📚ادیبــــــــکــــده
Ir al canal en Telegram
این کـــــــ☆ــانال برای موضــوعات دینــ♡ـی، شعر، متن های پندآموز، داستان های ادبی آموزشی و دکلمه های زیبا جهت افزایش معلومات شما گرامیان می باشد.🍂❤
Mostrar más189
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-530 días
Archivo de publicaciones
آیا میدانستید؟
حشره ای زیبا که شبیه صورت انسان است، نام این حشره را الویس پرسلی گذاشتند.
@Adibkda
داستان ...نقاش
حاکمی ماهرترین نقاش مملکت خود را مامور کرد که در مقابل مبلغی بسیار، از فرشته و شیطان تصویری بکشد که به عنوان آثار هنری زمانش باقی بماند. نقاش به جستجو پرداخت که چه بکشد که نماد فرشته باشد؟ چون فرشته ای برایش قابل رویت نبود کودکی خوش چهره و معصوم را پیدا نمود و روزهای بسیاری آن کودک را کنارش می نشاند و تصویر او را می کشید تا اینکه تصویری بسیار زیبا آماده شد که حاکم و مردم به زیبایی آن اعتراف نمودند. حال نوبت به کشیدن تصویر شیطان رسید، نقاش به جاهای بسیاری می رفت تا کسی را پیدا کند که نماد چهره ی شیطان باشد و به هر زندان و مجرمی مراجعه نمود، اما تصویر مورد نظرش را نمی یافت چون همه بندگان خدا بودند هرچند اشتباهی نمودہ بودند. سالہا گذشت اما نقاش نتوانست تصویر مورد نظر را بیابد.
پس از چهل سال که حاکم احساس نمود دیگر عمرش به پایان نزدیک شده است به نقاش گفت هر طور که شده است این طرح را تکمیل کن تا در حیاتم این کار تمام شود. نقاش هم بار دیگر به جستجو پرداخت تا مجرمی زشت چهره و مست با موهایی درهم ریخته را در گوشه ای از خرابات شہر یافت. از او خواست در مقابل مبلغی بسیار اجازہ دهد نقاشیش را به عنوان شیطان رسم کند. او هم قبول نمود. چند روز مشغول رسم نقاشی شد تا اینکه روزی متوجه شد که اشک از چشمان این مجرم می چکد. از او علت آن را پرسید؟گفت : شما قبلا هم از چهره ی من نقاشی کشیده اید،من همان بچه ی معصومی هستم که تصویر فرشته را از من کشیدی. امروز اعمالم مرا به شیطان تبدیل نموده.
داستانی بسیار تامل بر انگیز است،خداوند همه ما را همانند فرشته ای معصوم آفرید، این ماییم که با اعمال ناشایست قدر خود را نمی دانیم و خود را به شیطان مبدل می کنیم.
@Adibkda
جالب است بدانید:
رنگارنگترین سنگ جهان
عقیق دیترویت یا Fordite یکی از شگفتی های سنگ ها که بافت و طرحی شبیه به بافتنی های مادربزرگ ها دارد به طرز بسیار زیبایی رنگارنگ است.
@Adibkda
#داستان خدمت مادر
دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد.
برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر میکرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر میپرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت:
«برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.»
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت:
«خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او میبخشی، آنچه کردهام مایه رضای تو نیست؟!»
ندا رسید:
«آنچه تو میکنی ما از آن بینیازیم ولی مادرت از آنچه او میکند، بینیاز نیست. تو خدمت بینیاز میکنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»
خدمت مادر را ازدست ندهید.
@Adibkda
داستان جالب
صاحب این گاو صدای سگ ها را در شب شنید. دوربینش را برداشت و این منظره باورنکردنی را کشف کرد. پلنگ هر شب به ملاقات گاو می آید و سر گاو را می لیسد. مرد با صاحب قبلی گاو صحبت کرد. او بعداً فهمید که مادر پلنگ در ٢٠ روزگی مرده است و گاو با شیر خود، آن پلنگ را زنده نگه داشته است.
@Adibkda
داستان توبه آهنگر
یك روز در بازار آهنگران بغداد مى گذشتم كه ناگهان چشمم افتاد به آهنگرى كه دستش را داخل كوره حدادى مى كند و آهن گداخته شده قرمز را مى گرفت بدون آنكه ابدا احساس سوزشى كند روى سن دان مى گذاشت و با پُتك روى آن مى زد و به هر نوع كه مى خواست در مى آورد ومى ساخت. چون مشاهده این كار شگفت انگیز بود مرا وادار به پرسش از او كرد رفتم جلو سلام كردم جواب داد بعد پرسیدم آقا مگر آتش كوره و آهن گداخته بشما آسیبى نمى رساند؟آن مرد گفت: نه.
گفتم چطور؟گفت: یك ایّامى در اینجا خشك سالى و قحطى شد ولى من همه چیز در انبار داشتم. یكروز یك زن وجیه و خوش سیمائى نزد من آمد و گفت اى مرد من كودكانى یتیم و خردسال دارم و احتیاج به آذوقه و مقدارى گندم دارم خواهشمندم براى رضاى خدا كمكى بكن و بچه هاى یتیم مرا از گرسنگى و هلاكت نجات بده منهم چون بهمان یك نظر فریفته جمالش شده بودم، در مقابل خواسته اش گفتم: اگر گندم مى خواهى باید ساعتى با من باشى تا خواسته ات را برآورده كنم.آن زن از این پیشنهاد ناراحت و روترش كرده و رفت.روز دوم باز آن زن نزدم آمد، در حالیكه اشك میریخت، سخن روز قبل را تكرار نمود، من هم حرفهاى روز گذشته را براى او تكرار كردم، دوباره بادست خالى برگشت، دوباره روز سوّم دیدم آمد و خیلى التماس مى كند كه بچه هایم دارند مى میرند بیا و آنها را از گرسنگى و مرگ نجات بده من حرفم را تكرار كردم و دیدم آن زن بطرف من مى آید و پیداست كه از گرسنگى بى طاقت شده.خلاصه وقتى كه نزدیك مى شد به من گفت: اى مرد من و بچه هایم گرسنه هستیم بیا و رحمى كن و گندمى در اختیار ما بگذار؟ من گفتم:اى زن بیخودى وقت من و خودت را نگیر همان كه بهت گفتم بیا با من باش تا بتو گندم دهم.در این موقع زن به گریه افتاد و زیاد اشك ریخت و گفت: من هرگز از این كارهاى حرام نكردم و چون دیگر طاقت نمانده و كار از دست رفته و سه روز است كه خود و بچه هایم غذائى نخورده ام بآنچه كه میگوئى ناچارا حاضرم ولى بیك شرط گفتم به چه شرطى ؟ گفت: بشرط اینكه مرا بجایى ببرى كه هیچ كس ما را نبیند.
مرد آهنگر گفت: قبول كردم و خانه را خلوت كردم آنگاه زن را بنزد خود طلبیدم. همینكه خواستم از او بهره اى بردارم. دیدم آن زن دارد مى لرزد و خطاب بمن گفت: اى مرد! چرا دروغ گفتى و خلاف شرطت عمل كردى ؟ گفتم كدام شرط؟گفت: مگر بنا نبود مرا بجاى خلوت ببرى تا كسى ما را نبیند؟گفتم: آرى مگر اینجا خلوت نیست ؟گفت: چطورى اینجا خلوت است بآنكه پنج نفر مواظب ما هستند و مارا دارند مى بینند اول خداوند عالم و غیر از او دو ملكى كه بر تو موكلند و دو ملكى كه بر من موكلند همه شان حاضراندو ما را مشاهده مى كنند با این حال تو خیال میكنى اینجا كسى نیست كه ما را ببیند؟ بعدا گفت: اى مرد بیا و از خدا بترس و آتش شهوت خود را بر من سرد كن تا منهم از خداى خود بخواهم حرارت آتش را از تو بردارد و آتش را بر تو سرد كند.من از این سخن متنبه شدم و با خود گفتم این زن با چنین فشار زندگى و شدت گرسنگى اینطور از خدا مى ترسید ولى تو كه این همه مورد نعمتهاى الهى قرار گرفته اى از او (خدا) نمى ترسى ؟ فورا توبه كردم و از آن زن دست كشیدم و گندمى را كه میخواست باو دادم و مرخصش كردم. زن چون این گذشت را از من دید و جریان را بر وفق عفت خود دید سرش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت اى خدا همینطور كه این مرد حرارت شهوتش را بر خود سرد نمود، تو هم حرارت آتش دنیا و آخرت را بر او سرد كن از همان لحظه كه آن زن این دعا را در حقم كرد حرارت آتش بر من بى اثر شد.
@Adibkda
آیا میدانستید؟
هر کداماز انگشتهای دست مسول یک احساسه که با ماساژش میتونید ان احساس را کنترل کنید
👈شصت مسؤل دلشوره
👈اشاره مسؤل ترس
👈وسط مسؤل عصبانیت
👈انگشتری مسؤل ناراحتی
👈کوچک مسؤل استرس
🌍 @Adibkda
داستان کوتاه اما جالب
میگویند روزی یک نقاش بزرگ در عرض سه دقیقه یک نقاشی کشید و قیمت هنگفتی بر روی آن گذاشت!
خریدار با این قیمت گذاری مخالفت کرد و این قیمت را برای سه دقیقه کار ، منصفانه ندانست ....
نقاش بزرگ در پاسخ او گفت :
این کار در واقع در سی سال و سه دقیقه انجام گرفته ، سی سالی که به آموزش و پیشرفت فردی و تجربه اندوختن گذشت و تو ندیدی به اضافهی این سه دقیقه که تو دیدی!
برخی افراد گمان میکنند که افراد موفق از خوش شانسی یا استعداد ذاتی ، برخوردارند
اما در واقع پشت هر موفقیت پایدار ، مدتها تلاش طاقت فرسا وجود دارد .
@Adibkda
جالب است بدانید
درختی عجیب در ایتالیا بشکل صورت انسان! این درخت به درخت متفکر معروف شده است.
🌍
@Adibkda
از این حکایت بیاموزیم
ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﻟﯿﻌﻬﺪ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩ .
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺮﮎ ﻭ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻭﺯﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﻪﮔﻞﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻇﺒﺖ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯿﻌﻬﺪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ .
ﭘﺴﺮ ﺍﻭﻝ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪﺍﯼ ﺁﻫﻨﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﻮﻡ ﮐﺮﺩ .
ﭘﺴﺮ ﺩﻭﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽﺧﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺍﻧﻢ .
ﭘﺴﺮ ﺳﻮﻡ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﺎﺷﺖ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ .
ﭘﺴﺮ ﺍﻭﻝ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﭘﺴﺮ ﺩﻭﻡ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﺪﺭ ﺁﻭﺭﺩ .
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ .
ﻭ ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺳﻮﻡ، ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﻫﻤﻪﺀ ﮔﻠﻬﺎ ﺗﺨﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .
ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﻭ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﭘﺴﺮ ﺳﻮﻡ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﻟﯿﻌﻬﺪ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ .
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻗﯿﻘﺎً ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ .
----
ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﻄﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺝ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮔﺬﺍﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﻭﻧﺪ .
ﺑﻪ ﺑﻄﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﻢ .
ﺑﻠﮑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﮑﺎﺭﯾﻢ ﻭ ﺁﺑﯿﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯿﻢ، ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﮔﯿﺎﻫﯽ ﺳﺒﺰ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﻭ ﺑﺎﻃﺮﺍﻭﺕ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺍﮔﺮ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺳﻠﻄﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﻔﺲ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺭﻭﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﮔﯿﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﺸﺴﺖ .
ﮔﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻣﻌﻄﺮ !
ﺩﺍﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﮑﺎﺭﯾﻢ !
@Adibkda
📛هشدار!
آیا میدانستید؟
🗣مصرف بیش از حد قرص و دارو برای درمان سرماخوردگی و گلودرد، مقاومت خودجوش بدن را ضعیف میکند و سلول های ایمنی را فلج میکند!
@Adibkda
❣داستانک_آموزنده
🌼🍃روزی پیر مرشدی از بیابانی میگذشت، کودکی را دید که چوپانی میکند دلش بحال او سوخت و با خود گفت: این کودک وقتی بزرگ شد خدا را چگونه میشناسد، بهتر است کمی از خدا شناسی به او تعلیم دهم، پیش کودک رفت و گفت:
❣خدا را میشناسی؟
❣کودک گفت: بلی.
❣مرشد گفت: چگونه؟
❣کودک جواب داد:
این همه گوسفندان نیاز به نگهبانی دارند تا از شر گرگها در امان باشند ، چطور این همه مخلوقات بدون نگهبان باشند.
مرشد گفت: خدا کیفیت اش چطور است؟
کودک گفت: بی چون وچرا.
🌼🍃مرشد گفت : این را از کجا آموختی ؟
گفت از گوسفندانم، وقتی به گوسفندانم نگاه میکنم نه گوسفندانم مثل من اند و نه من مثل گوسفندانم، پس دانستم نه ما مثل خداییم و نه خدا مثل ماست.
🌼🍃مرشد گفت: ای دانشمند اکنون مرا نصیحت کن،
کودک گفت: ای خواجه اگر علم را به خاطر رضای خدا آموختی طمع از خلق بردار و اگر بخاطر دنیا آموختی طمع از بهشت بردار..
❣ ای پیری که عمر چندین ساله ات را ضایع کردی و در پی فزونی مال دنیا بودی، آیا وقت آن نیامده که یکبار طالب رضای او شوی و در ملک و ملکوت بیاندیشی؟
@Adibkda
آیا میدانستید؟
☯استفاده طولانی از لوازم آرایش باعث افزایش عصبانیت خانم ها می شود!
کارشناسان علت آن را سنگینی پوست و تأثیر آن بر روی اعصاب عنوان کرده اند.
@Adibkda
داستان کشاورز
کشاورزى ساعت گرانبهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نيافت.
از چند کودک کمک خواست و گفت هرکس آنرا پيدا کند جايزه میگيرد. کودکان گشتند اما ساعت پيدا نشد. تا اینکه پسرکى به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى بهمراه ساعت از انبار خارج شد.
کشاورز متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى؟ کودک گفت: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آنرا يافتم.
حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است...
@Adibkda
آیا میدانستید؟
کرایسیپوس آنقدر خندید که مرد
کرایسیپوس(Chrysippus) یک فیلسوف بود که حس شوخ طبعی عجیبی داشت. کرایـسیپوس در روز آخر عمرش به الاغ خود شـراب داده و ظاهرا به قدری حرکات الاغ مضحک بوده که او از شدت خنده خفه شده و در نهایت مرد.
@Adibkda
داستان ازدواج اما...
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود…
کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد میکنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول کرد…
درِ اولین طویله که بزرگترین هم بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگینترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین میکوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت میکرد.
جوان پیش خودش گفت: “منطق میگوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.”
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…
اما گاو… دم نداشت!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی…
@Adibkda
آیا میدانستید؟
زقوم
ایاتاکنون درخت زقوم را دیده اید.
خداوند تبارک وتعالی در قران میفرماید گل این درخت مانند سر شیطانهاست. این درخت درشمال شهر نجد عربستان میروید.
@Adibkda
داستان عاشقانه دلیل دوست داشتن من ...
مکالمه عاشقانه دختر و پسر
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …❤️
@Adibkda
آیا میدانستید؟
کسانی که به دو زبان صحبت میکنند, برایشان این احتمال وجود دارد که بطور ناخودآگاه هنگام تغییر زبان شخصیتشان هم عوض شود.
@Adibkda
