es
Feedback
VIOLET

VIOLET

Ir al canal en Telegram

بیا با من پـرواز کن ➽───────────────❥ 𝙏𝙜 : @violetMR

Mostrar más
278
Suscriptores
Sin datos24 horas
-107 días
-5430 días

Carga de datos en curso...

Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
mayo '26
mayo '260
en 0 canales
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+1
en 0 canales
Get PRO
enero '260
en 0 canales
Get PRO
diciembre '250
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+1
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+2
en 0 canales
Get PRO
septiembre '250
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+2
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+1
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+2
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+3
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+1
en 0 canales
Get PRO
marzo '250
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+3
en 0 canales
Get PRO
enero '250
en 0 canales
Get PRO
diciembre '240
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+2
en 0 canales
Get PRO
octubre '240
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+1
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+1
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+2
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+2 049
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+1 986
en 48 canales
Get PRO
abril '24
+1 577
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+315
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
18 mayo0
17 mayo0
16 mayo0
15 mayo0
14 mayo0
13 mayo0
12 mayo0
11 mayo0
10 mayo0
09 mayo0
08 mayo0
07 mayo0
06 mayo0
05 mayo0
04 mayo0
03 mayo0
02 mayo0
01 mayo0
Publicaciones del Canal
🥀🔒

2
باهم حرف بزنید، وگرنه ذهن بجاتون حرف می‌زنه و داستان می‌سازه. @violetMR 🥀
31
3
دلم می‌خواست مثل آن پرنده آزاد باشم، نه فقط از دیوارهای دور خودم، از دیوارهایی که دورِ تمام شهر کشیده‌اند. این روزها آسمان هم
دلم می‌خواست مثل آن پرنده آزاد باشم، نه فقط از دیوارهای دور خودم، از دیوارهایی که دورِ تمام شهر کشیده‌اند. این روزها آسمان هم انگار خسته است؛ از دودِ نگرانی‌ها، از گرانیِ لبخندها، از سفره‌هایی که روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شوند و دل‌هایی که بزرگ‌تر از دردند. آدم‌ها کنار هم راه می‌روند، ولی هر کدام در تنهاییِ خودشان گم شده‌اند. اعتماد کم‌رنگ شده و امید گاهی مثل چراغی لرزان با هر خبر خاموش و روشن می‌شود. جوان‌ها با رویاهای بزرگ و جیب‌های خالی، پدرها با شانه‌های خمیده زیر بارِ فردایی نامعلوم، مادرها با دل‌هایی که بین نگرانی و دعا رفت‌وآمد می‌کند. دلم می‌خواست مثل آن پرنده آزاد باشم، پر بکشم بالای این شهر خسته. کاش حق ما از زندگی، زندگی کردن بود، نه فقط دوام آوردن. به امید روزی که هیچ کودکی آرزوی ساده‌ای را پنهان نکند، هیچ جوانی از ترس آینده خوابش نبرد، و هیچ دلی از گفتنِ حقیقت نلرزد. @violetMR 🥀
34
4
تیجیپیدارهیپهاپولوژیستمهیاد.mp3
1
5
ولنتاین؟ ما عزادار عشق‌هایی هستیم که بی گناه پر پر شدن.
40
6
حرف بزنید، صحبت کنید، روایت کنید، بگویید، گریه کنید، تروما در سکوت و تنهایی تشدید میشود.
48
7
هر چیزی به وقتش قشنگه، حتی آدما بعضیا اگه زود بیان دل آماده نیس، اگه دیر بیان خاطره میشن بعضیا فقط برای یه فصل اومدن، برای یاد دادن ،برای دوست داشته شدن، نه برای موندن‌. آدما هم مثل غروبن ؛اگه به وقتش نگاهشون کنی قشنگن ولی اگه بخوای نگهشون داری ،شب میشن و دلت میگیره شاید تو بهترین آدم توی بدترین زمان بودی ،یا من دیر فهمیدم باید چقدر دوستت داشته باشم هر چیزی به وقتش قشنگه حتی آدما ،حتی عشق، حتی رفتن .. @violetMR 🥀
57
8
فهمیدم… هر وقت خودت لازم داشتی، بودی نه وقتی من دلم تنگ می‌شد نه وقتی خسته بودم لازم نبود من دلم تنگ بشه همیشه فقط تو مهم بودی دوست داشتنِ تو برنامه نداشت تقویمش فقط «نیاز» بود و من بلد نبودم کم بخوام یا به اندازه‌ی توجهت خودمو جمع کنم هر بار که نادیده شدم خودمو قانع کردم گفتم حتماً سرت شلوغه حتماً الآن وقتش نیست من هی منتظرِ روزی که بی‌دلیل بیای بی‌نیاز فقط چون دلم… فهمیدم ولی نباید می‌فهمیدم چون بعضی آگاهی‌ها آدم رو بزرگ نمی‌کنه فقط تنها‌تر می‌کنه تو مهم بودی و من فقط همیشگی بودم و هیچ‌کس قدرِ «همیشه» رو نمی‌فهمه تا وقتی دیگه نباشه @violetMR 🥀
55
9
باشد که روزی عبور کند؛ این رنجی که از آنِ ما نیست.🥀
51
10
می‌خوام صداهای ذهنمو خفه کنم می‌خوام دیگه نشونم نه فریاد، نه علامت می‌خوام اتصالم قط شه از هجومِ فکرها از این همه «باید» می‌خوام فقط یه لحظه ساکت باشم و نفس بکشم نه برای همیشه نه از ترسِ فردا می‌خوام صداها یاد بگیرن نوبتی حرف بزنن می‌خوام ذهنم مثل اتاقی پنجره‌دار هوای تازه بخوره و فکرها کفش‌هاشونو دمِ در دربیارن می‌خوام بفهمم سکوت خالی بودن نیست جا باز کردنه برای شنیدنِ تپشِ خودم می‌خوام وقتی همه‌چیز شلوغه یه نقطه‌ی امن داشته باشم به اندازه‌ی یک نفس یک مکث یک «الان». @violetMR 🥀
1
11
@Salinhopee.mp3
27
12
شب از خوابیدن فرار میکنیم و صبح از بیدار شدن می‌خوام بگم آدمیزاد موجود لجبازیه،بیشتر از همه با خودش نه می‌زاره آروم بگیره،نه دلش میاد دست از جنگیدن بر داره تو آینه به خودش زل میزنه و وانمود می‌کنه حریف روبروش غریبه ست می‌خوام بگم خیلیامون داریم میجنگیم ولی نمی‌دونیم با کی ،مشت هامون بالاست واسه دشمنی که اسم نداره. گاهی با گذشته ،گاهی هم با آینده بیشتر وقتا با خودی که جرعت نکردیم بشناسیمش. خسته ایم ،اما استراحت رو بلد نیستیم درد داریم ،اما اسمشو میزاریم عادت زخم میخوریم و خیال میکنیم تقصیر دنیاست، نه اینکه وسط میدون خودمون روبروی خودمون ایستادیم و هر روز با تمام وجود از همون چیزی فرار میکنیم که عمیقاً دنبالش میگردیم تلخش اینه که : اگه بدونیم با کی میجنگیم شاید بلاخره بتونیم آروم بگیریم @violetMR 🥀
28
13
Sin texto...
17
14
ای آدم ساده‌دل… دنیا هیچ‌وقت اون‌قدر مهربون نیست که واسه رویاهای تو قانونشو عوض کنه. می‌گفتی: «آدما بد نیستن، فقط بلد نیستن چجوری دوست داشته باشن»؛ اما دیدی بعضیا خوب بلدن همین دوست‌داشتنو هم تبدیل به اسلحه کنن. می‌گفتی: «من که به کسی بدی نمی‌کنم، پس کسی هم به من بدی نمی‌کنه»؛ ولی دنیا با نیتای تو نمی‌چرخه، با زخم‌هایی می‌چرخه که آدما از گذشته‌شون با خودشون می‌کشن. فکر کردی اگه دلت صاف باشه، همه صاف می‌شن… اگه راست بگی، همه راست می‌گن… اگه وفادار بمونی، هیچ‌کس خیانت نمی‌کنه… اما دیدی نمی‌شه از دلِ آدما مطمئن بود؛ دیدی اعتماد هم گاهی مثل یه شیشه‌ست که فقط یک‌بار می‌شکنه و دیگه هیچ‌وقت مثل اولش نمی‌شه. می‌گفتی: «همه‌چیز درست می‌شه»؛ ولی دیدی بعضی چیزا درست نمی‌شه، فقط تموم می‌شه. دنیا رنگیِ خیالای تو قشنگ بود، اما واقعی نبود. حالا که بیدار شدی و فهمیدی هر لبخندی نشونه‌ی مهربونی نیست، بذار یه حقیقتو یاد بگیری: خوب بودن قشنگه… ولی ساده بودن نه. @violetMR 🥀
40
15
من تموم کردم… از ته دلم، از ته توانم، از جایی که دیگه هیچ رمقی برام نمونده بود. همه‌چی رو گذاشتم زمین، همه‌ی جنگ‌ها رو خاموش کردم،دست کشیدم ازفهمیدن، از حل کردن، از نگه داشتن. فکر می‌کردم همین کافیه؛فکر می‌کردم وقتی من تموم کنم، همه‌چی بایدهمراهش تموم بشه. اما نشد. زندگی همیشه هم‌قدم آدم پیش نمی‌ره. من نقطه گذاشتم،ولی اتفاقات و خاطره‌ها انگار هنوز دارن ادامه می‌دن. درونم هنوز صداهایی هست که خاموش نشدن،فکرهایی که مثل نخ کشیده شدن،و احساس‌هایی که انگار نمی‌خوان بفهمن من دیگه ادامه‌ای ندارم. انگار یه جایی خارج از اختیار من،یه بخش از داستان هنوز گیر کرده،هنوز نفس می‌کشه،هنوز چیزی رو رها نکرده… حتی وقتی خودم با تمام وجود گفتم «بسه». عجیبه،اینکه آدم می‌تونه از ته دل تموم کنهاما درونش هنوز ادامه داشته باشه. یه جور ادامه‌ی خاموش،که نه دیده می‌شه، نه شنیده می‌شه،ولی هست… مثل زخمی که بسته شده،اما زیر پوست هنوز می‌سوزه. من تموم کردم… اما پایان همیشه دست آدم نیست. گاهی یه چیزی باقی می‌مونه، یه تکه‌ای که دیرتر از بقیه می‌میره، دیرتر از بقیه می‌ره، و دیرتر از بقیه می‌فهمه که داستان باید بسته می‌شد. @violetMR 🥀
50
16
تو زمین خودم که نمیتونی بازیم بدی بچه خوشگل 😉
41
17
ساعت‌ها بی‌اختیار، بدون اینکه بفهمم، به یه گوشه زل زده بودم... حسی شبیهِ اغما، که نه از دنیا خبر داری، نه از خودت. فکر می‌کردم چی شد که این شد؟ چی شد اون منِ شیطون و پرشور، تبدیل شد به یه منِ آروم و خاموش؟ با خودم گفتم، شاید لازم بود برای اینکه به یه جایی از تکامل برسم، اینا رو تجربه کنم. رفیق شم با دغل‌بازایی که هر دم یه نقاب تازه می‌زنن، که هر خنده‌شون پشتش دروغ و خیانت بود. اما من آهن نبودم که بسوزم و شکل بگیرم، من آدم بودم، با قلبی که زود باور می‌کرد و دیر می‌فهمید. هر لبخندی که زدم، تکه‌ای از من رفت، هر اعتماد که کردم، با دروغ‌های اطرافیان، خرد شد. و حالا چشمایی مونده که انگار سال‌هاست نخوابیدن. یه روز خندیدن آسون بود، اما حالا دلم زود پیر می‌شه، قبل از اینکه حتی بفهمم چرا. من دنبال تکامل نبودم، دنبال دروغ و نقاب هم نه... فقط دنبال یه گوشه‌ی امن بودم، جایی که بشه خودم باشم بی‌ترس، بی‌قضاوت، بی‌نقاب. اما یه روز فهمیدم... لازم نیست همیشه قوی باشم، یا لبخند بزنم تا ثابت کنم خوبم. فهمیدم سکوت هم یه جور فریاده، و اشک، نشونه‌ی زنده بودنه، نه ضعف. شروع کردم خودمو بغل کردن، بدون سرزنش، بدون "چرا این‌طوری شدی؟" فقط گفتم: «خوبه... همین که هنوز اینجایی، یعنی امید هست.» حالا نمی‌خوام مثل قبل شیطون باشم، یا مثل حالا آروم... می‌خوام فقط خودم باشم. با تمامِ زخما، با تمامِ ترس‌ها، با تمامِ خنجرهایی که از رفیق و دروغ‌های اطرافیان خوردم، با تمامِ چیزایی که ازم ساختن و هنوزم دارن می‌سازن. گاهی هنوز به یه گوشه زل می‌زنم، اما این بار با لبخند... چون می‌دونم هر چی گذشت، منو سوزوند، اما از دلِ اون آتیش، یه منِ تازه بلند شد یه منِ خسته، اما بیدار. 🌙 @violetMR 🥀 00:00 #دلی
56
18
میدونی عشق چیه؟ عشق همون لحظه‌س که پروانه‌ها یهو از پیله‌ی قلبت بیرون میان، همون لحظه‌ای که وقتی باهاش حرف می‌زنی، بی‌اراده لبخند می‌زنی… همون لحظه‌س که با خودت می‌گی: «یعنی خودشه؟» که نمی‌دونی این حس، دلیل خوشحالیت میشه یا دلیل تراپی‌ آینده‌ت... همون لحظه‌س که یه چیزی توی دلت می‌لرزه ولی دلت نمی‌خواد آرومش کنی. یه گرمای عجیب می‌پیچه توی وجودت، انگار قلبت داره می‌خنده، انگار بعدِ مدت‌ها، یکی پیداشده که صدات رو می‌فهمه. عشق همون لحظه‌س که حتی ترسِ باختنش هم قشنگه... چون برای اولین بار، کسی رو پیدا کردی که نمی‌خوای از دستش بدی. 🤍 @violetMR 🥀
46
19
میدونی عشق چیه؟ عشق همون لحظه‌س که پروانه‌ها یهو از پیله‌ی قلبت بیرون میان، همون لحظه‌ای که وقتی باهاش حرف می‌زنی، بی‌اراده لبخند می‌زنی… همون لحظه‌س که با خودت می‌گی: «یعنی خودشه؟» که نمی‌دونی این حس، دلیل خوشحالیت میشه یا دلیل تراپی‌ آینده‌ت... همون لحظه‌س که یه چیزی توی دلت می‌لرزه ولی دلت نمی‌خواد آرومش کنی. یه گرمای عجیب می‌پیچه توی وجودت، انگار قلبت داره می‌خنده، انگار بعدِ مدت‌ها، یکی پیداشده که صدات رو می‌فهمه. عشق همون لحظه‌س که حتی ترسِ باختنش هم قشنگه... چون برای اولین بار، کسی رو پیدا کردی که نمی‌خوای از دستش بدی. 🤍🐰 @violetMR 🥀
1
20
@violetMR 🔒🥀
53