es
Feedback
خلوتکده

خلوتکده

Ir al canal en Telegram

@khalvatkadeh54 ڪانالےبراے همہ سلیقه ها…

Mostrar más
3 787
Suscriptores
+124 horas
-47 días
-4630 días
Archivo de publicaciones
photo content

امشب برای دل های پاکتون از پروردگار مهربان میخواهم فاصله نباشد میان شما و تمام احساس های خوبتون شما باشید و عشق باشد و یک دنــیــا سلامتی و شــادی و امضای خدا پای تمام آرزوهاتون زندگیتون پر از یاد خــدا آرزوی من سلامتی شما عزیزان است شب زیباتون خوش @khalvatkadeh54

هر بنده ای برای #خدا یه جوری خاص دوست داشتنیه، چون از هر کدوم از ما فقط یه نسخه آفریده. @khalvatkadeh54

sticker.webp0.26 KB

#کتاب_صوتی #دیوانه_ای_بالای_بام نویسنده: #عزیز_نسین ترجمه: #ارسلان_فصیحی با صدای: #آرمان_سلطان_زاده 🎛آوانامه @khalvatkadeh54

#کتاب_صوتی #دیوانه_ای_بالای_بام نویسنده: #عزیز_نسین ترجمه: #ارسلان_فصیحی با صدای: #آرمان_سلطان_زاده 🎛آوانامه محمت نصرت معروف
#کتاب_صوتی #دیوانه_ای_بالای_بام نویسنده: #عزیز_نسین ترجمه: #ارسلان_فصیحی با صدای: #آرمان_سلطان_زاده 🎛آوانامه محمت نصرت معروف به عزیزنسین، مترجم و طنزنویس توانای اهل ترکیه است. او نویسندگی را از سال ۱۹۴۵ با مقاله‌نویسی در مجلات شروع کرد. بدون شک طنزنویسی یکی از مشکل‌ترین رشته‌های ادبیات جهانی است که کمتر نویسنده‌ای می‌تواند در این راستا به طور کامل موفق عمل کند اما عزیز نسین با قلم خود سال‌های زیادی علیه ظلم و استبداد نوشت و ظالمان را به سخره گرفت. او با آثار جاودانه‌اش مرزها را در هم نوردید و به نویسنده‌ای فراملیتی تبدیل شد. کتاب دیوانه ای بالای بام، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است که به انضمام مترجم، جمع‌آوری‌شده و در قالب یک کتاب جامع در دسترس عموم قرارگرفته است. این کتاب مخاطب را در هر ۲۴ داستان با خود همراه می‌کند، به او اجازه می‌دهد که باشخصیت‌های هر داستان همزادپنداری کند و درنهایت، نتیجه‌گیری از داستان‌ها را در لایه‌ای از طنز به مخاطب القا می‌کند… 🎼یک فایل صوتی @khalvatkadeh54

نگرانِ آمدنِ خزان باشم؟ مگر در باغ ما گلی مانده؟؟ لاله‌های وطنم را سرمای زمستان باخودش برد🕊🖤

داستان واقعی هوانگ دونگ هیوک @khalvatkadeh54

+1
#هنر #گلدوزی هنرمند "سو میائو" از بهار و پاییز سرچشمه گرفته و در بین چهار گلدوزی معروف رتبه اول را دارد. @khalvatkadeh54

بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم دل به تو دادم . فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن کی آیی به برم . ای شمع سحرم @khalvatkadeh54

👍❤️

آفرین به این شیرزن دست این نر هار رو کوتاه کرد @khalvatkadeh54

هانوفر 🔥 تور اروپایی برجین کاپلان ۲۰۲۵ "هر کورد ابین" 🎶🪈 @khalvatkadeh54

توی فیلمی یه دیالوگی شنیدم که بنظرم خیلی جالب بود! میگفت: "هر کجا فهمیدی در موردت حرفای بیخود میزنن و قضاوتت میکنن و سعی میکنن پایین بیارنت؛ به جای عصبانی شدن، به خودت افتخار کن! این نشون میده تو از اونا بالاتری و گرنه دلیلی بر این همه حرص خوردنشون نبوده و نیست..!"🌿 @khalvatkadeh54

🇬🇧Keep your life private not everyone will be happy for you زندگیت رو خصوصی نگه دار، همه برات خوشحال نمیشن. @khalvatkadeh54

تصنیف « نگارا » #حسین_علیشاه @khalvatkadeh54

sticker.webp0.39 KB

☕️عصرشکلاتیتون  شاد ...      🍫آرزو میکنم در این عصر       ☕️پروانہ دلتون شـادوخرسند،،        🍫لحظه هاتون به خوشی        ☕️عصرتون شیرین وشکلاتی ... @khalvatkadeh54

♡♥️♡ ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد. گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.» در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» گفت: «بلی» با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟» واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا. یادمان باشد احترام افراد به میزان دارایی و فقر آنها نیست به بزرگی قلبشان است هرگز با غرور و بی توجهی به افراد تهیدست منگریم شاید روح آنها از ما بزرگتر و جایگاهشان نزد پروردگار متعال از ما بهتر باشد... @khalvatkadeh54

حالا می فهمم چرا آدمها ساعتها به این بشقاب خیره میشن #کمال_الملک @khalvatkadeh54