es
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Canal cerrado

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Mostrar más
1 523
Suscriptores
-224 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
بیز زمان بو تندرده چوری پشریدنن هرگونده آی عزیز ننه لر هایره گدیسز سیز؟ سفره مز قالده چوری سیز تندیز یخلده بیر تله تورپاق اولده گَه تندیزه اوت سال بیزی اوریگمزه سو سال اَنجه چوری یا جزلاقله خاطراته یادمزده قالده یک زمان دراین تنورها نان پخت میکردن هر روز آی ! مادران عزیز کجا رفتید شماها سفره ما بی نان شد تنورتان خراب شد تله ای از خاک شد بیاید در تنور آتشی روشن کنید به دل ما آب بریزید نان انجه یا جزلاقله مزه شون در دهنمان مونده دلنوشته : عموحیدر https://t.me/chapeshloo_1

ابن نان قبلا ۲۰۰۰ت بود الان شده ۳۰۰۰ت
ابن نان قبلا ۲۰۰۰ت بود الان شده ۳۰۰۰ت

❤️ " درونت را بنگر! " ❤️ ✍ گدایی ٣٠ سال کنار جاده ای نشسته بود... یک روز غریبه ای از کنار او می گذشت . گدا به طور اتوماتیک کاسه خود را به سوی غریبه گرفت و گفت : بده در راه خدا... غریبه گفت : چیزی ندارم تا به تو بدهم؟ آنگاه از گدا پرسید : آن چیست که رویش نشسته ای ؟؟ گدا پاسخ داد: هـیچ چیز یک صندوق قدیمی ست . تا زمانی که یادم می آید ، روی همین صندوق نشسته ام . غریبه پرسید : آیا تاکنون داخل صندوق را دیده ای؟ گدا جواب داد: نه !! برای چه داخلش را ببینم ؟؟ دراین صندوق هیچ چیزی وجود ندارد... غریبه اصرار کرد چه عیبی دارد؟ نگاهی به داخل صندوق بینداز... گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند... ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهر است . من همان غریبه ام که چیزی ندارم به تو بدهم اما می گویم نگاهی به درون بینداز . نه درون صندوقی، بلکه درون چیزی که به تو نزدیکتر است " درون خویش " صدایت را می شنوم که می گویی : اما من گدا نیستم..! گدایند همه ی کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند، همان ثروتی که شادمانی از هستی ست، همان چشمه های آرامش ژرف که در درون می جوشد... https://t.me/chapeshloo_1

Mensaje de voz04:22

Mensaje de voz01:36

#چاپشلو انگور خلیلی خله آورم امسالی 😋 عکس:مجید اکبری
#چاپشلو انگور خلیلی خله آورم امسالی 😋 عکس:مجید اکبری

‏فیلم از طرف عموحیدر

بخیر هرجا که هست ، فروختم . و اخرالامر باز این مادر بود که یارم و پشتیبانم شد و کت مامانی را با چونه و وساطت احمد شعبانپورکه دورا دور سلام علیک داشتیم  و کوتاه آمدن جلیل آقا ، خریداری کردم .واولین مالی بود که اراده کردم و به گفته بزرگان با لطایف الحیل ، بدست آوردم . اما نپوشیدم حیفم میومد ،اخه رنگش سفید و چرکبردار نبود تو کوچه ومدرسه نمی شد که پوشید .باید تو مراسم رسمی پوشید . و مراسم رسمی ما هم منحصر بود به عروسی . و منتظر عروسی بودم و چقدر این انتظار طول کشید .و دعوت شدیم به عروسی به صرف نهار به نشانی روستای صفرقلعه که قوم وخویشهای عمه مادرم اونجا ساکن بودن و عیدها می رفتیم چند روز خونه علی زینل و عیساخ بلند صفرقلعه ای را می شناختم و یک پسربچه خل و چل که  کون لخت تو میدون روستای صفرقلعه بازی می کرد واعتنایی به مردم نداشت واهالی روستا نیز به او توجه نمی کردند وظاهرا به وضع او عادت کرده بودند  .با ماشین قومی رمضان نژاد که داماد عمه مادرم بود با پوشیدن کت سفید رفتیم صفرقلعه بعلت تنگی کوچه محل عروسی و صعب العبوری ،پیاده ازمیدون گاه صفرقلعه به سمت خونه علی زینل حرکت می کردیم ومنم با کت سفید پوشیده که فکر می کردم برای خودم یپا دن کورلئونه  شدم فامیل را همراهی می کردم .چند قدم که جلو رفتم یه دفعه یه چیز سنگین تر از دست آقاجان  رو شونه راستم گفت « تالاپ» هنوز خودم نگاش نکرده بودم که جمع همراه ،عین بمب خوشه ای از خنده منفجر شدن .وقتی چشمم به ماجرا افتاد ،نزدیک بود قبض روح بشم .یه حجم کیکی، بخاردار ،از محل دفع مدفوع یه کلاغ نامرد مثل بمب پرتاب شده از هواپیمای ب 52 صاف و مستقیم جدا شده و افتاده بود روی شونه راستم و کت سفید مامانی و قشنگ و عزیزتر از جونم  به فنا رفته بود .اونقدر این اثر هنری کلاغ بزرگ بود که میشد با خاکریز سربازای آلمانی مستقر در نرماندی فیلم نجات سرباز رایان ، مقایسه اش کرد. اونجا فقط از یه چیز خوشحال بودم که خدارو شکر که گاوها پرواز نمی کنند .وگرنه تپاله ای میشدم که زهرا باجی همسایه برای سوخت پچ در زمستون از تپاله گاو درست می کرد با این تفاوت که بجای گرد و قلمبه ،مجسمه تپاله ازم می ساخت گاو پرنده ...،،! اون لکه ی وحشتناک باوجود شست وشو در خشکشویی اکسپرس ابوالفضل آقای رستگار دوست جون جونی قدیمی آقاجان و پدر رفیق ناکامم سیروس ، هیچ وقت پاک نشد .من هرگز اون کت رونتونستم بپوشم .هروقت این قضیه یادم میاد به این فکر می کنم که اون کلاغ نامرد ناهار چی خورده بود که با من و اون کت و شانسم و دن کورلئونه این جنایت را انجام داد.!!!؟ حسن دانایی

روایت « کت سفید » در مدرسه  راهنمایی کوروش درس می خوندم همون زمان که عاشور و علمداری از بچه فوتبالیستهایی که در پرورشگاه درگز  که گمانم توسط جمعیت شیرو خورشید با مدیر عاملی مرحوم حاج ابراهیم عبداله زاده اداره میشد ، زندگی می کردند و تو مدرسه مان بودند و اصالتا باید آستارایی می بودند .حالا چه ارتباطی با آقای گلبابازاد رییس فرهنگ که از حسن تصادف او هم آستارایی بود ،داشت ، نمی دانم . اون زمان جشنهای ۴ آبان با شور و اشتیاقی که مدیرمان  بروز می دادند با شدت و حدت بیشتری برگزار میشد و از مهر ماه که به مدرسه می رفتیم تا اتمام روز ۴ آبان تقریبا از درس خواندن خبری نبود و مدرسه شده بود پادگان و بیشتر رژه رفتن را تمرین می کردیم تا حساب و کتاب را . و خوش بودیم و شاید هم الکی خوش . و در همین بحبوحه بود که اون کت سفید لامصب رو تو مغازه کت و شلوار فروشی جلیل آقا شعبانپور دیدم .اکثرا موقع بیکاری با پسر داییم که همکلاس هم بودیم و با هم بزرگ شده بودیم و با دوجسم و یک روح ! تو مغازه آرایشگری دایی شیرازی وقت تلف می کردیم بخصوص که حسن، دایی، پسر داییم هم شاگرد سلمونی بود و درآمد داشت و می تونست هر وقت خواست به سینما بره و می آمد صحنه های فیلم بخصوص بزن وبزن را برامون تعریف می کرد و به مصداق وصف العیش ،نصف العیش ما هم کیف می کردیم و سراپا اشتیاق گوش می کردیم و تو خیال صحنه هارا بازسازی می کردیم . اونقدر ترانه فیلم سنگام را برامون خونده بود و یا باخودش زمزمه می کرد هنوز هم یادم هست «مری من کی گنگا » « بول رادها بول سنگام » .راج کاپور و ویجینتی مالا و فردین و بیک عشقش بودند . و چون کت و شلوار فروشی جنب سلمونی بود و مجاور فروشگاه بزازی  آقای احمد شمس که در ویترین مغازه اش کاستهای موسیقی روز با برند کاسپین  را نیز می فروخت .بیشتر برای تماشای عکس کاست‌ها  ،جلب محیط میشدم و چشمم به اون کت سفید لامصب افتاد .طوری عاشقش شده بودم که مش حسن فیلم گاو داریوش مهرجویی هم نشده بود .مثل بچه عاشقی که پشت پنجره ی خونه ی لیلاش سوت بلبلی می زنه و ترانه « اگه هفتاد آسمون زیر پای من باشه » جواد یساری که اون روزا گل کرده بود و تو هر اتوبوسی که می نشستی فرق نمی کرد تو مسیر درگز لطف آباد آقا نریمان و یا جعفر آقا و یا تو مسیر درگز مشهد ، آقای الهامی یا بشارتی ویا قربان دوستان و جمشید بیو         کاست جواد یساری باترانه هایی مثل سپیده دم  و معما و حرف حق ، نغمه سرایی می کرد در فضای اتوبوس مملو از آدم و بوی آزار دهنده گازوییل و گرد و خاک و تهوع و کیسه پلاستیک لازم شدن مسافرین . خلاصه دلبسته اون کت ناناز شده بودم ، و نیاز مند پول در آن بی پولی وحرف آقا جان :  بابا نیست ،یوخده .این کف دست ،بکن  ببینم چی گیرت میاد . دخل تیی ،هم جوابگو نبود با اینکه سالها بعد از کتک مفصل از آقاجان بابت این سرقت از نوع ،سرقت فیلمهای هالیوودی مانند یازده یار اوشن با بازی برت پیت و جرج کلونی سراغش نرفته بودم .دست نیاز مجبورم کرد اما نمی شد با دو زار و پنج زار کت هفتصد تومانی را خرید . رفتم پیش استاصفر بنا کارگری چند روز بیشتر طاقت نیاوردم کار سختی بود .عادت نداشتم به کار یدی اونهم از نوع کارگری ساختمان بردن فرغون پر از گل یا پرتاب آجر و نیمه و ..اصولاً با گروه خونیم جور نبود و ممکن بود دچار تالاسمی ماژور ! بشم و به روحیه لطیفم این کار شاق، نمی خورد . منی که ناز نازی بار اومده بودم و دست به سیاه و سفید نمی زدم .اما لوس و بچه ننه نبودم . اعتماد به نفس داشتم ولی از کار بدنی خوشم نمی آمد . دیگه برای پول درآوردن بی رودروایسی به بچه های طالب نامه های عاشقانه گفتم باید سر کیسه را شل کنند و چون پای عشق و عاشقی و دلسوختگی و مرام در میون بود بچه ها از خرج خود زدن و بابت هر نامه بسته به اینکه بابای پسره چکاره است پول می گرفتم . الحق شغل خوبی بود .دقیقا با گروه خونی ام جور وجور بود و برای گرفتن پول بیشتر پیاز داغ نامه ها را زیاد تر می کردم و اسم دخترای زیادی را فهمیده بودم و شاید تنها کسی بودم که می دونستم کی عاشق خواهر کدوم یکیه . وکارم سکه شد و از کار کردن تو نونوایی؛ممد جلوک ، که از محله مون دور بود و اگه کار می کردم ،بچه های محل  متوجه نمی شدن و خجالت نمی کشیدم ! هم منصرف شدم . یه رادیو فیلیپس لامپی قدیمی داشتیم که صدای با حجم و وسعت بالایی داشت که ظاهراً لامپش سوخته بود و در گوشه ای از اطاق افتاده و متروکه شده بود .و کسی بهش توجه نمی کرد و رادیو ترانزیستوری توشیبا داشتیم که بامدادان با صدای رادیو وبرنامه مرشد عباس شیرخدا، از خواب  بیدار می‌شدیم ودرواقع رادیو شیپور بیدار باش ما شده بود  .  تصمیم گرفتم برای تهیه پول، رادیو قدیمی را بفروشم به بهانه تعمیر قبلاً با چری زینلی ، که باباش جنب سینما تعمیرکاری رادیو داشت صحبت و هماهنگی کردم و رادیو را به وساطت چری زینلی دوست قدیمی یادش

بخیر هرجا که هست ، فروختم . و اخرالامر باز این مادر بود که یارم و پشتیبانم شد و کت مامانی را با چونه و وساطت احمد شعبانپورکه دورا دور سلام علیک داشتیم  و کوتاه آمدن جلیل آقا ، خریداری کردم .واولین مالی بود که اراده کردم و به گفته بزرگان با لطایف الحیل ، بدست آوردم . اما نپوشیدم حیفم میومد ،اخه رنگش سفید و چرکبردار نبود تو کوچه ومدرسه نمی شد که پوشید .باید تو مراسم رسمی پوشید . و مراسم رسمی ما هم منحصر بود به عروسی . و منتظر عروسی بودم و چقدر این انتظار طول کشید .و دعوت شدیم به عروسی به صرف نهار به نشانی روستای صفرقلعه که قوم وخویشهای عمه مادرم اونجا ساکن بودن و عیدها می رفتیم چند روز خونه علی زینل و عیساخ بلند صفرقلعه ای را می شناختم و یک پسربچه خل و چل که  کون لخت تو میدون روستای صفرقلعه بازی می کرد واعتنایی به مردم نداشت واهالی روستا نیز به او توجه نمی کردند وظاهرا به وضع او عادت کرده بودند  .با ماشین قومی رمضان نژاد که داماد عمه مادرم بود با پوشیدن کت سفید رفتیم صفرقلعه بعلت تنگی کوچه محل عروسی و صعب العبوری ،پیاده ازمیدون گاه صفرقلعه به سمت خونه علی زینل حرکت می کردیم ومنم با کت سفید پوشیده که فکر می کردم برای خودم یپا دن کورلئونه  شدم فامیل را همراهی می کردم .چند قدم که جلو رفتم یه دفعه یه چیز سنگین تر از دست آقاجان  رو شونه راستم گفت « تالاپ» هنوز خودم نگاش نکرده بودم که جمع همراه ،عین بمب خوشه ای از خنده منفجر شدن .وقتی چشمم به ماجرا افتاد ،نزدیک بود قبض روح بشم .یه حجم کیکی، بخاردار ،از محل دفع مدفوع یه کلاغ نامرد مثل بمب پرتاب شده از هواپیمای ب 52 صاف و مستقیم جدا شده و افتاده بود روی شونه راستم و کت سفید مامانی و قشنگ و عزیزتر از جونم  به فنا رفته بود .اونقدر این اثر هنری کلاغ بزرگ بود که میشد با خاکریز سربازای آلمانی مستقر در نرماندی فیلم نجات سرباز رایان ، مقایسه اش کرد. اونجا فقط از یه چیز خوشحال بودم که خدارو شکر که گاوها پرواز نمی کنند .وگرنه تپاله ای میشدم که زهرا باجی همسایه برای سوخت پچ در زمستون از تپاله گاو درست می کرد با این تفاوت که بجای گرد و قلمبه ،مجسمه تپاله ازم می ساخت گاو پرنده ...،،! اون لکه ی وحشتناک باوجود شست وشو در خشکشویی اکسپرس ابوالفضل آقای رستگار دوست جون جونی قدیمی آقاجان و پدر رفیق ناکامم سیروس ، هیچ وقت پاک نشد .من هرگز اون کت رونتونستم بپوشم .هروقت این قضیه یادم میاد به این فکر می کنم که اون کلاغ نامرد ناهار چی خورده بود که با من و اون کت و شانسم و دن کورلئونه این جنایت را انجام داد.!!!؟ حسن دانایی

روایت « کت سفید » در مدرسه  راهنمایی کوروش درس می خوندم همون زمان که عاشور و علمداری از بچه فوتبالیستهایی که در پرورشگاه درگز  که گمانم توسط جمعیت شیرو خورشید با مدیر عاملی مرحوم حاج ابراهیم عبداله زاده اداره میشد ، زندگی می کردند و تو مدرسه مان بودند و اصالتا باید آستارایی می بودند .حالا چه ارتباطی با آقای گلبابازاد رییس فرهنگ که از حسن تصادف او هم آستارایی بود ،داشت ، نمی دانم . اون زمان جشنهای ۴ آبان با شور و اشتیاقی که مدیرمان  بروز می دادند با شدت و حدت بیشتری برگزار میشد و از مهر ماه که به مدرسه می رفتیم تا اتمام روز ۴ آبان تقریبا از درس خواندن خبری نبود و مدرسه شده بود پادگان و بیشتر رژه رفتن را تمرین می کردیم تا حساب و کتاب را . و خوش بودیم و شاید هم الکی خوش . و در همین بحبوحه بود که اون کت سفید لامصب رو تو مغازه کت و شلوار فروشی جلیل آقا شعبانپور دیدم .اکثرا موقع بیکاری با پسر داییم که همکلاس هم بودیم و با هم بزرگ شده بودیم و با دوجسم و یک روح ! تو مغازه آرایشگری دایی شیرازی وقت تلف می کردیم بخصوص که حسن، دایی، پسر داییم هم شاگرد سلمونی بود و درآمد داشت و می تونست هر وقت خواست به سینما بره و می آمد صحنه های فیلم بخصوص بزن وبزن را برامون تعریف می کرد و به مصداق وصف العیش ،نصف العیش ما هم کیف می کردیم و سراپا اشتیاق گوش می کردیم و تو خیال صحنه هارا بازسازی می کردیم . اونقدر ترانه فیلم سنگام را برامون خونده بود و یا باخودش زمزمه می کرد هنوز هم یادم هست «مری من کی گنگا » « بول رادها بول سنگام » .راج کاپور و ویجینتی مالا و فردین و بیک عشقش بودند . و چون کت و شلوار فروشی جنب سلمونی بود و مجاور فروشگاه بزازی  آقای احمد شمس که در ویترین مغازه اش کاستهای موسیقی روز با برند کاسپین  را نیز می فروخت .بیشتر برای تماشای عکس کاست‌ها  ،جلب محیط میشدم و چشمم به اون کت سفید لامصب افتاد .طوری عاشقش شده بودم که مش حسن فیلم گاو داریوش مهرجویی هم نشده بود .مثل بچه عاشقی که پشت پنجره ی خونه ی لیلاش سوت بلبلی می زنه و ترانه « اگه هفتاد آسمون زیر پای من باشه » جواد یساری که اون روزا گل کرده بود و تو هر اتوبوسی که می نشستی فرق نمی کرد تو مسیر درگز لطف آباد آقا نریمان و یا جعفر آقا و یا تو مسیر درگز مشهد ، آقای الهامی یا بشارتی ویا قربان دوستان و جمشید بیو         کاست جواد یساری باترانه هایی مثل سپیده دم  و معما و حرف حق ، نغمه سرایی می کرد در فضای اتوبوس مملو از آدم و بوی آزار دهنده گازوییل و گرد و خاک و تهوع و کیسه پلاستیک لازم شدن مسافرین . خلاصه دلبسته اون کت ناناز شده بودم ، و نیاز مند پول در آن بی پولی وحرف آقا جان :  بابا نیست ،یوخده .این کف دست ،بکن  ببینم چی گیرت میاد . دخل تیی ،هم جوابگو نبود با اینکه سالها بعد از کتک مفصل از آقاجان بابت این سرقت از نوع ،سرقت فیلمهای هالیوودی مانند یازده یار اوشن با بازی برت پیت و جرج کلونی سراغش نرفته بودم .دست نیاز مجبورم کرد اما نمی شد با دو زار و پنج زار کت هفتصد تومانی را خرید . رفتم پیش استاصفر بنا کارگری چند روز بیشتر طاقت نیاوردم کار سختی بود .عادت نداشتم به کار یدی اونهم از نوع کارگری ساختمان بردن فرغون پر از گل یا پرتاب آجر و نیمه و ..اصولاً با گروه خونیم جور نبود و ممکن بود دچار تالاسمی ماژور ! بشم و به روحیه لطیفم این کار شاق، نمی خورد . منی که ناز نازی بار اومده بودم و دست به سیاه و سفید نمی زدم .اما لوس و بچه ننه نبودم . اعتماد به نفس داشتم ولی از کار بدنی خوشم نمی آمد . دیگه برای پول درآوردن بی رودروایسی به بچه های طالب نامه های عاشقانه گفتم باید سر کیسه را شل کنند و چون پای عشق و عاشقی و دلسوختگی و مرام در میون بود بچه ها از خرج خود زدن و بابت هر نامه بسته به اینکه بابای پسره چکاره است پول می گرفتم . الحق شغل خوبی بود .دقیقا با گروه خونی ام جور وجور بود و برای گرفتن پول بیشتر پیاز داغ نامه ها را زیاد تر می کردم و اسم دخترای زیادی را فهمیده بودم و شاید تنها کسی بودم که می دونستم کی عاشق خواهر کدوم یکیه . وکارم سکه شد و از کار کردن تو نونوایی؛ممد جلوک ، که از محله مون دور بود و اگه کار می کردم ،بچه های محل  متوجه نمی شدن و خجالت نمی کشیدم ! هم منصرف شدم . یه رادیو فیلیپس لامپی قدیمی داشتیم که صدای با حجم و وسعت بالایی داشت که ظاهراً لامپش سوخته بود و در گوشه ای از اطاق افتاده و متروکه شده بود .و کسی بهش توجه نمی کرد و رادیو ترانزیستوری توشیبا داشتیم که بامدادان با صدای رادیو وبرنامه مرشد عباس شیرخدا، از خواب  بیدار می‌شدیم ودرواقع رادیو شیپور بیدار باش ما شده بود  .  تصمیم گرفتم برای تهیه پول، رادیو قدیمی را بفروشم به بهانه تعمیر قبلاً با چری زینلی ، که باباش جنب سینما تعمیرکاری رادیو داشت صحبت و هماهنگی کردم و رادیو را به وساطت چری زینلی دوست قدیمی یادش

استاندارد سازی تعویض کف پوشهای زمین بازی، بچه ها 👌🌹

#مسابقه_دوچرخه‌سواری دور حذفی قهرمانی استان خراسان رضوی #جام_پای جمعه ۲۰ تیرماه ۱۴۰۴ بلوار خیام ساعت ۷صبح همراه با حوایز نقدی
#مسابقه_دوچرخه‌سواری دور حذفی قهرمانی استان خراسان رضوی #جام_پای جمعه ۲۰ تیرماه ۱۴۰۴ بلوار خیام ساعت ۷صبح همراه با حوایز نقدی به نفرات برتر باتشکر ویژه از گروه رستوران های پای و مدیریت این مجموعه جناب آقای موسوی 🆑 @cycling_khr

-2147483648_-211079.webp0.11 KB