مَغاک
Ir al canal en Telegram
762
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-330 días
Archivo de publicaciones
762
«چنگیز و سلطانمحمد»
چنگیز که در طی تاریخ زندگی پر نشیب و فراز خود به دفعات ثابت کرده بود قادر است از روی مصلحتبینی جلوی خشم شدید خود را بگیرد و عکسالعملی حاد نشان ندهد، بهمنظور ادامۀ روابط دوستانه از میان مسلمانان شهرهای گوناگون ماوراءالنهر چهارصد و پنجاه تن را انتخاب کرد و آنان را از جهت امتعهای که همراه داشتند به گروههایی تقسیم کرده، در هر دسته یک فرد مغولی را به منزلۀ همراه برگزید و به این ترتیب یک هیأت بازرگانی پانصد نفره با کالاهای فراوان و نفیس که بیشتر چینی بود، عازم ایران گردانید که بیمناسبت نیست نام این گروه را «کاروان مرگ» بنامیم. احتمالاً اعزام عدۀ کثیر بازرگانان به این دلیل بوده که چنگیز در برابر هیأت نمایندگی سلطان محمد میخواسته است قدرت اقتصادی خود را به رخ او بکشد، همان رفتاری که هیأت ایرانی درگذشته و از سر طمع انجام داده بود. لازم است یادآوری کنیم که سلطان محمد خوارزمشاه از آن جمله بیچارگان تاریخ بود که به علت عدم درک مسائل سیاسی و فقدان جهانبینی و بهطور خلاصه ناآگاهی از آنچه در جهان اطراف وی میگذشت، دست به هر اقدامی که مییازید، نهایت جز شکست کامل ارمغانی بههمراه نداشت و سیاست دینی او و خوارزمشاهیان از ابتدا بر پایۀ دشمنی و کینهتوزی با دستگاه خلافت عباسی استوار شده بود و در نهایت هم به بازی خطرناکی دست یازید و حکومت را از نیروی معنوی لازم برای رویارویی با تهاجم مغول تهی گردانید.
خلاصه آنکه بازرگانان به اولین شهر مرزی قلمرو خوارزمشاهی که اُترار بود، رسیدند. در همان شهر رحل اقامت افکندند و نزد غایرخان، حاکم اُترار که خویشاوند نزدیک سلطانمحمد از جانب مادر بود، بار یافتند و کالاهای خویش را عرضه داشتند. غایرخان که طمع در آن اجناس پر زرق و برق و گرانبها بسته بود و ضمناً از شایعات مبنی بر ابهت و قدرت تخریبی دستگاه چنگیز که در شهر پیچیده بود خشمناک بود، تصمیم به گوشمال دادن بازرگانان گرفت و این تصمیم هنگامی قطعی شد که یکی از بازرگانان که قبلاً او را میشناخت در حضور جمع او را به نام اصلیاش ینالخان (اینال) خطاب کرد. غایرخان این خطاب را توهینی نسبت به خود تلقی کرد و کمر به نابودی این گروه بست. سلطانمحمد که به وعدۀ تصاحب اجناس دل خوش کرده بود، تسلیم نظر غایرخان گشت و به قول جوینی در تاریخ جهانگشای: «مال ایشان حلال پنداشته» و سرانجام دستور قتل هیأت پانصد نفری صادر شد. به استثنای یک تن که گریخت و خبر به چنگیزخان برد، بقیه را کشتند. چنگیز با شنیدن خبر این واقعه بسیار خشمگین شد و متأثر شد. مع هذا بنا به خصلتی که داشت خونسردی خویش را حفظ کرد و سه رسول، یکی بهنام کوج بغرا و دو تن مغولی دیگر را به رسالت نزد وی فرستاد تا در عوض خون چهارصد و نود و نه فرستادۀ خود، فقط غایرخان را که مسبب واقعه بود، برای مجازات به نزد او فرستد. سلطانمحمد گرچه ترسیده بود، ولی به ملاحظۀ خویشاوندی و نیز به سبب سپاهیان فراوان ایلی تحت فرماندهی غایرخان، جرأت این کار را نکرد. ضمناً اندیشید که اگر به ملایمت جواب دهد، ممکن است حمل بر ضعف او در برابر مغولان شود، لذا نه تنها اقدام دوستانهای نکرد، بلکه دستور داد رسولخان را نیز کشتند و ریش همراهانش تراشیدند.
میدانیم که در نزد مغول، سفیر مصونیت تقدسآمیزی داشت و تراشیدن ریش نیز اهانت بسیار بزرگی نسبت به یک مرد محسوب میشد. منابع روایت میکنند که چنگیزخان بههنگام شنیدن این خبر از شدت خشم و نفرت گریست. اشک وی نمودار انتقامی سخت بود که در دل وی ریشه دوانید و میرفت که برای ایران تاریخی را رقم بزند بس ناگوار و غمانگیز. باید بدانیم چنگیز در آن موقع بههیچوجه مایل نبود قضیه به این صورت درآید؛ زیرا هنوز در خود آمادگی کاری چنین خطیر و عظیم را که آویختن با خوارزمشاه باشد نمیدید. معهذا بهناچار تصمیم خود را گرفت، زیرا، بهطورکلی در سنت مغولی از دیرباز انتقام نقشی عمده و اساسی در جامعۀ ایلی بازی میکرد و چنگیز در تنگنای بزرگی قرار گرفته بود.
مغولان و حکومت ایلخانی در ایران
دکتر شیرین بیانی (همسر زندهیاد اسلامی نُدوشن)
@anabyss #مغاک
762
«حملۀ چنگیز به ایران»
... چون چنگیزخان از شهر بیرون آمد به مصلّای عید رفت و به منبر برآمد و عامّۀ شهر را حاضر کرده بودند. فرمود که ازین جملت توانگران کدامند؟ دویست و هشتاد کس را تعیین کردند. صد و نود شهری و باقی غریبان. نود کس از تجّار که از اقطار آنجا بودند به نزدیک او آوردند. خطبۀ سخن بعد از تقریر خلاف و غدر سلطان که ذکریست مشبع در آن آغاز نهاد که ای قوم بدانید که شما گناههای بزرگ کردهاید و این گناههایِ بزرگ، بزرگان شما کردهاند. از من بپرسید که این سخن به چه دلیل میگویم. سبب آنک من عذاب خدام اگر شما گناههای بزرگ نکردنی. خدای چون من عذاب را به سر شما نفرستادی و چون ازین نمط فارغ شد الحاق خطبه بدین نصیحت بود که اکنون مالهائی که بر روی زمین است تقریر آن حاجت نیست.
تاریخ جهانگشای جوینی | ذکر استخلاص بخارا
@anabyss #مغاک
762
«تغییر بازی»
اخلاقیاتِ متفاوت میتواند باعث شود آدمی بخواهد بازی را تغییر بدهد، آن هم با تغییر بازیِ زبان؛ با کشف ارزشهایی دیگر و کشف شیوههای نوی ارزیابی. و همۀ اینها امکان چیزی را که وایلد و نیچه هر دو از آن حرف میزنند زنده نگه میدارد: این امکان که آدم به زندهبودن عشق بورزد. برای نیچه و وایلد، مسئله نه دشواریِ زندگی بلکه دشواریِ لذت بردنِ واقعی از زندگی بود. هر دوی آنها، هر یک به شیوۀ خاص خود، براینباورند که ما در مورد لذتهای واقعیمان به خطا رفتهایم. اگر این صاحبان قدرتاند که به ما میگویند از چه چیز لذت ببریم، آنوقت باید پرسید احیاناً به چه معنی میشود ما به لذت بردن از چیزی راغب شویم.
- آدام فیلیپس -
@anabyss #مغاک
762
«هنرمند»
بهزعم وایلد، درواقع آنچه ممکن است دیگران از هنرمند بخواهند نابودکنندۀ او در مقام هنرمند است؛ هنر او هیچ ارتباطی به خواستۀ آدمهای دیگر ندارد. بهمحض اینکه هنرمند به خواستۀ سایر آدمها توجه کند، بهمحض اینکه چیزی را کنار بگذارد که وایلد در زوال دروغگویی، «غرورِ بیعیبِ لازم برای زندگی» مینامدش، هنرش از بین میرود، رو به زوال میگذارد. او براینباور است تمام آثار خلاقانۀ عالی خودآگاهانه و حسابشدهاند. هیچ شاعری از آنرو شعر نمیگوید که باید چیزی بسراید ... شاعر بزرگ شعر میگوید چون انتخاب میکند که شعر بگوید. کار هنرمندان بزرگ خودآگاهانه و حسابشده است. ولی در این قضیه هنرمند فقط در صورتی میتواند خودآگاه باشد که فراموش کند آدمهای دیگری هم وجود دارند. بهبیان دیگر آدمهای دیگر حواس ما را از «خودِ» ما پرت میکنند. آنچه از ما میخواهند موجب تحریف و سد راه چیزی است که هنرمند برای خودش و از خودش میخواهد.
در این تعبیرِ هنر و فردگرایی، تعبیری مبتنی بر مفهوم ناب بودنِ هنر و خطری که فردگرایی را تهدید میکند، همواره آدمهای دیگر هنرمند را به خطر میاندازند. خطرِ اینکه خودش را فراموش کند او را تهدید میکند، و خطر لذتی که پیروی از دیگری برایش دارد. او باید برای جلوگیری از این فاجعه دیگران را فراموش کند. این نسخۀ دیگر همان کاری است که بچهها باید در مواقع ضروری بلد باشند انجامش بدهند: وانمود کنند پدر و مادر ندارند، یا وانمود کنند پدرو مادرشان پدر و مادر واقعیشان نیستند. بچه با انتخاب میراثش آیندۀ خود را انتخاب میکند.
- آدام فیلیپس -
@anabyss #مغاک
762
«سکوت»
کانت در آغاز نقد عقل محض قطعهای از احیاء العلوم کبیر فرانسیس بیکن نقل میکند که چنین آغاز میشود: «دربارۀ شخص خود سکوت میکنیم.»
از درد ننالیدن، آگاهانه از شِکوه پرهیختن، رنج خود را به رخ دیگری نکشیدن، در پی جلب ترحم کسی نبودن، استغنا از نگاه همدردانه داشتن، شکیبایی پیامبرانه ورزیدن، روی پاهای ولو چوبین و بیتمکین خود ایستادن و راه رفتن، نجیبانه درد کشیدن و یکنفس کار کردن، چشمداشتی از هیچکس، حتی از خود، از جسم خشمگین و زخمآلود و شورشی خود، نیز نبردن، در خاموشی و فراموشی مطلق خلق نمودن، همه از نشانههای شکوهمند قدّیسانه زیستن است.
هانا آرنت هم از کسانی چون کانت آموخته بود که برای ساختن خود باید دربارۀ شخص خود سکوت کرد. عمری رنج کشید بدون آنکه کمترین حرف و حدیثی دربارۀ رنجهای شخصیاش بروز دهد.
@aanbyss #مغاک
762
«دژها»
در روزگارِ خود ندیدهام دژی را که شهریاری را به کار آمده باشد، مگر کُنتسِ فورلی را، که پس از کشته شدنِ همسرش، کُنت جیرولامو، برای نجات دادن خویش از خیزش مردم، به دژ پناهید. و فرصت یافت تا از میلان به وی یاری رسد و سرزمینش را بازستانَد. و روزگار جنان بود که هیچ بیگانهای مردم را یاری نتوانست رسانید. اما چون چزاره بورجا بر وی تاخت، مردم از کینهای که از او به دل داشتند با بیگانه یار شدند و دژها نیز وی را به کار نیامدند. پس، هم این زمان و هم آن زمان، اگر مردم ا ز وی بیزار نمیبودند وی را سودمندتر میبود تا داشتن دژها. با در نظر داشتن این نکتههاست که من هم ستایشگر آنم که دژ برپا میدارد و هم آن که نمیدارد. اما نکوهشگر آنم که با پشتگرمی به دژها از بیزاری مردم باک ندارد.
- نیکولو ماکیاوللی -
@anabyss #مغاک
762
«تأخیر در تأثیر»
چاد هاربک در جستار اخیرش به تفاوت «فاجعه» و «ابرپدیده» میپردازد. او میگوید فاجعه همیشه ورای افق بهنظر میرسد ولی ابرپدیده پیامآور سرنوشتی شوم در همین لحظه است، نه در آیندهای دور. ازاینرو، او گرمایش جهانی را ابرپدیده میداند؛ چیزی که در مقیاس انسانی، بهشکلی بسیار گسترده در فضا و زمان توزیع شده است. او در جستار آخرش در خصوص تأخیر در تأثیر نوشته و این دیرکرد را چنین توصیف میکند:
واکنش اقلیم به این حجم دیاکسیدکربن و متانی که ما منتشر میکنیم چهل سال یا بیشتر طول میکشد. این یعنی فاجعههایی که همین حالا در گرمترین دهه تاریخ تمدن رخ دادهاند (خشکسالی شدید ساحل آفریقا، استرالیای غربی و ایبری، سیلهای مرگبار بمبئی و تگزاس و کارولینای شمالی؛ فصلهای طولانی و بیسابقۀ گردبادهایی با قدرت و خسارتهای بیسابقه، آتشسوزهای جنگلهای ترکیه و فرانسه؛ انقراض گونههای مختلف؛ ذوب یخچالهای قطبی؛ موجهای مرگبار گرما؛ و در نهایت صدها هزار مرگ) نه به سبب مقدار مصرف کنونی ما، بلکه نتیجۀ دیرآمدۀ سوختهایی که دههها پیش سوزاندهایم و جنگلهایی که دههها پیش از بیخ و بن قطع کردهایم، است؛ سالها قبل از اختراع ماشینهای شاسییبلند و پرمصرفِ هامر. حتی اگر ما در همین لحظه انتشار گازهای گلخانهای را کاملاً متوقف کنیم، دمای جهانی تا حدود ۲۰۵۰ همچنان بالا میروند.این یعنی کلانفاجعههای سال ۲۰۱۷ در دهۀ ۱۹۷۰ به راه افتادهاند. یعنی زمانی که جمعیت کرۀ زمین نصف جمعیتِ حالحاضر جهان بوده است. تیموتی مورتونِ فیلسوف، میگوید گر نتوانیم فناوریای برای از بین بردن کربنِ جو ابداع کنیم و به کار ببریم، دهها هزار سال یا شاید صدها هزار سال طول خواهد کشید تا دستِ طبیعت بهخودی خود وضعیت را دوباره به حالت عادی برگرداند. مورتون میگوید ما بهسرعت به بیشینۀ گرماییِ پالئوسن-ائوسن نزدیک میشویم. دورهای در کرۀ زمین در حدود ۵۵/۵ میلیون سال پیش که در آن زمان ناگهان حجم عظیمی از کربن و متان، به دلایلی که ناشناخته ماندهاند، وارد جو زمین شد. این اتفاق باعث دورۀ گرمایی شد که در آن، میانگین دما بین پنج تا هشت درجۀ سانتیگراد افزایش یافت. در آن زمان هیچ یخی در کل سطح زمین وجود نداشت و قطبها شبیه پارک ملی اورگلیدزِ فلوریدا بودهاند و بهجای خرس قطبی، کروکودیلها در آنها زندگی میکردند. شایان ذکر است این دورۀ گرمایی حدود دویستهزارسال طول کشید. @anabyss #مغاک
