es
Feedback
سید صدرا میرئی

سید صدرا میرئی

Ir al canal en Telegram

#سید_صدرا_میرئی https://instagram.com/sadramireei حرفی داشتی به صورت ناشناس می‌شنوفم https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1423385-NrS7SEB

Mostrar más
504
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+230 días
Archivo de publicaciones
رنگ چشای مادر به ماه رفته بود خاکستری دور

من ماه می‌خواستم و ماخ دور بود.... خیلی دور... 🌙🖤
من ماه می‌خواستم و ماخ دور بود.... خیلی دور... 🌙🖤

«خدا به دل شکسته‌ها دهانِ بسته می‌دهد..» 🌙 تمام
«خدا به دل شکسته‌ها دهانِ بسته می‌دهد..» 🌙 تمام

+1
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو سرودن مرا کم است... 🌙

بماند به یادگار

آخرین پیام 🌙 سلام مارو حلال کنید. این صفحه راس ساعت ۰۰:۰۰ امشب برای همیشه حذف میشه سرتون سلامت حق یارتون
+1
آخرین پیام 🌙 سلام مارو حلال کنید. این صفحه راس ساعت ۰۰:۰۰ امشب برای همیشه حذف میشه سرتون سلامت حق یارتون

من اگر بلدم نباشم. حتی اگر کم بلد باشم. حتی اگه شرایط رو نتونم میزون کنم. اگر شرایطتم الان اینجوره. اگر حتی گاهی ناشیانه رفتار میکنم. اگر تند میشم. اگر گیر میدم که فلان کارو بکن فلان کارو نکن و اینا.... اگر کمم باشم ولی بخدا بلدم چه جوری برات بمیرم و خودمو توی لحظه برات تموم کنم. جوری این کارو بلدم که هیشکی برای یارش بلد نیست اینجور دق کنه و تموم کنه خوودشو که دلبرش بعدش از دیدن این کارش ذوق با کلی اشک و جیغ کنه تا الانش هزار بار تموم کردم خودمو. اما جمع میکنم خودمو باز برات یه عالم میذارم وسط تا دوباره تموم بشم و از صفر بدوام که دلت بخنده لبات که جای خود داره😔❤

اینارو همیشه بعد پیامای من نگو همیشه خودت بگو بذار بشنوم که چقدر درگیری بذار جون بگیرم بگو توی دل و جونت چقدرم احساس لحظه‌ات رو بگو بهم صبر نکن تا از دلتنگی دق کردم و یه جمله بلند بالا نوشتم بعدش بگی این حرفارو بگو لامصب 😔❤

جواب اینم دادی یه چیایی بگو برات بفرستم

بعدن جواب اون قسمت پایین پیامم بهم بده که گفتم کمکم کن و یاد بگیریم و ... نیاز دارم به جوابش

من حتی ماه را... 🌙🖤

من دریا می‌خواستم و دریا دور بود.... خیلی دور... 🖤🌙

❤🌙🖤

می‌دانست که دیگر آب، مَرهم به زخم عطشش نمی‌شود. از ۲۱‌ام به بعد؛ او آب را تنها برای گریستن‌اش می‌نوشید. از آن روز دیگر، همه چیز و همه‌کس برای‌‌اش ناچیز به حساب می‌آمد، جز این فراقِ بی‌مروت... برای همین مدام چشمان کوچک شده از گریه‌اش را می‌بست و در خیال خطیرش قطعه‌ای را مرور می‌کرد: "مادر! اگر اشک می‌تواند رفتگان را بازگرداند، از اینجایی که من هستم، تا آنجایی که تویی، رودخانه‌ای جاری کنم." و چشم بسته ادامه‌ می‌داد: " چطور بود که تو بدون ما، هیچ چیز از گلوی‌ات پایین نرفت، اما این غم بزرگِ تو، با هر دم و باز دم از گلوی‌ام رد می‌شود!؟" بعد دوباره چشم باز می‌کرد. هنوز ۲۱‌امین روز بود. و هنوز مادر نبود. انگار این روز تمامی نداشت و به قدر سال‌هایی که نفس می‌کشید، عجیب کِش می‌آمد... روز ۲۱‌ام/شش/۰۰  🖤🖤🖤 ۶:۳۰ بامداد 🖤🖤 اینجا / این ساعت / سنه‌ی یکهزار و اندی بعد از نبودنت... برسد به: بلوک: آ ۲۲، ردیف: ۴۷، پ: ۴۸ 🖤🌙

۶:۲۰ 🖤

«همیشه برام سوال بود که چرا مرگ رویِ بهترین آدم‌ها دست میذاره؟! تا اینکه یکی بهم گفت: چون اونا زود از پسِ امتحان بر اومدند و دیگه هیچ دلیلی نداشتن واسه موندن!» ساعت ۶:۰۰ 🖤🌙 نیم ساعت دیگه آخریش رو میذارم و رفع زحمت میکنم. خیلی گل پشت ویترین گلفروشیا مونده که من هنوز نخریدمشون...

دلتنگی همان مرگ است، کمی ظریف‌تر. 🌙 @sadramireei

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم که مرگ، در آن رخ می دهد... 🌱 غلامرضا بروسان 🖤🌙

بعد از امروز کمتر سرتون رو درد میارم 🌙

۵:۳۰ صپ شد 😔🖤 ولی من توی تن عزیزام رنج می‌کشم، من روی همه‌ی گونه‌هاشون سیلی می‌خورم، توی دلاشون غصه می‌خورم؛ من حتی با مرگِ عزیزام می‌میرم. 🖤🌙