259
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
259
Repost from 🌿🌺اندرونی
لیترالی هرروز یکی از دوستانم رو به مهاجرت میبازم. هرروز. واکنشم به عکس های فرودگاهی داره کم کم شبیه عکس های ترحیم میشه. ععع فلانی هم رفت! چه حیف ولی راحت شد...
دارم فکر میکنم احتمالا آخرین نسلی که در جوانیش انقدر زیاد رفیق ازدست داده زمان جنگ بوده که آدم ها میرفتن جبهه و دیگه برنمیگشتن یا در بمباران کشته میشدن یا مجبور به ترک خانه و محله و شهرشون میشدن.
حس میکنم الان هم تو جنگیم خبر نداریم. یکم که بگردیم تیر و ترکش هاش رو تو قلبمون پیدا میکنیم....
259
اندوه پادشاهیست که چون جایی قرار گرفت، رضا ندهد که هیچچیز با او قرار گیرد…
-تذکرهالاولیا
259
هرجا هم که ایستادم و فرو رفتم یک دلیل بیشتر نداشت. همون جملهی آقای دیویی که «جزء نمیتواند کل را فرو ببلعد.»
259
فکر میکردم بزرگ که شم خودم رو پیدا میکنم. کوبنده نه میگم همونطور که قاطعانه تایید میکنم.
قیدای تاکیدی سال به سال آب رفتن. شدن به نظر من، شاید، نمیدونم ها. قبل انجام هرکاری یه جای بزرگتر برای اشتباهام جدا کردم. احتمال بیشتر رو گذاشتم برای کاری که انجام نشد، درست پیشنرفت. روی پلن bم بیشتر از اولیه فکر کردم.
هرچیزی رو میتونید به من ثابت کنید جز اینکه بگین فکر اینجاشو نمیکردی نه؟
فکر؟ آقا من اینجا ایستادهم؛ از خیلی قبلتر.
259
Repost from | حسْبِ حال |
زیاد گفتهایم، زیاد نوشتهایم که زندگی ما از فلان جا به دو بخش تقسیم شد؛ قبل از فلان چیز و بعد از آن.
حالا که فکر میکنم هیج وقت نتوانستهام قلباً بپذیرمش. زندگی پیوسته در حال تکه تکه شدن است، مدام رفتن، مدام آمدن، شدن، نشدن، گسستن، پیوستن. از یک جایی دیگر نفهمیدم از کجا آمد، کجا رفت و اصلا از کدام رفت و آمدها شد همینی که الان هست؟ افسار را گم کردم. خودم را در واقع. از یک سنی به بعد یا پس از یک اتفاق سهمگین دیگر قبل و بعدی نیست، همین لحظهایست که توی مشت آدم است و بعد یکهو سر میرود.
259
آدمیزاد چه موجود بیقراریه؟!
نسبت به موقعیت و محل بودنم هم عذاب وجدان دارم. سر کارم؟ الان میتونستم درس بخونم. دانشگاهم؟ نکنه مامان الان به من احتیاج داشته باشه. هنوز خونهای؟ ای داد. از قائلهی آدمهای ارزنده و باکفایت عقب موندی که. خستهای؟ استراحت کن؛ هرچند سزاوارش نیستی.
شاید هم آدمیزاد با هزار سودا ولی ناکافی آفریده شده.
