روزِ آخرِ ما ، امضا پای آن برگه های طولانی بود چه میشد؟ چه میشد اگر دوربین عکاسی ، من و تو را کنار هم میدید!! بی رحم بود این زمانه و تو از ان بی رحم تر… میخواستم عکس تکی ات را میان کیف پولم بگذارم و به همه نشانت بدهم تا بدانی به زمانِ عشق گذشته هم بود همانقدر دوستت داشتم! اما تو بیمهر و معرفت تر از این حرفا بودی
نقطهای نمیگذارم! شاید در جهانی دیگر….:))))
463
در آخرین بوسه تازه فهمیدم دوستم دارد. در بوسهی خداحافظی. میخواهم بگویم بعضی وقتها قصهها در جای بدی شروع میشوند. کاش میشد قصهها را بازنویسی کرد. مثلا قصه را از یک بندر گرم شروع کنی، و در اولین برف تهران تمامش کنی، جایی که همه خوشحال و آرامند. حیف
463
واقعین اینه که دیگه نه حوصله بحث دارم نه دعوا و نه تیکه انداختن. من دیگه نمیتونم! این از من…
