❤زادگاه من چاپشلو❤
Canal cerrado
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Mostrar más1 521
Suscriptores
-124 horas
-77 días
-630 días
Archivo de publicaciones
1 521
قسمتی از علف خشکها آتیش میگیره
این سگ پارس میکنه که خبر بده
آخر خودش آتیش را خاموش میکنه
👏
https://t.me/chapeshloo_1
1 521
یک همشهری عزیز گفته بود
خب اینجوری تق تق تق
مقدار شن ونمک بریزید باز بشه
بله درسته ولی اون شن نمک برای جایی خوبه که فضای سبز وچمن ودرخت نباشه
شن نمک بریزیم درسته خودشا ول میکنه راحت کنده میشه ولی بعد بخاطر نمکش نمیشه یخها را توی چون و باغچه ریخت ضرر داره
اگه شن نمک بریزیم باید یخها را فرقون بار کنیم ببریم یک زمین خالی دور از چمن و درخت
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۱۰/۱
1 521
همکار عزیزم آقای سعید نوروزی
ترکی اصلا متوجه نمیشه ولی میگه من ترکی صحبت کردن شما را دوست دارم
مثل آقای نوروزی کانال زیاد هستند ترکی متوجه نمیشوند ولی محبت دارند کانال را دنبال میکنند
سپاسگزارم
فیلم دوسه روز پیش
1 521
سلام خداوند متعال بیامرزه مردی بزرگ همیشه شاد خوش اخلاق مهربان حاج غلامحسین جلالي را روحشان شاد
1 521
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#چاپشلو
آقای غلامحسین جلالی (حاجی اوغلو)
بقول خودش نماینده ۷ ملت😊😍
مردی شوخ و مهربان
از راننده های قدیمی واولین کسی بود که گواهینامه رانندگی گرفته
ماشاالله خدا حفظش کنه👍🌹❤️🙏
👇
https://t.me/chapeshloo_1
شهریور۹۹
1 521
سلام صبح اولین روز زمستانتان بخیر
❄️
شب چله هرچقدر طولانی که باشه آخر سحر میشه
ان ا شالله ماه خوب فصل خوبی باشه با خیروبرکت
متولدین دی ماه تولدشون مبارک 🎂🎂🎂🌹
1 521
چیلله گئجه لرینین باشقا دادی دوزو وار
سس:صبا خانیم پاییزان.
باریش رقص اوشاقلاری تقدیم ائدیر
چیلله بایرامیز موبارک اولسون
هر آنیز شنلیکینن بول اولسون
جانیز ساغلام اولسون
خانواده کناریندا خوش و صحت بدنلی و دوداقی گولرلی اولاسیز🌹🍉🍎🍊
╰═༅𖣔𖤐⃟💔░⃟𖤐⃟░⃟░⃟𖣔࿐
https://t.me/chapeshloo_1
1 521
بولو دونوز ياغار اولسون
سولارينيز آخار اولسون
اوجاغينيز يانار اولسون
چیلله گنجه نیز موبارک اولسون🌹❤️🍉
Bu yazı iki dildədir: Türkcə və Farsça👇
✨ شب چیلله در خراسان، جایی که دخترکان تورک با لباسهای محلی زیبای تورکی خراسانی و رقص "اوچ قرصه" ، فرهنگ و هویت خود را جشن میگیرند.
این رقص زیبا یادآور هویت غنی تورکهاست.
🎙 رحمتلی استاد رسول محمدیان
_____________
Türkçe:
⭐️🍉🌙Çillə gecəsi, əsillik və şənlik gecəsi
Xorasan Türklərinin milli Türk geyimləri ilə gözəl Üç Qırca oynaması (rəqsi), mədəniyyətimizin ürək döyüntüsü'dür.
____
محمد برزگر دوین✍️Dəmir Gücü
🍎🍉چیلله گئجهسی
https://t.me/xorasan_demir
1 521
عؤمور باغچاسینین ، سون باهاریندا
یاغیش بیزیم اولسون قار بیزیم اولسون
چیلله گئجه سینده بیاض بوقچادا
حئیوا بیزیم اولسون نار بیزیم اولسون
قار قالان قوزئیین قوجاق لاریندا
یاشیل باغچامیزین بوجاق لاریندا
بو اوزون گئجه نین اوجاق لاریندا
ماهنی بیزیم اولسون تار بیزیم اولسون
ائلیمین امه گی دؤنمه سین زایا
طالئعی یازیلسین اولدوزا آیا
سئوگیمیز جالانسین قوجا دونیایا
دولت بیزیم اولسون واربیزیم اولسون
بو قاری گئجه ده بو قار گئجه ده
بو چیلپاق گئجه ده بو دار گئجه ده
بو داغلی، دومانلی ، قابار گئجه ده
یارا بیزیم اولسون یار بیزیم اولسون
"دومان بختیاری"
#بورچالی_لایلاسی
🍉🍉🍉🍉
https://t.me/chapeshloo_1
1 521
ازغم عشقت دل شیدا دل شیدا شکست
شیشه می در شب یلدا شکست ...
تماشا کنید و لذت ببرید هنربانوان هنرمندان را در شب یلدا👇👇👇🌺
1 521
تنقلات ، سفره شب چله بود .و ت
ا آنجایی که خاطرم هست میوه فروشی دایمی که تمام فصل میوه داشت ،میوه فروشی آقای شاهی بود جنب کاروانسرایی که آقای صیادی پوست گوسفند و گاو را دباغی می کرد و می فرستاد به مشهد ومجاور کافه عبداله بقچه و رسم بود مردای جوان که نامزد داشتن ،برای دیدن نامزد نشان کرده و یا عقد کرده شان ،دستمال یزدی را پر از نار می کردند و پیشکشی می بردند خانه عروس خانم .و خیلی وقتها دستمال محتوی نار را می دادند و آویزان و بقول ما بچه ها دماغ سوخته ! برمی گشتند چرا که پدر نامزدش اجازه ملاقات و دیدار را تا قبل از شب عروسی ممنوع کرده بود و از این ورو آنور میشنیدم که کبوتران عاشق ومشتاق دور از چشم پدر و برادرهای عروس خانم در طویله و سامان خانه و پشت بام و کوچه خلوت ،همدیگرو میدیدن . و حتما قربان و صدقه هم در اون محیط طویله و کاهخانه می رفتن ! واقعا چه علاقه ای و چه عشق سوزانی در این حد . .شاید از دید جوانان دوران بعد امثال بنده نوبر! بود .
و در شب چله قابلی پلو بود که عطر و بوی اشتها آورش را به رخ یخنی و قره شوربا و کله جوش می کشید و در صدر قرار می گرفت خصوصا که اگه در چدن قدیمی روسی نیکلای ماله ، و با زردک و گوشت بره و کشمش و با آشپزی صغری ننی ، پخته میشد .از شما چه پنهان طعم و مزه اش در ذهنم ابدی شده با اون ته دیگ که وقتی یک تکه اش را برمی داشتی روغن زرد از برورویش می چکید و آن عطر روغن همراه با برنج گرده کلات که مخصوص پخت قابلی بود ،هوش از سرت می برد و چنان اشتهایت را تحریک می کرد که امکان نداشت به غذا هجوم نبری و هرچه داخل سفره بود را غارت نکنی بحدی که در غارتگری دست تیمور لنگ و چنگیز خان مغول را از پشت می بستی با اون ترشیهای بادمجان توپر با سبزیهای معطر و سیرداخلش .هرچند که قبلش سمشکه !وسایر تنقلات را زیر دندونهایت شکسته بودی وبا پسته کور کلنجار رفته بودی و با دندونات هر چه زور می زدی پسته از لاک دفاعی خارج نمی شد و امید به گشودن پسته و دیدن روی خندانش به یاس تبدیل میشد وباز لجبازی می کردی بدون اعتنا به تذکر مادر که مواظب دندونات باش ونیمه سیر شده بودی . .اما مگه میشد جلوی بشقاب قابلی طاقت آورد .از محالات بود. بعد از کلی خوردن و باز خوردن وگوش دادن به صحبتهای بزرگترها و شوخی و خنده با چاشنی غیبت از این وآن ! که بهرحال خواسته یا ناخواسته بمیان می آمد و گریزی نبود نوبت میرسد به قصه گویی صغری ننی .
و قصه ای تعریف می کرد که تیپهای آشنایی داشت مثل شاه و پری و دیو ،وشاید تکراری ولی با این وجود خوشایند بود و هر بار که قصه گویی می کرد دوست داشتی تا آخر قصه همراهی اش کنی .و همراه با طنین دلنواز صدای لرزان مادر بزرگ و تصویر سازی خیالی تیپها و قهرمان قصه و بالا آمدن آمپر حرارت سنج درون بدن ،مشتعل شده از غذای چرب و چیلی و گرمای بخاری هیزمی ،کم کم چشمها سنگین میشد و یواش یواش ،تک سرفه هایی که خبر سرماخوردگی ناشی از برف بازی تو هوای سرد آخر پاییز را می داد ،شروع میشد .
پای بخاری به خواب می رفتیم و روز بعد
ننه خورشید که حالا تو این فصل کم فروغ بود و باد سرد برخاسته از روی برف و یخ در ابتدای صبح بر گرمای او ،غلبه داشت به ما که تب کرده بودیم پوزخند می زد! .مادر دست بکار شده بود به توصیه مادر بزرگ جوشانده از قبل خریداری کرده از ممد عطار را آماده کرده بود و باید و به جبر این مایع بد بو و بد طعم را می خوردیم .وما باز در هول و ولا ، درفکر انشای نا نوشته مدرسه بودیم که معلممون گفته بود بنویسید : شب چله را چگونه سپری کردید ؟
حسن دانایی
1 521
Hasan Danaei:
روایت شب چله
اخرهای پاییز که برف می بارید وباقیمانده برگ قهوه ای وچروک شده درختان را زیر پوشش خودمحوو پنهان می کرد و تن درختان عریان شده باغچه خانه مان را در آغوش می گرفت وسکوتی که با خود می آورد و صدای غارغارکلاغی و فریاد مرد پارو بدست ، آنرا می شکست ورد پای تک وتوک عابران ، نقش بر کوچه ها می بست ،شور و اشتیاق وجودم را تسخیرمی کرد و خوشحالی زیر پوستی را حس می کردم بخصوص که اخبار صبح گاهی رادیو مشهد ، تعطیلی مدارس را اعلام می کرد ،خوشحالی ام دو چندان و وصف ناپذیر میشد .
اما در نگاه آقاجان اگر دقت می کردی غمی سنگین نشسته بر دیدگانش را میشد ببینی .
برف که میبارید
انگار دانه دانه غمهای او بر زمین میریخت .
اما این غمها پشت شیشه شکسته اطاق ،
که سرما به درونش نفوذ کرده بود ،به استخوان میزد.استخوان درد می گرفت و خانه گریه می کرد.
آیا میشود باور کرد حال این خانه خوب بود ؟
شور و شعف من و درد جانکاه پدر از رسم زمانه از دست روزگار نامروت از کسادی کار و خانه نشینی و بی پولی و نگاه اهالی خانه به دستان خالی او
خانه بی نان ،شیشه شکسته ،دل پریشان براستی حال این خانه خوب نبود .
اما من هم تو باغ نبودم . حالی ام نبود ،اصلا تو بند این چیزها نبودم ،حالم خوب بود ،چیزی بنام غم برایم معنا نداشت ،هرچی بود شور و شعف بود و در آخر پس از کش و قوس افتادن و برخاستن میان برفها و گلوله کردن برف و پرتاب به سمت دوست و رفیق و رهگذر ! و تکان دادن درختان که برف ، بر شاخه های برهنه از برگ ، آنها لانه کرده بودند و پاشیده شدن ناگهانی آبشار برف بر روی سر و صورت و بدن دوست و همبازی ، خسته و کوفته بخانه می رفتیم و با لباسی که حالا برف بر تاروپودش نفوذ کرده بود وارد اطاق میشدیم و جورابهای خیس را از پا در می آوردیم و پای لخت و سرخ وکرخت شده از برف و سرما را رو به بخاری میگرفتیم و گرماو حرارت لذت بخش اتش هیزم هجوم می آورد به داخل بدن وگرم میشدیم و رخوت ناشی از حرارت و خستگی موجب میشد که کنار همان بخاری چرت بزنیم و بخواب برویم و با صدای مادر که پاشو تو رختخوابت بخواب ،تن ،لش شده را به زور و با چشمان نیمه باز وبا ترس از اینکه اگه چشمانمان را باز کنیم خواب از سرمان می پرد! به سمت تشک می کشیدیم و سر را زیر لحاف برده و از گرمای اطاق و حرارت تن به خواب عمیق می رفتیم ودر عالم خواب و بیداری روز شماری می کردیم چند روز دیگه مانده به شب چله .و آقاجان در گوشه ای از اطاق دو زانو نشسته و همچنان خیره به پنجره و در فکر .
و این صغری ننی فرزند بزرگ میرزا بجنوردی بود که سهم الارثش از باغ در لطف آباد را فروخته بود و اندوخته داشت به یاری پسرش شتافته تا غم نداری بخصوص در شب چله را نخورد که شگون ندارد و سفره چلگی پهن شود .
قدیم خوب بود ،الان هم که بپرسید می گویم : قدیم خوب بود چرا که کودکی مان در آن روزگاران گذشته بود دورانی که غم نان نداشتیم و این غم ،مال بزرگترها بود ما بچه های قدیم هر چه خاطره داریم از شور و شادی و شعف و بعدها دوستی و رفاقت و در انتهای نوجوانی، خاطرخواهی است و این خاطرات تا عمر داری باهات هست هروقت در آیینه بخودت نگاه می کنی و رد عمر رفته را در چهره ات می بینی باز حسرت روزهای گذشته را می خوری ویادها
مثل نوار سلولوئیدی پروژکتور سینما حاج زحمتی از جلو چشمانت رژه می رود .ندیدم غم پدر و حسرت مانده در چشمانش و بغض فروخورده در گلویش را واگر هم دیدم ،گذشتم و نفهمیدیم .
من و بقیه اطرافیانم شب یلدا را باین اسم نمی شناختیم ،واژه آشنا برامون همون شب چله بود و لحظه شماری می کردیم که شاید اون شب که می گفتن بلند ترین شب ساله ، از راه برسد تاساعتی بیشتر بخوابیم . از بس که صبحها خصوصا صبحهای تاریک و سرد زمستان زود از خواب بیدار میشدیم تا آماده رفتن به مدرسه بشویم . کاش بیشتر می خوابیدیم هر چند که نمی شد زود خوابید خودمان را آماده سورچرانی کرده بودیم اون شب انار می خوردیم آنهم انار دون کرده و آماده در کاسه ،فقط کافی بود قاشق را پر کنی و مزه ملسش را در دهان حس کنی و لذت ببری ،انگار که تمام خوشی های دنیا تو همون قاشق لبریز از انار جمع شده بود . آقاجان با اینکه خودش کاسب بود ومیوه هم می فروخت منتهی میوه های محلی و فصلی که همزمان با بهار و تابستان به بازار می آمد .از باغات گلریز و کهنه قلعه و چقر وگلخندان و گاهی از لطف آباد . خصوصا انگور خلیلی آن ،که اگر جلو نفست را نمی گرفتی و بیشتر از قد و اندازه ات می خوردی ،راسته روده میشدی ! قدیم آنقدر باغ بود که میوه همین معدود روستاها کفاف تقاضای مردم شهر را می داد.اما فصل پاییز و زمستان ،میوه محلی کمتر بود و شاید هم نبود جز هندوانه که مخصوص شب چله کنار گذاشته شده بود و خوشه انگوری آویزان در داخل کیسه پارچه ای در زیر زمین خانه وکدو حلوایی با دانه های درشت آن که تخمه کدو تف داده جزو
1 521
سلام قصه ویا بهتر بگویم خاطره ای دارم از شب چله ان سالها از دوردورها از زمانی که بچه ای بودم شاد وشنگول و معنی نداری وغم را نمی دانستم و هنوز روابط انسانی مانند دیواری سیمانی محکم وپابرجا بود و انسانها اجتماعی تر بودند. رودررو وچشم درچشم ومقابل هم می نشستند. شب نشینی داشتن و حکایتها وقصه ها نقل میشد.قصه ام مربوط به ان دوران است. دورانی که فضای مجازی نبود هرچه بود فضا، فضای حقیقی بود.
تقدیم به شما.
حسن دانایی 🌺🌸
1 521
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#کلات_نادری
تفرجگاه منطقه قره سو
شب چله تون مبارک🍉🍉🍉
https://t.me/chapeshloo_1
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
