FROMSOFTWARE
Ir al canal en Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Mostrar más1 697
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-1830 días
Archivo de publicaciones
1 697
6
علی رغم اینکه آن معبد متروک کمی کوچک بود، اما حیاط بزرگی داشت و در آن سوی حیاط، فردی با زرهی نظامی جلوی محرابی مخصوص هدایا ایستاده بود.
_ چرا اون زن باید بهم کمک کنه؟
اصلا چرا منو از اینکه ارباب کورو کجاست باخبر کرد..؟
اورانگوتان... قبلا دیدمش ولی یادم نیست کجا و کِی...
گرگ به مرد میانسال رسید که گویا از حضور گرگ در آنجا راضی نبود و در صورتش اندوهی عمیق وجود داشت...
_ هیچ وقت ندیدمت اینجا؟ اسمت چیه بچه؟
_ ...
_ اسم که نداری.. قیافتم به یه شینوبی میخوره، یا شایدم..
_ ...
_ جناب، لطفا به درخواستم گوش کن، با من مبارزه کن !!
سرباز بدون اینکه حرف دیگری به زبان بیاورد گرگ را به مبارزه دعوت میکند اما اوضاع به نحوی که هر دو گمان میکردند پیش نمیرود و مرد براحتی توسط گرگ شکست میخورد و گرگ کار او را تمام میکند.
براستی که گرگ بعد از آن اتفاق نمیتوانست بخودش اجازه دهد که کوچک ترین چیزی او را از هدفش دور کند، چه یک مرد کهنسال و ضعیف، چه یک هیولای درنده و وحشی.
اما..
_ ...
لعنت، هنوز زنده ای؟!!!
چطور ممکن بود؟ گرگ با اطمینان تمام میدانست که او را کشته است.. شاید زره او بسیار ضخیم بود و یا شاید...
_ یک شینوبی توانمند و قاطع...
که ضعف و ناتوانی یک پیرمرد هم مانعش برای پیروزی نیس! حتما باید اراده آهنی داشته باشی.
_ ...
چطور زنده ای؟ چطور میتونی با چنین آسیبی زنده باشی؟
_ اسم من هانبِیه (Hanbei)
بعضیا بهم میگن هانبی نامیرا
_ نامیرا ؟! ..
_ مهم نیست بقیه چی میگن و تو الان چی دیدی، مهم اینه که از این به بعد میتونی با من تمرین کنی.
من نمیتونم بمیرم، پس هر مهارت یا فن جدیدی یاد گرفتی، میتونی روی من امتحان کنی..
نظرت چیه؟
_ ... باشه.
گرگ کاملا شگفت زده شده بود، چطور ممکن است که فردی پس از مرگ زنده شود و حتی به آن عادت کند. شاید هم پیرمرد با خود رازی را پنهان میکرد و واقعا نمرده بود، شاید زره او قابلیت خاصی داشت...
گرگ سعی در توجیه اتفاقی داشت که دیده بود اما نمیتوانست هیچ دلیلی برای آن پیدا کند.. آیا اسکالپتر هم او را میشناخت؟...
به هر حال بعد از آشنایی اجباری با اهالی معبد، راه خود را گرفت تا به نجات اربابش برود.
اما مسیری برای خروج از معبد وجود نداشت. تنها یک پل شکسته و یک شاخه درختی که منتهي به لبه صخره بود پیش رویش بود.
_ چطوری باید از اینجا بزنم بیرون؟
هر دو شاخه و پل از معبد دور بودند و گرگ نمیتوانست علی رغم پرش های بلندی که داشت، بروی آنان بپرد و مسیرش را در پیش گیرد.
_ هععععی، اینجور وقتا با دست چپم معمولا قلاب مینداختم دور شاخه یا...
صبر کن ببینم!
نگاهی به دست چپ خود کرد و طنابی بسیار مقاوم را داخل ساعد دست مصنوعیش دید که نزدیک انگشت کوچکش، به یک اهرم بسیار کوچک میرسید و طناب از داخل آن رد میشد.
گرگ انگشت کوچکش را خم کرد و قلابی با شدت از دست چپش بیرون پرید و این پرش آنچنان ناگهانی بود که نزدیک بود گرگ را به داخل دره پرت کند.
_ که اینطور..
و بعد با استفاده از قلاب از شاخه درخت گرفت و بروی صخره پرید و آنجا منظره زیبایی از طلوع نور خورشید و دورنمایی از قلعه آشینا پیش رویش نمایان شد.
_ الان کجا برم؟..
_ ای لعنت به این زندگی!!
سربازی در آن نزدیکی در حال قدم رو بود و مشغول انجام وظیفه اش بود. گرگ او را در خفا میکشد و به مسیرش ادامه میدهد و به نزدیکی یک دروازه کوچک میرسد..
_ شاید شیش ماهی میشه زن و بچمو ندیدم، واقعا این حجم از نگهبانی یکم زیادی از حده
_ آره بابا این نائوموری هم هیچی حالیش نیست. مطمئنم وعده هایی رو که بهمون غذا نمیده رو با بهانه خطر قحطی و چرت و پرت همرو میلمبونه!
کمی دور تر از دروازه کوچک آنجا، فرمانده ای ایستاده بود و از دروازه نگهبانی میداد. سکیرو با خود به این موضوع که اوضاع به قدری وخیم بود که حتی خود فرماندهان نیز به سربازان پیوسته بودند و همانند آن به درستی به وظایفشان عمل میکردند اندیشید. قطعا گنیچیرو باید فرد لایقی باشد که چنین فرماندهان وظیفه شناس و وطن پرستی را داراست.
_ منو چه به مبارزه عادلانه..
گرگ خیلی مخفیانه از سمت چپ آن محل و از بالای چند خیمه کوچک رد میشود و بعد پایین میپرد و با موفقیت خود را به کاوارادا رسانده و مخفیانه او را میکشد.
پس از آن به دروازه بعدی رسیده و درمییابد که هر چه پیش میرود، نیرو های نظامی بیشتر شده و نگهبانی ها شدید تر از قبل میشود.
_ هی خونه اون پیرزنه که درب و داغون کردنو دیدی؟ هیچی ازش نمونده!
_ آره عجوزه پیر هنوز اونجاست، اصن عین خیالشم نیس که اطرافش چی میگذره. مثلا تا الان باید اینجارو ترک کرده باشه.
_ تو نمیدونی؟ پیرزنه کوره. بعضیام میگن عقلشو از دست داده!
وقتی رفتیم یه نگاهی تو خونش بندازیم پسرش بهمون گفت پیرزنه چشه.
ما هم دلمون سوخت و دیگه ولش کردیم ...
@FromSoftware
1 697
5
_ هممم، جالب شد!
یک شینوبی سد راهمون شده.
_ ...
گرگ نمیدانست او چه کسی بود و تابحال هم او را ندیده بود، اما از نشان تاج مانند جلوی کلاه خودش و طریقه صحبت کردن کورو با او، حدس میزد که باید مقام والایی در قلعه داشته باشد اما... چرا باید چنین شخصی بدنبال متوقف کردن کورو باشد؟ دلیل و هدفش چه می توانست باشد؟
_ تو هنوز نمیدونی با کی در افتادی، من گنیچیرو آشینا هستم!!
و بعد با یکدیگر وارد نبرد میشوند. گرگ به درستی ضربات گنیچیرو را دفلکت میکند و زمام نبرد را در اختیار میگیرد و در نهایت گنیچیرو از شدت خستگی از پا می افتد و تسلیم گرگ میشود، اما در ظاهر!
_ چطور ممکنه... ؟!!!
در آن لحظه احساس خاصی وجود گرگ را در بر میگیرد، او میخواهد گنیچیرو را وادار به (Harakiri) کرده و خود را با افتخار بکشد، درست طبق راه و روش سامورایی ها. اما در همین حین که گرگ کاملا به پیروزی خود مطمئن است، یک شوریکن از طرف راست او به سمتش میآید و تمرکزش را به هم میزند . گرگ به خوبی شوریکن را دفلکت میکند اما گنیچیرو که تا الان اظهار تسلیم شدن کرده بود، طی یک حرکت غافلگیرانه از جا بلند میشود و... دست چپ گرگ را قطع میکند...
_ یک شینوبی باید فرق بین افتخار و پیروزی رو بدونه!
دیواین ئر با من به قلعه برمیگرده.
در یک چشم به هم زدن دنیای گرگ دوباره خراب شد. اول از ته چاه بیرون کشیده شد و در خیال خودش با غرور تمام به اوج آسمان صعود میکرد، اما در یک لحظه، طوفانی با نام غرور منجر به سقوطش شد.
از آن هم بالاتر، چرا باید یک شینوبی مانند یک سامورایی و یک سامورایی مانند یک شینوبی رفتار کند؟
گرگ لحظه ای هدف خود را که فراری دادن و محافظت از اربابش بود را از یاد میبرد و موقعی که باید، مثل شینوبی ها رفتار نمیکند. اما گنیچیرو چطور!؟ آیا یک سامورایی عهد نکرده تا خلاف شرفش عمل نکند؟ یعنی چه هدف و آرزویی در سر دارد که حاضر شد شرف و آبرویش را برای صرفا پس گرفتن یک کودک و پیروزی در مقابل یک شینوبی از دست بدهد؟...
گرگ از اعماق تاریکی چاه بیرون آمد، اما اکنون دوباره به اعماق تاریک چاه غم و اندوه افتاد. بیشتر از اینکه برای دستش ناراحت باشد، از خودش برای اینکه نتوانسته بود یکبار دیگر از اربابش محافظت کند شرمنده بود...
صدای تراشیدن چوب و زمزمه آرام شخصی به گوشش میرسد، آهسته چشمانش را باز میکند و سوسوی نور شمعی را در معبدی کوچک با کلی مسجمه بودا مشاهده میکند..
حصیر را از روی خود کنار میزند و قبل از اینکه چشمش به پیرمردی با ظاهری ژولیده و نامرتب بیافتد.. متوجه تغییری در ظاهر خودش میشود... دست چپش..
_ پس بالاخره بیدار شدی...
بنظر میاد هنوز کارت توی این دنیا تموم نشده بچه..
_ تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟
_ من یه مجسمه ساز معمولیم.
دیشب از آب انبار رد میشدم و دیدم تو وسط علفزار بی هوش افتادی، گفتم با خودم بیارمت اینجا.
میدونم سخته، اما یه دست نداشتن بهتر از اینه که گرگا بخورنت!
_ ...
پیرمرد کمی بنظر گرگ آشنا آمد اما هر چه فکر کرد نتوانست چنین شخصی را بخاطر بیاورد..
_ چیزی که به دستت وصل شده، یک دست مصنوعیه.
اینجا داشت یه گوشه خاک میخورد، گفتم اینو بدمش بتو. تشکرم لازم نیس!
_ این به چه کارم میاد؟
_ میتونی یه سری ابزار پیدا کنی و بیاریشون پیش من، منم با اونا برات ابزار دست مصنوعی درست میکنم. چمیدونم با بعضیاشون میتونی شوریکن پرت کنی، آتیش بزنی...
_ ...
_ هی گرگ تک دست!
قبل از اینکه بری اینو بدون، اربابت توی قلعه آشینا زندانیه. بهتره تا دیرنشده بری سراغش..
_ منظورت چیه تا دیر نشده!!!
تو اینو از کجا میدونی...؟
_ خیلی سوال میپرسی، بهتره راه بیافتی...
_ ...
چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ هر بار پس از یک سقوط مهلک از رویاهایش، یک نفر پیدا میشود تا او را از ظلمات درماندگی نجات دهد..
چرا؟..
_ ارباب گرگ!
شما باید شینوبی ارباب کورو باشید.
درست میگم؟
من همونیم که نامه رو براتون انداختم.
_تو ارباب کورو رو میشناسی؟
الان کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟
_ ارباب کورو هنوز زنده ان اما نه برای مدت طولانی، اگه خودتون رو به موقع بهشون نرسونید گنیچیرو میتونه بلایی سرش دربیاره.
_ ...
اِما بطری کدو مانندی که به کنار لباس گرگ وصل بود را مشاهده میکند.
_ بنظر باید شما و ارباب خیلی نزدیک و صمیمی باشید که مشک شفابخش خودش رو به شما داده.
_ تو چی میدونی راجه به این بطری؟..
_ این مشک رو من برای ارباب ساختم تا اگر زخم عمیقی برداشتن ازش استفاده کنن، ولی بنظر میرسه دیگه متعلق بشماست.
حالا که تنها شما هستید که میتونید اربابو نجات بدید، بگذارید رازی رو درباره این مشک بگم.
اگه بتونید دانه های مخصوصی بنام گورد سید (Gourd Seed) رو پیدا کنید و پیش من بیارین، من میتونم قابلیت این مشک و فضاش رو برای تولید بیشتر مایع شفابخش توسعه بدم.
_ ...
@FromSoftware
1 697
4
تاریکی اعماق چاه، احساس شرمندگی و بی مصرفی؛ اینها تنها چیزهایی بود که گرگ بعد از آن حادثه میتوانست حس کند، اما... بعد از کدام حادثه؟
گرگ هیچ چیز را بخاطر نمیآورد، نه هدفش از زندگی و نه علت وجودش.
در همان حال بانویی با چتری زیبا بروی سر, به چاه نزدیک میشود و نامه ای را درون چاه می اندازد.
" گرگ وفادار کورو (Kuro)، سرنوشتت در برجی غرق شده در نور مهتاب در انتظار توست.
حتی بدون شمشیر هم میتوانی به آنجا بروی، اما باید بی سر و صدا حرکت کنی "
_ کورو.... ارباب کورو...
نام کورو بر روی نامه جرقه ای در ذهن و خاطره گرگ بود، چیزی درباره این شخص نمیدانست تنها سخنان پدرش یادش میآمد..
_ گوش کن گرگ
یک کد برای تو در قبال من و اربابت وجود داره
یک قانون که باید تا همیشه توی ذهنت حک بشه
حرف من که پدرتم اولویت داره
اما بعد از اون، اربابته
باید با تمام وجودت ازش در مقابل هر خطری دفاع کنی
از امروز ایشون ارباب تو هستن...
ولی نامه از طرف چه کسی بود؟
چرا کسی باید گرگ را، یک شینوبی بی مصرف و از یاد رفته را در خاطر داشته باشد؟!
گرگ تصمیم خودش را گرفته بود، بعد از مدت ها نشستن درون آن چاه، نامه ای دریافت کرده بود که مهم تر از آن پیام نامه بود که هدیه ای را دارا بود، هدیه ای که یکی از گرانبها ترین عناصر زندگی یک انسان است...
هدف
از آن لحظه به بعد تنها اربابش برایش اهمیت داشت و لا غیر.
از چاه بیرون آمد، نسیم ملایمی به پوستش وزید. بعد از کمی پیشروی متوجه حضورش در آب انبار قلعه ای شد، هرگز این قلعه را در عمرش ندیده بود.
_ کیو میگی؟
_ همین شینوبی که ته چاهه، نه غل و زنجیرش کردیم و نه اصن میشه گفت زندانیش کردیم.. بنظرتون خطری ایجاد نمیکنه؟؟!
_ البته که نه، نه تنها هیچ سلاحی نداره، بلکه کاملا از زندگی سیره،
فقط یک بزدله که اصن حتی حیفه راجه بهش حرف بزنیم.
_ ...
علی رغم حرف فرمانده، در اون محل نگهبانان زیادی بود اما آیا این همه سرباز مسئول مراقبت از گرگ بودند؟
گرگ از میان علف های بلند و فضای خالی زیر اتاقک چوبی آنجا و همچنین لبه خطرناک صخره خودش را به برج رساند. نور مهتاب تمام برج و اطرافش را پوشانده بود و منظره زیبایی ایجاد کرده بود..
گرگ نگاهی به اطراف برج کرد، درب اصلی نگهبانی میشد و از سربازان شنیده بود که درب برج از داخل قفل شده، پس باید راه دیگری پیدا میکرد که ناگهان چشمش به حفره دیوار کناری برج افتاد.
_ ارباب
_ گرگ، تو اینجایی؟!!!
اصلا نمیتونم باور کنم...
_ من برای نجاتتون اومدم
پسری جوان که مشغول کتابخواندن بود ارباب گرگ بود. لحنی مهربانانه و بعد از دیدن شینوبی وفادارش چشمانی پویا و پر از شور و شعف پیدا کرده بود که با سردی رفتار و چشمان گرگ مواجه شد.
_ بسیار خب
گرگ من شمشیرت رو برات نگهداشتم، کوزابیمارو (Kusabimaru)
_ ...
_ گرگ، بعد از اون شب خیلی زخمی شدی آره؟
_ بعد از کدوم شب؟!
_ همم، پس یادت نمیاد. ایرادی نداره فعلا باید روی فرار تمرکز کنیم.
_ در خدمتگذاری حاضرم ارباب کورو.
کورو مُشکی به شکل یک کدو تنبل را به گرگ میدهد تا از آن بنوشد، به گفته او این مشک بوسیله یک پزشک توانمند ساخته شده که اگر فرد از آن بنوشد، جراحاتش التیام پیدا میکنند.
_ گرگ، من جلوی در آب انبار اصلی منتظرت میمونم فقط یادت باشه که با سوت زدن منو خبردار کنی.
گرگ موافقت میکند و از برج بیرون میرود.
طی مسیر در حین مبارزه با تمام سربازانی که در میانه راه با آنان مواجه میشود، فنون اساسی شینوبی گری هم یادش میآید. مخفی کاری، دفلکت، کار با شمشیر و در همین حین بعد از اینکه از دروازه کوچک آنجا عبور میکند و اکنون همه سربازان آنجا فهمیده اند که چه خبر است، به فرمانده میرسد.
_ چطور ممکنه، تو نباید اینجا باشی!!!
_ ...
گرگ خیلی راحت فرمانده را از پای درآورده و به راه خود ادامه میدهد.
_ راسته که میگن آدم هر چی ضعیف تر، حرفاش گنده تر!
و بالاخره به در اصلی اب انبار میرسد و طبق گفته اربابش، با سوت زدن او را خبردار میکند و دوباره به یکدیگر ملحق میشوند.
_ اما گرگ، بعد از اینکه ما از آشینا خارج شدیم کجا باید بریم؟
من که نمیدونم اما بنظرم تنها چیزی که الان اهیمت داره خارج شدنمون از این قلعه نفرین شدست.
گرگ و کورو راهرو را طی میکنند و به علف زاری زیبا میرسند که از آنجا میتوانند از قلعه فرار کنند اما همه چیز به خوبی پیش نمیرود..
_ دیواین ئِر(Divine Heir) ..
آخرین باری که اینجا بودیم مراسم خاکسپاری عموت بود.
_ لرد گنیچیرو (Genichiro).... من...
گرگ متوجه ترس و ناامیدی چشمان اربابش میشود و چیزی دردناک تر از این برایش وجود ندارد...
_ ... عقب بایستید ارباب
_... ممنونم، گرگ.
_ نگران نباشید، کشتنش فقط یک لحظه طول میکشه...
@FromSoftware
1 697
3
_ عقب وایسا بچه!..
هدلس به سمت بانویی که بنظر شینوبی بود رفت. شمشیرش را بی هدف در هوا تکان میداد تا شاید بتواند به او آسیبی بزند اما بی فایده بود. آنها درگیر نبرد بودند تا اینکه هدلس کمی از گرگ دور میشود و در میانه نبرد، لیدی باترفلای (Lady Butterfly) به سمت گرگ آمده، او را برمیدارد و فرار میکنند و سپس از جنگل خارج میشوند.
_ بگو ببینم یه توله گرگ اینجا چیکار میکنه؟ میخواستی خودتو بکشی؟..
_ ...
_ باترفلای!!
جغد که تمام مدت نظاره گر ماجرا بود به سمت آنان رفت.
_ چرا نجاتش دادی؟ آوردمش اینجا چون میخواستم امتحانش کنم..
_ و من هم زیرنظرش داشتم، به محض اینکه شما دو تا وارد جنگل شدید من نگاتون میکردم.
_ که اینطور.
_ هر وقت خواستی شاگرد تربیت کنی، اول نیارش توی جنگل یوسوی و بندازش جلوی یه هدلس!! تو هیچ بویی از آداب استادی نبردی.
هر چند این گرگ کوچولو خوب از پس خودش براومد، من از امروز به بعد میتونم مسئولیت استادیشو قبول کنم و و بهش فنون شینوبی گریو یاد بدم...
نظرت چیه؟
_ من حرفی ندارم. نظر خودت چیه گرگ؟ موافقی؟
_ ... هر چی شما دستور بدین. پدر!
_ خوبه.
در همان حال در هیراتا
اورانگوتان بطور کاملا تصادفی نابغه ای را کشف کرده بود که از استعدادش بی خبر بود. اهمیتی هم نمیداد، به قدری درگیر تمرینات شینوبی گری اش بود که به چیز دیگری فکر نمیکرد...
_ نگفتی دختر چی سر پدر مادرت اومد؟
_ در حین جنگ کشته شدن..
_ که اینطور. به هر حال متأسفم.
_ شما دکترین؟
_ هه میشه گفت یجورایی. برای چی میپرسی؟
_ پدرم به گیاهان دارویی و خواصشون علاقه نشون میداد، منم کمی از اطلاعات پدرم رو یادمه و به مسائل پزشکی علاقه دارم..
ممکنه به من پزشکی یاد بدید؟
_ هنوز سنت خیلی کمه دخترجون، و فک نمیکنم به پزشکی حرفه ای علاقه ای داشته باشی. ولی خب حالا که اصرار میکنی باشه، از این به بعد میتونی کمک دستم باشی.
...
آن شب ایشین جشن مفصلی به مناسبت پیروزی و پس گرفتن سرزمین مادری اش گرفت - حداقل این چیزی بود که ایشین به آن اعتقاد داشت - و پس از اتمام جشن همه چیز سر و سامان یافت و یکبار دیگر قلعه آشینا در سکوت و آرامش بود تا اینکه معضلی بزرگتر از هر دشمنی گریبان گیر ایشین شد، قبیله، قلعه و سرزمین آشینا نفرین شده بود.
_ لرد ایشین، این پسر بچه رو جلوی درخت ساکورا (Sakura) پشت قلعه پیدا کردیم که این یادداشت هم روش بود :
"هدیه آسمانی بنام تاکرو (Takeru)
خون اژدها در رگ هایش
اما آگاه باش
هر خوبی، بدی به همراه دارد
هر بزرگی، پستی
چرا که این قانون جهان است
بترس از روح انتقامجوی شورا "
_ قربان حین راه یکی از سربازا که این بچه دستش بود میافته زمین و سر بچه هم محکم به زمین برخورد میکنه و خراش بزرگی هم برمیداره، اما بعد از چند ثانیه مثل روز اولش میشه و خراش بی خراش، نمیشد باورش کرد... این دیگه چجور بچه ایه؟!!
_ چیزی از این نامه و پیامش نمیدونم، ولی هویت این بچه و توانایی هاش اصلا مهم نیست، چیزی که مهمه اینه که این بچه یک نشان خوش یمن برای پیروزی ما علیه وزارت داخلی ژاپنه و تا وقتی که این بچه تحت مراقبت منه، هیچ چیز و هیچ کس حق نداره بهش آسیب بزنه..
علی رغم حرف ایشین، هیچ کس و هیچ چیز اگر هم میخواست نمیتوانست به آن بچه آسیبی وارد کند اما آیا نیت و هدف ایشین براستی همین بود؟ ...
@FromSoftware
1 697
2
عاقبت گرگ زاده گرگ شود..
شاید اگر جغد آن روز از زمین نبرد رد نمیشد و یا حتی گرگ را به فرزند خواندگی قبول نمیکرد، میتوانست چند سالی بیشتر زنده باشد و یا حتی جادودانه شود!
حقیقت این است که گاهی اوقات شرایط آنطور که انسان انتظارش را دارد پیش نمیرود و حتی نتایج کار برعکس هم میشود.
اما آیا گرگ واقعا تمایل به کشتن پدرش داشت؟ هرچند پدر واقعی اش نبود اما حکمش را داشت و کاملا مورد احترام و اعتماد گرگ بود. گرگ چشمان مهربانی دارد اما همان چشم ها درصورت مشاهده بدی یا خیانت- حتی از طرف پدرخوانده اش - مبدل به چشمانی نفرت و خشونت بار خواهند شد...
_ گرگ، اینجا جنگل (یوسویه) و بذار یچیزی بهت بگم، هر شینوبی که میخواد به یجایی برسه و مهارتاشو تکمیل کنه باید تو همچین جاهایی تمرین کنه.
_ شینوبی چیه؟
_ تو حتی نمیدونی شینوبی ینی چی؟! هه
خب بذار برات بگم. ببین شینوبی یجور پسته، شغله، سبک زندگیه، نمیشه توی دسته خاصی شمردش.
برعکس ساموراییا که به افتخار و شرف و مبارزه عادلانه گیر دادن، شینوبیا از این قید و بندا آزادن و هر جور دلشون بخواد مبارزه و زندگی میکنن. از پشت خنجر میزنن، مردمو تو خواب میکشن و هزار تا کار بی شرفانه دیگه که فکرشو بکنی.
اینم بگم که شینوبی اگه زیردست یه سامورایی با اصالت و البته صاحب منصب باشه، پس فردا به یجایی میرسه اینو آویزه گوشِت کن.
_ ...
_ امروز آوردمت اینجا چون میخواستم امتحانت کنم. اگه بتونی توی این جنگل از خودت محافظت کنی و سالم بزنی بیرون، میتونی از همین فردا تمرینات شینوبی گری رو شرو کنی، اگرم نه... میمیری. هه خیلی سادست مگه نه؟
تو این جنگل انواع اقسام چیزای عجیب غریب هست، از مِه و دره های عمیق گرفته تا ارواح خبیثه!!
و بعد با پرش روی شاخه درختان از گرگ دور شد و از جنگل بیرون رفت. مه خیلی سنگین بود و گرگ حتی جلوی پای خودش را نمیتوانست ببیند و البته وجود چاله چوله در آنجا مشکل را بدتر کرده بود. سکوت ترسناکی جنگل را فرا گرفته بود و هر از چند گاهی میتوانست صدای شکسته شدن شاخه های درخت روی زمین اطرافش را حس کند.
در طی پیشروی اش در جنگل به محلی رسید که بنظرش یک جور عبادتگاه بود و با کمال تعجب صدای آواز نی از آنجا به گوشش رسید.
_ صدای چیه؟ انگار یکی داره اون تو فلوت میزنه!!
اما یکهو صدای پارس چند سگ را پشت سرش شنید. جغد درست میگفت، سگ ها کاملا سفید بودند و میتوانست با اطمینان بگوید که ارواح سگ های مرده اند!!!
گرگ شروع به دویدن کرد، اصلا به پشت سرش نگاه نمیکرد ولی هر لحظه صدای سگ ها نزدیک و نزدیک تر میشد که ناگهان صدای زنگ بلندی از زیر پایش به گوشش رسید و تعادلش را از دست داد و نقش زمین شد. بجایی که تعادلش را از دست داد نگاه کرد و یکجور گیاه عجیب به شکل باقالی دید که له شده بود.
پشت سرش را که نگاه کرد سگ ها رفته بودند، آیا به صدای بلند حساس بودند؟ یا اینها همه اش تخیلات گرگ و جو حاکم بر جنگل بود؟
اوضاع بدتر و بدتر میشد. گرگ به یک درخت تنومند رسید که بعد از آن یک بن بست بود اما... اول گمان کرد که فکر و خیال است ولی کمی که گذشت دید موجودی که به آن نگاه میکند در حال نزدیک شدن به سمت اوست.
شمشیر بنفشی در دستش بود و ظاهرش انسان وار بود اما گرگ هر چه دقت میکرد نمیتوانست سر او را ببیند!!!
_ شاید هر کی که هست قدش زیادی بلنده و غبار صورتشو پوشونده.
اما کمی که نزدیک تر شد و بیشتر دقت کرد کاملا به یقین رسید که آن موجود سر ندارد!!
با وجود اینکه سر نداشت اما صدای عجیبی از او شنیده میشد و هر چه به او نزدیک تر میشد، گرگ از شدت ترس سخت تر میتوانست قدم بزند چه برسد به دویدن و فرار کردن.
اما ناگهان...
_ کجا رفت؟؟!!
درست جلوی چشمان گرگ شمشیرش را با حالت مستانه ای دور سرش چرخاند و بعد غیب شد!!
اطرافش را که نگاه کرد هیچ چیز ندید، شاید خودش رفته بود و یا اصلا توهمات ناشی از ترس گرگ بود.
_ پشت سرمهههه!!
هدلس (Headless) پشت سر او تلپورت کرده بود ولی گرگ بطور غیر ارادی و طبق استعدادی که در وجودش بود یک جاخالی فوق العاده عالی به ضربه هدلس داد و توانست کنی از او دور شود.
_ لعنت! دوباره میخواد تلپورت کنه!!
با درماندگی به فکر یک راه فرار بود که یکهو یک شوریکن (Shuriken) و چند پروانه با ظاهری عجیب و کوچک بعد از آن به هدلس خوردند.
تمرکز هدلس از روی گرگ برداشته شد و اکنون روی بانویی تمرکز کرده بود که در حال راه رفتن روی هوا بود!!!
@FromSoftware
1 697
1
_به پیـیییییییش!!
نیروهای دو جناح وارد نبرد میشوند و طوفانی از گرد و غبار در معرکه بپا میشود. (ژنرال تامورا) - مسئول سرکوب شورش قبیله آشینا - راه خودش را با کشتن سربازان باز میکند تا در نهایت بتواند به فرمانده جناح مقابل برسد.
بعد از کمی کشتار و نبرد با سربازان آشینا، به مردی میرسد که توسط هشت نفر از نیروی های قدرتمند خودش احاطه شده بود.
یکی از سربازان که از هویت آن مرد مطلع شده بود فریاد کشید..
_ بکشییییییدش!!
ولی در یک چشم به هم زدن هر هشت نفرشان نقش زمین شدند. چطور ممکن بود!؟ یک مرد با یک کاتانای ساده بتواند در کسری از زمان چنین خسارتی به نیرو های دشمن بزند، غیر قابل توصیف بود..
_ پس تو ایشین معروفی، موش آشینا! هنوز نمیدونی با کی درافتادی..
_ موش ؟...
بهت نشون میدم این موش کوچیک چیکار میتونه بکنه..
ایشین و تامورا وارد نبرد میشوند، اطراف آنها سیلی از اجساد و خون جمع شده بود که نبرد را کمی برای ایشین که جثه کوچک تری نسبت به تامورا دارد مشکلتر میکند.
نیزه تامورا به سمت صورت ایشین پیش میرود و موفق میشود ضربه او را جاخالی بدهد اما ایشین غافل از این موضوع که نیزه او در واقع یک هالبرد است که در آخرش یک تیغه دو سر دارد، کاملا صحیح جاخالی نمیدهد و چشم چپش را تا مرز از دست دادن پیش میبرد.
ژنرال که اکنون برد را برای خود میبیند و در غرور کامل به سر میبرد قصد انجام یک ضربه (Piercing) با هالبرد را دارد ولی ایشین از موقعیت استفاده کرده با فن (Mikiri) حرکت را دفع میکند و بروی شانه های تامورا میپرد و شمشیرش را به گردن تامورا فرو میکند.
_ ژنرال تامورا کشته شد!!!..
و بعد نیزه دلیرترین ژنرال وزارت داخلی (Interior Ministry) را به عنوان یادواره ای پیش خود نگه میدارد. نیزه ای که میتوان گفت اولین سلاحی بود که توانسته بود به ایشین لطمه ای سنگین وارد کند.
بدین ترتیب درگیری های چند ساله قبیله خودمختار آشینا با کشته شدن ژنرال تامورا و پیروزی ایشین به پایان رسید.
اما پس از اتمام نبرد و هنگامی که تنها کلاغ ها بر سر اجساد پرواز میکردند، کودکی نه یا ده ساله مشغول قدم زدن در حاشیه معرکه بود. چرا آن کودک آنجاست؟ آیا پدرش در این جنگ کشته شده؟ یا... شاید هم دست سرنوشت او را به این مهلکه کشانده...
از قضا مردی درشت هیکل و با سَکَناتی مانند یک جغد (Owl) به پسر نزدیک میشود.
_ چی شده توله گرسنه، جایی واس رفتن نداری؟
جغد از چشمان پسربچه ویژگی را حس میکند. مهربانی و ذکاوت در حین دارا بودن خشم و خونسردی در هنگام کشتن.
خصلت های یک گرگ واقعی..
_ از این به بعد پسرخونده منی و هر چی میگم اطاعت میکنی، روشنه؟
_...
و گرگ نیز اطاعت میکند.
اما درست در نقطه ای دیگر از این زمین نبرد پهناور و در خطه جداگانه ای از گرگ و جغد، مردی با هیبت گوریل که ظرف غذایی در دست داشت، به دختربچه ای که گویا پدر و مادرش را حین جنگ از دست داده نزدیک میشود..
_ بیا، این غذا رو بخور یکم سرحال بیای.
اما دختر بچه بعد از تمام کردن ظرف دنبال (اورانگوتان) راه میافتد و او هم ممانعتی در اینکار انجام نمیدهد.
_ هی (دوگن) امروز این دختر کوچولو رو از وسط معرکه پیدا کردم. خودت میدونی من تو فاز بچه بزرگ کردن نیستم، ازش مراقبت کن اگرم نه پرتش کن تو کوچه!
_ خیلی عجیبه، اصلا به روحیات تو نمیخوره که یه دختربچه دنبالت راه بیافته.
_ فک کردم گشنش بود، منم تنها ظرف غذایی که همرام بود دادم بهش، الانم بدو شام درست کن که خیلی گشنمه.
_ به هر حال من مانعی در سرپرستی این کوچولو نمیبینم، از امروز به بعد این دختر خانم اسمش (اِما) ست و دختر خونده منه.
_ ههه ههه واس همین آوردمش با خودم!
@FromSoftware
