❤زادگاه من چاپشلو❤
Canal cerrado
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Mostrar más1 516
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-830 días
Archivo de publicaciones
1 516
Repost from شاعرانه فرزندان درگز💚کلته چنار
زیبایی های درگز
دهستان کلته چنار ..دیک کوتَل .ضلع چپ چئرریکین زووئ پایه دامچی...
دوستان .اگر نام مکانها برای شما غریبه است دلیل بر تورکی بودن نام مناطق است
دره و کوه های کلته چنار تمام با نامهای تورکی محلی تزئین شده است
#زرنوو#چئرریک#یکه تاغین#چئرریکین زووئ#دیک کوتل#دامچی#دولتین_یئری#پیدینه لی
#اولیا_ارچه#آسئلمه
آهنگ بوجه. اوجا داغلار باشینده
باصدای بیاد ماندنی خانم محمودی
تصویر:کیانوش انصاری
🕊کانال شاعرانه های فرزندان درگز🕊
@abdollgheibishaeraney
1 516
واقای عزیزی مرد مهربان که در این مواقع پادرمیانی و وساطت دانش آموزان را می کرد ،خواهش وی ثمر بخش قرار نگرفت و بدستور مدیر علفهای هرز کنده شده را جلو نوروز بیچاره ریخت و در حالت چهار دست و پا مدیر با هر بار شلاق زدن به کفل و پشت او می گفت حیوان این علفها را بخور . !
نیت مدیر سر عقل آوردن دانش آموز و پسر دوست و فامیلش بود با توسل به تنبیه و تحقیر ،ابزارو وسیله ای که یاد داشت ولابد فرا گرفته بود به جبر زمانه ! .اما دریغ .چرا که نوروز سر عقل بود اما چیزی که مغفول افتاده بود ،زبان نوروز بود .مادر ترک که حتی یک کلمه فارسی نمی توانست حرف بزنه ۹ کلاس درس خوانده روسیه و پدر هم مثل مادر و عمو نیز بمانند پدر و زن عمو نیز مثل مادر .
حالا بجرم بلد نبودن زبان فارسی ، هم تنبل بود هم دوساله یا سه ساله کلاس و از همه بدتر متصف به صفت حیوان نیز شده بود .واین دردناک بود .و اون خاطره رنج آور هنوز هم ذهن من را مشغول کرده و اون صحنه فراموش نمی شه. نمی دونم نوروز امروزه کجا هست و چه کار می کنه . ولی می دونم که چوب ندانم کاری نظام آموزشی گذشته را خورده و شک ندارم صدماتش بر روح وجانش باقی است . قصدم خدای نکرده توهین به ناظم و معلم و مدیر نبود اونها کوشش و زحمت خودشان را کشیده اند . هدف نقد نظام آموزشی زمان ما بودکسی قبول نداشت که بچه باید بچگی کنه و ما چوب بچگی کردنمان را می خوردیم تا جایی که اگه ناظم را در خیابان می دیدیم سعی می کردیم از دید نگاهش دور باشیم . و این وحشت ناشی از تنبیه و اجبار به تحصیل با زور و ضرب و شتم .جایی برای دفاع نمی گذاشت و نمی گذارد .
و شاید روحیه استبداد زدگی ما ریشه اش به این نوع طرز تربیت بر می گردد.
و تابلو شعر محمد حسین نظیری نیشابوری با تزیین زیبا و خط خوش در کلاس و بالای تخته سیاه در تناقضی آشکار ، میدرخشید و جولان میدادو
و از بس که ناخودآگاه روخوانی کرده بودیم ملکه ذهنمان شده بود:
درس معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را .
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1
1 516
Hasan Danaei:
این روایت ( شلاق ادب )
بی سرو صدا وسایلتونو جمع کنید ، با صف برید تو حیاط ،امروز معلم ندارید .
اینو ناظم مدرسه با شلاق چرمین که تو دستش داشت و هیبتش را ترسناک تر می کرد ،می گفت . جرئت نفس کشیدن نداشتیم و همه نفسها تو سینه حبس می شد از بس که ازش می ترسیدیم . همه مون بلا استثنا مزه شلاقش رو تو کف دستمون ،چشیده بودیم چه درس خوان و زرنگ وچه تنبل و لژ نشینان کلاس که معمولا تنبلا و درس نخونها و دوساله ها و اندک سه ساله ها ! نیمکت های ته کلاس در رهن و تملک اونها بود و کسی نمی توانست به حریم اونها وارد بشه، شلاق که بمانند قمچی جبار اوقلی تو هوا پیچ و تاب می خورد و به هدف می نشست ،دردی و سوزشی موذی از کف دست به عمق وجودمان رسوخ و نفوذ می کرد و با هر ضربه که فرود می آمد انگار ساتور قصاب بود که بر گوشت کوبیده می شد و با پا و دست عوض کردن و حرکات و پیچش بدن سعی درگرفتن زهر ضربه شلاق می کردیم و بی اختیار اشک از چشمانمان سرازیر و آقا غلط کردیم و دیگه تکرار نمی شه ، جملاتی بود که همیشه از جلو در دفتر انتهای سالن در محیط پژواک می کرد و پرده گوش و حواس را می لرزاند ورعشه بر اندام اکثرا نحیف و کوچکمان می انداخت .
چه معنی داره دانش آموز که اومده درس بخونه و شغلش خوندن درسه باید تو حیاط سروصدا و قشقرق راه بندازه چه معنی داره که بچه ها از کت وکول هم بالا برن وبزن وبزن و دعوا راه بندازند .دانش آموز باید منضبط باشه . دبستان هم با پادگان فرق نداره .اینجا هم باید موها با نمره ۲ ماشین بشه و سر صف ازجلو نظام بگیرند و شق و رق تو صف وایستند.
ومرتب و ساکت مثل بچه آدم برین تو کلاس تا معلمتون نیومده جیکتون درنیاد.بعلت تعمیرات بنای فرسوده و قدیمی دبستان ۲۵ شهریور ،مدتی دبستان نقل مکان کرد به دبستان مسعودی واقع در پایین دروازه ایستگاه لطف آباد و به اجبار اوقات درس شیفتی شد .ماکه صبح و بعدازظهر در دونوبت مدرسه می رفتیم برای اولین بار فقط صبحها می رفتیم سرکلاس و بعدازظهر ها بیکار و اوقات فراغت بیشتری داشتیم برای خرابکاری و بزن وبزن و ارتیست بازی و فوتبال گل کوچیک و والیبال به شرط نوشابه کانادادرای و احیانا سربسر گذاشتن دخترای همسایه ! .برعکس مدرسه که از دست ناظم و معلمین چپ و راست مورد نوازش پدرانه و مادرانه از نوع شلاق و چک و خط کش و مداد لای انگشتان ،قرارمی گرفتیم . با فرار از قفسی که اصول تربیت زمانه به نام دبستان برایمان ،تهیه دیده بودند . احساس سبکبالی و خوشحالی و پرواز و رهایی داشتیم .و تنها چیزی که در ذهنمان جایگاه نداشت درس و مشق بود .خسته و کوفته از بازی ،اول شب بجای خواب به کما می رفتیم و روز از نو روزی از نو دوباره جلو دفتر ردیف صف وامی ایستادیم برای تنبیه و شلاق از روی محبت ناظم که چرا درستو نخوندی و مشق و تکلیف شب را انجام ندادی . و روزها و ایام به همین نحو تکرار و باز تکرار میشدند .
و نصیحت و سرزنش مدیر : پسر جان پدرتو ببین ،می خوای توهم فعله و عمله بشی .تو با حیوان بارکش چه فرقی داری اگه درس نخونی اونوقت توهم باید مثل الاغ بارکشی کنی . دبستان مسعودی حیاط بزرگی داشت و در قسمتی وزیر دیوار ها علفهای هرز پر پشتی روییده بودند . یکی از همسایگان ما که پدرش از ترکان مهاجر و درشکچی بود ، نوروز ، جزو دانش آموزان لژ نشین و دو یا سه ساله مردود کلاس بود که بعدها فهمیدم علت تنبلی عدم آشنایی و تسلط به زبان فارسی بوده
وگرنه از نظر تیز هوشی هیچ کمی نداشت( ومدیرک که خیلی ها معتقدند از عقلای درگز بود!) و بقیه بچه ها وخر خونها را تو جیبش جا می داد . واین نبود جز بهره هوشی بالا .متاسفانه کسی نبود که متوجه موضوع بشه و نوروز و بچه هایی مثل اون را که تو محیط و محله ما زیاد هم بودند را بفهمند ! بعدها در دوره راهنمایی معلمینی بنام مشاور اضافه شده بودند شاید برای رفع اینگونه نواقص .ما که چیزی و مشاوره ای از اونها ندیدیم تا آویزه گوش کنیم وبهره مند و مستفیض شویم و ترقی کنیم .بقیه را نمی دانم .
یکی از روزها که طبق روال معمول درس نخوانده ها و تکلیف ننوشته ها تو صف انتظار تنبیه از نوع نوازش پدرانه بودند ! مدیر که اصولاً به این نوع امور، که جزو وظایف ناظم محسوب میشد ،کم توجه بود .نظر به آشنایی با پدر نوروز و بالاخص هم زبان بودن که هر دو نفر تبارشان از ترکان مهاجر بود و شاید در سر زمین قبلی و پیش از مهاجرت به لطف آباد و یا درگز همسایه و دوست نزدیک و شاید فامیل بودند .با دیدن نوروز در صف انتظار تنبیه با عصبانیت کم سابقه بهش نزدیک شد با پیچاندن لاله گوشش طفل معصوم را از صف جدا و به بیرون از راهرو و به داخل حیاط و نزدیک علفهای هرز روییده در جوار دیوار بلند دبستان برد و میخ طویله ای که طنابی بان وصل و در گوشه دیگری از حیاط در زمین فرو رفته بود را برداشت و طناب را به دور گردن نوروز حلقه زد و میخ طویله را با نیمه آجر بر زمین فرو کوبید
1 516
سلام عزیزان صبحتون بخیر🙏🌹🌺
روز معلم را به همه معلمان استادان فرهنگیان تبریک میگم🙏🌹🌺♥️
در تقویم امروز روز معلم و کارگر هستش
سالهای گذشته ۱۱اردیبهست روز کارگر بود ۱۲اردیبهشت روز معلم
الان دوتا را یک روز کردند.
اصلا تمام روزهای سال روز معلم و روز کارگر باشه
این چه دردی را دوا میکنه به مشکلاتشون رسیدگی بشه.
یک کارگر اگردلش خوش باشه مشکل نداشته باشه اون قطعه را باجان دل میسازه (درهرکاری)کیفیت میره بالا
و همچنین معلمان عزیز....
تشکر از همه معلمان عزیز که به ما سواد الفبا یاد دادن
روزشان مبارک🌹🌺
معلمان قدیمی آسمانی هم روزشان شاد🙏🌹🌺
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۲/۱۲
1 516
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#قسمت_یازدهم
برنامه جدید #رادیو_فرهنگی
کانال زادگاه من چاپشلو
میهمان امروز و این هفته
استاد #جوانشیر_رضایی
فرهنگی بازنشسته ، استاد ادبیات ،استاد علوم سیاسی
خاطره ای از زنگ سرود آن زمان و یادی از معلمین هم دوره خوش
خط این برنامه به روی همه شما عزیزان باز است 📞☎️
جهت هماهنگی تماس با خط برنامه
به آیدی زیر پیام دهید↙️
🆔 @chapeshloo_1347
این برنامه روزهای سه شنبه از کانال زادگاه من چاپشلو پخش خواهد شد
تهیه کننده:حیدرقلی عبدی #عموحیدر
ما بهترین نیستیم ولی افتخار میکنیم که بهترینها با ما هستند
🌺🙏🌺
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۲/۲/۱۲
