ᵀᴴᴱ➾Nσѵϵℓιw
Ir al canal en Telegram
999
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_20 #season_3
زک به جلو خم شد، قسمتی از باسن شیری رنگ و فوق العاده وینسنت رو گاز گرفت و وقتی دوستش داد زد و لرزید، لبخندی زد.
وینسنت تو گلوش ناله می کرد وقتی زک بارها و بارها زبونش روی پوست آسیب دیده می کشید.
و باعث می شد زبون گرمش جرقه هایی از لذت مستقیم در کشاله ران وینسنت نبض بزنه.
وینسنت وقتی احساس کرد عضله داغ و خیس زبون زک روی یک لپ باسن و بعد لپ ديگه رو لیس میزنه، لرزید.
وینسنت زمزمه کرد: "اوه، لعنتی."
زک روی پوستش نیشخند زد. زبونش روی چروک های سوراخ وینسنت چرخید.
وینسنت بلند و شدید تر ناله کرد. قبل از اینکه زبونش رو داخل سوراخ بکنه.
رگ های گردن وینسنت در حالی که سرش رو به عقب میبرد برجسته شد و صدای عمیق از گلوش بیرون اومد.
سپس زک به همون سرعتی که اون رو روی میز انداخته بود برگردوند.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_19 #season_3
و شروع به باز کردن کمربند وینسنت کرد.
وینسنت به درگیری زک با کمربند و سپس دکمه شلوار جین و زیپ خیره شد.
وینسنت با کنایه گفت: "آروم، پسر جذاب."
زک زمزمه کرد:"نمی تونم، خیلی میخوامت."
وینسنت آهی کشید. گونه زک رو با کف دستش لمس کرد و با دست دیگه اش انگشت هاش رو بین موهای زک کشید و زمزمه کرد:"منم تو رو میخوام."
وینسنت اولین کسی بود که شروع به درآوردن لباس هاش کرد، اما تمام لباس هاش رو در نیاورد، فقط پیراهنی که نیمه باز بود نگه داشت.
با محبت دست هاش رو روی بدن زک حرکت داد و هر جا رو لمس میکرد، حرف های تحریک کننده میزد.
اون مطمئن بود که تا تموم شدن روز، اون و زک باید فقط برای بیرون رفتن از مدرسه لباس بپوشن.
زک مچ وینسنت رو تو دستش گرفت و بوسه دیگه ای از دوست لرزونش گرفت.
و بعد وینسنت رو به سمت میز کوچیک اتاق هل داد و شلوارش رو درآورد.
"از دیدن این صحنه لذت می بری؟" وینسنت لحظه ای رو که زک پشت سرش زانو زده و به سوراخش خیره شد، تصور کرد.
اون عملاً میتونست احساس کنه که چشم های زک پوستش رو می سوزونه.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_18 #season_3
زک تو گوشش زمزمه کرد: "همینه عزیزم، ارضا شو."
وینسنت که نمیتونست خودش رو کنترل کنه، در حالی که اون رو رها میکرد، فریاد زد.
و ارگاسم اون رو فرا گرفت و تمام افکار برای چند دقیقه طولانی از مغزش بیرون رفتن در حالی که زک همچنان اون رو نوازش میکرد.
وقتی وینسنت بالاخره ناله اش رو متوقف کرد، زک اون رو گرفت و پیشونیش رو بوسید، بینیش چشم هاش، لب هاش، دوباره و دوباره.
وینسنت هنوز از عواقب ارگاسمش می لرزید، بنابراین نمی تونست چیز زیادی به زک بگه، واقعاً قدرت این کار رو نداشت.
"این..." کلمات از لب های وینسنت فرار کردن.
زک خندید. "خوب بود؟ عالی؟ متوسط؟"
وینسنت آهی کشید در حالی که زک صورتش رو گرفت و اون رو برای يه بوسه خیلی داغ و سخت دیگه به خودش نزدیک میکرد. "این خیلی خیلی خوب بود."
زک لبخندی زد و هوشیار به وینسنت خیره شد. برای دومین بار در اون روز، وینسنت از حالت چشم های زک ترسید.
چون حرف هایی رو که تو ذهن داشت منعکس می کرد. یکی از اشتیاق و دیگری از ترس اینکه هرگز کسی که واقعاً میخواست رو ممکن بود بدست نیاره.
زک نزدیک گوش وینسنت زمزمه کرد: "و این همه اش نبود."
زک احساس کرد که لرزش دوستش از اشتیاق سینه اش رو پر از احساس خوشحالی کرده.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_17 #season_3
و این سری بهت اعتراف کنم دقیقا چه احساسی دارم. اما نمیتونستم این کار رو انجام بدم. اینطور به نظر میرسید که هیچوقت زمان مناسبی نبود."
وینسنت فکر نمی کرد انگشت های باریکش بتونه اون رو انقدر محکم بگیره، اما اشتباه می کرد. و لعنتی حس فوقالعاده ای داشت.
"اون شب تو با درد بهم نگاه کردی و من می دونستم چی دیدم. می خواستم تو رو داخل بکشم و در نهایت اعتراف کنم.
اما تو هم خیلی ترسیده به نظر می رسیدی وینس. و نمی خواستم تو رو بیشتر از قبل از خودم دور کنم."
سپس با عزمی شدید به دیک سفت وینسنت ضربه زد. وینسنت به شونه های زک چنگ زد و ناله ضعیفی کرد چون لذت تمام وجودش گرفته بود.
"می خوای ارضا بشی؟" صدای زک اونقدر سکسی و عمیق بود که وینسنت حتی باورش نمی شد که صدای اون باشه.
خدایا، چطور میتونست باور کنه که بهترین دوستش داخل یه کلاس خالی، کیرش رو تو لباس هاش نوازش میکنه؟
وینسنت نفس نفس می زد، کلمات ازش فرار می کردن.
در حالی که زک سر کیرش رو تو دست گرفته بود، ناله کرد و لذت با سرعت تو بدنش میپیچید و ضربات میزد.
نفس های وینسنت سطحی بود و به سختی بیرون میومد تا اینکه در نهایت بدنشتو آغوش زک سفت شد.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_12
راندل از لذتی که در معرض اش بود، لبخند ضعیفی زد."آیا تو عاشقش هستی، پادشاه من؟"
جوابش را ندادم با فکر به سوال فقط غر زدم.
تمرکز من روی ارضا کردن او و رسوند اش به اوج تغییر کرد.
موقعی که راضی شد، میدانستم که می توانم او را وادار کنم تا در حالی که من روی تختم نشسته بودم، سوار اندام تحریک شده و برجسته ام شود.
در مقایسه با آنچه که کمر من واقعاً می خواست ضعیف بود اما کاری که میخواستم انجام داد.
لعنت به این جنگ های احمقانه فانی ها!
جنگی یونا ادامه پیدا کرد اول یک سال، دو سال و سپس یک سال.
او همیشه یک حواس پرتی بود. برای من.
خوب بود که ما در این زمان جنگی در خودمان نداشتیم.
من فقط نیمی پادشاه بودم، نیمی دیگر احمق عاشقی بودم.
من اغلب اوقات او را زمان نبرد تماشا می کردم.
می توانستم شبح هایمان را دربار کنارش ببینم، اما شوالیه ها فقط نسیمی تاریک را احساس می کردند.
یونا به راحتی به این شرایط عادت کرد، مخصوصاً وقتی واضح بود که نگهبانانی ازش محافظت می کنن.
چند بار یک حرکت نامرئی دشمنی را که از پشت حمله میکرد از کار انداخت؟
اوایل یونا این را با سردرگمی و حیرت زدگی تماشا می کرد.
او همه جا را نگاه کرد تا ببیند چه کسی به دشمنش غلبه کرد.
او ترسیده بود، اما پس از آن مجبور شد نبرد خود را از سر بگیرد.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_11
راندل را گرفتم و او را روی بغلم کشیدم. دستم دیک اش را از زیر لباسش جست.
بدن راندل در آغوشم سست شد و چشمانش را بست.
درحالی که راندل را نوازش میکردم می کردم به یونا نگاه کردم.
"من میخوام کاری کنم که از لذت فریاد بزنه بنظرت از این بدش میاد؟"
راندل با ناله جواب داد"نمی تونم تصور کنم که هیچ رنجی بدتر از این چیزی باشه که الان تحمل میکنه."
من هنوز مسحور طعمه ام بودم. او رفته بود در تختخوابش بخوابد و لب های پر و سرخ شده اش به آرامی از هم باز شده بود تا نفس بکشد.
"من هزاران نفر از دشمنام رو عذاب دادم. من از رنج اونا لذت می برم. اما یونا آکوئیل… اون دشمن من نیست.
برای اون... من چیزی.... جز صمیمیت و علاقه نمیخوام. من برده ای می خوام که من دوست داشته باشه...
که مشتاقانه تو تخت به من خدمت کنه. چطور می تونم اون به همچنین موجودی تبدیل کنم؟"
"اول باید اون به عنوان یه قربانی آماده به اینجا بیارید ... و بعد باید اون آموزش بدید."
"اما اگر اون من به خاطر اینکه میخوام باهاش اینطور رفتار کنم، سرزنش کنه چی... اگر اینطور بشه، قلبم میشکنه."
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_16 #season_3
وقتی دندون های زک لاله گوشش رو گاز گرفت و بعد زبونش رو داخل گوشش برد،ناله ی آرومی از گلوش بیرون پرید، و لرزید.
زمزمه کرد:"من شب اول روی زمین کنارت خوابیدم و تو غلت زدی تا سرت روی شونه ام بذاری."
صدای خشنی از گلوی زک بیرون اومد:"هیچ دختری تا به حال هیچوقت حسی رو که تو لهم میدادی وقتی بغلت کردم بهم نداد.
هیچ وقت نمی خواستم بهت صدمه بزنم، اما فکر می کردم این ساده ترین راه برای پنهان کردن اتفاقاتیه که هر وقت تو اتاق کنارم بودی برام میفتاد."
چنگ زک روی دیک وینسنت سفت شد. "من با اون دختر نخوابیدم زک، باید باورم کنی. اون می خواست اما من نمی تونستم این کار رو انجام بدم."
"پس تو تمام مدت کجا بودی؟" وینسنت انگشتاش رو دور مچ زک حلقه کرد تا دستش رو برداره، اما نتونست.
"من اون ول کردم و حتی قبل از اینکه اون لباسش رو در بیاره به پیاده روی رفتم."
"چرا"؟
زک آهی کشید."از وقتی که تو رو از خونه ات برداشتم تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود که چقدر با اون کت و شلوار خوب به نظر میرسی.
هر کدوم از اون رقص های احمقانه که مجبورت میکردم بری امیدوار بودم که بتونم جرئت به خرج بدم.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_15 #season_3
"حق نداری مسخره ام کنی، زک. نه وقتی که من رو تنها سر رقص ول کردی به حال خودم، تا بری و دیکت خیس کنی."
لب هاش از بوسه قبلی میسوختن و گردنش کبود بود
هیچ چیزی رو بیشتر از اون بوسهها نمیخواست، به قدری که این موضوع اذیتش میکرد.
اما همچنین اجازه نمیداد زک اون رو احمق فرض کنه. سوزش چشمش را احساس کرد.
"بارها و بارها منو به خاطر اولین دختری که میومد سمتت و آماده بود بهت بده ترک میکردی و انتظار داری باور کنم که می خواستی با من باشی؟ دقیقا چه زمانی این اتفاق افتاد؟"
انگشتان زک با یقه پیرهن وینسنت در جایی که روی بازوهاش قرار داشت بازی می کرد.
"دقیقاً مطمئن نیستم که چطور این اتفاق افتاد. تو همیشه مهم ترین فرد زندگی من بودی، بیشتر از بقیه، حدس میزنم یه روز همه چیز تغییر کرد."
انگشتان زک از زیر کمر شلوار وینسنت لغزید و اطراف گوشت تپنده زیر اون حلقه شد.
وینسنت ناله کرد و زک با شنیدن این صدا لبخند زد و دهنش رو روی گوش وینسنت گذاشت.
"اما می دونم چه زمانی این اتفاق افتاد. یادت میاد اون ماه ای که مامانت تو بیمارستان بود و تو خونه من موندی؟"
ابروهای وینسنت با حرف زک بالا رفت.
این موضوع مربوط به بیش تر از شیش ماه پیش بود.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_10
نفس نفسی زد و لباس اش را باز کرد تا نوک سینهاش را مالش دهد."وقتی یه شوالیه عضو نیرو های هلدر میشه.
عهد عفت و پاکدامنی میبنده. بیشتر مواقع به معنی پرهیز از رابطه جنسی است.
یونا ما یکی از معدود کسایی که این عهد رو به عذاب آورترین حد خودش میرسونه.
اون حتی از لمس خودشم دوری میکنه. حلقه مانع از سفت شدگی غیر ارادیش میشه."
سفت شدن نوک سینه راندل را تماشا کردم."چه مدته که اینطوری به خودش رنج میده؟"
راندل جواب داد"یونا ما تو سن هفت سالگی به شوالیه ها پیوسته. اون پسر دومه، و بنابراین از بدو تولد به سربازی تبدیل شده.
مرسوم که پسرای کوچیک مجبور به پوشیدن حلقه میشن، هرچند به اونا این حق داده میشه که وقتی تمریناتشون به طور جدی شروع میشه.
اون دربیارن، زمانی که از انتظار میره نظم کافی برای کنترل میل های شهوانی خودشون بدون کمک داشته باشن.
یونا تصمیم گرفته که همچنان خودش محدود کنه. این امکان وجود داره که اون تاحالا تو زندگیش ارضا نشده باشه."
ابروهام بالا رفت."اون جالب تر از چیزیه که من تصور می کردم."
راندل با چهره ای سرخ شده از برانگیختگی لبخند زد."اوه، من که خیلی ازش لذت بردم، پادشاه من."
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_9
او وارد یک حوض آب شد اما بعد مکث کرد و دستانش را روی عضو برجسته و سست اش قرار داد.
به سرعت فکر کردم که برای ما خودارضایی می کند، اما در عوض او با ظرافت یک حلقه فلزی را که پایه کیسه بیضه او فشرده شده بود گرفت، و برداشت.
وقتی وسیله برداشته شد، یونا به خودش می پیچید.
بیضه های پرش طوری می تپید که انگار از خون غرق شده بود و دیک آنقدر متورم شد که دو سانتی متر بلند شد.
یونا بدون اینکه نعوظ رو به رشد خود را دوست داشته باشد، ناحیه عذاب کشیده را مالش داد.
دستمالی را در آب انداخت و کشاله ران خود را با چند ضربه سریع تمیز کرد.
سپس بقیه بدنش را دستمال کشید و مراقب بود که دیکش را بیشتر لمس نکند.
هنگامی که مراسم شستشو به پایان رسید، حلقه شیطانی را در آب فرو برد، آن را کاملاً تمیز کرد و آن را در جایی که مطمئناً از پوشیدن طولانی مدت آن آسیب دیده بود، بست.
ما به تماشای او ادامه دادیم تا اینکه یک بار دیگر لباس کامل پوشید، به سمت راندل برگشتم.
"تو درمورد این شوالیه های بدبخت خیلی تحقیق کردی بهم بگو، معنی اون وسیله چیه؟"
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_15 #season_3
"حق نداری مسخره ام کنی، زک. نه وقتی که من رو تنها سر رقص ول کردی به حال خودم، تا بری و دیکت خیس کنی."
لب هاش از بوسه قبلی میسوختن و گردنش کبود بود
هیچ چیزی رو بیشتر از اون بوسهها نمیخواست، به قدری که این موضوع اذیتش میکرد.
اما همچنین اجازه نمیداد زک اون رو احمق فرض کنه. سوزش چشمش را احساس کرد.
"بارها و بارها منو به خاطر اولین دختری که میومد سمتت و آماده بود بهت بده ترک میکردی و انتظار داری باور کنم که می خواستی با من باشی؟ دقیقا چه زمانی این اتفاق افتاد؟"
انگشتان زک با یقه پیرهن وینسنت در جایی که روی بازوهاش قرار داشت بازی می کرد.
"دقیقاً مطمئن نیستم که چطور این اتفاق افتاد. تو همیشه مهم ترین فرد زندگی من بودی، بیشتر از بقیه، حدس میزنم یه روز همه چیز تغییر کرد."
انگشتان زک از زیر کمر شلوار وینسنت لغزید و اطراف گوشت تپنده زیر اون حلقه شد.
وینسنت ناله کرد و زک با شنیدن این صدا لبخند زد و دهنش رو روی گوش وینسنت گذاشت.
"اما می دونم چه زمانی این اتفاق افتاد. یادت میاد اون ماه ای که مامانت تو بیمارستان بود و تو خونه من موندی؟"
ابروهای وینسنت با حرف زک بالا رفت.
این موضوع مربوط به بیش تر از شیش ماه پیش بود.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_14 #season_3
نگاه نورانی در چشم هاش تمام ترس هاش رو از بین برد. سپس زک گفت:"فقط باید مطمئن می شدم."
"مطمئن میشدی؟"
زک سری تکون داد."که تو هم این احساس داری. نمی خواستم حرکتی انجام بدم که بعدش به خاطر اون ازم متنفر بشی. باید مطمئن می شدم که..."
دکمه های پیراهن وینسنت رو باز کرد و از روی شونه هاش بیرون کشید."…تو میخوای که با من باشی."
وینسنت به سرعت دست هاش رو از روی سینهاش رد کرد و به سختی پارچه پیرهنش رو گرفت قبل از اینکه کاملاً از بدنش خارج شود.
"حق نداری مسخره ام کنی، زک. نه وقتی که من رو تنها سر رقص ول کردی به حال خودم، تا بری و دیکت خیس کنی."
لب هاش از بوسه قبلی میسوختن و گردنش کبود بود
هیچ چیزی رو بیشتر از اون بوسهها نمیخواست، به قدری که این موضوع اذیتش میکرد.
اما همچنین اجازه نمیداد زک اون رو احمق فرض کنه. سوزش چشمش را احساس کرد.
"بارها و بارها منو به خاطر اولین دختری که میومد سمتت و آماده بود بهت بده ترک میکردی
و انتظار داری باور کنم که می خواستی با من باشی؟ دقیقا چه زمانی این اتفاق افتاد؟"
وینسنت به سرعت دست هاش رو از روی سینهاش رد کرد و به سختی پارچه پیرهنش رو گرفت قبل از اینکه کاملاً از بدنش خارج شود.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
