سلندیوم
Ir al canal en Telegram
پژاره؛/ تقلایی برای زندگی کردن. http://t.me/HidenChat_Bot?start=660391715
Mostrar más304
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
304
این مجموعه خیلی برام عزیز و مهمه.
دوست دارم برای دوستانی که به تازگی به جمع ما اضافه شدن، دوباره اینجا بذارم تا اگه دوست داشتن بخونن. همین دیگه.
304
Repost from سلندیوم
میدانم/ شماره ۱.
میدانم که در واپسین های زندگی او، تنهایش خواهم گذاشت. احساس میکنم به زودی او را رها خواهم کرد.
صفحات را به آرامی ورق میزدم تا زندگیام تا بَر ندارد. دفترها را آهسته کنار یکدیگر میچیدم تا نظم بر آشفتگیها چیره شود.
اما من میدانستم که در آخر همه چی شلخته میشود.
عروس مرده دست پسر جوان را میگیرد و او را میچرخاند و میچرخاند و میچرخاند و تاریکی.
عذابم میدهی. درست مانند تاریکی ای که زمانی شنلش را روی زندگیات میاندازت که نیاز به روشنایی داری. نیازمند نور و درخشش هستی.
خورشید را پس میزند و خود را با زور در دلت جا میدهد. اما تاریکی تنهاست.
تاریکی من باش هنگامی که سپیده دم، میخواهد خودش را بر زندگیمان غالب کند؛ بیا و تاریکی من باش.
اگر تاریکی من باشی، شمع قلبت خواهم شد. روشنایی وجودت میشوم، مثل آتیش درون قلعهی هاول.
بیا و من را از این منجلاب بی نام و نشان، نجات بده. بیا و قهرمان دخترکی باش که سالهاست نمرده و تنها مانده.
تاریکی من، میدانم که در آخر همه چیز دیر خواهد شد. همه چیز قعر در دنیایی میشود که نامش پایان است.
بیا و نگذار پایان من روشن باشد. من به تاریکی تو نیاز دارم، باید جایی را روشن کنم و زنده بمانم. باید روشناییام دیده شود تا خاموش نشوم. در روز، نور معنایی ندارد و شمع فقط میسوزد و میسازد. تاریکی دنیای روشن من باش تا سوختن من بینتیجه نباشد.
تو بیا! آنقدر دنیایت را روشن خواهم کرد تا دیگر چیزی برای دیدن وجود نداشته باشد.
بعد از تو میمیرم و مرگ من روشنی وجود توست.
تویی که خوب میدانی میخواهم برایت دنیایی از جنس نور بسازم. تاریکی را همه نمیتوانند ببینند. رنگ سیاه تاریکی قابل دیدن نیست، مگر عاشق تاریکی شوی.
رنگ سیاهت را میپرستم.
304
+1
همیشه دلم میخواد کلی لوازم تو دستم باشه. بنظرم کسایی که تو خیابون کلی لوازم تو دستاشون هست، کلی داستان برای تعریف کردن دارن.
304
دیروز که رفتم تجریش، فهمیدم که آخرین بار بهار یا تابستون ۴۰۳ اونجا بودم. چطور اینقدر زیاد گذشت...
واسه همین اینقدر دلتنگ اونجا بودم.
304
من دوباره اومدم تجریش و دارم یخ میزنم.
نشد یک بار بیام اینجا و متناسب با هوای اینجا لباس بپوشم.
304
ی مثل یقه، یخبندان، یار، یاغی، یاتاقان، یونجه، یورش، یادآوری، یلدا، یک، یاقوت، یال، یه نمه، یاوه، یومیه، یقین.
304
هِ مثل هیاهو، هدیه، همهمه، هجرت، هیچستان، هراز، هلو، هقهق، هنر، هوا، هماهنگ، هپروت، هدایت، هرروز، هلاک.
304
اون: تونستی؟
من: آرههه
اون: تو همیشه میتونی.
من: *لبخند ... بله، من میتوانم.
اون: آخه دیگه زیادی میتونی.
304
واو مثل وهم، وصیت، ورشکسته، وام، وعده، وثیقه، وحشت، وارونه، ویدا، وجه، ویران، ویلا، وفور، وداع.
304
نون مثل نان، نبات، نسترن، نهر، نیمکت، نامه، نهنگ، نرفتن، نمناک، نیمرو، نقاشی، ناراحت، نردبان، نخلستان، نگر، نجوا.
