❤زادگاه من چاپشلو❤
Canal cerrado
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Mostrar más1 516
Suscriptores
-124 horas
-67 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
1 516
خبر دار میشود که اینها طرفداران مصدق هستند،که دولتش سرنگون شده، جاسوس روس هستند، اجنبی پرستند یه عده وطن فروش . در زندان از پچ پچ زندانیان مشد عباس پاپا،زینل روحانی می فهمد کودتا شده.زندانیان برایش توضیح می دهند دولت مصدق با زور نظامیان سرنگون شده مصدق از خونه اش فراری شده و یا مثل اونهادستگیر و در زندان هست .پسر کدخدا که قبلا از پدرش شنیده خان حامی اش،شاه دوست هست از شوق این خبر می پرد هوا وبی اعتنا به زندانیان خونین ومالین چند بارباصدای بلند که رئیس شهربانی بشنود فریاد می زند جاوید شاه و خبر این حرکت زندانی به گوش بالایی ها می رسد با اینکه محکمه ان روزها شلوغ بوده،قضیه کشته شدن پسر حاج اقا بالا عین بمب در شهر منفجر شده وذهن رئیس شهربانی و قاضی محکمه وخانهای شهر را مشغول کرده و در حال جمع وجور کردن این قتل بودند ،زودتر از موعد محاکمه میشود در شبی که قرار است صبح ان روز اعلام حکم شود ـدر منزل قاضی به صدا در می اید و ارباب میهمان قاضی میشود.لابد در میان صحبت وکلام ارباب یاداور شده،شما به مصدق تمایل داشتید ویا اصلا به روی مبارکش نیاورده. حکم (دادگاه بخش) صادر میشود. پسرکدخدا به ششماه حبس محکوم میشود!
وخداوردی مظلوم وبی پناه وآبرو باخته، دست زن معصوم، پاک ومطهرش را می گیرد و در افق از دیده ها،از حرفها وپچ پچ های پشت سر از قضاوت های بی جا، دور میشود. دور از ان آبادی سرد، دور از ان خاک مرده...
. سیدامنیه مقابل ایینه ایستاده است کلاه از سر برمی دارد. به خودش می نگرد.خسته است،روح رنجورش بیش از بدن ناتوانش،آزارش می دهد. طوطی خانم سرزنش گونه به شویش می گوید. دیدی چی شد. به کجا رسیدی؟ حالا نه تنها جیبمان خالی است بلکه دشمن هم داریم. ارباب وکدخداوایل طایفه اش واستوار موسوی وهمقطارات دشمن خونی ما شده اند. در این برهوت وغربت وروستای دور افتاده، خدا بدادمون برسه. سید امنیه سکوت می کند. با خودش می اندیشد با وجدان زندگی کردن، تاوان دارد. من طاقتش را دارم. از روز اول که با خدای خودم عهد بستم. این را می دانستم.
درفکر عمیقی فرو می رود، با این گوشزد زنش، بیمناک جان خانواده اش میشود.ناخودآگاه غزلیات حافظ را از روی طاقچه برای گرفتن فال برمی دارد. نیت می کند صفحه ای را باز می کند و می خواند.
یاری اندرکس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد.
بیش از پیش احساس تنهایی می کند. تک وتنها شده در روستایی دور افتاده. اما ته دلش خوشحال هست. من با خدای خودم معامله کردم. راضی ام به رضایش.
سید امنیه پس از سالها خدمت با کسر درجه وبا گروهبان یکمی بازنشسته می شود.
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1
1 516
حالا فکر کن ما پسرش را گرفتیم، چی میشه. هنوز تحویل ندادیم، مطمئن باش ازاد میشه. شک نکن، اخورش به ارباب وصله.
اما سید امنیه این حرفها تو کف اش نمی رفت. غیرتش اجازه نمی داد، وظیفه اش برایش مهم بود، می گفت اعتبارم از کارم هست. حفظ امنیت وجان وناموس مردم. به فرمانده پاسگاه گفت به من ماموریت بده من می رم پسر کدخدا را دستگیر می کنم. با سرسختی ولجاجت حکم وماموریت را گرفته بود. رفته بود سروقت کدخدا و پسرش را خواسته بود. کدخدا طفره رفته بود و منکر شده بود از محل ورد ونشانی پسرش اما سید امنیه کسی نبود که این حرفها او راقانع کند. کدخدا خواسته بود اورا نرم کند پنجاه تومن پول گذاشته بود کف دست سید امنیه. سید با این پول چه ها که می توانست انجام بده تو شهر خونه بخره، اسب بخره، باغ بخره و برای خودش اقایی بشه. اما دست رد به سینه کدخدا زده بود وپول را پس داده بود و گفته بود کدخدا خجالت بکش من یکی پولی نیستم، خریدنی نیستم. وجدانم را به پول نمی فروشم
عاقبت با سمجی ذاتی که داشت مخفیگاه پسر کدخدا را پیدا کرده بود. برنو را قراول کرده بود به سمت او و گفته بود به جدم قسم اگر تکون بخوری گوله می زنمت. و پسرکدخدا درمقابل دیدگان پدرش، خوار وخفیف شده بود. دستبند به دست وسوار بر الاغ اورا به پاسکاه برده و داخل سلول انداخته و همان شب با اینکه خسته وکوفته بوده وراه طولانی وپر پیچ وخمی را طی کرده بوده، کشیک شب را به هدفی قبول کرده و پیام فرستاده که شب، خداوردی به پاسگاه بیاید. انشب مهتابی جز پسر کدخدا و سید امنیه پرنده ای پر نمی زده، درسکوت شب. سید به خداوردی می گوید. ببین پسرم من می دانم این نامرد را همینکه تحویل ژاندارمری درگز بدم با اون اربابی که پشت اوست، یکساعت نگذشته ازاد خواهد شد. وکاری از دستم برنمی یاد . فقط کاری که می تونم انجام بدم برو داخل محبس او را دستبند قپانی زده ام. نمی تواند جنب بخورد. برو انتفامت را بگیر، آبرویش را ببر. خداوردی وارد اتاق پاسگاه که محل نکهداری متهمین است میشود وبعد از لحظه ای خارج میشود وهنوز صدای گریه وزاری والتماس پسر کدخدا بگوش می رسد که درخواست دارد اورا بی آبرو نکند.سید امنیه روبه خداوردی می گوید این مرتیکه پفیوز اصلا فراموش کرده که زن شوهر دار را بی آبرو کرده. رو به خداوردی می گوید چی شد. وخداوردی پاسخ می دهد. نتوانستم... سید امنیه اهی از خاطر جمعی می کشد و می گوید پسرم خوشحالم که تقاص اینچنینی نگرفتی. من ابدا مخالف این کار بودم اما انچه از دستم برمی امد همین بود ولی خوشحالم که ان عمل را انجام ندادی. شیر مادرت حلالت باد. با برامدن افتاب سید علی سوار بر کامیونی که گندم به درگز حمل می کرده میشود و پسر کدخدارا دستبند به دست همراه با خداوردی را به شهر می برد. و متهم را به ژاندارمری که ان موقع ها در خیابان لشگری بود تحویل میدهد. همانطور که حدس می زده هنوز یکساعت نگذشته با شیرینی ارباب به فرمانده ژاندارمری، پسرکدخدا آزاد میشود. چاره ای نمی ماند جز مراجعه به رئیس دادگستری. در شهر صحبت از ملی شدن نفت است. در سمتی طرفداران مصدق و جانبی توده ایها متینگ وسخنرانی دارند جمعی شعار می دهند: برده دل وجان من،دلبر جانان من و گروهی دیگر فریاد برمی اورند: دلبر جانان من برده دل وجان من. دوره دوره صدارت مصدق است مخصوصا که بعد از واقعه سی تیر قدرتمند هم شده ولی غافل و یا شاید عمدا خود را به غفلت زده،حتی قضیه ۲۵ مرداد نیز او را هوشیار نکرده وخیال کرده با دستگیری نصیری اب رفته به جوی برمی گردد . و ظاهرا رئیس دادگستری هم مصدقی است ویا چنین وانمود می کند. چرا که فعلا نون در حامی نشان دادن از مصدق است. فردا ممکن است کسی دیگری سکاندار باشد. . خوب بشود. اونوقت ماهم شعارمان و هواداریمان را عوض می کنیم. هرجا باد بوزد انطرفی هستیم. فعلا که هوا مصدقی است بابوی نفت. طلای سیاه. درچنین شرایطی سید امنیه به خداوردی می گوید برویم دادگستری که مقابل منزل فریدونیها بوده،حیاط و حوضی داشته نشان به ان نشان که بعدها شد محل استقرار اداره دارایی. وسید به خداوردی گوشزد می کند پسرم برای اینکه نظر قاضی را جلب کنیم موقع امدنش به داخل دادگستری تواین بطری نفت را اتش بزن وپرت کن داخل حیاط تا نگاهها به تو جلب شود. وهمین حرکت انجام میشود ورئیس دادگستری با هیاهوی مراجعین بجای ورود به اتاقش به سمت حیاط، متمرکز میشود وموضوع را می پرسد و سیدامنیه، چگونگی ماجرا را شرح می دهد. بلافاصله بدستور قاضی، پسر کدخداکه هنوز در شهر هست، جلب و بازداشت می شود.
پسر کدخدا شب را در زندان ودر میان دو متهم به دزدی گوسفند و یک متهم به بدمستی که زده کاسه وکوزه بقالی عباس عمی را بهم ریخته،می گذراند.هنوز روز به نیمه نمی رسد، می بیند زندان پر میشوداز عده ای جوان با سرروی خون الود،بعضی کله شکسته بعضی صورت زخمی بعضی هم دست وپا شکسته .
@chapeshloo_1
1 516
روایت: سید امنیه (این حکایت بجز تغییر بعضی اسامی) واقعی است.
طوطی خانم نصف هندوانه را به دختر وپسرش داد. بچه ها حریصانه وبا قاشق به جان هندوانه افتادن و رسیدن به پوست هندوانه وهی انرا می تراشیدن وآبش را هورت میکشیدن وباز میتراشیدن وهورت میکشیدن تاته پوست سفید شد. طوطی خانم طاقت نیاورد پوست سفید شده هندوانه را از دست بچه هایش گرفت و از پنجره پرت کرد به داخل زمینی که همین چند وقت پیش مالامال از گندم بود وحالا گندمها درو شده بودند وباقیمانده محصول وته چر را گله گوسفندان غلامعلی با دندانهایشان شخم زده بودند. وزمین بارور، انگار لخت وعور شده بود
حتی پرندگان نیز رغبتی نداشتند که در این زمین بنشینند، انگار فراموش کرده بودند همین چند روز پیش، برای دانه های گندم، هجوم می اوردند و از این خوان گسترده بهره می بردند. طوطی خانم با بغضی درگلو روبه شوهرش که تازه از ماموریت خسته وکوفته امده بود وتقریبا ولو شده بود روی تشک پهن شده در اتاق و داشت ساق پاهایش را می مالاند که از درد استخوان کم کند، گفت سید
اخر تو مثلا امنیه ای. ببین همقطارهایت کدومشان را بگویم استوار موسوی یا رجب امنیه و یا گروهبان عبداللهی که هروقت از ماموریت برمی گردند. دستشون پر است. زرنگ هستند از کدخدا از خان از رعیت از مرگان از آفتاب نشین فرقی ندارد ازهرکی که دم دستشان باشد می گیرند. مگه فراموش کردی همین پارسال استوار فردوست به حاجی غلامرضا رحم نکرد هم خورجینش را گرفت که داخلش یه دبه روغن زرد اعلا بود هم پالانش واخرش، خرش را. تو چرا، نمی گیری؟ اخه با این چوس مثقال حقوق، مگه میشه زندگی کرد. ببین بچه هات را. اگه می ذاشتم ومانع نمی شدم، پوست هندونه را هم می خوردن. تو چت کمه از همقطارات. زبون نداری؟ درجه نداری؟ معروف نیستی؟ مردم ازت حساب نمی برن؟ والا همه می دونن پاسگاه کپکان بدون تو نمی چرخه. پس چته؟
دلت به حال من نمی سوزه اقلا به حال بچه هات بسوزه. سید امنیه که تا اون لحظه سکوت کرده بود و داشت چایی را با شیرینی مویز می نوشید. اخر قدرت خرید قند را دراون وقت ماه که اخرهای برج بود، نداشت. جیبش خالی بود و نمی خواست از حاجی سعادت قلی ، قند نسیه بگیره که خدای نکرده مدیون او بشه. چه معلوم که فردا وپس فردا پسراش را با کیسه تریاک بگیرند و او مجبور بشه یه جورایی انها را ازمخمصه خارج کنه. نه حاضر بود چای تلخ بنوشه اما قند نسیه نگیره. یه لحظه داغ کرد، عصبانی شد، در این موقع ها تند وتند شروع می کرد به صحبت کردن و ازاین نوع صحبت او زنش متوجه میشد که باید سکوت کنه وگرنه کار بیخ پیدا می کنه. سید امنیه روبه زنش گفت من همینم من اولاد پیغمبرم. من اینجور بار امده ام، تومرام من دوز وکلک نیست. من نمی تونم باج بگیرم، رشوه بگیرم. زندگی ام تا حالا از راه درست بوده نون حلال خوردم، نون حلال سر سفره ام میارم. تو هم اگر نمی تونی منو تحمل کنی، با اخلاق من بسازی. یالا راهتو سوا کن. همین. طوطی که دید سید امنیه دراوج عصبانیت هست واگه کارد بزنی خونش در نمی یاد. گوشه ای از اتاق کز کرد و بآهستگی وخفه گریه کرد دیده اش از اشک تیره وتار شد. چاره ایی نداشت. نمیشد اخلاق شوهرش را عوض کند، عوض شدنی نبود. از یک طرف حق به شوهر ش می داد که نمازش قطع نمی شد واز جانبی هم به خودش حق می داد ومی گفت خوب ما هم گناه داریم. این بچه ها لباس می خوان، خوراک می خوان، حالا خودم هیچ. دوره دوره نامردی بود. امنیه ها در روستاها حکومت می کردند. هر خانی هم اخورش به یک خان بزرگتر دردرگز وصل بود. کدخدا ها هم بزرگ روستا بودند و دست وبالشان باز تر بود و امنیه ها چشم می بستند و پول و روغن وبره می گرفتن و از این راه زندگیشان را می چرخاندن. حقوق وجیره و مواجب دولتی انقدر کم بود که حتی پول شیره وتریاک انها را هم در نمی اورد. سید امنیه دراین میان، تک بود. نه رشوه می گرفت ونه سراغ افیون می رفت ونه بدچشم بود و نه چشمش را می بست. راست وحسینی بود. دراون دوره وزمانه اصلا به درد این کار وشغل امنیه گری نمی خورد. همه می گرفتن از امنیه ومفتش و تحصیلدار مالیه.
خبری پخش شد که پسر کدخدا در عروسی چوپانش، شب، چوپانش را راهی گله کرده و خودش را جایگزین داماد و وارد حجله شده و خداوردی به هرکی که فکر می کرده رو زده، شکایت کرده، دستش به جایی نرسیده و پسر کدخدا، صبحگاهان به کوه زده وبه توصیه پدرش، فعلا خودش را از مردم روستا پنهان کرده. این موضوع بدجوری به رگ غیرت سید امنیه برخورده بود.به استوار موسوی فرمانده پاسگاه معترض میشود چرا کاری نمی کنه. ناموس مردم لکه دار شده، دیگر امنیت واسایش معنی نداره. اسم ما امنیه هست ما مامور امنیت هستیم. استوار موسوی که جیره خوار کدخدا هست می گوید چی شده مثلا. خوب اون رعیته واین ارباب. چه میشه کرد، همیشه همینجور بوده. اون پسرخان. باباش کدخدا هست. هر اداره جاتی که میاد میهمان کدخدا میشه.
@chapeshloo_1
👇
1 516
سلام پس از نشر قسمت دوم روایت سید امنیه دوستانی متقاضی قسمت اول روایت سید امنیه بودند که با احترام تقدیم میشود.
👇
1 516
کبک دري از جمله پرندگان درحال انقراض است.
اين پرنده که از خانوادۀ قرقاول مي باشد، جثه اي حدود 2 الي 3 برابر کبک معمولي دارد. بسيار محتاط است و اغلب با جفت خود، در قله هاي مرتفع صخره اي و پرتگاه هاي تند و پرشيب با گياهان کم و پراکنده و در ارتفاعات بيش از 3500 متري زندگي مي کند
ارتفاعات هزار مسجد
فیلم :حسن خاتمی
📌 Instagram: Hassan.khatami1382
1 516
🎧 گیتار ترک ...
آرامش ..
واما این موسیقی در دهه هفتاد ،
قبل از شروع فیلم پخش میشد ،
سینمای فرهنگ درگز ،
گیتار ترک ،
چنگیز چوشکونر
1 516
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#درگز
آقایان
استاد حاج حمید رضا رحمانیان
احمد رحمانیان ،مداح ویکی شبیخوانهای چاپشلو
اشعار ترکی شبیخوانی و یادی از مداحان قدیم چاپشلو
🏴🏴
https://t.me/chapeshloo_1
مرداد۴۰۱
1 516
خرید وام خرید وام خرید وام
خریداروام خریدار وام خریداروام
💚💛💜❤💙💚💛💜❤💙💚💛
سلام خسته نباشید خریدار وام فرزنداوری وانواع وام هستم اگه موردی بود پی وی مراجعه بفرمایید یا تماس 09152507322
