es
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Canal cerrado

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Mostrar más
1 522
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-430 días
Archivo de publicaciones
#چاپشلو هرس تاکستان‌های چاپشلو میم کسماق https://t.me/chapeshloo_1 بهمن۴۰۳

ترڪی عاشیق اولدوم 💎

درگز باران 🌧 ۲۷بهمن ۴۰۳

سنے سویوروم.......🥰🥰🥰❤️❤️🔥

سال ۴۰۴ سال مار هستش ایلان

✍داستانکهای زیبا و اموزنده📚 مرد_سقا_و_خرش در زمان های قدیم سقای فقیری زندگی می کرد که خر لاغری داشت. سقای تنگدست هر روز کوزه های پر از آب را بار خرش می کرد و برای فروش به شهر می برد. از آنجایی که حیوان بیچاره همیشه گرسنگی می کشید و بارهای سنگینی حمل می کرد، جثه ی لاغر و ضعیفی داشت. روزی از روزها میر آخور (مسئول اسب های دربار پادشاه)، سقا و خرش را دید و گفت: چه بر سر این خر بیچاره می آوری که از او جز استخوان و پوست چیزی باقی نمانده؟ سقا با ناراحتی پاسخ داد: راستش را بخواهید بخاطر فقر و تنگدستی من، این حیوان زبان بسته به این حال  و روز افتاده! با اینکه کار زیادی از او می کشم اما توانایی خرید علف و غذای کافی را ندارم. میرآخور گفت: اگر می خواهی خرت را چند روزی به من بسپار تا او را به طویله دربار ببرم. مطمئن هستم که آنجا حسابی چاق و زورمند خواهد شد و به جان من دعا خواهی کرد. سقای بیچاره با خوشحالی پذیرفت و خرش را به میرآخور سپرد. میرآخور خر لاغر را به آخور دربار برد و آن را کنار اسب های امیران و لشکریان بست. خر بیچاره که تا آن روز هیچ گاه مزه ی جو و یونجه ی تازه را نچشیده بود، با اشتهای خاصی شروع به خوردن کرد. هنگامی که کاملاً سیر شد، با کنجکاوی به اطراف خود نگریست و در جای جای طویله اسب های سالم و با نشاط را دید. با حسرت گفت: خوش به حالشان! ای کاش من هم مثل این اسب ها، همیشه اینجا می ماندم و بدون رنج و زحمت، زندگی شاد و آرامی داشتم و همیشه یونجه و علف تازه می خوردم. سپس در حالی که به وضع زندگی فقیرانه اش تاسف می خورد، با خود گفت: مگر من چه فرقی با این اسب ها دارم؟ چرا من خری ضعیف و ناتوان آفریده شده ام؟ در حالی که این اسب ها در آسایش و نعمت فراوان قرار دارند؟! خر همین طور با خود از این حرف ها می زد و حسرت می خورد، ناگهان چند نفر وارد طویله شدند و اسب ها را با سرعت برای بردن به میدان جنگ، زین کردند. فردای آن روز خر بیچاره با صدای ناله اسب ها از خواب برخاست. در کمال تعجب مشاهده کرد که تعداد بسیاری از اسب ها زخمی شده و تیر خورده اند و عده ای با خنجر تیز و پر حرارت، تیرها را از بدن آن ها بیرون می کشند تا آن ها را پس از بهبودی دوباره برای بردن به میدان و صحنه کارزار آماده نمایند. خر وقتی این صحنه های وحشتناک را دید و شیهه های دردناک اسبان را شنید، با خود گفت: درست است که من خر لاغری هستم و صاحب بی پولی دارم ولی به همان زندگی فقیرانه ای که داشتم، راضیم! زندگی آرام و راحت این اسب ها، فقط ظاهر گول زننده ای دارد، بی خود نیست که به آن ها یونجه تازه می دهند، در واقع این غذاها قیمت جان اسب های بیچاره است. من دوست دارم هر چه زودتر به نزد صاحب خود باز گردم. این را گفت و در گوشه ای از طویله منتظر ماند تا هر چه زودتر مرد سقا به سراغش بیاید و برای کار او را به کنار چشمه ببرد. 📚مثنوی معنوی دفتر پنجم https://t.me/chapeshloo_1

‏فیلم از طرف @chapeshloo_1347

دنیا ، نه شیرین سن، کیم سَنن دویدی گیدی، گدنلر بو دنیاده دردنه قویده گیدی .....😔 تصاویر #آرامستان_چاپشلو روح همه عزیزانی که دراین خاک آرامیدن شاد ویادشان گرامی🥀🥀🌸🌸 https://t.me/chapeshloo_1

📣توجه سلام عزیزان دوم اسفند روز حفظ زبان مادری هستش یکی از اهداف فعالیت وتاسیس کانال هم همین هستش که زبان مادری حفظ بشه خواستید با همان زبان مادری و محلی خود فیلم زیر یک دقیقه از خودتان ضبط کنید این روز را تبریک بگید خودتونا معرفی و بگید از کدام شهر هستید ارسال کنید @chapeshloo_1347 دوم اسفند با افتخار کانال پست میشه

ولنتاین از کجا آمد؟ ❤️🌺❤️