آیههای تاریکی
Ir al canal en Telegram
تاریکترین نوشتههای یک روح تنها و باستانی #یاور_م
Mostrar más460
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
▪️یادداشتی از یک مرده
مدتهاست نه چیزی خوشحالم میکند نه ناراحت، هیچ احساس انسانی در وجودم باقی نمانده؛ انگار ته مانده های شاخصه های احساس نیز از وجودم رخت بر بسته است.
فقط گاهی احساس خشم میکنم؛ آری تنها حسی که برایم مانده همین احساس خشم است. فقط این موقع است که حس میکنم چیزی از احساسات انسانی در وجودم باقی مانده است. شاید اگر روزی این خشم نیز بمیرد دیگر چیزی از من باقی نماند.
کاملا از درون خالی شده ام، تمام آن احساسات گرم و عاشقانه و آرمانگرایانه از بین رفته است. احساساتی مانند عشق، شور و هر آنچه از من یک شاعر و نویسنده و نوازنده میساخت از بین رفته است.
هیچ، هیچ و هیچ، هیچ چیز از من باقی نمانده است جز پوستواره ای خالی و بی روح که حتی نمیداند چرا دارد این چیزها را مینویسد!
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️ گفتگو با یک دوست
گفت: هر کاری میتوانستم برایش کردم
گفتم: هر کاری؟
گفت: از عشقم گذشتم، با او ازدواج کرد هر چند طلاقش داد!
گفتم: چه گذشت مردانه ای!
گفت "مسخره ام میکنی!؟ یعنی لیاقت نگهداشتن یک عشق و یک دوست را نداشتم!؟" گفتم "برو سراغ موضوع بعدی"
و به این اندیشیدم که تو اگر آنچه میگویی هستی چه نیاز که برای بار دهم آن را برایم بازگو کنی، تو زمانی اینی که ادعا میکنی هستی که من از آنچه میان تو و احساست بود باخبر نمیشدم!
گفت: دلم از این میسوزد که همیشه مرحم زخمهایش بودم اما او عمیق ترین زخمم شد
گفتم: زخم همیشه خوب میشود، منتهی وقتی زخم خوردن درد دارد که از دستی بخوری که انتظار مرحم گذاشتن داشتی!
گفت: قلبم پر از آتش است. ببخش این موقع شب زنگ زدم، میروم در کوچه قدم بزنم.
او را بدرود گفتم و البته قصد ندارم هم به وی بگویم "زمانی آن دوست ماجرای بین تو و عشق سابقت را فهمید که اولین فرزندش به دنیا آمد" نگفتم زخم را تو زدی و زندگی او را جهنم کردی و کاری کردی که همیشه خودش را مدیون تو بداند و به همسرش حس بدی داشته باشد. نگفتم این تو بودی که نه در عشق پایداری کردی و نه در رفاقت پایمردی؛ چرا که نه با معشوقت صادق بودی و نه با رفیقت؛ نام این اهمال کاری را هم گذاشتی حق رفاقت! نگفتم این تویی که باعث شدی آن زن حس دست به دست شدن کند نه به خاطر دوستت دارمی که هرگز به زبان نیاوردی بلکه با گفتن دوستت داشتم هایی که با نگاهت منتقل کردی. تو نفهمیدی با رفیقت چه کردی ای دوست، اما او دانست چگونه تو را و خودش را از این احساس بد رها کند. آری در کوچه قدم بزن، سیگار بکش، سرما بخور، بلرز، شاید سیلیهای شب سرد زمستانی تو را هوشیار کند و بفهمی که فرق میان مردی و نامردی "نا" نیست.
#یاور_م
@ehsas2ro▪️ تنفر دیوانهوار
از اسمت از فامیلت از عکسهایت از نوشتههایت؛ از این ادعای بیمارگونه و دروغینا که عاشقمی، از سرگرمیهای احمقانه و سطحیت. از طرز فکر ابتدایی و عامیانهات از حسادت دیوانه وار و گستاخی و بدبینیات
از همه چیزت و هر چه که مربوط به تو باشد بدم میاید و متنفرم.
دوست دارم صبح که چشم باز میکنم هیچ اثری از تو در زندگیم نباشد. جوری مرا از خودت متنفر کردهای که اگر همه وجودت هم بشود "غلط کردم" نمیخواهم ریختت را ببینم.
آخرین جملاتم برای #قلفشه
#یاور_م
@ehsas2ro
چند دقیقه ای بود به این فکر میکردم که مدتهاست میخواهم از قطار سرگردان زندگی پیاده شوم.
انتظار مرگ را کشیدن همانقدر احمقانه است که طمع زندگی داشتن.
خسته ام، خسته؛ بیشتر از آنچه توانایی قلم برای نوشتن است خستهام.
"وایستا دنیا"
با صدای "رضا صادقی"
@ehsas2ro
"داستانهای ترسناک"
" قصه های ترسناکی که باید در شب خوانده شود"
نویسنده "آلوین شوارتز"
هر شب چند تا از این مجموعه داستان را گوش کنید و از دیدن کابوسهای سرد لذت ببرید
@ehsas2ro
